ﺩﻭﺩ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﮐﺴﺮ ﺷﺄﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻧﯿﺴﺖ!

ﻟﻘﻤﺎﻥ ﺣﮑﯿﻢ ﮔﻮﯾﺪ :

ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩبوﺩﻡ؛ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮﺑﻪ ﺯﯾﺮﺁﻭﺭﺩﻩﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩﺟﻠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪﻭﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍﻟﻤﺲ ﻧﻤﻮﺩﻡ،

ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻌﺠﺐ کردم؛ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﺭﺍﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯﺩﺍﻧﻪ ﻭﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﯾﺎﻓﺘﻢ . ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ : ﺩﺭﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺰ ﭼﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺪ ﺳﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﻧﺪ

" ﺩﻭﺩ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﮐﺴﺮ ﺷﺄﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻧﯿﺴﺖ

ﺟﺎﯼ ﭼﺸﻢ ﺍﺑﺮﻭ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﮔﺮ ﭼﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ

ﺷﺼﺖ ﻭ ﺷﺎﻫﺪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺩﻋﻮﺍﯼ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﮐﻮﭼﮏ ﻻﯾﻖ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ؟

ﺁﻫﻦ ﻭ ﻓﻮﻻﺩ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻮﺭﻩ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﺑﺮﻭﻥ

ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﮔﺮﺩﺩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻌﻞ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ

ﮔﺮ ببيني ﻧﺎﮐﺴﺎﻥ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ

ﺭﻭﯼ ﺩﺭﯾﺎ ﮐﻒ ﻧﺸﯿﻨﺪ ، ﻗﻌﺮ ﺩﺭﯾﺎ ﮔﻮﻫﺮاست..."

((نغمه کن نغمه (طریقت ) بیاد الموت))

 

 

 

۩۩۩((نغمه کن نغمه (طریقت ) بیاد الموت))۩۩۩

 

 

 

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

 

غزل بلبل شوریده نوائی دارد
بشنوید ازالموت حال وهوائی دارد

 

یاسمن شاد ،فضا خوب ،شقایق گلگون
گــردش دوره ی صـــباح صفائی دارد


عطر گلهـا ببرد جانب شالیکاری
قلعه و دامن صحرا چه قبا ئی دارد


آهوان مست و خراباتی و می آلوده
شمس الدین رجبی به چه هما ئی دارد


 

خوش خوش آن پیر دیاری که به نقالی خود
آن خدابخش خدابخش سزائی دارد


هر ساکن بشود بر سر کوی الموت
باغدشت است توگوئی که لوائی دارد


 

قلعه شد گستر تاریخ صفای الموت
با خبر باش که این چون چرائی دارد


بی خبر نیستی از وصل شهید الموت
غزلم رفت به لب ذکرودعائی دارد


بشنوید این غزل از وجه حقیقت آری
قمری از کبکبه اش مدح وثنائی دارد


طالقانی که علی است و محمد نامش
مطمئن باش شهیدیست که جائی دارد


نغمه کن ، نغمه"طریقت "بیادالموت

باغدشت است چنین نغمه سرائی دارد

 

باسپاس فروان از استاد شعر و ادب پارسی جناب آقای :محمدمهدی طریقت

 

 

 

 

 

۩۩۩((نغمه کن نغمه (طریقت ) بیاد الموت))۩۩۩

 

 

 

 

لینک مستقیم:

                 ۩۩۩ خلدستان طریقت ۩۩۩

 

http://kholdestan.blogfa.com/post-655.aspx  

ملاقات، نمایندگان گروه دوستداران الموت با مسولین الموت غربی

ملاقات، نمایندگان گروه دوستداران الموت با مسولین الموت غربی

 

در راستای طرح نصب بنر ...(از ابتکارت پیج دوستداران الموت) ،عوامل اجرایی این طرح تاکنون یک نشست عمومی موفقیت آمیز در قزوین  و سپس دردو دیدار جداگانه با مسولین الموت شرقی و الموت غربی ...،موفق به دستاوردهایی شده اند که قابل تقدیر است.

ضمن تشکر از همه عزیزان،بویژه، عوامل اجرایی طرح فوق الذکر... به اطلاع علاقمندان در نشست آتی می رساند ؛ شرکت همه اعضا و علاقمندان و دوستداران الموت دراین نشست ! بلامانع ، وکسانی که تمایل به شرکت در نشست آتی دارند با آقای صادق منصوری هماهنگ نمایند ، ضمنا" عوامل محترم  اچرایی   تمهیدات لازم ، برای علاقمندان ...در نظر بگیرند ونسبت به دعوت ازصاحبنظران و دوستداران الموت، اقدام لازم را بعمل آورند. زمان و مکان این نشست متعاقبا" از طریق گروه دوستداران الموت در فیسبوک و برخی از وبلاگ ها وسایت های ... اطلاع رسانی خواهد شد. سپاس.


 

اما گزارش عوامل اجرایی طرح نصب بنر با مسولین محترم الموت غربی بشرح ذیل می باشد:

 

 

با سلام و درود...

 

در رابطه با طرح نصب بنر در نقاط پر تردد و گردشگر پذیر الموت – الموت غربی

پس از اخذ مجوز از مسئولین الموت شرقی، امروز جهت اخذ تاییدیه نهایی به همراه جناب آقای محمود عزیزی ورکی راهی رازمیان شدیم.در دیدار با جناب آقای حامدی بخشدار محترم رازمیان به بیان برنامه و ارائه درخواست مکتوب پرداختیم،که با استقبال و حمایت ایشان از این طرح رو به رو شدیم و ایشان با قرار دستوری کلیه فعالیتهای ما را بصورت مکتوب بلامانع دانستند و ابراز امیدواری نمودند که این طرح به نتیجه برسد و قول همکاری مساعدت لازم دهیاری های بخش را هم به ما اعلام نمودند.

 

 دوستداران الموت- روستای باغدشت شمس الدین رجبی دیماه 92

 

                            سرکار خانم باقری و......

 

سپس جهت تعامل با شهرداری رازمیان راهی آنجا شدیم و با مهندس زارعی شهردار محترم رازمیان دیدار داشته و طرح را برای ایشان هم توضیح دادیم، که خوشبختانه با استقبال بسیار گرم ایشان مواجه شدیم و ایشان قول مساعدت در این طرح را فرا تر از آن چیزی که ما فکر میکردیم دادند و فضای مناسب برای نصب بنر را در اختیار ما گذاشتند و ایشان هم خواستار حفظ ارزشها و فرهنگ اصیل و بومی الموت و مشارکت عمومی در انجام طرحهای فرهنگی در منطقه شدند.

 

 دوستداران الموت- رایزنی برای طرح نصب بنر- شمس الدین رجبی  روستای باغدشت دی ماه 92

   

                                            آقای عزیزی و.......

 

در پایان جا دارد از همکاری همگی مسئولین الموت غربی از جمله جناب آقای حامدی بخشدار محترم الموت غربی و آقای مهندس زارعی شهردار محترم رازمیان کمال تشکر را نموده وبا آرزوی توفیق و سربلندی برای تمامی این عزیزان بتوانیم این طرح را به صورت هر چه بهتر اجرا نماییم. ان شا الله

 

  با سپاس از تلاش سرکارخانم باقری و آقای عزیزی دوتن از عوامل اجرایی طرخ نصب تابلو وبنر...

 

                  گروه دوستداران الموت (عوامل اجرای طرح نصب بنر دی ماه ۹۲)

دشمن در درون خود ماست

دشمن در درون خود ماست

 

دشمن در درون خود ماست"پیتر سنگه" استاد نگرش سیستمی در كتاب "پنچمین فرمان" به بررسی ریشه‌ها‌ی عدم وجود نگرش سیستمی در افراد، سازمانها و جوامع می‌پردازد و یكی از اصلی‌ترین دلایل آن را وجود تفكر "دشمن جایی آن بیرون است" برمی‌شمرد.

در هر یك از ما تمایلی نهفته است كه زمانی كه كارها درست پیش نمی‌رود، تقصیر را متوجه كسی یا چیزی خارج از خودمان بدانیم. زمانی كه تنها بر خود متمركز هستیم، قادر نیستیم اثرات عملكردمان را در محدوده خارج از خود ببینیم و هنگامی كه عملكردمان منتج به نتایجی‌‌‌ می‌شود كه برایمان آزار دهنده است، آن را ناشی از عملكرد سایرین به حساب می‌آوریم.

نگرش سیستماتیك به ما می‌آموزد كه تمامی علل به وجود آمدن مسائل در درون سیستم و جزئی از آن می‌باشد. "دشمن جایی‌ آن بیرون است" یك قصه بی انتهاست. "آن بیرون" و "این داخل" قسمتهایی از یك سیستم واحد هستند و اگر بخواهیم همه مسائلمان را به "آن بیرون" نسبت دهیم، هیچگاه نمی‌توانیم نسبت به حل مسائل اقدام نمائیم.

چه زیبا گفت است وایت كلی كه: «ما دشمن را ملاقات كرده‌ایم، او خود ماییم».

داستان “عشق و دیوانگی”

 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛ فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند. خسته تر و کسل تر از همیشه.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.مثلا “قایم باشک” همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛هوس به مرکز زمین رفت؛دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته چاه رفت؛طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.نود و پنج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.» عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛راهنمای من شو.» و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

حکمت خدا «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

 

در آخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود،

 

او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد.

 

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم.

 

                               .................................................................

بزرگي گفته است: اگر ميتوانيد از بقيه مردم داناتر، عاقلتر، باهوشتر باشيد، باشيد. اما هرگز دانا و زرنگتر بودن خود را به رخ ديگران نكشيد.! اگر به عقيده كسي بي­احترامي كنيد، ديگر به شما گوش نميدهد.

 

به عقاید مذهبی دیگران احترام بگذارید. "خوشرویی بزرگترین نیرو جهت نیل به یک زندگی بهتر است . فرقی نمی کند از چه مذهبی باشید مهم زیستن با نیت پاک است   

 

 

                 زندگي دشمن شما نيست، اما طرز فكرتان مي تواند دشمن شما باشد

خانه‌تکانی دل‌ها

خانه‌تکانی دل‌ها

 

در آستانه‌ی بهاری دیگر، به خود بیاییم و نیک و عمیق بیندیشیم، به گذشته‌ها برگردیم، ناراحتی‌ها، بغض‌ها و کینه‌ها، کمبودهای عاطفی و نابسامانی‌های روحی، همه ‌و همه را در مقابل دیدگان خود قرار دهیم و ببینیم چه چیزهایی خانه‌ی دل را به مکانی تلخ و سرد مبدل ساخته است؟

 

خانه‌ی دل باید ساده باشد، صمیمی و آرام، خالی از انواع بغض‌ها و کینه‌ها و سرشار از محبت‌ها و دوست‌داشتن‌ها. خانه‌ی دل باید صاف باشد و صیقلی، گرم باشد و مهربان و درنهایت، خانه‌ی دل باید زیباترین و بانشاط‌ترین جلوه‌های بصری و معنوی را دارا باشد. پس در این بهار دل‌انگیز، هیچ‌کجا برای خانه‌تکانی، مناسب‌تر و واجب‌تر از دل نیست.

یادمان باشد خانه‌ای زیبا و دوست‌داشتنی‌ست که صاحب‌خانه‌اش دلی پاک، مهربان، آرام و خالی از تمامی بدی‌ها داشته باشد. هیچ‌گاه نباید از یاد برد نوبتی هم اگر باشد، امسال نوبت خانه‌تکانی دل‌هاست! خانه هرچند زیبا، خانه هرچند خوش آب‌ورنگ و خانه هرچند شیک و مجلل، وقتی زندگی در آن لطف دارد که ساکنانی داشته باشد با دل‌هایی مهربان و خالی از تمامی بدی‌ها. برای لذت‌بردن از خانه‌ای که در آن روزگار می‌گذرانیم، امسال پیش از خانه‌تکانی، به سراغ دل‌های‌مان برویم و خانه‌تکانی را از دل‌های‌مان آغاز نماییم که مهم‌تر از خانه‌تکانی نوروزی، خانه‌تکانی دل‌هاست. عید شادمانگی‌ها و شادی‌آفرینی‌ها مبارک.

 

  

شادی راهـدیہ کن،حتے به کسانے کہ آن را ازتو گرفتہ اند!

          عشـــق بورز ، بہ آنها کہ دلـــــت را شـــکسته اند...

                   دعـا کن ، بـــرای آنها کہ نــــفرینت کرده اندو

                                   درخـت باش ... به رغم تبـــر ها!

                                           بهار شــــو و بخــــــــندکه

                                                خــدا هنوزآن بالاست

دونکته قابل تامل و خواندنی

به نام خدای قلم ...

من معلم هستم آنچه خودآموختم باسخاوتمندی به تومی آموزم ،به تو می آموزم الف ایمان را تا که روحت با آن نور صیقل یابد ،به تو می آموزم که چطور عشق را در دل خود ضرب کنی وسپس ،برهمگان تقسیمش وچطور نامساویها را به تساوی بکشی ،به تو می آموزم لحظه های گذران هستی چه بهایی دارند

هرزمان گلبرگی از عمر منو تو به زمین می افتد ،پس بیا بو ی خوش خوبی رابه همه هدیه کنیم ،نوگلم ... فررندم ... ای سراپا همه شوق ،ای سراپا همه شور ... توبخواه ... توبپرس ،تاکه تعریف کنم بی نهایت ها را ....

 

کودکان

کودکانوقتی با سرزنش و انتقاد زندگی می کنند می آموزند بی اعتماد به خود باشند. وقتی باخشونت زندگی می کنند می آموزند که جنگجو باشند.

وقتی با ترس زندگی می کنند میآموزند که بُزدل باشند. وقتی با ترحم زندگی می کنند می آموزند که به خود احساس ترحمداشته باشند. وقتی با تمسخر زندگی می کنند می آموزند که خجالتی باشند.

وقتی باحسادت زندگی می کنند می آموزند که در خود احساس گناه داشته باشند. اما اگر باشکیبایی زندگی کنند بردباری را می آموزند.

اگر با تشویق زندگی کنند اعتماد واطمینان را می آموزند. اگر با پاداش زندگی کنند با استعداد بودن و پذیرندگی را میآموزند. اگر با تصدیق شدن زندگی کنند عشق را می آموزند. اگر با توافق زندگی کننددوست داشتن خود را می آموزند. اگر با تایید زندگی کنند با هدف زندگی کردن را میآموزند.

 

 اگر با صداقت زندگی کنند حقیقت را می آموزند. اگر با انصاف زندگی کنند دفاع از حقوق را می آموزند. اگر با اطمینان زندگی کنند اعتماد به خود و اعتماد به دیگران را می آموزند. اگر با دوستی و محبت زندگی کنند زندگی در دنیای امن را میآموزند

گریمون هیچ،خندمون هیچ

داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند.

- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟

بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.

با وعده شیرین بابا خوابید.

صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.

اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند

از فقر مینویسم ،با دستهای خالی

از فقر مینویسم ،با دستهای خالی
سفره پراست امشب از شامی خیالی.
معتاد زجر بودیم ،باید که می کشیدیم
خواب غذا می دیدیم از خواب می پریدیم.
دلهای همسایه ها ،برای ما کباب بود
سارا ولی هنوزم شبها گرسنه خواب بود

با اشک مینویسم ،بابا نان ندارد
شاید که معجزه شد از اسمان ببارد
دیوارها شعار، مرگ بر فقر دادن
صندوقهای خیریه در حد یک نمادن

محکوم به فقر بودیم ، محکوم به فرق و تبعیض
دلخوش به وعدهایی ،از چیزهای ناچیز
از فقر مینویسم، با این که نیست حالی
این قصه ای حقیقیست ،از دارایی خیالی