و مانده ام به روی دست شب
که خواب هم نمیبرد مرا...
به نام دوست
ای مرغ حق! حق گفتی و هق هق به راه افتاد
شبْ ناله ها را روز گفتن خود، گرفتاری ست
خود را زمین افتاده می دیدند وقتی که
گفتی زمین خوردن سرانجامِ زمین خواری ست
جای گره وا کردن انگاری گره بودند
مثل کلافی که نمی داند کجا سرداشت
از کفر بد گفتی ولی آن دم که فریادت
فحش فتاده بر زمین شد، صاحبش برداشت
غمگین مباش از طعنه هایی که شکم پر بود
درد صف اول نشینان گاه بی دردی ست
از معدن و از روز قدس و شعر زخم شهر
راه فراری ساختن از بی عملکردی ست
آینده را روشن تر از خورشید می بینم
درد و دلت را چون که دریا خوب می فهمد
باید پذیرای بلا باشی اگر گفتی
امروز حرفی را که فردا خوب می فهمد
وحید پولایی
تیر ماه نود و شش
#عید_سعید_فطر
#حرف_حق
#میثم_مطیعی
عاشقت را چه محترم خواندند
با تو از شوکت علم خواندند
هرچه خواندند از تو کم خواندند
زینبی و عصاره ی زهرا
اولین استعاره ی زهرا
می زنم از ولای تو ساغر
می زنم پای باورت پرپر
می نویسم تو را به دیده ی تر
نیست از تو کسی حسینی تر
چون حسین ات عجیب خواهری است
کار تو تا همیشه دلبری است
وارث عز مرتضی بودن
صاحب حسن "لافتی.." بودن
یعنی از نسل "هل اتی" بودن
بنده بودن ولی خدا بودن
تا که دریا به کوزه جا نشود
حق والایی ات ادا نشود
لطف تو دید حال زار مرا
از دلم خواند اضطرار مرا
به کجاها کشاند کار مرا
خنده ای زد طناب دار مرا
تیغ طعنه ست؟ حاضرم با تو
من مسلمان و کافرم با تو
باور از توست یا تو از باور؟
محشر از توست یا تو از محشر؟
بنده گر خوانمت شوم مضطر
گر خدا خوانمت شوم کافر
متحیر شدم ببخش مرا
ای خدای خودم ببخش مرا
این عجب نیست زیر این پرچم
عارفان، عالمان و اهل قلم
بنشینند، مات، با قد خم
پای درس مدافعان حرم
پسران، هاشمی نسب شده اند
مادران، مادر وهب شده اند
پر زدم، عشق، آسمانم شد
تا به معراج حق نشانم شد
دردسر، لکنت زبانم شد
شام و کوفه بلای جانم شد
داغ، گرچه غم اسارت توست
همه جا صحبت از امامت توست
گریه های مدام با تو چه کرد؟
کینه ی اهل شام با تو چه کرد؟
سنگ از روی بام با تو چه کرد؟
خون راس امام با تو چه کرد؟
حرف ها پشت ناله کشت تورا
حال و روز سه ساله کشت تورا
»عمه! می سوزه پام، خسته شدم
نمی خوام راه بیام، خسته شدم
نمی بینه چشام، خسته شدم
من بابامو می خوام، خسته شدم
هی می پرسن که این سه ساله چشه؟
خب بابام نیست نازمو بکشه«
باز در اضطراب می افتم
پای طفل رباب می افتم
در دل پیچ و تاب می افتم
یاد بزم شراب می افتم
...هدیه می داد، جنگ را برده
من بمیرم، سکینه جا خورده.
وحید پولایی
تا ایاغند* با تو کافرها
خوش به حال جواد ذاکرها
*هم پیاله
.....................................................................
پی نوشت:
*سربند شعری که خودمم فراموشش کرده بودم
*یه پست اتفاقی، تازه اونم بعد از مدت ها
*سالگرد وفات سید جواد ذاکر
*روحش شاد
۱. حضرت زهرا(علیهالسّلام)
۲. حضرت زینب(سلاماللهعلیها)
قالبها:
۱. کلاسیک
۲. آزاد
مهلت ارسال:
تا پایان بهمنماه. ۱۳۹۲/۱۱/۳۰
زمان برگزاری :
هشتم و نهم اسفندماه ۸ و ۱۳۹۲/۱۱/۹
مکان برگزاری :
بابل - آدرس دقیق متعاقباً اعلام خواهد شد.

هر زمان در خاطرم وقت گذارت می شود
شیر دندان_تیز افکارم شکارت می شود
تا قلم_کاغذ شود، بنویسد از تو بار ها
تک درخت استجابت بی قرارت می شود
می گمارد بی گمان پیغمبرانه وحی را
شاعری که لحظه ای آیینه دارت می شود
زخمه می گردد قلم، می رقصد و هی می زند!
دفتر خط_دار من وقتی سه تارت می شود
.
آن زمان که دلخوری مسری ترین اندیشه ای
آه وقتی می کشی مضمون دچارت می شود
وقت بوسه آه سردی که کشیدی شعر شد
شعر آه سرد بوسه شاهکارت می شود..
آمد کبوتر پشت در، پر خود به خود سوخت
وقتی "کبوتر" پر، "کبوتر بچه" پرپر
گویا طبیعی بود حیدر خود به خود سوخت
شمعی که از داغ پیمبر آب می شد
پروانه تر شد، جور دیگر خود به خود سوخت
آتش به چادر چنگ می انداخت اما
چادر نمی انداخت مادر، خود به خود سوخت
زهرا اگر آتش بگیرد باز زهراست
چادر نمی انداخت پس "سر" خود به خود سوخت
باور نمی کردند اهل خانه اما
وقتی که در افتاد، "باور" خود به خود سوخت
یک آیه تا توحید دارد، وحی آمد
این آیه در دامان کوثر، خود به خود سوخت
حالا مدینه کربلا را حدس می زد
در آستان خیمه مادر خود به خود سوخت
مسمار چون نقش سه شعبه داشت آنجا
حلقوم بابا! قلب اصغر! خود به خود سوخت.
فقط دنبال اقدامی سریع ام
که در اندیشه ی فرضی رفیع ام
ضریح ات نو، دم عیدی ست آقا
به فکر گردگیری بقیع ام!!
با اخم حسن، پشتِ جمل ها گرم است
تیغ دو دم سکوت او شاهد بود
او صلح نکرده، سبک جنگش نرم است.
چون به خود کفایی رسیده ایم
دیگر لازم نیست از "چین" نقطه وارد کنیم!
