تمام حکایت را گفتن

در من حکایتی ست که باران می داند.

در من شکایتی ست که پرنده می خواند.

بامن از کرانه ی سکوت گذر کن

که زمان،زمان پایداری ست

دریغا که گذشتن ازاین خاک

بی بال گذشتن ، با نای خونین خواندن

و تصویر هزاران پرنده ی خونین بال رادیدن:

اکنون راز تمام پنجره ها را گفتن

و شکفتن گل های یاس را به خاطر سپردن

افسوس که زمان دنباله سکوت است هنوز.

بی ستارگی بارانی ست

وشب زندانی بی حصار است.

بامن بگو که مرا دیگر توان گریستن نیست.

در من گیاه بی ریشه عشق شکفته است.

بامن به ستایش خورشید بنشین

که شب سوگواران می گذرد.

«عظیم خلیلی»

نه...

با نه ای که به من گفتی

به خانه باز میگردم

و تهران

یک باره

لندن می شود...

 

گله های خاکستری ابر

آبی آسمان را

چرا می کنن

و من در شگفت می مانم

از عابران دور و برم

در پیراهن های آستین کوتاه

و عینک های آفتابی...

 

دیوار های شهر

از آگهی های ترحیم پوشیده می شوند،

کلاغ ها قار می کشند،

سال،

کبیسه می شود

و من همچنان

رابینسون کروز بی هستم

در جزیره متروک جهان

که شعر هایم را

در بطری های خالی به اقیانوس می اندازم

با آن امید که موج هایش

راه خانه ی تورا بلد باشند

 

نه ای که از تو شنیدم

مثل مدالی به سینه ام می آویزم

و چون قهرمانی

که شگست را می پذیرد

به دیگران می گوییم:

« - من شانسم را امتحان کرده ام...»

«یغما گلرویی»

بهاران از توست

دل من ، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند.

مهر در صبح دمان داس به دست،

خرمن خواب مرا می چیند.

آسمان ها آبی،

ـ پر مرغان صداقت آبی است.

دیده در آینه صبح تورا می بیند.

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پر و بال.

تو گل سرخ منی،

تو گل یاسمنی،

تو چنان شبنم پاک سحری؟

                                 ـ نه

                                     از آن پاکتری

توبهاری؟

          ـ نه،

              ـ بهاران از توست.

از تو می گیرد وام،

هر بهار ایین همه زیبایی را.

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو!

«حمید مصدق»

شراب

بدین افسونگری وحشی نگاهی

مزن بر چهره رنگ بی گناهی!

شرابی تو،شراب زندگی بخش،

شبی می نوشمت خواهی نخواهی!

«فریدون مشیری»

صدای دوست

اینجا کسی منتظر است

صدای فصل خاکستر

                        و طوفان رفتن به آسمان

اینجا کسی منتظر است

کسی که مرل دوست می دارد

کسی که مثل باران است

                               و باید آواز بخواند

اینجا صدای دوست می آید

صدای تنهایی دوست

                          که عاشقانه بال می زند

اینجا کسی نشسته است

                                که جاودانه عصابردست

                                                            می گرید

اینجا کسی منتظر است

زیر همین آسمان آبی

                         با نام های عاشقانه می گرید

صدای دوست می آید

صدای دوست

                آه چه خسته است

                چه ناتوان میخواند

صدای دوست در فصل

                          خاکستر

«عظیم خلیلی»

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

سلام دوستان

بعد از تموم شدن امتحاناتم تا امروز داشتم استراحت میکردم یا همه روز بیرون بودم خوش میگذروندم یا همه روز خواب بودم دیگه بقول معروف رودل کردم دلم واسه مدرسه و دوستام تنگ شده و همچنین دبیر ریاضی که ازش متنفرم.خیلی خوشحالم که بازم دارم وبم رو آپ میکنم از این که سرزدید متشکر ی دنیا بوس واسه وبم راستی چرا نمیشه وبم رو بغل کنم.دلم براش خیلی تنگ شده بود همچنین واسه شما دوستان

سنگ گور

ای رفته ز دل،رفته ز بر،رفته ز خاطر!

بر من منگر،تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر،زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

 

ای رفته ز دل،راست بگو،بهر چه امشب

با خاطره هاآمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم،او مرده و من سایه اویم!

 

من اونیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودا زده از عشق،شرر داشت

او در همه جا،باهمه کس،در همه احوال

سودای تورا ای بت بی مهر، به سر داشت!

 

من اونیم این دیده من گنگ و خموش است

در دیده او آن همه گفتار،نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

مرموز تر از تیرگی شامگهان بود

 

من اونیم آری،لب من - این لب بی رنگ -

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت برگل شبنم زده می خفت

 

بر من منگر،تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهی اش از من بخدا مرد!

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد!

 

من گور وی ام،گور وی ام،برتن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه من،این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

«سیمین بهبهانی»

اسیر

تا دل مست مرا داغ وفا بخشیدند

جرم صد میکده از نیم دعا بخشیدند

شعله خوی تو هرلحظه برنگی می سوخت

پرطاووس بخاکستر مابخشیدند

بی کسی قرعه اقبال سلیمانی زد

جای خاتم دل شوریده بما بخشیدند

هستی و نیستی اقلیم تبه کاری بود

جرم ما را ز کجا تا بکجا بخشیدند

دوستان سینه صاف آینه توفیقست

جرم ناکرده مارا بوفا بخشیدند

«جلال اسیر»

اقلیمی دیگر

اکنون دیگر

به اقلیمی دیگر رسیده ام که

هوایش آتشگون

                  و

                    زمینش کینه خیز

                                        و

                                         آسمانش دردبار است.

خلوت و انزوا و تنهایی،

حیرت و رهایی و گمراهی،

پوچی و عبث و بیهودگی،

بلاهت جهان وبی دلی طبیعت

و تکرار های بی حاصل زندگی

همه و همه را پشت سر نهاده ام و رسیده ام به «انتظار»!

رنجم نه دیگر تنهایی که جدایی است

و اضطرابم نه زاده بی کسی که بی «اویی»

و کسی چه می داند:

غریبی که خاطره وطنش،

شهر و خانه و خانمانش به حادثه ای در او بیدار می شود

غربت برایش طاقت فرسا است.

«دکتر علی شریعتی»

گریز

ازهم می گریختیم

وآن نازنین پیاله دلخواه را

دریغ

بر خاک می ریختیم!

 

جان من و تو تشنه مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم!

بس درد ناک بود جدایی میان ما

ازهم جداشدیم و بدین درد ساختیم

دیدار ما که آن همه شوق و امید اشت،

اینک نگاه کن که که سراسر ملال گشت!

 

و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت!

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه من ناگریز بود

من بار ها به سوی تو باز آمدم

ولی

هربار دیر بود!

 

اینک من وتوئم دو انتهای بی نصیب

هریک جدا گرفته ره سرنوش خویش

سرگشته در کشاکش توفان روزگار

گم کرده چون آدم و حوا، بهشت خویش!

«هوشنگ ابتهاج»

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده،پاک

آسمان آبی و ابر سپید،

برگ های سبز بید،

عطر نرگس،رقص باد،

نغمه شوق پرستو های شاد،

خلوت گرم کبوتر های مست...

نرم نرمک میرسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار۱

 

خوش به حال چشمه ها ودشت ها،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها،

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک -که می خندد به ناز -

خوش به حال جام لبریز از شراب،

خوش به حال آفتاب.

 

ای دل من گرچه - در این روزگار -

جامه رنگین نمی پوشی به کام،

باده رنگین نمی بینی به جام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت - از آن می که می باید - تهی است،

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

 

گر نکویی شیشه غم را به سنگ،

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

«فریدون مشیری»

ادامه نوشته