بیوه‌ها

بین کسی که انتظار می‌کشد با فردی که منتظر است تفاوت‌‌هایی وجود دارد. آدم‌های منتظر به نوعی دچار دلنگرانی و استرس می‌شوند و برای رسیدن به چیزی که می‌خواهند باید درنگ کنند.مثل صبح شدن،آمدن پاییز،رسیدن مسافر.شخص منتظر هیچ کاری مبنی بر تندتر کردن این چرخه ندارد.برای مثال هر قدر هم‌منتظر روز باشد، برای زودتر تمام شدن شب کاری از دستش بر نمی‌‌آید.همین طور رسیدن مسافر و فصل... اما انتظار کشیدن باعث اماده شدن یا مهیا کردن امکاناتی برای آن چیزی که انتظارش را می‌کشیم، می‌شود. همین آماده شدن،شور و هیجانی به روح و روان فرد چشم‌انتظار تزریق می‌کند که ضد یاس و ناامیدی است و شخص را برای رسیدن به چیزی که میخواهد وادار به حرکت و انجام دادن می‌کند. یعنی ایجاد کنش به خاطر قدرتی که در خود حس میکند.حالا هرچقدر انتظار شدیدتر باشد نیروی قدرت در وجودش بیشتر میشود. آریل دورفمن نویسنده آمریکایی تبارِ اهل شیلی، در کتاب "بیوه‌ها" معنای واقعی انتظار و همچنین قدرتی که توسط این امر بر ادمی وارد می شود را توسط شخصیت‌ داستانش نشان‌مان می‌دهد. سوفیا آنگلس تنها زن چشم انتظار در میان ۳۶ زن منتظر است. همین تفاوت باعث میشود در برابر ارتشی که تمام مردهای روستا را به جرم "پرسش" دستگیر کرده‌اند بایستد. این کتاب به مسایل سیاسی کشور شیلی و خفقانی که حکومت بر مردم تحمیل کرده می‌پردازد. اما داستان اصلی ماجرای ۳۷ زن سیاه‌پوش بیوه است که از منتظر ماندن به امر انتظار کشیدن می‌رسند. #بیوه‌ها #آریل‌دورفمن #معرفی-کتاب

سوج کردن..

یک مش‌سکینه داشتیم توی کوچه‌مان، که هر وقت پیشش می‌نشستی و میپرسیدی چطوری؟میگفت خوبم فقط هنوز سوج کونه! سوج کونه یعنی میسوزد. این سوختن با آن سوختنی که مثلا با اب داغ و اتش و اینجور چیزها است فرق میکند. دیدی دست ادم که می برد یا به چیز داغی میچسبد بعدش که بی هوا همان قسمت زخمی و زیلی میرود توی ظرف نمک یا چند قطره اب نارنج همین جور بهویی ریخته میشود روی زخم چه دردی دارد؟ انگار یک چیزی توی وجودت را ریز ریز می سوزاند و زهر می‌شود و میرود توی قلبت . سوج کونه یک همچین دردی است. البته مش سکینه دست و بالش نسوخته بود زخمش هم توی نمک و اب لیمویی فرو نرفته بود.ما از این سوج کونه یک جای دیگری هم استفاده می‌کنیم. مثلا وقتی باید کاری را انجام میدادیم و وقتمان هدر رفت یا باید حرفی را میزدیم و در ان لحطه نتوانستیم ،یک جور افسوس برایمان می‌ماند، میگوییم "می دل از ان سوج کونه کی.."یعنی دلم از این می‌سوزد که.. مش سکینه موهایش همیشه حنا بسته بود و زیر دوتا گیس باریکش را با کش جوراب پارازین محکم میبست. زمستان و تابستان روی پیراهن های چیت گلدارش جلیقه مشکی میپوشید که لبه هایش سکههای اویزان داشت. توی جیب جلیقه اش همیشه کله یک کبریت و چپق بیرون زده بود. از قد و بالای جوانیش فقط چند پاره استخوان مانده بود و از قشنگی صورتش دوتا چشم زاغ. مش سکینه صبح تا غروب توی بیجارها کمر خم میکرد تا افتاب روی ان بنشیند و زالو ها از خون تنش بمکند. انگشتهایش هی خیسی گل و لای بیجار را برای کاشتن نشا چنگ میزدند که وقتی افتاب از کمرش سر خورد پشت کوه و زالوها از خون خوردنش ولو شدند توی گل ، انگشتان خشک شده اش را دراز کند سمت دوزار پول. حالا فکر کن یکی از همین روزها مش سکینه پول کارگریش را فرو کرده توی چادر کمرش، همین جور که جای مکیدن زالوها روی پاهای استخوانی اش بنای خاریدن گذاشته ، پاکشان و نالان وارد خانه‌اش میشود و شوهرش و زنی که مهمان شوهرش بود هول زده و هراسان نگاهش می‌کنند.مش سکینه زاغ چشمانش خیس که شد،چادر کمرش را باز کرد انداخت سرش،با همان پای گلی و ساق های زالو گاز گرفته ،توی شهر چرخید و چرخید بعد امد توی کوچه ما یک اتاق و ایوان کرایه کرد. روزها کار کرد غروب ها روی کتل جلوی خانه‌ش نشست و هر کس گفت چطوری؟ گفت خوبم فقط هنوز سوج کونه سوج! باور کن هیچ کس هم ندید وقت گفتن این حرف انگشت لرزانش قلب زیر جلیقه ش را نشانه گرفته است.همان سمتی که همیشه سکه‌هایش تندتر می‌لرزیدند.

ناتمامی‌ های جنگ

جنگ‌های تن به تن در کنار همه بدی‌هایش یک خوبی دارد.آنهایی که توی میدان جنگ هستند می‌توانند به این موضوع امیدوار باشند که صلح می‌شود و یکی از دو طرف پرچم سفیدش را بالای خاک‌های خون‌خورده تکان می‌دهد و تمام. این امیدواری به سربازها،جنگ‌جوها انگیزه می‌دهد تا برای زنده ماندن و رسیدن به روزهای بدون جنگ و گلوله از خودشان محافظت کنند.
اما جنگ‌هایی که آدم با خودش راه می‌اندازد یا ناخواسته راه می‌افتد تمامی ندارد‌. کسی روبرویش نیست که امیدوار باشد خسته می‌شود و پرچم صلح سمتش پرت می‌کند. خودش هست و خودش.
اکثر آدم‌هایی که از جنگ‌های تن به تن بر میگردند هیچ وقت رنگ خوشی را نمی‌بینند.چون دچار جنگ با خودشان می‌شوند.یک سری خاطرات می‌شود دشمن‌شان.دشمنی که توی تیررس نیست اصلا نمیدانند کجا مخفی شده و کی از کمینگاهش بیرون می‌آید و هجوم می‌برند سمتشان.
کیم توی نویسنده ویتنامی در بخشی از خاطراتش میگوید یکی از شوهر خاله‌هایش بعد از جنگ به سرعت پولدار شد. آن هم با فروش یخ.
"سربازان امریکایی قطعات یخ را که یک متر طولشان بود بیست‌سانتی هم ضخامت داشتند می‌خریدند تا زیر تخت‌شان بگذارند.آن‌ها نیاز داشتند تا بعد از هفته ها عرق کردن در جنگل‌های ویتنام کمی خنک شوند. نیاز داشتند تا حتی برای لحظه‌ای به کودکانی که دستشان را لمس می‌کردند مظنون نشوند و خیال نکنند که نارنجکی در دست دارند."
آنهایی که از جنگ بر‌میگردند هیچ وقت به آرامش انسانی خود نمی‌رسند.جنگ همچنان در آنها ادامه می‌یابد.
لزوما لازمه هر جنگی تانک و تفنگ نیست. هر جنگ تن به تنی به ریختن خون و مجروح شدن کشیده نمیشود. گاهی توی چهار دیواری‌ خانه‌ها جنگ تن به تنی رخ می‌دهد که بازمانده‌هایش تا آخر عمر یخ لازم می‌شوند.

اما باشد

شمس گفت:

اگر چه دلتنگی حقیقت نباشد،اما باشد!

همین جور الکی الکی نمیرید

می‌گویند مش‌جلال فوت کرده است. میوه فروش سر کوچه‌مان را می‌گویم. همانی که وقتی در مغازه کوچکش را باز میکردی چشمان قد ماشش لا به لای چروکهای صورتش انگار پوست میترکاند و جوانه میزد. بعد تو می‌ماندی بین انبوهی از گندیدگی بوی پیاز و سیب و پرتقال و لبخندی که هی داشت جان میگرفت تا بپرد،بجهد، بچسبد به جانت.
کرکره های مغازه کوچک مش‌جلال دیگر بالا نمی‌رود. توی راهرویی باریکی که میوه ها برایت باز میکردند فقط میتوانستی پنج قدم مستقیم بروی دو قدم به چپ بچرخی دو قدم هم به راست . بر روی دیوارها آینه های پر لک و پیسی آویزان بود که تورا وقت دست چین کردن خیار و نارنگی نشان میداد در حالی که یکی از لکه هایش یا کنار دماغتت می افتاد یا مثل ماه گرفتگی می‌نشست روی پیشانی‌ت اما شفاف بودند انقدر پر نور بودند که موهای ریز زیر چانه‌ت را علامت جوش مانده روی لپت را نشان بدهند. آینه ها همیشه انعکاسی از مش‌جلال را در خودشان داشتند. مش جلال در حال سنگ گذاشتن روی ترازو مش‌جلال در حین برداشت بهترین سیب از توی پلاستیکت،مش جلال در حال جویدن خیار.. من هزار بار گول مش جلال را خورده‌ بودم. هزار بار هم فهمیده‌ بودم سرم را کلاه میگذارند. هزاربار هم دیده‌ بودم که قیمت میوه‌هایش بر حسب مشتری‌هایش بالا و پایین میشود و برای آنهایی که میوه‌های بهتری میخریدند و قطعا پول بهتری هم میدادند بیشتر خم می‌شد ماش چشمانش جوانه‌های بیشتری می‌داد. حالا ماش چشمانش رفته زیر خروار خروار خاک. میخواهم دنبال خانه‌ش بگردم. خانواده‌ش را پیدا کنم. اینه های پر لک و پیس مغازه پدری‌شان را بخرم. بگویم اخرین بار کنارهمین اینه ها با پدرتان ایستادم به کیک خوردن. بگویم اینه‌ها یادشان است چقدر ان روز ما خوش بودیم لای بوی گندیدگی ها. اینه ها نباید ان روز خندیدن ما را یادشان برود.. ما همراه کیک لک و پیس های ان‌ها را هم بلعیده بودیم. باید اینه ها رو بگیرم بیاورم خانه هر روز جلویشان بایستم و خیره شوم به موهای روی چانه‌ام بگویم لعنت به این اینه های خیلی خوبت مش جلال. مش جلال باید ماش چشمانش از خنده بترکد.من خدای گول خوردن‌هایم. هی گول خوردم هی خودم را گول زده‌ام. 
آدمها نباید همین جور الکی الکی فراموش شوند..

وطنم دور است

مامان توی لالایی‌هایش میخواند

 "درخت غم به جانم کرده ریشه

به درگاه خدا نالم همیشه"

بعد میگفت "اخ وطن دوره وطن دوره وطن دور"

من ان ‌وقت ها نمیدانستم آغوش هم میتواند وطن کسی باشد...

من درختی هستم که دور از وطن ریشه در غم دارم..

چرا نمیدانستم مامان سرنوشتم را برایم لالایی می‌خواند؟؟

پنداشتی که یاد تو، این یادِ دلنواز درتنگنای سینه، فراموش می شود؟  

 

نه نمی‌شود.. تولدت مبارک یاور روزهای رفته!

شاید اگر...

یه جا هم بانو مهستی می‌فرماد که: غصه نخور زندگی رنگارنگه.. یه وقتایی دور شدنم قشنگه

خلاصه اینکه بعد دور شدن‌ها غصه نخوردن‌ها مراقب گلدون اطلسی باش یه وقتایی منتظر کسی باش. کسی که چشماش یه کمی روشنه شاید یه قدری هم شبیه منه...

در اخر هم اینکه قلب من اونجاست تو تنها نیستی...

 

 رضا براهنی جایی می‌گوید "چه چیز نکبت زندگی را 

‏جبران می‌کند 

‏جز رویا؟"

 

فکر کنم برای همین است که خیلی‌ها شب را  بیشتر از تمام لحظه‌های زندگی دوست دارند.. برای بال و پر دادن به رویاها.

 

کوه‌ها باهمند و تنهایند 

هم‌چو ما باهمانِ تنهایان! 

 

شاملو

سرم قبرستان درد است.


زانوی پای چپم درد می‌کند. انگار یک عده مسگر بعد از تعطیلی بازار و دکانشان امده‌اند زیر کاسه زانویم جمع شده‌اند و شروع کرده‌اند به کوبیدن مس‌هایشان.
پایم را جمع که میکنم باز نمیشود باز که میکنم جمع نمیشود. مسگرها چکش که بالا میگیرند لبه اش گیر میکند به مفصل و استخوان‌هایم. دست که پایین می اورند سنگینی چکش میرود روی مغز استخوانم.
مغزم درد میکند..مغز توی کاسه سرم را می‌گویم‌ یک عده مرده‌شور نشسته اند به شستن و غسل دادن. خاطرات هزار سال پیشم را از لا به لای درز و دالان ذهنم در می اورند کیسه میکشند سدر و کافور مالش میکنند و روی نزدیک ترین سلول های حافظه‌ام پهن میکنند.
گاهی مسگرها برای احوال پرسی میروند پیش مرده‌شورها. از رگ سیاتیک پای چپم رد میشوند.چکش های سنگین را پشت سرشان میکشند.از توی کانال عصب کمرم رد می‌شوند بعد سوار شانه و گردنم می‌شوند تا برسند به شقیقه هایم.توی مسیر مس‌ها تلق تلوق صدا می‌خورند روی شقیقه‌ها ضرب می‌گیرند. مسگرها روی خاطراتی که شسته شده‌اند و اماده کفن پیچ شدن هستند چکش میزنند..همه چیز حک می‌شود ثبت میشود روی تک تک سلول‌های مغزم.. بوی سدر و کافور کاسه سرم را پر میکند. سرم قبرستان است.. زانویم بازارچه مسگرها..

گریه این گریه..

با تو از حادثه‌ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد...

ذکر امروز:

یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب

وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش!

سیب عشق نچشیده

اینکه چرا وقتی آبجی از من دل خوشی نداشت و باز هر وقت داشت میرفت دهات که به برادرهایش سر بزند مرا هم با خودش می برد یک طرف و این که چرا توی حیاط خانه دایی اسماعیل دقیقا و دقیقا از ناف حیاط یک درخت سیب در امده بودو هیچ کس هم سیب هایش را نمی‌چید یک طرف. حالا این که چرا این درخت هر سال فقط چهار پنج تا سیب می‌داد که آن هم روی دورترین شاخه اش به زمین و بشر و آدم بود خود جای بحث دارد اصلا انگاری درخت هر سال وقت شکوفه زدن رو می‌کرد به اسمان و می‌گفت خب به حول و قوه‌ت روی شاخه ای بار میدهم که فقط دست خودم برسد و خودت!بعد تِر تِر تِر چهار پنج تا سیب می‌داد و تمام . همیشه همین وقت ها که کیسه کیسه برنج گذاشته بودند روی ایوان ما میرفتیم و تمام ان چند روز را درد گردن می‌گرفتم از بس به سیب های درخت زل می‌زدم .نه این که دلم خیلی میخواست به ان سیب های قرمز با خط و خال های قهوه ای یک گازبزرگ بزنم که خیلی هم میخواست اما آن زمان بیشتر تحت تاثیر شعر مصدق بودم که راحله مدام میخواندش. دوست داشتم یکی بود می رفت برایم سیب میچید وبعد میخواند نمیدانی با چه ترسی برایت سیب چیدم و فلان. خیلی هم سعی کردم یک آدم جوان و خوش بر و رو که بشود بعد سیب چیدن عاشقش شد را پیدا کنم تا برود آن بالا و سیبی بچیند اما نشد. حتی یک بار با "‌سیم پایه "‌ دنبال یکی از نوه های دایی اسماعیل کردم و گفتم اگر بالای درخت نروی و برایم سیب نچینی همین قسمت تیز شده سیم پایه را داخل حلقت فرو می برم الی اخرش که باز هم نشد. یعنی طرف چنان پا به فرار گذاشت که نه تا ان چند روزی که من آنجا بودم پیدایش نشد بلکه تا چند ماه بعدش آبجی هی زنگ میزد به برادرش که" ‌چی ببوسته برار تی زِ کون جیویشته پسر زای پیدا نبو‌ست؟" آخرش یک بار شرط همراهی با ابجی را پیدا کردن کسی برای چیدن حداقل یک سیب از آن درخت گذاشتم. آبجی گفت:‌ فقط هَن؟ ‌گفتم: ‌فقط هَن. همین که رسیدیم وسط حیاط ابجی یکم بالا پایین درخت را نگاه کرد و بعد گفت این درخت چرا اینقدر لاغر و دراز است ‌بدبخت؟‌بعد چادرش را به کمر گره زد با کف دست چنان ضربه ای به تنه درخت زد که همان لحظه رو به آسمان کرد و گفت: ‌قسم به دست زنانی که قد ورزا زور دارند دیگر به بار نمی نشینم . دلیلش را خودم میدانی و خودم. و بعد یکی یکی سیب هایش را ول کرد و دیگر هیچ وقت بار نداد که نداد. همه این ها را گفتم تا بگویم هیچ دستی مردانه ای پیدا نشد که برایم سیب عشق بچیند و بعد از ترس داس دایی اسماعیل مثلا پا به فرار بگذارد و تا عمر دارد جانش در بیاید و دق کند که چرا حیاط خانه‌شان سیب نداشت و فلان.

سوال های بی جواب

همه درد بعد از جدایی، ‌تنهایی نیست. درد جواب دادن به سوال‌هایی است که به ذهن آدم چنگ می‌اندازند. یکی از این سوال‌ها بی شک این است که قبل او چطور و چگونه داشتیم زندگی می‌کردیم ؟؟‌ انگار آدم را مدتها انداخته بودند داخل گردونه بزرگی و هی می‌چرخاندنش می‌چرخاندنش و یک دفعه دهانه زیر گردونه را وا کردند و گفتند حالا پاشو خودت برو ! این‌که ندادی از این به بعد باید چکار کنی هیچ. اینکه یادت نیست قبل از اینها چکار میکردی درد است.

دلتنگی زن محزونی است که...

چهار روزی می‌شود که حمام نرفته‌ام. این جمله را اگر انهایی که مرا می‌شناسند بخوانند نگران می‌شوند. خوب کسی که برای هرلحظه حمام رفتن و زیر دوش اب ماندن هزار بهانه و دلیل می‌تراشد این چهار روز دور از اب بودن مسله فجیعی به حساب می‌اید. قطعا اگر یکی از دوستانم که اخلاق گندم را می‌داند این جمله را بخواند زنگ میزند و میپرسد چه اتفاق شومی افتاده حالا اگر من در جوابش بگویم دقیقا چهار روز هم است که مسواک نزده ‌ام می فهمد که خودم را برای مرگ اماده کرده ام و رو به قبله خوابیده‌ام.پرانتز باز گمان نکنم هیچ کدام از دوستانم این چیزهارا بدانند پرانتز بسته. خوب برای کسی که ازبین بردن رگه های زرد روی دندانش یکی از دغدغه های بزرگش است و روزی چهاربار مسواک را توی حلقش فرو میکند و پیش هزارتا دکتر رفته و هزار بار شنیده که انگار مقادیری گوه زرد از همان ابتدا در قالب دندانتان توسط خداوندگار مهربان ریخته شده و با جرم گیری هم کاری پیش نمیرود چون انقدر فرچه به دندان کشیده‌ای که دریغ از یک ذره جرم قطعا چهار روز مسواک نزدن هم یه جور فاجعه به حساب می‌آید.حالا زنی هستم درسن ٣٥ سالگی که یک مشت موی سفید روی شقیقه راستم روییده و زیر ناخن‌هایم ذره ذره چرک جمع میشود و هی روی دندان‌هایم رگه ‌های زرد گوه بیشتر و هم‌چنان هیچ میلی به برخاستن ندارم.. از این‌جایی که دراز کشیده ام یک تکه از اسمان پیداست و سقف خانه همسایه و فضولات چند جک و جانور که چسبیده به شیشه. اسمان وقتی روز است تاریک است وقتی هم که شب می‌شود باز تاریک است. چشمایم نیمه شب تار می بینند و صبح هم که با نوک انگشتانم وقتی هی می‌مالم‌‌شان باز تار می بینند.همه دنیایم حول و حوش دردی که به‌جانم افتاده می‌چرخد. می‌دانم چطور خوب می‌شوم می‌دانم درمان دردم چیست. انگار مرا گذاشته‌اند داخل مطب پزشک معالجه‌م و رفته‌اند و اصلا ندیده‌اند که روی درش نوشته تا اطلاع ثانوی مطب تعطیل می‌باشد. چهار روز است فقط فایل ترمیم قلب‌های شکسته مهدی خردمند را گوش می‌دهم. هر ثانیه دارد توی گوشم ور می‌زند. هی راهکار می‌دهد هی توصیه می‌کند. چهار روز است یک چیزی را با پوست و تنم حس می‌کنم و آن این است که دلتنگی زن محزونی‌ست که چهار روز است حمام نرفته هی نشسته گریه کرده گریه کرده گریه کرده تا دکتر معالجه‌ش در مطب را باز کند.حالا هی دکتر خردمند بیاید دلتنگی دلبستمی و خزعبلات دیگر را تفسیر کند. دلتنگی یعنی خود من.. زنی که در ٣٥ سالگی رو به قبله خوابیده تا دکتر معالجه‌ش بیاید.

رویایم را می‌بوسم

حاالا چند ساعتی از آمدنم گذشته است. دوست ندارم ساعت دقیق برگشتنم را بدانم. هنوز حمام نرفته‌ام. تیزی گیره مویم دارد مذهب سرم را صلوات می‌دهد و من میلی به رها شدن از این درد ندارم. چشم‌هایم می‌سوزند درست مثل قلبم. لب‌هایم میلرزند عینهو زانوهایم. انگار وقتی در رویایی خوش قدم می‌زدم یک‌دفعه پرتم کرده‌اند به جهنم واقعیت‌ها. بعد در و پیکر رویاهایم را غل و زنجیر کرده‌اند و دستور داده‌اند در همین برزخ بمانم تا جانم از همین سوراخی که گیره مویم دارد توی سرم ایجاد می‌کند در بیایید. ‌باران هم می‌بارد.صبح هم می‌بارید،‌دیشب هم. انگار تمام ابرهای شهرم برای همدردی با زنی که قرار است دست از رویاهایش بردارد و بتمرگد سرجایش بغض چندین ساله‌شان را ترکانده‌اند. پاهایم دیگر جایی رفتن را نمیخواهند چون از اندوه برگشتن خسته هستند. خودشان را جمع کردند توی شکمم.از این رفتن های پرذوق و آمدن‌های بی‌رمق خاطرشان آزرده است. گاهی برای رویارویی با خواسته دلت هی میروی. ساعتها می‌روی ..روزها برای این رفتن نقشه می‌کشی برنامه می‌چینی. قلبت برای این جور رفتن و زل زدن به چشمان شیرین‌ترین رویای زندگیت بی‌قراری می‌کند کل می‌کشد خودش را به در و دیوار می‌‌کوبد... اما وقتی دوقدمی رویا و آرزویت که می ایستی دقیقا وقتی که میخواهی دست‌هایت را باز کنی در آغوشش بگیری تمام نگفته‌ها را بگویی و حس کنی این رویا دارد برای حداقل چند روز به کام دلت شیرین می‌آید واقعیت‌هایی از جنس قیر جهنم وجودت را می‌سوزاند و میبینی دستت به بلندای یکی از خواسته‌هایت هم نیست حتی.چه برسد به اینکه بخوای در دستت بگیریش و به محقق شدنش شاد باشی. حالا همه این‌ها را گفتم تا بگویم دیگر به رفتن‌های پر از خوشی فکر نمیکنم. دیگر تا دو قدمی رویاهایم نمی‌روم که سرم به واقعیت‌ها بخورد و قلبم عین چشمانم بسوزد و لبم مثل پاهایم هی بلرزد . می‌خواهم رویاهایم را در آغوش بگیرم به چند ساعت آمدنم فکر نکنم. گیره مویم را هم باز نکنم تا مذهب سرم را داغان کند. بعد همینجور تا صبح توی وجود گرم این مبل اسمان اسمان ابر ببارانم تا تلخی تمام برگشتن ها را بشورد و ببرد. من بمانم و تقلای دست شستن و پا کشیدن از خواسته های این قلب لعنتی.

دارم تمام می‌شوم..

بیمارستان بوی آدم‌های درد کشیده می‌داد و من قرار نبود بترسم. لامپ‌های مربعی بالای سرم حین دویدن دستپاچه بودند و من قرار نبود بترسم. مرد خدماتی مرده زنده آدم آن‌ور خط را بهم گره می‌زد و تختم را به در و دیوار می‌کوبید  تا مرا زودتر برساند به اتاق سبزِ همیشه سرد و من  قرار نبود بترسم. اصلا  ترس برای کسی که هفت بار رفته توی آن اتاق لعنتی یک طعم ملس دارد. انگار خوشت می‌آید بگذاریش گوشه لپت و آرام آرام بمکیش.اما ترسیدم.نه وقتی که ماسک را می‌گذاشتند روی صورتم. نه وقتی که دکترم را سرتا پا پیچیده در لباس سبزِمرده مقابلم دیدم، نه وقتی که دکتر بیهوشی ‌در مورد مردن چند نفر زیر دستش داشت حرف می‌زد. وقتی یکی از سه دانشجوهای بالای سرم به لبخندم  با لبخند جواب داد خیلی ترسیدم. وقتی در جواب غرولند کردن های پسرک موطلایی برای پیدا نشدن رگ گفتم ببخش که بر خلاف هیکلم رگ‌های نازک و ظریفی دارم و صدای خنده‌ش روح داد به آن سبزِ همیشه سرد، وحشت ‌به قلبم لگد زد و تکانش داد. می‌دانی همه ما بارها ترسیده‌ایم.بارها پنهانی و اشکار لرزیده‌ایم. اما ترس از تمام شدن لرزش بیشتر است . اصلا انگار اینجور وقت ها مرگ می‌گوید این یکی راآنقدر نزدیکش می‌شوم آنقدر سرما به جانش میریزم که از ترس غالب تهی کند. بعد انگار لبهایش را می‌گذارد روی رگ گردنت و دقیقا جانت از جایی در می‌رود که معمول نیست. وقتی خانوم دکتر آینده  دست هایش را کشید به صورتم و گفت چه مریض خوبی!‌مکیدن  مرگ روی گردنم شدت گرفت.می‌دانی تمام شدن بد است. اینکه هنوز نصفه‌ات پر نشده باشد و فکر کنی داری تمام می‌شوی،دنیا دنیا یخ را روانه  شریان‌های بدنت می‌کند و تا قلبت وسط حجمی از برودت از تب وتاب بیوفتد. حالا همه اینها را گفتم تا بگویم خدا نکند که بی حساب و کتاب رفته باشی تا سمت تمام شدن .خدا نکند توی لحظه ای که مرگ چسبیده بیخ گلویت بگویی واقعا دارم تمام میشوم؟ ‌ان وقت ممکن است دست بچرخانی تا دست دکترت را بگیری تا بگویی دکتر بیا یه بار دیگه بازی کنیم.تو برو توی مطبت بشین من تق تق در میزنم تو معاینه‌م کن من می‌گویم دکتر چه مرگم است  تو هم بگو هیچ مرگت نیست.بعد من می‌روم تا باز لبخند بزنم تا باز بخندم میروم یک جایی دیگر تمام شوم مثلا توی خانه‌م، روی مبل کنار کتاب‌هایی که قرار بود بخوانمشان.تمام شدن توی این حجم از سرما ‌زیر تیزی چاقو و شره شره خون شجاعت می‌خواهد دکتر! که من ندارم. یالا دکتر بیا بازی را شروع کنیم تا حالا حالاها تمام نشوم.

خستگی

به نظر من واژه‌ها و کلمات از ما آدم‌ها خسته‌تر هستند. فکرش را کنید از زمان پیدایش و زایش تاریخ و بشریت و زبان وا کردن آدمها بوده ‌اند و توسط هزاران هزار نفر تکرار می‌شوند  توی گوش هزاران هزار نفر زمزمه می‌شوند هم پای باز همان تعداد گفته شده گریه می‌کنند.هیچ وقت استراحت و تفریح هم ندارند.هی حال روز ما را جمله می‌شوندو تازه به گوش آن کسی هم که باید برسند نمی‌رسند و همین خودش برایشان درد بزرگیست که حتی می‌توانند به کسی بگویند. خلاصه خیلی درب و داغان باید باشد حال و روزشان. اما همین واژه‌ها را، همین مفلوک های بدبخت زمانه را اگر ردیف کنید و ازشان بپرسید خسته‌تر از شما آیا کسی هم هست؟ مطمنم همه شان کج می‌شوند سمتی که من نشسته‌ام و نگاهم می‌کنند. یعنی آنقدر خسته و وارفته اند که حتی نمی‌توانند اسمم را بگویند. اما می‌دانند من که اگر خدا قبول کند یکی از آدمهای این دنیا هستم به درازای بودن و به پهنای زیستن آنها خسته‌ترم.

دیوارهای همیشه ماندگار

همیشه آن کسی که می‌گوید پشتت هستم. اولین قدم رفتنش را وقتی پشتت به اوست بر می‌دارد. به امید این حرفها با خیال راحت تکیه نکنید. این روزها رفتن آدمها و پشت خالی کردنشان، بیشتر و سریع‌تر از جریان باد است. پشتتان را به دیوار اتاقتان گرم کنید، بخاطر احساسی که ندارند سرد و نچسب‌اند، اما همیشه هستند. حداقل وقتی خسته هستی و کم آوردی و دلت می‌خواهد کمی وسط زندگی لم بدهی توی جای خالی کسی سروته نمیشوی. دیوارها پای رفتن ندارند. با خیال راحت گوشه اتاقتان  همه زندگی را لم بدهید.  درست سرد و نمورند اما همیشگی‌اند.