باید بگویم چیز زیادی یادم نمی اید فقط میدانم یک روزپاییزی بود. یحتمل باید باران میبارید و من خسته و غمگین فکر وبلاگ نویسی به مغزم خطور کرد و دست از سر مغزم برنداشت ,سفت,سخت به ان چسبید ان طور که یک مورچه میچسبد به بازویت و پایین هم نمیاید به هر حال امدم با اراده و مصمم,دوستان زیادی هم پیدا کردم .اشناهای دورم برایم تبدیل به دوست شدند بعد مدتی دوستانم تبدیل به دشمن شدند ,بازی جالبی بود غیر منتظره ترین رابطه ها را دراینجا,در این صفحه که خیلی ها با مهر مجازی خوردنشان برایم از غذا هم واجبتر شدند را تجربه کردم.
با خیلی هاتان خندیدم, بغض کردم,گریه کردم اما الان دیگر مهم نیست که چه قضاوتی در مورد من رها که رها بودن جزو ارزوهای بلند مدتم شده بکنید.امدم اینجا تا فریاد بزنم دوستتان دارم باید اعتراف کنم که ساکن بودن کار من نیست اصولا یک جا بند نمیشوم واین دفعه تصمیمم را مطمئن تر گرفته ام که خودم باشم بدون هیچ سانسوری
صفحه دیگری را به نام خودم کلنگ زدم و امدن دوباره ام به اینجا صرفا به این دلیل بود که بگویم هنوز هم مانند قبل زنده ام و قصد رفتن هم ندارم.
و اینکه دوستانی که ادرس وبلاگ جدید اینجانب را میخواهند میتوانند در غالب(ق)! نظر خصوصی برایم پیغام بگذاردند.
دوســـتتانـ دارمـ
ایـــــ ــ ـــ !
ســــــ ـ ـادگان صبور
سادگان صبــــــــــــــــ ـور