تمام حکایت را گفتن
در من شکایتی ست که پرنده می خواند.
بامن از کرانه ی سکوت گذر کن
که زمان،زمان پایداری ست
دریغا که گذشتن ازاین خاک
بی بال گذشتن ، با نای خونین خواندن
و تصویر هزاران پرنده ی خونین بال رادیدن:
اکنون راز تمام پنجره ها را گفتن
و شکفتن گل های یاس را به خاطر سپردن
افسوس که زمان دنباله سکوت است هنوز.
بی ستارگی بارانی ست
وشب زندانی بی حصار است.
بامن بگو که مرا دیگر توان گریستن نیست.
در من گیاه بی ریشه عشق شکفته است.
بامن به ستایش خورشید بنشین
که شب سوگواران می گذرد.
«عظیم خلیلی»
سلام لحظات خوشی رو سپری کنید