به زودی در این وبلاگ تخته خواهد شد !
امروزم که مشغول کار ۲ متر در ۳ مترمون بودیم و واقعا نمی تونستیم کار به اون بزرگی رو جمعش کنیم از کلاس زدیم و نرفتیم
بعضی وقتا دلم واقعا برای بچه های گروهمون می سوزه . نمونه ی بارزش همین امروز بود که ۸ ساعت بدون معلم بودیم و مجبور شدیم همه ی کارمون رو خودمون به تنهایی انجام بدیم . این کیهانی علافم که نقش بادی گارد رو اجرا می کرد . دریق از یه ذره راهنمایی ( خیر سرش معلم اصلیمونه ).
صب با غزاله رفتیم بالا با خانوم x کار داشتیم یه دفعه دیدیم یه اتوبوس بچه ریخت تو مدرسه
می دونستم امروز افتتاحیه ی نمایشگاه هستش اما نمی دونستم ملت بازدید کننده از ساعت 8 صب میان مدرسه . اون وسطم که مدیرمون گیر داده که برین پایین بچه ها رو راهنمایی کنین که طبق معمول ما از زیرش در رفتیم.
پاتوق 1 : یلدا می گفت امروز هر کی از نمایشگاه دیدن می کرد از کار خط در گرافیک تو خیلی تعریف می کرده . دیروز خانوم x می گفت از مقامات بالا ( همون کادر دفتر ) گفتن که کار تو به احتمال زیاد می ره برای جشنواره. کلی ذوقیدم
پاتوق ۲ : ازاده ایمیل داده بود می گفت محمد مهدی دلش برات خیلی تنگ شده هی می گه مامان می شه یه سر بریم ایران .
پاتوق ۳ :خانوم نظارتی امروز نیومده بود مدرسه . دلم براش تنگیده
منم که فضولیم گل کرده بود پریدم رو سر مهرناز که ببینم چی شده یه دفعه همشون با هم پریدن بالا و کلی بم چیز گفتن که فکر کردیم این معاون جیغ جیغووو اومدش.
حالا توی این شلوغی هی بچه ها بهم دیگه اشاره می کنن که وااااااااااای بچه ها خانوم نظارتی رو 
منم که گیج تر از همه هی بچه ها رو می زدم کنار که ببینم خانوم نظارتی( معلم عکاسیمون ) چش شده که در کمال ناباوری دیدم وااااااااااااااااااااای غش کرده.![]()
اینقده دلم براش سوخت که حد نداشت . درسته خیلی ما ها رو حرص می ده و حرف زدنشم همیشه با جیغه اما من خدایی دوستش دارم.![]()
من و مرجانم که خشکمون زده بود و باورمون نمی شد این نظارتی باشه ( فک کنم از بس سر کارای نمایشگاه حرص خورد این جوری شد )
وقتی رفتم توی کلاس و برگشتم دیدم که باز بچه ها همون جا هستن و یک ذره از فضولیشون کم نشده
یه دفعه مهرناز برگشته می گه:
مهرناز: قهوووووووووووووووووووووه 
من : چی شده ؟؟
مهرناز : قهوه ، عذاب وجدان گرفتم
من :
چرا ؟
مهرناز : اخه ما خیلی اذیتش کردیم . نکنه تقصیر ما بوده ؟
من : اولا که ما اذیتش نکردیم و اون ما رو هی حرص میده در ثانی این قیافه ی مظلومم به تو نمیاد 
بالاخره هم نفهمیدیم چش شد فقط دیدیم اورژانس اومد و بردنش.
اخر ساعتم خانوم x منو صدا کرده می گه پس کارای صفحه اراییت کوووووووووووو که گفتم قاب کن 
منم هاج و واج نگاش می کردم گفتم مگه باید صفحه ارایی هامم قاب کنم . یه نگاهی کرد و گفت اره قبلا هم بهت گفته بودم . اخه کارت خیلی خوب بود ![]()
بنده هم الان موندم کارامو کجا ببرم بدم قاب کنه که تا فردا صب بهم بده .
امروزم اصلا تصمیم نداشتم کلاس برم ولی مرجان گفت نمی شه و باید بیای بریم ، دیگه خیلی داری تنبل می شی ، منم از خواب نازنین صب زدم و رفتم کلاس.
بدبختی مام این بود که من و مرجان اولین نفراتی بودیم که رسیدیم کلاس و استادان گرامی اومدن استقبال و خانوم x کلی تحویلمون گرفت بعد از اونم همسر گرامیشون که می شه استاد طراحیمون اومد و بعد از کلی احوال پرسی گفت که کاراتونو بیارین
وای منم که سرخ شدم و زرد شدم و گفتم من کار ندارم که اونم هیچی نگفت و از کلاس رفت بیرون. بلافاصله خانوم x اومده و گفت که چرا تو و مرجان کار نداریم که خدا رو شکر بچه های دیگه به دادمون رسیدن و اومدن و دیگه یادش رفت علت کار نداشتن رو جویا باشه.
بقیه ی بچه هام که اومدن از دم کار نداشتن به قول نگار انگار همه با هم تله پاتی کرده بودیم که کار نبریم .
در نتیجه اقای y و خانوم x کلی عصبانی شدن و گفتن ترم بعد کلاسو برگزار نمی کنیم که منم تو دلم گفتم به جهنم تا دلتون بخواد معلم طراحی ریخته و ما میریم پیش یکی دیگه.
پاتوق ۱ : این دین و زندگی بد جوری شده ایینه ی دق . لامصب اینقده سخته که هیچی ازش نمی فهمم. فردام امتحان دارم که هیچی بلد نیستم
پاتوق ۲ : این چهار روز تعطیلی این قده خوردم و خوابیدم و چت کردم که عشق دنیا رو کردم
پاتوق ۳ :دیروز قاب هامو تحویل گرفتم . وای کارام خیلی ماه شده بود.
بالاخره کار ۷۰*۱۰۰ خط در گرافیکم با سلام و صلوات تمام شد و بنده با استرس و اضطراب فراوان کارمو دادم برای قاب .
اینقده حول داشتم برا این کار که حد نداشت تمام نگرانیم از این بود که نکنه کارم به نحوی خراب بشه .
کارم خیلی خیلی خوشگل شده بود و از اونجا که من در اطراف خودم ادم حسود خیلی دارم خیلی نگران بودم که این کار سالم برسه به دست قاب ساز.
دیروزم بعد از۱۲ ساعت کار کردن به صورت یکسره ، بعد از سه هفته کار تمام شد و بنده نفسی راحت کشیدم و همون جا پای کار خوابم برد تا امروز صب.
خیلی دلتنگم . دلتنگ ازاده ام که کیلومترها باهامون فاصله داره . هر وقت میام نت اول می شینم یه دل سیر گریه می کنم بعد می رم ایمیل ها و عکساشونو می بینم .
دیروز بعد از یه هفته که رفته بود با خودش و پسرش ( محمد مهدی ) حرف زدم . این قده ارامش گرفتم که نگو .
بعضی وقتام به مامانم حق می دم که این قدر گریه می کنه . خوده منم گریه می کنم اما برای مامان و بابام بازیگر خوبی ام.
من یه باره دیگه این نقش ها رو برای اون یکی خواهرم که رفته بود شمال ایفا کردم . الانم دقیقا همون خنده ها و همون حرفا رو دارم می زنم ، غافل از اینکه دل خودم داره می ترکه.
خدا رو شکر که خواهر سومی وجود نداره که من بازم بخوام به خاطر دور بودنش از پیشمون ایفای نقش کنم.
پاتوق ۱ : بالاخره ADSL بعد از دو ماه بدبختی که توسط شرکت قبلی قطع شده بود دیروز با یه شرکت جدید راه اندازی شد .
پاتوق ۲ : این روزا نوشتن برام خیلی سخت شده . خیلی
پاتوق ۳ : قراره از شنبه نمایشگاه گرافیک رو بچینن. فک کنم دوباره باید برم حمالی.
یک ماه پیش این دفتر رو داده بودم به ازاده ( خواهرم )که برام بنویسه . می تونم بگم تنها کسی که خیلی قشنگ از خودش ، از من و از خاطراتمون گفته بود ازاده بود .
اخرین برگه ی دفترم یه سوال بود راجع به خداحافظی که برام نوشته بود من تا یک ماه دیگه ازتون خداحافظی می کنم.
اون روز وقتی این جمله شو خوندم بدجوری گریه کردم و کلی سعی کردم از اون روز باهاش بخندم که وقتی رفت پیشیمون نباشم.
حالا ازاده و مجید و دو تا دسته گلاشون امروز رفتن . رفتن که ۸ ساله دیگه با موفقیت تمام برگردند.
از اون روزی هم که حرف رفتن به پکن پیش اومد من توی خوابم نمی دیدم ازاده از پیشمون بره ، اما الان بر خلاف تصوراتم فقط خاطره های این اواخر که با هم بودیم برام مونده.
به وضوح می تونم بگم این اواخر خیلی اذیتش کردم و اونم هیچی نمی گفت و فقط می خندید.
امروز بعد از ظهر مجید بهم گفت یه دی وی دی دادم به بابا که بهت بدن ، اما نمی دونم به دستت رسید یا نه و گفت که این یه دی وی دی طراحی بوده که فوق العاده کمکم میکنه . دست اخرم بهم گفت من می خوام وقتی برگشتم یه بن هوگارد به تمام معنا رو ببینم!
به امید روزی که مجید اولین نفری باشه که خبردار بشه من دانشگاه پردیس قبول شدم.
من از زمین تا اسمون با پارسالم فرق کردم نه تنها من بلکه همه ی دوستام این جوری شدن.
پارسال ما این موقع این قده تو سر و مغز هم می زدیم و از مدرسه رفتن لذت می بردیم که حد نداشت اما امسال با این که سال اخره مدرسه می ریم اما دیگه هیچ شادی و نشاطی بینمون نیست . فقط و فقط کارمون شده غر غر کردن و از مدرسه در رفتن.
این شرایط مام فقط به خاطر جو افتضاح امسال مدرسه بود که خداییش اعصاب برامون نمونده . از این که بیشتر از دو ماه دیگه مدرسه نمی ریم این قده خوشحالم که نگو.
![]()
امروز از ساعت ۵ صب تا ۹ بارون می یومد . بارونش خیلی قشنگ بود ، خیلی . این قدر هوا لطیف شده بود که صب که با مرجان زیر بارون یه نیم ساعتی قدم زدیم و موش اب کشیده شدیم دلمون نمی یومد بریم سر کلاس .
خدا رو شکر کلاس مناظر و مرایا و عکاسی امروزم به خوبی سپری شد .
پاتوق ۱ : به خاطر کار زیادی که از جهت خالی کردن خونه رو دوش ازاده بود حالش امروز بد شد . بمیرت برات خواهری.
پاتوق ۲ : فردا شب گودبای پارتی ازاده با خونواده ی مامان هستش . یه خروار کار داریم که شاید فردا مدرسه رو کنسل کنم.
پاتوق ۳ : ده روز دیگه نمایشگاه گرافیک شروع می شه و من هنوز هیچ کدوم از کارام اماده نیست .
پاتوق ۴ : این پست رو در حالی که مهدیس خانوم گل و گلاب توی دلم نشسته نوشتم و این قدر با این انگشتای کوچولوش زد رو این کیبود که فاتحه ی کیبورد خونده شد . هر دفعه ای هم بر می گرده از پایین منو نگاه می کنه که مطمئن باشه تو دل خاله جانش نشسته نه کسه دیگه ای .
الان که بنده نشستم این پست رو می نویسم خدایی بد جور گوش و حلقم درد می کنه و دیگه این که این دو تا انگشت سبابه ی دست راست و چپ من که دیگه حسه حرکت کردن نداره . (به خاطر گره زدن در بادکنکا ، که کار خیلی سختی بود )
دیروز این قدر با بچه ها خندیدیم که حد نداشت . اول که رفتم توی دفتر یه بسته بادکنک سبز دادن به من و چند تا از بچه ها می گن تا می تونین فقط این سبزا رو باد کنین . خدا رو شکر جنس بادکنک سبزا خوب بود و مام سریع باد کردیم و بقیه ی بچه ها بقیه ی کارا رو انجام دادن.
ولی سر این بادکنکای قرمز که به قول نگین نزدیک بود ایست قلبی کنم . نشد من یه بادکنک باد کنم و این نترکه . دیگه از بس من بادکنک ترکونده بودم و بچه هایی هم که پیش من بودن گوششون نزدیک این بادکنکه بود نا خوداگاه جیغ می زدن .
این معاون جیغ جیغو مونم که هی میومد و می رفت می گفت خانوووووووووووووووووومه عزیز دیگه بادکنک ترکوندن جیغ زدن ندارهههههههههههههها .
البته با این که بیشتر بادکنکا در هنگام باد کردن می ترکید و در نهایت با شتاب به صورت خودم می خورد اما من جیکمم در نمی یومد ( اخه از بس مظلومم
)
و در پایان وقتی ۲۰ ، ۳۰ تا بادکنک به درک واصل شد تونستیم بقیه رو سالم باد کنیم و کار رو تموم کنیم .
تزییناتی هم که دیروز انجام دادیم واقعا خوشگل شده بود به طوریکه وقتی مدیرمون اومد دید ، کف کرد.
منم توی دلم گفتم حالا باز بگو گرافیکی ها بدن . دیدی که اگه ما نبودیم ، عمرا اینجا اینجوری نمی شد .![]()
حالا این همه تزیین و درس کردن پرچم ایرانم با سه رنگ بادکنک مال دهه ی فجر بودکه پدرمون در اومد.
پاتوق ۱ : تنبل شدم در حد تیم ملی ، بعد از ظهرا حدود ۴ ساعت می خوابم![]()
پاتوق ۲ : ترم اولو با موفیقت به پایان رسوندم . هفته ی پیش کارنامه هامونو دادن . معدلم تووووووووووووووپ شده بود . ![]()
پاتوق ۳ : دیروز اعلام کردن امتحانات پایانیمون به خاطر انتخابات از ۲۰ اردیبهشت شروع می شه .
این واقعا افتضاحه![]()
دیشب تا صب برف اومد . صب که بیدار شدم این قدر ذوقیدم گفتم امروز کلاسمون کنسله . صب زود به همه بچه ها اس ام اس دادم که اگه کلاس امروز برگزار می شه منو خبر کنن. که یک ساعت بعد با کمال تاسف خبر دادن که قهوه جان از رختخواب گرم و نرمت پاشو و بیا کلاس ( این یعنی اخر ضد حال
)
اما همین کلاس رفتن مام با این مرجان خانومی پایه خنده ای بود که حد نداشت .
تمام مدت دست منو گرفته بود و هی لیز می خورد ، از زیر درخت ها رد می شد و شاخه ها رو تکون می داد و همه برفا می ریخت روی سرش اون وقت مجبور بود یک ساعت وایسه برفا رو از روی لباساش پاک کنه .
خلاصه این که در طول این نیم ساعت که ما رسیدم کلاس این قدر ما خندیدم که وقتی رسیدیم بچه ها هاج و واج ما رو نگاه می کردن.
بعدم این که امروز کلاس طراحی به خوبی سپری شد اما بر عکس ، کلاس رسم فنی این قدر سخت بوووووووووووووووود که حد نداشت.
تا رفتیم یه دو نما داده می گه حجم کلی رو بکشین .
منو می گین این جوری شده بودم؟
بابا تو روخدا رحم کن به ما ، ما هنوز توی سه نما مشکل داریم اون وقت تو دو نما میدی می گی حجم کلی رو بکشین .![]()
ای خداااااااااااااااااااا. اخه منو چه به ترسیم فنی.![]()
دست اخرم دست از پا دراز تر بدون هیچ ذره یاد گیری از ترسیم فنی برگشتیم خونه.
بعضی وقتا واقعا توی کارای خدا هم می مونم .
دیروز که داشتم می رفتم کلاس چشمم افتاد به برد مدرسه که مطلبی با عنوان مسابقات فرهنگی هنری نوشته شده بود . یکم نگاه کردم دیدم کل این مسابقه دو روز هستش و تا پس فردا هم وقت داره . از خوش شانسی من
همون روز معلم عکاسی پارسالمون که من خیلی دوستش دارم مدرسه بود و وقتی قضیه رو بهش گفتم گفت که اره خوب تصمیمی گرفتی و عکساتو برات میارم.
امروز که عکسارو اورده بود و به مدیرمون نشون داد تا از ۴ عکس یکی از بهترینشو انتخاب کنه این قدر مدیرمون ذوق کرد و منو تشویق کرد که خودمم مونده بودم بعدم که منو تا ظهر پیش خودش توی دفتر نگه داشت و کلی فرم و خرت و پرت بهم داد که انجام بدم .
جالب اینجا بود که با هر دفعه صدا زدن اسم من قلبم از جاش در می یومد
( اخه اگه بدونیین چه مدیری داریم من که تا می بینمش قبض روح می شم
حالا هر چند هم که بخواد مهربون باشه ).
و تا ظهر این قدر این مدیر و معاونا قهوه قهوه کردن و منو از این دفتر به اون دفتر بردن که خداییش داشتم از پا درد می مردم![]()
پاتوق ۱ : امروز داشتم از خونسردی این دوما شاخ در میاوردم . اخه ادمم تا این حد پروووووووووووو.
دختره نشسته پاشو انداخته رو پاش ، میگه من پاسپارتو بلد نیستم
لطفا تو بشین عکسامو پاسپارتو کن .بابا اخره ساله چی چیو پاسپارتو بلد نیستم 
پاتوق ۲ : اگه این اینترنت با من سر سازگاری داشته باشه بعدا عکسا رو می ذارم ببینین.
پاتوق۳ : عددهای تقویم دارن می گن که خواهرم فقط ۲۳ روز دیگه پیشمونه...
قراره بره و ۸ سال دیگه برگرده.
با این که اصلا حال نداشتم ۶ صب از خوابم بزنم اما از خوابم زدم و رفتم .
اول که رفتیم که خوب نماز خوندن و یکی از این حاج اقاشون اومد صحبت کرد و بعدم زیارت عاشورا رو خوندن که یه دو ساعتم طول کشید و بنده داشت جونم بالا می یومد مخصوصا اینکه سرمم به شدت درد می کرد و با اون چشای بارونیم نمی دونستم باید چی کار کنم.
وقتی هم که اومدیم بیاییم یکی از این حاج اقاها رفته بود بالا و داشت صحبت می کرد
وسط اون همه جمعیتی که من نمی دونستم چه جوری باید جون سالم به در ببرم چشمم افتاد به لپ تاپ حاج اقا 
وای منو می گین هی چشمامو باز و بسته می کردم که حتما اشتباه کردم اما نخیر کجا اشتباه کرده بودم . خدا وکیلی این دفعه اول بودمی دیدم حاج اقا با لپ تاب رفته روی منبر چهار زانو نشسته و داره تند و تند روضه می خونه. ( دیگه خودتون تصور کنین
)
حالا این وسطم زنداییم اومده جلو می گه به خدا اگه بذارم بری باید بشینی این اقامون خیلی باحاله .
ضرر نمی کنی
گفتم وای زندایی بی خیال ، دارم می میرم از سر درد باید برم که مامان خانوم مام شاد و شنگول، که اره قهوه بذار بشینیم . که با چشم غره ی من دیگه مامان خانوم حرفی نزدن . اخه اون قدر این اقا جییییییییییغ می زد و با فریاد این روضه ی حضرت عباس رو می خوند که من چشمام داشت می زد بیرون.![]()
فرداش که مینو ( دختر داییم ) رو دیدم میگه:
مینو : قهوه ، چرا دیروزنموندی که به حرفای یوزارسیف گوش بدی ؟
من :
یوزارسیف کیه ؟
مینو :
بابا این اقا اخریه رو می گم
من : اهان شما چه قده با کلاسین .
دیروز که یه عده بهش می گفتن حاج اقا لپ تاپی
. حالا شما می گین یوزارسیف . بابا ایول
خوب حالا چرا بهش می گین یوزارسیف ؟
مینو : نمی دونم ما دخترا این اسمو براش گذاشتیم
اخه این هیچ وقت با عبا وعمامه نمی یومد روضه . هر روز با کت و شلوار و سامسونت می یومد
من : پس این که دیگه حاج اقا نیست
مینو : نه نیست . این دکتره ، روانشناسه .
من : اهان پس به درد تو می خوره که می خوای روانشناسی بخونی می تونه کمکت کنه مینو جووون
مینو : حالا امروزو بمون می فهمی
من : شرمنده اخلاق ورزشیت می خوام برم عکاسی دیر می شه
و با این ترفندها من بازم از روضه زدم بیرون . اما خدایی خیلی پایه خنده بود. تا حالا از این روضه ها نرفته بودم 
پاتوق ۱ : روز تاسوعا با گلی و غزاله رفتم عکاسی. خیلی خوب بود . برام این روز کلی خاطره شد.
پاتوق ۲ : دوشنبه به یاری خدا ژوژمان تصویر سازیمون به خوبی و خوشی برگزار شد. هر چند که هفت نفر بیشتر نبودیم اما نصف کلاسو کار چیده بودیم و معلمامون کف کردن
پاتوق ۳ : دیروز رفتم مهدیه برای عکاسی
. وقتی از در وارد شدم یاد کربلا افتادم . بدجوری بوی حرم امام حسین می یومد
پاتوق ۴ : بعد از چهار ماه این دو روز تنها روزی بود که من به کل بی خیال درس و کار عملی شدم
خدا جونم ممنون
یکی از اون کارای خنده دار منم درس خوندن دیروز برای امتحان امروزم بود. نمی دونم چرا دیروز این قدر نسبت به امتحان امروز که داشتم بی تفاوت بودم . من که هر شب ساعت ۱۱ کتاب رو برای دور دوم دوره کرده بودم حالا دیشب تازه ساعت ۱ نشستم به خوندن . واقعا از کارای خودم تعجب کرده بودم .
هی وجدانم بهم می گفت وااا قهوه تو چت شده پس چرا درس نمی خونی نکنه می خوای این دو تا امتحانو خراب کنی . اما من اصلا تو این باغ ها نبودم.
نزدیکای عصر بودکه مرجان بهم زنگ زد. که ببینه چی کار کردم و چه قد درس خوندم و وقتی برنامه ی منو فهمید تا یک ساعت داشتیم پشت تلفن می خندیدیم .
من : مرجان من هیچی نخوندم اینو درک کن . فردا صفر می شماااااااااااااا![]()
مرجان : قهوه ، بابا بی خیال . منم نخوندم . یعنی خوندم اما هیچی نفهیمدم اخه خیلی چرت بود . چی بود این ۶۶ صفحه .![]()
من : حالا هر چی که بود . مهم اینه که من فردا ۴ نمره رو نمیارم
مرجان :
قهوه به خدا زشته ما نشستیم برا ۴ نمره درس می خونیم . باور کن به هر کی می گم بم می خنده
من : خوب ۴ نمره ام ۴ نمره اس دیگه ![]()
و در اخر تصمیم گرفتیم بشینیم به اندازه ی ۲ نمره بخونیم و بریم امتحان بدیم و یه جوری از استرس این خط در گرافیک جون سالم به در ببریم
خداییش خیلی به اعصاب ادم فشار میاد بشینه یه کتاب قطور رو به خاطر ۴ نمره بخونه. ![]()
و اما امروز که رفتیم سر جلسه خدا وکیلی از دیدن این سوالا داشتم شاخ در میاوردم . این قدر امتحانمون چرت بود که حد نداشت . یه لحظه با خودم گفتم این معلمه گرامی با چه انگیزه ی این سوالا رو در اورده
اما خوب واقعا دستش درد نکنه یه جوری سوال در اورده بود که گروهش از بقیه گروه ها نمره هاشون بالاتر بشه و اولین نفراتی که هم برگشونو دادن من با دو تا دیگه از بچه ها بودیم.
فکر کنم به اندازه ی ۳ نمره هم جوابا رو درس نوشتم.![]()
پاتوق ۱ : اگه خدا بخواد فردا اخرین امتحانمونه.![]()
پاتوق ۲ : توی این همه سالی که درس خوندم این اولین سالی بود که امتحانام خیلی کم و راحت و اکثرش ۴ نمره ای بود.![]()
پاتوق ۳ : با اینکه فردا امتحان اخریه اما من هنوز به ارامش نرسیدم چون هنوز ژوژمان ۳ تا از درسام مونده.![]()

زارو گریان حسینم چه بود بهتر از این
سخت حیران حسینم چه بود بهتر از این
من نه خود می روم این ره که کسی می بردم
خار دامان حسینم چه بود بهتر از این
قبلتین دل من زینب و عباس شدند
من مسلمان حسینم چه بود بهتر از این
نوکران را همه با نام پدر بشناسد
مست عرفان حسینم چه بود بهتر از این
پاتوق ۱ : ایام سوگواری اباعبدالله الحسین رو به همه ی مسلمانان تسلیت می گم.
ماشالا از بس فکرم درگیره این ژوژمان لعنتیه اصلا نمی تونم تمرکز داشته باشم
جونم براتون بگه که ما این چند روزی که تعطیل بودیم و قرار بود دلی از عزا در بیاریم اینترنتمون رو شرکت محترم قطع کرد در نتیجه :
سه روز تعطیلی + قطع شدن اینترنت = افسردگی
که الانم که دارم این پست رو می نویسم اینترنت پر سرعت ما همچنان قطع می باشد و بنده با این اینترنت زغالی دارم سعی می کنم که بتونم یه پست جدید بذارم.
امروز امتحان مناظر و مرایا داشتیم
وای این قدر سخت بود که مخم در حال انفجار بود . وقتی از جلسه اومدم بیرون که قیافه ی بچه ها دیدنی بود انگار همشونو برق گرفته بود یه قیافه هایی داشتن که نگو خودمم که بدتر از بقیه نبودم دقیقا دور سر همه ی ما علامت سوال در حال گردش بود.
مام قرار شد پنجشنبه بریم یه شورش اساسی بکنیم که اقا این چه وضع امتحان گرفتنه.
پاتوق ۱ : بد فرم سرم شلوغه تصمیم داشتم یه مدتی در پاتوق رو تخته کنم تا کارام به روال عادی برگرده اما دیدم بدون پاتوق و دوستای پاتوقی بازم مساوی می شه با افسردگی
پاتوق ۲ : اسمم برای عمره ی دانش اموزی در اومد اما یه بد شانسی این که من تنها کسی ام که توی ذخیره هام و امیدوارم یکی از رفتن انصراف بده
پاتوق ۳ : شدیدا به یه گرافیست نیازمندم . لطفا اگه کسی رو سراغ دارین معرفی کنین .
من نمی دونم چرا قسمت نیست یه شب زود بخوابم . مثلا بنده برای فردا کاره زیادی نداشتم ( کار زیاد که چه عرض کنم منظورم اینه که لازم نبود تا صب بیدار بمونم ) منم با خوشحالی فراوان که امشب زود می خوابم ظهر نخوابیدم . اما الان که ساعت نزدیک ۱۲ هستش من هنوز بیدارم و این دفعه خوابم نمی یاد.
فردا ما تصویر سازی داریم . کار تصویر سازی منم یه اتاق بچه اس که خیلی ریزه کاری داره و فوق العاده حوصله می خواد .
امروزم من حوصله نداشتم کار کنم بنابراین با مرجان به این نتیجه رسیدیم که برای فردا کار نکنیم
اما مگه این وجدان علاف و بی کارمون گذاشت راحت باشم . بالاخره با هر بدبختی و بی حوصلگی بود نشسته ام کار کردم چون مطمئن بودم تا صب کابوس این تصویر سازی رو می بینم و اون لذت خواب عمیق چهار ساعت شب منم به دهنم زهر می شه.
![]()
دیروز که عکسامو برده بودم برای تایید پیش معلم گرامی . دو تا از دوما توی یه بشر داروی ظهور ریخته بودن و اورده بودن نشونش بدن که اگه خوبه مصرف کنن
البته دارو که چه عرض کنم یه چیزی بود مثه قیر .![]()
من : این داروها رو مصرف نکنینا . اینا خرابه
دوما : واااااااااااای جدی می گی . ولی ما دیگه دارو نداریم
من : خوب به سلامتی . وایسین درس کنین
دوما : ببخشید ، شما دارو ندارین ؟
من : ما و دارو ؟ من خودمم یه ذره دارو ظهور می خواستم از یکی دیگه از گروه ها کش رفتم . دارومون کجا بود ما سوما
معلم : خیلی خوب حالا بحث نکنین . برین درست کنین
دوما :
ولی ما که بلد نیستم
معلم : اشکالی نداره ، قهوه براتون درست می کنه
قهوه جون کار خودته . بدو تا من عکساتو تایید کنم.
من : چی ؟؟؟ من درس کنم . وای خدا به دادم برسه
یه دفعه نفمیدم چی شد دیدم توی تاریک خونم و دارم به دوما یاد می دم که دارو درس کنن
این قدرم بهشون غر زدم که شما ها خجالت نمی کشین بلد نیستین دارو درست کنین . زشته به خدا
دیگه اگه بهشون غر نمی زدم که منو می بردن می گفتن بیا برامون عکسم چاپ کن . که من با سرعت نور ازشون فاصله گرفتم
پاتوق ۱ : دیروز رفتم کارگاه چاپ دستی . بخشکه این شانس ، مانتوم برای بار دوم رنگی شد . بچه ها کلی بم خندیدن ، گفتن منتظر حادثه ی سومی برای مانتوت باش ![]()
پاتوق ۲ : تصمیم دارم این چند روز تعطیلی فقط بخوابم . دلم برای شبایی که ساعت ۹ می خوابیدم تنگیده
امروز صب به دلیل اینکه بنده کلی وسیله داشتم که ببرم مدرسه و برای برگشتن دچار مشکل می شدم اقای پدر قبول کردن که ظهر بیان دنبالم و بنده که کلی وسیله از جمله یه کیف مقوا به این هوا یه چند تا پلاستیک حاوی از رنگ و یه کیف به چه سنگینی بر شونه های نازنینم بود کلی ذوقیدم که چه قدر اقای پدر در نبود مامان هوامو دارن
اما از همون صب هی گفتم نکنه اقای پدر سره کارم گذاشته باشن ، نکنه نیان دنبالم و از اون جایی که می گن از هر چی بترسی سرت میاد هم حکایت من شد.
ظهر بعد از این تعطیل شدیم با سرعت نور از مدرسه پریدم بیرون اما هر چی می گردم که اقای پدر رو پیدا کنم نبودن که نبودن و من که دیگه چیزی نمونده بود جیغم در بیاد با قیافه در هم و برهم ، راه خانه ی طولانیمان را در پیش گرفتم.
حالا بعد از یک ساعت که رسیدم می بینم که ااااااااااای خدا هیچ کس نیست یه ذره نگران من بشه که چه قدر دیر کردم . اقای پدر که انگار نه انگار یه قهوه دارن که کلی هم سر کارش گذاشتن و نرفتن دنبالش مامان خانومی مام که نبودن پس فقط یه خواهرام مونده بود که اونم با نگرانی تمام زنگ زده بود بهم و پیغام برام گذاشته بود.
حالا این یه ضد حال، که توسط اقای پدر سر کار بودم. یه ضد حال دیگه ام بعد این یکی خوردم
بعد از یه روز طاقت فرسا و دو روز روزه گرفتن بدون سحری اومدم خونه می بینم ای واااااااای افطاری ندارم که بخورم و همین جا بود که شکمم سر ناسازگاری بنا کرد ( خوب ۱۹ ساعت بود چیزی بهش نداده بودم )
از اونجایی هم که قهوه خانوم حال و حوصله ی هیچ گونه پختن غذایی نداشت مجبور شد یه چیزی سر هم کنه که این شکمش اروم بشه.
و اخرین ضد حال امروزم اینکه بعد از دو هفته تصمیم گرفتم برم این عکاسی در شب رو انجام بدم
بعد از اینکه شوهر خواهر و خواهر گرامی منو از خواب شیرین بعد از افطار بیدارم کردن رفتیم برا عکاسی که متاسفانه تا دوربین رو روشن کردم دیدم داره هشدار می ده که باطری دوربین ضعیفه و نمی شه عکاسی کرد
شوهر خواهرمم یه نگاه چپ چپی به من کرد و گفت قهوه چی کار کنم از دست تو که این قدر ادمو حرص می دی ؟؟
و در این هنگام قهوه با خجالت فراوان به خونه برگشت و دور عکاسی در شب رو یه خط قرمز کشید
پاتوق ۱ : امروز روز عرفه بود . از وقتی اومدم خونه نتونستم از پای tv جم بخورم چون ارتباط مستقیم با مکه بود
پاتوق ۲ : چند روز پیش رفتم اسمم و برای عمره دانش اموزی نوشتم . به نظرتون اسمم در میاد ؟
پاتوق ۳ :بنا به دلایلی مجبور شدم اسمم رو تغییر بدم و اسم قهوه رو جایگزین کنم . پس خواهشا دیگه منو با اسم قهوه بشناسین
پاتوق ۴ : عیدت قربان رو به همه ی دوستای گلم تبریک می گم
ای خدا ، کاش این امتحانای ما فقط در حد خوندن و تو سر و مغز کتاب زدن بود اما چه کنم که فقط سه تا ش خوندنیه و بقیه همش عملیه.
خدا می دونه چه قدر این کار عملی هامون سخته ، پدرم در میاد تا یه کار انجام بدم . ( خیلی هم بده ادم مثه من وسواسی باشه )
از روز یکشنبه معلمای گرامی هر کدوم که میان سر کلاس یه لیست طووووووووووووویل از کارای پایان ترم رو می دن و یکی مثه من که به خاطر فراوان بودن کار دیگه حسابی گیج زده .
![]()
من که همیشه می گم بنده در هیچ موردی شانس ندارم نمونه ی بارزش روز شنبه بود که امتحان عربی داشتیم.
این معلم سیریش اومده سر کلاس و ما رو برا امتحان برد توی سالن. حالا ما هر چی بالا می ریم پایین میاییم که خانوم این امتحان کوفتی رو توی کلاس بگیر قبول نکرد که نکرد و همین امتحان کوفتی منجر به پاره شدن مانتوی من
برای دومین بار روی صندلی های قشنگ سالن شد.
این قدر حرصم گرفته بود که نفهیمدم چی نوشتم ، فقط نوشتم که برگمو سفید نداده باشم وقتی هم اومدم بیرون همه بچه ها زل زده بودن به من که اره از قیافه ی این معلومه که امتحانشو عالی داده
من که کم مونده بود جیغم در بیاد گفتم امتحان کیلویی چنده ؟ مانتومو کجای دلم بذارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و اومدم تو کلاس .که تا کلی وقت بچه ها داشتن به عصبانیت من می خندیدن.
وقتی هم اومدم خونه به مامانم گفتم مامان ، چهار روز دیگه که امتحانامون شروع می شه و من مجبورم روی این صندلی ها بشینم ، میام این صندلی ها رو هول ( حول ؟؟ ) می دم اون طرف و چهار زانو می شینم روی زمین .
سرما هم بخورم بهتر از اینه که هر دفعه حالم گرفته بشه
پاتوق ۱ : از شنبه امتحانای ترم اولمون شروع می شه .
پاتوق ۲ : امروز کلاس مناظری با بچه ها گذرونیدم که کم مونده بود جناب اباذری از کلاس بیرونمون کنه.![]()
![]()

خدایا با دلم به سوی تو می ایم تا گرد دلم طواف عشق به جا اورد
کوچه ها به من لبخند می زنند ، لحظات از قدم زدن های من شادمانند و درختان نخل گرمای عشق مرا باور کرده اند .
می خواهم در این نیمه های شب به طواف خانه ی تو درایم ، یا الهی بپذیرم.
![]()
پاتوق ۱ : این متن رو خوندیدن فک نکنین می خوام برم مکه ها . نه از این خبرا نیست ، من هنوز لیاقت خونه ی خدا رو ندارم
پاتوق ۲ : این روزا همه جا خبر از حجاج و خونه ی خدا هستش . منم دلم می خواااااااااااااااااااااااد برم مکه![]()
حالا جلسه امتحان رو داشته باشین ، پایه خنده بود.
قبل از شروع امتحان معمولا همه تو سر و مغزشون می زنن و درس می خونن مام تو سر و مغزمون می زدیم و تقلب می نوشتیم.
چند دقیقه قبل از امتحان :
مرجان : این صفحه های اول رو تقلب نوشتی که توش نمونیم؟
من- اره![]()
بهاره- تو رو خدا این دو صفحه رو به من بده باور کن وقت نکردم این دو صفحه رو بنویسم
من- من خودمم بلد نیستم از یکی دیگه کمک بگیر![]()
سپیده - مطمئنی همه رو نوشتی ؟ چیزی جا نیوفتاد ؟
من - نه![]()
حالا معلمه پا شده می گه برگه هاتونو بذارین جلوتون . منم حالا حول شدم که این برگه ی به این طویلی حاوی از تقلب رو کجای تخته شاسیم بذارم که لو نرم .
و برگه رو انچنان زیر بقیه برگه هام گذاشتم که معلم گرامی نفهمید .
سوال ها رو گفت و امتحان شروع شد .
من که یه سه چهار تاشو بلد بودم بقیه رو هم که همه رو تقلب کرده بودم پس مشکل فقط این وسط معلم گرامی بود که باید چشمشو از اخر کلاس بر می داشت ( می دونست اخر کلاس تقلبی ها نشستن ) تا من می تونستم امتحان رو عالی بدم
معلم - بچه ها یه کلمه حرف از کسی بشنوم بیرونتون می کنم
من-![]()
معلم به شیوا - می خوای کل کتاب رو برای بقل دستیت بگی که خیالت راحت بشه ؟
شیوا- نه خانوم فقط همین سوال های امتحان رو می گم ![]()
همه بچه ها با هم-
هدیه - خانوم چه قدر خوبه محیط امتحان خشک نباشه
دوباره همه با هم-
منم که در این فاصله ی خنده ی بچه ها و معلم رو به حرف در اوردن از فرصت استفاده کردم و از روی برگه ی تقلبم همه رو نوشتم و به این ترتیب فک کنم امتحانمو از ۱۹ کمتر نشم . ( این دفعه ی اول بود که بنده خیلی شجاعانه تقلب کردم و با خیال راحت همه رو نوشتم )![]()
و به این ترتیب جلسه با خنده ی بچه ها به پایان رسید.
پاتوق ۱ : دیروز کار خط در گرافیکم توی کلاس بهترین بود
پاتوق ۲ : امروزم امتحان عملی مبانی و کاربرد رایانه بود که در عین چرت و پرت بودنش سخت بود اما بخیر گذشت.
پاتوق ۳ : احساس می کنم یکی داره مخم رو از ۶ جهت فشار می ده . این روزا خیلی فکرم مشغوله.
امروزم اولین روزی بود که مامانم رفت خونه ی مامان بزرگم .
حالا این وسطم همه ی ملت به من کار دارن ، نمی ذارن که من یه ذره ازاد و راحت باشم
صب که داشتم می رفتم مدرسه مامانم گفت که نمی خواد ظهر خودت بیایی چون خیلی طول می کشه تا برسی خونه ی مامان بزرگ ، من با خاله ات میام دنبالت
منم این قدر ذوق کردم چون کلی وسیله داشتم .
ظهر که تعطیل شدیم و ساعت ۳ اومدم بیرون هر چی می گردم که مامان رو پیدا کنم اما کو مامان ؟ خدا بده مامان
منم با قیافه ای در هم و برهم رفتم خونه که یک ساعت و نیم بعدم رسیدم . وقتی رسیدم خالم زنگ زده که چرا نیومدی خونه مامان بزرگ ؟ ما برات غذا گرم کردیم و حالا گییییییییییییر داده پاشو ناهار بیا اینجا
منم عصبانی گفتم که عمرا پاشم بیام و نرفتم و کلی ملت رو گذاشتم تو خماری . ( اخه مامانم و .... نمی دونن ما با دوستام تو مدرسه چه قدر به این شکم هامون می رسیم ، خدا وکیلی از خجالت این شکما در میاییم
)
حالا منم قراره از فردا پاشنه ی در خونه ی مامان بزرگ رو بکنم چون مجبورم برم و بیام .
پاتوق ۱ : امشب خبر دار شدیم ماشینمون بعد از سه هفته صحیح و سالم پیدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شده
. ( خدا ریشه ی هر چی دزده از رو زمین بکنه
)
پاتوق ۲ : حالم دیگه داره از باغ گل ها بهم می خوره . قراره فردام باز برای طراحی بریم اونجا
یکی نیست به اینا بگه دیوار کوتاه تر از اینا توی مدرسه نیست که این قدر اینا رو زیر سوال می برینشون؟
دیروز سر کلاس طراحی یه دعوایی راه افتاد که کم مونده بود اشک همه ی بچه ها سرازیر بشه . اخه یکی نیست به این معلم طراحیه بگه تو که هیچی بارت نیست نمی خواد حرف بزنی و پای ما رو به دفتر بکشونی
اون از پارسال که از معلم طراحی شانس نیوردیم اینم از این یکی که امسال اومده . خداییش من نمی دونم اینا با چه فکری میان معلم می شن ، اونم درس مهمی مثه طراحی.
حالا بحث سر چی بوده ، سر این بوده که شماها شیطونین و نمی خوایین کار کنین ، به خدا من یکی که دیگه نمی دونم چه جوری باید سر کلاس بشینم .
یه روز از صب با خودم شرط می بندم که ساکت باشم و تا اخر ساعت جیکم در نیاد که بهم گیر نده اما یک ساعت نگذشته در میاد می گه عارفه ، مجنونی ؟ عاشقی ؟ چته غم برک گرفتی ؟
یه روزم که از صب به شادی و خنده روز رو شروع می کنیم در میاد می گه ووووووووای چته تو چرا این قدر شادی ، و کلی از این مزخرفات نثار همه ی ما می کنه
به خدااااااااااا من یکی که دیگه نمی دونم باید چه خاکی به سرم بریزم.
تازه روز شنبه اومدن می گن که سوم گرافیک A گروه B ( که ما باشیم ) روز پنجشنبه ۱۰ دقیقه زودتر از مدرسه رفتن بیرون.
در صورتی که این دوم های از خدا بی خبر از مدرسه رفته بودن بیرون و حالا گذاشتن سر ما.
وقتی می گم گروه ما بدبخته ها برا همین می گم.
تازه بدتر از همه اینه که بقیه ی گروه ها حداقل دو تا معلم هستن که ازشون طرفداری کنن گروه ما که هیچ کسم ازمون طرفداری نمی کنه
به خدا فقط اسم گروهمون بد در رفته . دلم برای خودم و همه ی دوستام می سوزه . ای کاش امسالم تموم شه بره پی کارش .
نامردم اگه بخوام سال دیگه پیش دانشگاهی مو تو همین مدرسه بمونم
این روزا خیلی داره زود می گذره ، من که اصلا متوجه گذشت زمان نیستم فقط وقتی چشم باز می کنم می بینم باز یه شنبه ی دوباره از راه رسیده .
درسام در حد تیم ملی زیاد شده بعضی وقتا واقعا دیونه می شم به خصوص این که درسای منم همش عملیه و تا بشینم سر یه کاری یه ۶ ساعت از وقتمو می گیره.
خیلی بده که من دیگه جمعه ندارم همه ی امید من به جمعه ها بود که یکم استراحت کنم ولی خوب مثل اینکه استراحت به ما نیومده.
حالا جدا از اینکه بنده فوق العاده وقت برای درس خوندن و کارام کم دارم این وسطم دوستای گرامی منو بردن توی گروه نشریه ی دیواری .
منم از صب تا حالا هر چی بالا می رم پایین میام اقا بیایین بی خیال شیم من حال و حوصله ی نشریه دیواری اونم با موضوعی مثل نواوری و شکوفایی رو ندارم، اما کیه که به حرفم گوش بده ؟
حالا می دونین چرا دوستام این قدر تو سر و مغزشون می زنن برای این نشریه ؟
چون جایزه اش دو یا سه سکه ی تمام بهار ازادی و یه سفر حج هستش.
اینام می گن تو بیا که می تونی باهامون کار کنی اگه برنده شدیم مکه اش مال تو سکه هاش مال ما .
منم با همین شرط که مکه مال من باشه قبول کردم اما عجب غلطی کرددددددددددددم
پاتوق ۱ : قبل از مریضی مامانم هر دفعه ای قلبم درد می گرفت اما از بعده مریضی مامان درد قلبم بیشتر شده .
پاتوق ۲ : اگه یکی یه ساعت برناد سراغ داره بهم بگه . باید یه جوری زمان رو نگه دارم![]()
کیست ان مهربان که در شب تار
مانده چون ماه در اسمان بیدار
مادرست ، این فرشته ی رحمت
که چنین غنچه ای رساند بیمار
تا ترا هستی از عدم بخشد
خود ز رنج و الم شده بیمار
![]()
پاتوق ۱: خدا رو شکر امروز صب مامانم از بیمارستان مرخص شد. خدا می دونه من توی این چهار پنج روز چه کشیدم .
پاتوق ۲ : امروز صب نرفتم مدرسه ، یعنی وقتی فکرشو می کردم باید ۸ ساعت توی بی خبری بگذرونم دیونه می شدم منم موندم خونه و کلی کمک خواهرام کردم.
تازه ناهار امروزم من پختم که پدرم در اومد ولی خدا رو شکر ناهار خوشمزه ای شده بود.
پاتوق ۳: از صب تا حالا شدم تلفن چی خونه ، هر کی زنگ می زنه من باید جواب بدم . خواهرم که با موبایلش قهر کرده و هر کی زنگ می زنه من مجبور بودم بردارم تلفن خونم که به عهده ی خودم بودم ، دیگه حساب کنین چه وضعیتی داشتم.
پاتوق ۴ : دو ساعت پیش مرجان زنگ زد گفت امروز جات خیلی خالی بود ، این قدر تو مدرسه با بچه ها خندیدیم که دیگه هیچ توانی برامون نمونده. حیف شد امروز نرفتم .
پاتوق ۵ : روز دانش اموز رو به همه ی دوستای گلم تبریک می گم.
امروز ظهر وقتی با بابام رفتم بیمارستان پریدم مامانمو بوسش کردم کلی خندوندمش گفتم پاشو بیا خونه که یه خروار درد و دل باهات دارم مامانم تا دید این همه می خندم اشک تو چشماش جمع شد
اما وقتی بابامو دید یه دفعه نفهمیدم چی شد دست گذاشت به گریه دیگه به حد انفجار رسیدم ولی بازم می خندیدم بازم شلوغ می کردم بازم مامانمو بوس می کردم
بهش گفتم به خدا اگه می دونستم دوری من و بابا این همه برات سخته که یه لحظه ام تنهات نمی ذاشتم و اون موقع بود که مامانم در اوج گریه برام خندید .
اما من بازم خندیم خندیم و خندیدم که به حد انفجار رسیده بودم فقط دلم می خواست یه جایی برم و راحت گریه کنم اما متاسفانه این فرصت رو تا چند دقیقه پیش به دست نیاوردم.
پاتوق ۱ : خدایا من چه جوری می تونم تا یکشنبه منتظر بمونم که مامانم برگرده خونه ؟
پاتوق ۲ :به قول دوستام هوای امروز اصفهان دو نفره بود .
پاتوق ۳ :دو سه روزه هوای اینجا ابریه و هر دفعه ای بارون میاد اما بارون و تگرگ امروز برای خودش یه چیزی بود.
پاتوق ۴ : ابرای امروز شکل بستنی قیفی بودن،حسابی دلم بستنی خواست .
اما من بچه بودم اصلا نمی دونستم این حرصی که می گن یعنی چی ولی خوب بعد که فهمیدم سعی کردم دختر خوبی باشم و دیگه کاری نکنم که مامانم از دستم ناراحت بشه هر چند که الانم هر از گاهی مامانمو حرص میدم اما نه اون قدری که مامانم منو حرص می ده ...
تازگیا هم فهمیدم تو زندگی چه بازیگر خوبیم ...
دیشب مامانم دچار حمله ی عصبی شد ، وقتی رسوندمیش بیمارستان گفتن مشکل از قلبه در صورتی که نوار قلب چیزی نشون نمی داد ...
دیشب مامانمو بیمارستان نگه نداشتن اما صب باز حالش بد شده بود که بابام و خواهرم با مامانم میرن بیمارستان ....
اول قرار شد امروز نرم مدرسه از یه طرفی خوشحال بودم که می رم بیمارستان از طرفی هم ناراحت بودم چون امروز تحویل کار داشتم ، بالاخره اینکه بابام گفت نمی شه نری و صب رفتم
منم حالا این وسط شدم دختر قانون مند ، یکی نیست به من بگه اخه دختره عاقل تو که می دونی مامانت این جوریه ها این گوشی لامصب بردار ببر مدرسه که تا ساعت سه که می رسی خونه دیووونه نشی
اما متاسفانه کسی نبود بهم بگه گوشیتو ببر خودمم که حواس نداشتم
حالا فقط خدا می دونه من از صب تا حالا که دارم این پست رو می نویسم چه حالیم. دلم هزار راه رفته ، کلی هم به خواهرم فحش دادم چون گوشی شو جواب نمی داد.
پاتوق ۱: با این که امروز فوق العاده داغون بودم اما اکثر کارای اجرایی بچه ها رو انجام دادم
پاتوق ۲: از صب تا حالا داره بارون قشنگی میاد
پاتوق ۳: برای مامانم دعا کنید توی ccu هستش.
پاتوق ۴ : الانم این قدر اعصابم خورده که دلم می خواد هر کی بام کل کل می کنه بزنمش .
پاتوق ۵:از صب تا حالا هر چی گریه می کنم اروووم نمی شم.
قیافه هاشون داشت داد می زد می خوان کیفا رو بگردن چون می دونستن بچه ها گوشی دارن
یکی از همین معاون هامون که پارسال معلم عکاسی خودمون بود و من خیلی دوستش دارم اول از همه اومد سراغ من
یه نگاهی بهم کرد ، خندید و گفت: عارفه گوشی داری ؟
منم خندیدم گفتم اخه من گوشیم کجا بود که تو دنبالشی. اینم که راحت حرف منو باور کرد و فقط برای حفظ ظاهر داخل کیفمو یه نگاهی کرد( البته اینم بگم که واقعا گوشی نبرده بودم )
به همین ترتیب همه رو گشتن البته نه مثل من که به زور داخل کیف مو نگاه کردن ، بقیه بچه ها رو همه ی چیزا شونو ریختن روی میز.
خلاصه این که این قدر گشتن و گشتن که دست از پا دراز تر از کلاس رفتن بیرون.![]()
حالا این وسطم من می دونستم هم الهه گوشی داره هم مهرناز اما اون وسط نمی دونم کجا غیبش کردن که اینا پیدا نکردن در صورتی که مطمئن بودن بچه های کلاسمون گوشی دارن
اخر دستم که این یکی معاونمون اومد بره بیرون یه نگاهی به من کرد گفت عارفه من مطمئنم بچه هاتون گوشی دارن ولی نمی دونم چرا نشد پیدا کنیم.![]()
بعدشم این که اون یکی معاون جدیده یه نگاهی توی سطل اشغال کرد گفت اگه من این سطل رو خالی کنم ۶ تا گوشی توش پیدا می شه که اینم خیلی ریلکس پلاستیک سطل رو برداشت و با خودش برد
این قدر حال کردم اینا ضایع شدن این قدر حال کردم که حد نداشت.![]()
تازه اخر دستم همین مهرناز که گوشی داره در اومده می گه خانوم ... زنگ اخرم بیایین سوپرایزمون کنین . اخه یکی نیست به این بگه دختر ، تو که داری از ترس سکته می کنی مگه مجبوری بگی بیان دوباره بگردنت.![]()
دیگه این که دیروز این قدر خندیدم که حد نداشت![]()
پاتوق ۱: فیلم هامو از فتونایت گرفتم . عالی شده بود.
پاتوق ۲ : قراره فردا بعد از ۵ ماه بریم تاریک خونه . هووووووووووووووووووووووووورا
پاتوق ۳ : امروز به طرز فجیعی ماشین مونو دزدیدن . دعا کنین پیدا بشه.
دیگه من روزی به اسم جمعه که تا لنگ ظهر بخوابم و بعدش برم بیرون حالا اگه رسیدمم عصر یه نگاهی به کتابا بندازم ندارم.
کلاسای جمعه ی مام شروع شد . حالا دیگه باید بچسبم به درس که اون چیزی رو که می خوام به دست بیارم.
خیلی سخته ادم هم بخواد درس بخونه هم وقتشو برای کارای عملی بذاره اخه خدایی خیلی وقت گیره.
با این که اصلا اهل مهمونی رفتن و گردش و ... نیستم اما همه ی اینا رو هم حذف کردم که حواسم بیشتر جم باشه.
پاتوق ۱ : این دو روز خواهرم خونمون بود . خیلی نتونستم کار مفید انجام بدم.
پاتوق ۲ : فیلم هامو دادم فتو نایت ظهور بزنه ، دعا کنین خراب نکرده باشه.
پاتوق ۳ : یک ماه و چهار روز از سال تحصیلی جدید رفت ، باورم نمی شه.
پاتوق ۴ : معلم دیروزمون که همون معلم صفحه ارایی مون باشه گفته اگه با این روشی که من می گم درس بخونین کنکور حتما قبولین اونم رتبه ی زیر ۵۰۰ که من گفتم زحمت کشیدی کی دیگه زیر ۵۰۰ قبول می شه ؟؟
ساعت ۱۱ که من و چند تا بچه ها از کلاس اومدیم بیرون مدیرمون که توی سالن اجتماعات بود صدامون کرد که بریم پیشش.
مام از خدا خواسته حاضر بودیم هر کاری می گه انجام بدیم اما سر کلاس تصویر سازی نریم چون معلم خودمون نیومده بود.![]()
به من که یه سری برگه های مربوط به انجمن رو دادن و به بقیه ام برگه های حضور و غیاب رو دادن که بدونن کیا اومدن.
خیلی باحال بود ، امروز تمام وقت توی جلسه بودم و تمام حرفایی رو که زدن گوش دادم. بعدشم با خودم گفتم من اگه می دونستم امروز قراره بیام اینجا و برگه های حضور و غیاب هم دست خودم و دوستام باشه که دیگه نمی گفتم مامانم بیاد ، خودم شده بودم یه پا مامان.
تازه ظهر که اومدم خونه به مامانم می گم
ــ مامان امروز تو جلسه چی گفتن ؟![]()
ــ تو که خودت تمام مدت تو جلسه بودی دیگه چی رو نفهمیدی که می پرسی ؟
ــ نه مامان جان کجا همش تو جلسه بودم وقتی حرف به جای حساس رسید ما رو از سالن بیرون کردن گفتن بیرون کارا رو انجام بدین. از پشت درم که هر چی گوشامو تیز کردم هیچی نشنیدم![]()
مامانم خندش گرفته بود و گفت که بیشتر حرفاشون راجع به موبایل بوده ...
پاتوق ۱ : امروز که لیست حضور و غیاب کلاس ما دست من بود برای خیلی از بچه ها حاضریشونو زدم
پاتوق ۲ : اخر دست که جلسه تموم شد رفتیم پیش خانوم صلواتی
( این لقب رو بچه ها بهش دادن از بس از صلوات خوشش میاد تا ما رو می بینه میگه صلوات بفرستین . که همین خانوم صلواتی مسئول کارای پرورشی مدرسه هستش ) و گفتیم زود باش فعالیت های ما رو ثبت کن که فردا نیای بگی سوم گرافیک تنبلن که اونم با کمال میل قبول کرد![]()
پاتوق ۳ : با بدبختی این پست رو نوشتم اما معلوم نشد چی شد یه دفعه همش پرید ، مجبور شدم دوباره بنویسم
![]()
۱- وقتی می ری عکاسی از راهپیمایی ۲۲ بهمن وسط اون همه جمعیت که کلی سوژه عالی داری فیلمت تموم بشه و یادتم رفته باشه فیلم اضافه ببری
۲ـ با هزاران بدبختی و دردسر بری کلی عکاسی کنی و وقتی می ری بدی بیرون فیلمت و ظهور کنن فیلم بسوزه و همه ی زحمت ها به باد فنا بره
۳- وقتی می ری توی طبیعت و با مشقت فراوان اسکیس می زنی و بعدش معلم میاد و کاراتو تایید می کنه اما اخر دست که می خواد نمره بده بگه که ترکیب بندی کارات افتضاحه و دوباره بشین بزن
۴-دو روز مونده به تحویل کارای پایان ترم معلم یادش بیفته که یه سری از کار ها رو نگفته که انجام بدی و دو خروار کار دیگه به کارات افزوده بشه
۵- وقتی از صب تا ظهر با بچه ها و معلم گرامی بری عکاسی و خوب بهت خوش بگذره اما بعد که بر می گردی و نیم ساعت به پایان کلاس مونده معلم ازت امتحان بگیره
۶- و در اخر اینکه ۷ ساعت و نیم تمام برای یه کاری وقت بذاری و با نهایت دقت اون کار رو به مرحله ی اجرا برسونی اما یکم دیگه که مونده کار تموم بشه متوجه بشی همه رو روی مقوا اشتباه کشیدی ،خصوصا وقتی بفهمی دبیر مربوطه گفته این جوری باید کار کنی .
پاتوق ۱ : مخم هنگ کرده ، هیچ کاری نمی تونم بکنم فقط بلدم حرص بخورم
پاتوق ۲ : بد فرم حالم بده ، فک کنم تجویز این دفعه ام غلط بوده
پاتوق ۳ : این ۶ مورد ضد حال هایی بود که این اواخر خوردم البته به جز راهپیمایی ۲۲ بهمن که مال پارسال بود
پاتوق ۴ : امروز بدجوری داغون شدم سر کارگاه گرافیک ، چون نیم ساعت به زنگ که داشت کارم تموم می شد فهمیدم معلم گرامی طرح رو اشتباه به من گفته اجرا بزنم و تمام زحماتم دود شد رفت هوا .
طرفای عصر بود که دیدم وای گلوم بدجوری داره می سوزه و به طرز وحشتناکی شروع به درد گرفتن کرد
اول که گفتم نه چیزیم نیست اینا همش خیالاته اما ۲ ساعت بعد که تب کردم دیدم هیچ خیالاتی در میان نیست و چون بنده هم دکتر تشریف دارم
برا خودم قرص و شربت تجویز کردم که تا حدودی رو به بهبودی ام
هیچی دیگه یه روز تعطیل داشتیم که می شد بریم خوش گذرونی که از صب تا شب هم به خواب گذشت چون اصلا نای هیچ کاری نداشتم.
امروزم که تاریخ معاصر داشتیم اونقدر دست و پا شکسته درس خونده بودم که فقط خدا رحم کرد و ازم تاریخ نپرسید.
صب که مرجان اومد و حال منو دید کلی خنده اش گرفت بهش گفتم این جوری نخند از بس پریروز گفتی گلوم درد می کنه منم مثل تو شدم.![]()
خلاصه این که چون امروز درسای مزخرف عمومی بود قرار شد با مرجان امروز رو دو در کنیم و دو ساعت زودتر از ساعت همیشگی از مدرسه بیاییم بیرون کلی هم نقشه کشیده بودیم که متاسفانه همه ی نقشه ها مون به باد فنا رفت چون اکثر بچه ها سرما خورده بودن و به هیچ طریقی نمی شد از مدرسه در رفت.
در نتیجه مام فکر در رفتن از مدرسه رو از کله هامون بیرون کردیم و مثل بچه های خوب تا ساعت دو و نیم توی مدرسه موندیم
پاتوق ۱ : دیشب مرگ رنگ رو یه خونه تکونی اساسی کردم . سه ماه بود بهش سر نزده بودم ، دلم براش سوخت ، خیلی خاک گرفته بود. 
تصمیم گرفتم از امروزم به روزش کنم .
پاتوق ۲ : روز بزرگداشت حافظ رو به همه ی دوستداران حافظ تبریک می گم
![]()