سالگرد یکسالگی خاله رها...
۲۸ بهمن یساله میشم...
۲۸ بهمن یساله میشم...
دارم کم کم آرامشو حس میکنم...۲تا خط اعتباری داشتم جفتشم بردم فروختم...پولی بابتش دریافت نکردم
به اون صورت ولی همینکه از شر اون شمارها و...راحت شدم خدارو روزی هزار بار شکــــــــر میکنم...حالا فقط
مامان شمارمو داره و البته مانیا...دیروز ۲تا اتفاق خیلی خوب تو زندگیم افتاد که این حالمو خیلی عوض کرد و
فهمیدم که هنوزم خدا دوستم داره این خودم بودم که خودمو دوست نداشتمو از خودم غافل شده بودم...
بازم برام دعـــــــــــــا کنید...شاید دعای خیر شما دوستان سبب این آرامشم شده...و اینکه تصمیم گرفتم
گذشته و خاطرات خوب و بدشو بریزم دور برای همیشه و ببخشم کسایی رو که تو تمام این ۲۳سال زندگی
گاهی دلمو گاهی غرورمو و گاهی حتی احساس پاک و ظریفمو زیر پاهاشون له کردن و خم به ابرو نیاوردن...
بخشیدم نه اینکه اونا لایق بخشش باشن...بخشیدم تا خودم دوباره رنگ آرامشو تو زندگیم ببینم که شکر خدا
همه چی داره خوب و آروم میشه مث چندسال پیش...شکرت خدایا...التماس دعــــــــــا...![]()
بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب بشود؛
بیخودی حرص زدیم، سهممان کم نشود؛
ما خدا را با خود، سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم؛
ما به هم بد کردیم، ما به هم بد گفتیم؛
ما حقیقت ها را، زیر پا له کردیم؛
و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم؛
روی هر حادثه ای، حرفی از پول زدیم؛
از شما می پرسم، ما که را گول زدیم؟! ...
اینروزا دل من شده از جنس شیشه و حرفای دیگران از سنگ...روزی هزار بار میشکنه...خصوصا این اواخر...
خدایا تو شاهد باش...من چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم که ایروزا انقد سخت دارم تاوان پس میدم...![]()
حتی دیگه نمیتونم مث قبل گریه کنم تا لااقل یکم سبک شم...
یه بغض بزرگ،که داره خفم میکنه...
تصمیم
گرفتم از این پس یه حصار دور خودم بکشم،لااقل اینجوری شاید کمتر بشکنم...
هر چی آدمای اطرافم کمتر
آرامشم بیشتر...
خدایا کمکم کن...
دیگه جز خودت هیچکسو نمیخوام... فقط خودت خدا جونم...فقط تو...![]()
میخوام خطمو عوض کنم...شمارشم به هیچکس ندم...اینجوری دوباره آروم میشم...برام دعـــــــــا کنید...![]()
ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ
ﻣﺜـﻞِ ﺩﯼ , ﻣﺜـﻞِ ﺑﻬﻤـــﻦ , ﻣﺜـﻞِ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ
ﻣﺜـﻞِ ﺯﻣﺴﺘــــ ـــــ ــﺎﻥ
ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ
ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ
ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓــــــــﻦ
ﺷـﺪﻩ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــتنی
ﻏﻤﮕﯿــﻦ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ…
آهای پسری که کار امروزت بازى با دل دختراس
و
دیدن اشکاشون بت حس شاخ بودن میده!
***
فردا پدر مى شی ،
و
اشکهاى دخترت کمرت رو میشکنه !
خسته ام از تکرار شنيدن "مواظب خودت باش"
تو اگر نگران حال من بودي...
نمی رفتی!!!
فرقـــي نميکند پسر باشي يا دختر؛
همين که با دل کسي بازي نکني،
مَـــــــردي...!!
باید کســـی را پیدا کنم،
که دوستم داشته باشد...
آنقدر که یکی از این شبـهای لعنتی،
آغوشـش را برای مـن و یک دنیـا خستگی ام،
بگشاید!
هیچ نگویـد...
هیچ نپرسـد...
فقط مرا در آغـوش بگیرد،
وبعد همانجـا بمیـرم!!
تا نبینـم روزهـای آینـده را...
روزهایی که دروغ میگوید...
روزهایی که دیگر دوستـم ندارد...
روزهایی که مـرا در آغـوش نمیگیـرد،
و روزهایی که عـاشق دیگری میشـود...!
نامه ای از یک پدر...
دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد،نجنگ...چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی؟!کسی که باعث گریه ات
میشود پاک کن...دخترکم به سوی کسی که ناز میکند،دست نیاز دراز نکن،بیاموز این تو هستی که باید ناز
کنی...دخترکم تو زیباترینی...همیشه با این باور زندگی کن...خودت را فراموش نکن...شاید گریه یا خنده ات
برای بعضی ها بی ارزش باشد،اما به یاد داشته باش،کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه
میگیرند...دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست،اشتباه که کردی برخیز،اشکالی ندارد...بگذار
دیگران هر چه دوست دارند بگویند...خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی کسی که ذره ای
شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد...زمستان است...زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!!به درک که
دو نفره است، تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد...دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته
باش،برای پدرت تو ملکه هستی...گریه کرده ای؟؟؟؟! رنج کشیده ای؟؟؟؟! سرت کلاه رفت؟؟؟؟!اذیتت کرده
اند؟؟؟؟! عیبی ندارد... نگذار تکرار شود...گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!!احساس تو با ارزش است خرج
هر کسی نکن...از تمام مردهایی که میبینی و متلک نثارت میکنند از تمام مردان این شهر ممنون باش...ممنون
باش که هر روز لطافت تو را،ظرافت تو را، زیبایت را یادآور میشوند...تو قدرتمندی که با تمام ضعیف بودنت در
برابرت ناتوانند...آری... ناتوانند دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی...
هیچ گاه فراموش نکن...
تقدیم به دختران سرزمینم ...
فکر می کنم به این که یه رابطه عاطفی، چقدر میتونه یاری دهنده باشه!
مرتبط:
- قدر رابطه ها رو بدونید؛ حتی اونایی رو که دارن خراب میشن، ترمیم کنید!
تفریط من زاده ی افراط توست!
بی ربط:
- حالا وقتشه که خیلی چیزها عوض بشه!
سعی کن به تفاوت هایی مثل قد بلند، روی زیبا، رنگ پوست،
صدای خوش، تن سالم، موقعیت جغرافیایی،
که خدادادی در وجودت هست ننازی و فخر نفروشی
که به یه چشم به هم زدنی میتونه تفاوت از بین بره!!
سلام...
یه مدتی حضورم کمرنگ شده بود...توجه کردین آدم هرچی برنامه ریزی میکنه بدتر میشه...در طول ترم
که نشد درس بخونم بنا به دلایلی...امتحانات پایان ترم نزدیک بودو من با کلی انرژی خودمو حاضر کرده
بودم که درس بخونم...هیچکس خونه نبود منو و خودم ۲تایی داشتیم کلی برنامه میریختیم که این ترمو
چطوری ختم بخیرش کنیم...از اونجایی که بنده خیــــــــــلی خوش شانس تشریف دارم...دایی بعد
مدتها زنگیدو گفت که میخواد بیاد قم...کلی عذرخواهی که مجبوره و میدونه که من درس دارم اما خب
چاره ای نداره...خلاصه بگذریم از اومدنشونو اینکه اینجا چیکار داشتن...تقریبا ۵تا امتحان اولمو اینجا بودن
بعد رفتن...منم گفتم حالا که رفتن و خونه خلوت شد ۵تا امتحان بعدی رو جبران کنم که یه چند روزی
پسر خاله گرام از شهرستان اومدن و ایشون نرفته آبجی خانم از ذوق عمه شدن طاقت نیاوردن امتحانای
من بیچاره تموم بشه بیخبر عازم قم شدن...خلاصه هرچی برنامه ریختم که خوب درس بخونم نشد که نشد
از همه ی اینا گذشته...دیگه سعی کردم خودمو به سروصدا عادت بدم و با وضع موجود درس بخونم که...
معده دردمون اجازه ندادو این ۳تا امتحان آخرم با هزار بدبختی پاس کردم...سرجلسه امتحان انقد حالم
خراب شد که نفهمیدم چطور تستارو زدمو اومدم بیرون...خودمو رسوندم ورودی دانشگاه دربست گرفتم
تا درمونگاه و بعدشم زیر سرمو خدا دادند فقط چه حالی داشتم این یه هفته اخیر...(معده ام عصبیه)
دکتر خیلی چیزارو واسم منع کرد...از همه مهمتر حرص خوردنو منع کرد...که من یکی نمیتونم بدون حرص
روزم و شب کنم...یعنی نمیذارن...دعا کنید هرچه زودتر خوب بشم که خیــــــــــلی سخت...![]()
این روزا رابطه ها مث *سلف سرویس* شده ...
همه میخوان از هر آدمی یه ذره تو بشقابشون باشه !!!
پسری از مادرش پرسید = چگونه خواهم توانست برای خود زنی لایق پیدا کنم؟
مادر پاسخ داد ٬ نگران پیدا کردن زن لایق نباش ٬ روی مردی لایق شدن تمرکز کن...
روش من در زندگی ساده است...
با من خوب رفتار کن...
و
من حتما با تو بهتر رفتار خواهم کرد...
هر تبی تب عشق نیست...
گاهی وقتها بعضی تب ها...
از عفونت هوسه...!!!
تو هم برو ...
مبادا از آنهایی که
*مـــــــــــرا*
تنها گذاشتند جا بمانی ...
یه نی نی دیگه به جمع خانوادگی ما اضافه شد...من عمه شدم...زمینی شدنت مبــــــــــــــارک عزیزدل عمه
ایلیا کوچولوی عمه امروز صبح ۱۱ دیماه با قد ۵۲ سانتی متری و وزن ۳.۵ کیلو گرمی...با کلی برف زمینی شد...
و شهر کویری قم و سفید پوش کرد...اینم از پا قدم فنچول عمه رهــــــــــــــا...عشق عمه رهــــــــــا به جمع
خانواده کوچیک ما خوش اومدی...با اینکه هنوز نتونستم ببینمت اما ندیده عمه عاشقته...![]()
خدایا شکرت![]()
یه نی نی سالم دیگه به ما بخشیدی...یه پسر خوشگل و مامانی...یه هم بازی واسه کیان کوچولوی خاله...
راستی کیان نفس خاله بعد امتحانای من قراره بیاد و یه مدت طولانی پیش خاله جونش بمونه...حسابی دلم
واسش تنگیده...
خدایا زودتر امتحانام با خوشی تموم شه که کیانم بیاد پسر داییشو ببینه...آبجی داره
لحظه شماری میکنه...واسه دیدن ایلیا...کلی ذوقیده بود که عمه شده...باور کنید انقد که واسه ایلیا ذوقید
واسه کیان نذوقید...هههههه...
پسری ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﻨﺖ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ دوشیزه ...!!!
ﺑﻠﮑﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻋــﺮﻭﺱ ﺑﺮ ﺗﻨﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺑﻔﻬﻢ ﻋﺸﻖ ﺍﮔﺮ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺩ
ﻟﺬﺕ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻮﺩ ...
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻗﻌــــــــــــــــﺎ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺑﺮﻕ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻣﺴﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻭ ﻫﻤﺨﻮﺍﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻘﺖ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﯾﺪ
ﭼﻮﻥ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻫﺴﺘﯽ ﺟﺎﯾﺖ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻗﻠﺒﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﻧﯿﺴﺖ..!!
ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﻔﺖ ﻗﻠﻢ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﻨﯽ
ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺧﻮشگلتر ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﺮﺩ،
ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻭ
ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺣﺎﮐﻢ ﺫﻫﻦ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﯽ..
ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯾﻌﻨﯽ
ﺑﺎﻟﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ;
ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣـــــــــﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﺖ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺶ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ
ﻭ
ﺑـــــــــــــــس...
تولدم مبـــــــــــــــارک...

۴دی ۲۳ساله میشم...
کاش میشد گاهی دست اتفاق را گرفت که نیفتد...

ڪـآفـے اسـت ڪـسـے اسمـم رآ صـدآ بـزنـد ...
ڪمـے مـڪث ڪنـد و بگـویـد :
خـوبـے ؟
آטּ وقـت چیــزے نـمـے گـویـم ...
فقــط از گریـہ مـنـفجــر مـے شـوم
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو
انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛ یه
چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه...

یه دوست خیــــــــــــــــــــــــلی عــــــــزیــــــــز و محترمی این بنده حقیر دارم که خیلی وقت پیش بهم
یه تذکری یا...داد و گفت که همه چیزو تو وبت ننویس من به حرفش گوش ندادم...حالا به این نتیجه
رسیدم که بــــــــــــــله حق با ایشون بودو ما جاهل...از این به بعد حرفای خودمونی تعطیل چون ظاهرا
بعضیا جنبه نداشتن این مربوط میشه به پست قبل و توهین های.......
و تایید کامنت ها نیز از این پس
در این وب تعطیل....![]()
کلی واسه آینده نه چندان دورم برنامه ریخته بودم که به لطف بعضیا همش شد ...خدایا خودت یه تلنگری
یه برق ۳فازی یه چیزی که منو از این حالت بیرون بیاره خواهش میکنم خدا جونم...حس میکنم افسرده شدم...
نه بیرون میرم نه با کسی حرف میزنم نه...شدم یه مرده متحرک...حوصله هیچکس...هیچکاری رو ندارم...شب
و روز همش تو رختخوابم...گرچه خواب نیستم...برام دعا کنید...![]()
چه کرده ای با من..!!؟
که این روزها، تو را
فقط به اندازه ی یک اشتباه
می شناسم!!!

این روزا هیچ خوب نیستم...
باز نیازمند دعای خیر شما دوستان...
التماس دعـــــــــــــا دارم...![]()