من اومدمممممممممممم


وسوسه ای از جنس مـــــــــ&ــــــــرداب ها

مرا ســــــــ****ــــــــــــوی خود میکشد

هـــــــــــIـــــوا هوای بیخیالیست ...

اما

با این همه بیخیالـــــــــــــــــی و& جنــــــــــ!!!!ـــــــون

واهمــــــــــــــــــــــه ای درونم است

واهمه ای از جنس نبودن با تـــــــــــــ--------__________ــــــــــــــو ....


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org.
.
.
وروجک اومد با یه
دنیا شیطنت !!!

هک وبلاگ من


واژه هایی که عاشقانه میشوند

ترانه میشوند ویکی میخواند چه دردآور است

عاشقانه هایی که مینویسی جز او...

همه را به یادشان بیندازد...

وتو...

همچنان بنویسی وبدون این که عشق کسی باشی یا حتی دریادکسی...

(کی اومده تو وب من این پست رو گذاشته؟کی وب منو هک کرده نامردا؟

د لامصب چرا شرتو از وب من نمی کنی؟

بچه ها این پست رو من ینی مبینا نذاشته یه نفر اومده وبم و اونو آپ کرده)

هههههه

سلام به همگی

اولا که ب استقلالی های عزیز تبریک میگم بابت این ک پرسپولیسی های...باختن و کلا اصن حذف شدن!!!!

وای که من چقدر امروز خندیدم به بچه های چارتایی کلاسموووووووووووووووووووون!!!یوهوووووووووووووو

راستی برد تیم فولادم تبریک میگم

پرسپولیسی های عزیز توی فرایند سوختن مماختون موفق باشید

اسقلالی های گلم شما هم همچنان حق خندیدن به چارتایی هارو دارین

بااجازه

مورد ازدواج






عزیزان محترم شما می توانید از این افراد به عنوان همسر خود استفاده نمایید (اوه اوه بحث ناموسی شد)اصلاح می نمایم انتخابشون کنید

خدا شفا بده معتادان مارو!!!!!

تصاویری جالب و طنز از معتادان اینترنتی!تصاویری جالب و طنز از معتادان اینترنتی!تصاویری جالب و طنز از معتادان اینترنتی!

مســــــــــــىر جنگل

دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف
 
اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت:

جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

این‌طوری تعریف می‌کنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور
 
شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر
 
در می‌آرم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم
 
وایساد.
من هم بی‌معطلی پریدم توش.

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم
 
هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!

خیلی ترسیدم.







داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد. هنوز
 
خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ
 
جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور
 
داشت می‌رفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا
 
بیامرزم اومد جلو چشمم. اون موقع یهو، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و
 
فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به
 
سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز
 
کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم
 
رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و
 
دو نفر خیس اومدن تو،

یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو
 
هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.