نوروز مبارک...
نوروز مبارک...
تولدت مبارک دلشکن عزیز
خواستم برايت هديه بگيرم
گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم
برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام
بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم
به فکر فرو رفتم و
سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم
که بهترين چيز در زندگيم هست
به ناگه فرياد زدم
که قلبم را مي فرستم چون
او
"خود زيباست، مظهرايستادگيست
سربه زيرو با نجابتست"
دلشکن
عزیز امشب بیست و پنجمین بهاراز عمرت را شروع میکنی
در کنار تو نیستم،و تو در کنار کسی دیگر
اما امیدوارم امشب را زیباترین شب تو رقم بزند
و این را بدان که شکسته دل هرگز به تو و عشقت در زمانی که وجودت در کنارم بود، پشت نکرد
و یادت همیشه در خاطرش باقی خواهد ماند
.
.
.
تولدت مبارک رهای مهربون
حال خوب من
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهایه تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پائیزم
که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ببخشم یا نبخشم...
روزگاری خواهد رسید...
همچنان ک در آغوش دیگری خفته ای،ب یاد من،
ستارگان را خواهی شمرد تا آرام شوی،
دلت هوایم را خواهد کرد...
ب یاد خواهی آورد...
بودنهایم را
خنده هایم را
اشکهایم را
حرفهایم را
شیطنت و عشق بازی هایم را
مطمئنم در آن لحظه دیگر برگشت امکان پذیر نیست
ومن در آغوش دیگری تصویر تورا فراموش خواهم کرد...
گفتی نفرین میکنی ؟
گفتم نه ...فقط از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه....
هنوزم از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه.....
دلشکسته
خیلی ها نفرین میکنن ... تلافی میکنن... اما نه ... نفرین من ...
الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره ...
تلافی من .... میرم تا به اون برسی ...
سره راهت نیام ... راستی ... قد من
دوست داره ...؟؟!!!!!
نامه یک معشوق
نامه معشوقی که در فراق یار نوشته،اما چگونه یاری؟!!!
چرا که اگه میدونست بعد یک سال ترک کردن، یار حاضر نیست حتی اسم کس دیگه ای بیاد
تو زندگیش،هرگز این نوشته رو از خودش برای یار به یادگار نمی گذاشت:
"خودت خواستی که من مجبور باشم برم جایی که از تو دور باشم
تو پای منو و از قلبت بریدی خودت خواستی که من این جور باشم
خودت خواستی که احساسم بشه سرد خودت خواستی،نمیشه کاری ام کرد!
می دیدم دارم از چشات میافتم مدارا کردم و چیزی نگفتم
برام بودن تو بازی نبود و به این بازی دلم راضی نبود و
از اول ، اخرش رو می دونستم تو تونستی ولی من نتونستم
برات بودن من کافی نبود حقیقت این که می بافی نبود و
دارم دق میکنم از درد دوری می خوام مثل تو شم اما چه جوری؟؟؟؟"
دوســت دارنــــد فـراموشـــــ نمی کُنـــــــند
فقــــــط عادت می کُـــــنــند کــــــــــه دیـــــگــر
کِــــــنارشــــان نـــــباشـــــند !.........
»ـؤُ:
میــכانَـم כرכ כارכ ٬
باشے و وجوכت را هیـچ بــכانـَنـכ....!!
ﻭﻣﺘﺮﺳﮑﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺑﺎ ﮐﻼﻏﻬﺎ ﺗﺒﺎﻧﯽ ﻣﻴﮑﻨﻨﺪ!!!
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﻭﻓﺎی ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯾﺴﺖ...!!!
مرد فداکار
به گزارش روزنامه الجزايري "الشروق"، اين مرد كه سليم رخروخ نام دارد در سال 1375 با اين زن ازدواج كرده و حاصل زندگي مشتركشان يك فرزند است. همسر اين مرد به دليل مرگ والدينش به فاصله 20 روز از يكديگر به بيماري فلج دچار شد و از آن روز تاكنون قادر به حركت و تكلم نيست.
اين مرد كه سرايدار يك مدرسه بوده و در يك اتاق با همسر و فرزند خود زندگي خوبي را سپري ميكرده اينك هر روز صبحانه را براي همسر خود مهيا ميكند و وقتي براي كار بيرون ميرود خود را موظف ميداند كه مرخضي گرفته و به خانه بازگردد تا خانه را تميز و ناهار را براي همسر خود آماده كند. او نه تنها غذا را براي خود و همسر و فرزندش آماده ميكند بلكه غذا را در دهان همسر بيمار خود ميگذارد چرا كه او قادر به غذا خوردن نيست.
سليم علاوه بر اين كارها، داروي همسرش را نيز بايد سر وقت بدهد. او روزي دوبار به خاطر غذا و دارودادن به همسرش مرخصي ميگيرد و دوباره به كارش باز ميگردد. اين مرد ميگويد شبها به طور ميانگين سه الي چهار بار بيدار ميشود تا همسرش - كه قادر به غلتزدن نيست - را اين پهلو و آن پهلو ميكند تا زخم بستر نگيرد.
او ميگويد: در اين سالها بارها متوجه شدم كه همسرم درحال درد كشيدن است اما به خاطر اينكه خواب هستم و براي رعايت حالم، مرا بيدار نكرده است.
به این میگن مرد
دخترجوانی چند روز قبل از عروسی آبله گرفت
و بستری شد نامزد وی به عیادتش رفت ودر میان
صحبتهایش از درد چشم خود نالید.بیماری زن شدت
گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.مرد جوان
عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت واز درد
چشم می نالید.موعد عروسی فرا رسید.زن نگران
صورت خودکه آبله آنرا از شکل انداخته بود
وشوهرش هم که کور شده بود.مردم می گفتندچه خوب!
عروس نا زیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
بیست سال بعد از ازدواج زن از دنیارفت
ومرد عصایش را کنار گذاشت وچشمانش راگشود.
همه تعجب کردند.مرددر پاسخ به آنها گفت:
"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!!!"
عشق واقعی
زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند . زن جوان: یواش تر
برو من می ترسم مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان:
خواهش می کنم، من خیلی میترسم. مردجوان: خوب، اما اول باید
بگی دوستم داری! زن جوان:دوستت دارم.حالا میشه یواش تر
برونی؟مرد جوان : مرا محکم بگیر. زن جوان: خوب،حالا میشه
یواش تر؟ مرد جوان : باشه به شرط این که کلاه کاسکت مرا
برداری و روی سرت بذاری آخه نمی تونم راحت برونم ، اذیتم
می کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با
ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز
موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری
در گذشت.
مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که
زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او
گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان
او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است
عشق واقعی !
گذشت به معنای دوست داشتن واقعی
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و
پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک
دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به
همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به
کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را
جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به
بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از
اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار
فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و
خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن
وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت
دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان
چیزی بود که شوهرش به وی داد.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و
مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و
فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن
کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی
بدارید. غم ها،
دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.
ادم های ساده را دوست دارم...
خودت غمت مشکلت غصه ات هوای شهرت آدمهای اطرافت حتی دشمنت یک آدم ساده که باشی برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست که قیمت تویوتا لندکروز چند است فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد مهم نیست کدام حوالی اند رستوران چینی ها گرانترین غذایش چیست ساده که باشی همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود همیشه لبخند بر لب داری بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی آدم برفی که درست میکنی شال گردنت را به او میبخشی ساده که باشی همین که بدانی بربری و لواش چند است کفایت میکند نیازی به غذای چینی نیست بوی ناب آدم میدهند |
از پشت کوه آمده ام
ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ
دنیای نامرد
یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد .این دختره یه
دوست پسری داشت كه عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه
من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یكی
پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا شد
دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام
برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :
مراقب چشمای من باش
بمان
بی صدا امدی بی انکه من بدانم
و بی اجازه ماندی
بی انکه من بخواهم
اما اکنون که با ذره ذره وجودم
ماندنت را تمنا می کنم
قصد سفر داری؟
ای مهمان ناخوانده قلبم بمان
بمان که به ماندنت سخت محتاجم.
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛
پیر شده بودم!!!
قرار نبوده......
قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم. قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،
خنده های مصنوعی، آوازهای مصنوعی، دغدغه
های مصنوعی...
هر چه فكر میکنم میبینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های
تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و
دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه
برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. باید
کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت
هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری
کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.
قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده
این تعداد میز و صندلیِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه
کامپیوتر...و پشت های قوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...
تا به حال بیل زده اید؟ باغچه هرس کرده اید؟ آلبالو و انار چیده اید؟ کلاً خسته از
یک روز کار یَدی به رختخواب رفته اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.
این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان
برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب
خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده اند.
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح
خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت
باشد برای به خواب رفتن ما تا قرص خواب لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن
اپیدمی نشود.
قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی سال بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...
چیز زیادی از زندگی نمیدانم، اما همین قدر میدانم که این همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته و سردرگم کرده...
آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمیآوریم چرا …
تمـام ِ این چـند سـال و اَنــدی عــمرم بـه کــنار …
مـن فـــقط ،
بـه انـــدازه ی همــان صَــدُم هـای ِ ثـانیه ای که ،
در هــوای ِ عطـرِ ِ آغــوشت نفـس کـشیـدم ،
زنـــدگـی کــــردم !!
كـــاش ميـدانستــى چـِـه لـِـذتــى دارد
وقتــى كـِــه ميشــود
خِيــــانَــت كـــرد...
و نَكـــــرد..

این قاعده ی بازی است....
اگر دست دلتان رو شد که دوستش داری ...
باختنت حتمی است ...
مراقبِ آخرین جملهی آخرین دیدار باشید ؛
دردش زیاد است!

بگو تو هم دلتنگ میشوی گاهی
دلم امیــــــــدِ واهی میخواهد
برای زنده
ماندنـ .
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
مراقب بعضی یک ها باشیم !!
در حالی که ناچیزند ، همه چیزند ....

برایت ارزومندم اشناترین غریبه.....
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
معشوقـــــــــــــه ای پیـــــــــــدا کـــــــــــرده ام به نـــــــــــام روزگــــــــــــار !!!!