بلندای چیدنت

 

دستم نمی رسد به بلندای چیدنت

باید بسنده کرد به رویای دیدنت

یوسف ترین عزیز جهان هم که باشی ام

در سینه آتشی است به داغ خریدنت

من جلد بام خانه ی خود مانده ام و تو

هفت آسمان کم است برای پریدنت

ترسم رها کنم نفسم را و ناگهان

پیراهنی نباشد و شوق دریدنت

در دامن دلم چو ترنجی نشسته ای

شیرین ترین توهم دستم بریدنت

رویای کال سیبی و هرچند در خیال

یک عمر، منتظر به امید رسیدنت

بالاتر از نگاه منی! آه! ماه من!

دستم نمی رسد به بلندای چیدنت...

مولودیه رسول اعظم (ص)

یا ابا الزهراء سلام الله علیه

شب شوق و شب وجد و شب شور و شب پیدایش نور و شب تکرار تجلای رسولان الهی رسد از ارض و سما و ملک و حور و گواهی که شب هجر سر آمد سحر آمد سحر آمد خبر آمد خبر آمد که شد از آب تهی رود سماوه شده چون دامن تفتیده ی صحرای قیامت کف دریاچه ی ساوه خبری تازه به گوش و رسد از غیب سروش و شده آتشکده ی فارس خموش و عجبا اینکه فرو ریخته یکباره به هم کنگره ی کاخ مدائن نفس پادشهان حبس شده در دل و گشتند همه لال ز گفتار به امر احد خالق دادار دگر راه سماوات به شیطان شده مسدود بتان یکسره بر خاک فتادند و نگویند مگر ذکر خداوند و رسول دو سرا را.

عرش و فرش و ملک و آدمی و کوه و در و دشت و یم و قطره مهر و مه و سیاره و منظومه ی شمسی و کرات و همه افلاک الی این کره ی خاک ز برگ و بر و ریگ و حجر و شاخه و نخل و ثمر و بام و در و مرد و زن و پیر و جوان ابیض و اسود همه گویند درود و صلوات از طرف ذات خداوند تبارک و تعالی و همه عالم خلقت به خصال و به کمال به جلال و به جمال قد و بالای محمد که خداوند و ملایک همه گویند درودش همه خوانند ثنایش همه مشتاق لقایش همه عالم به فدایش همه مرهون عطایش که خدا خلق نموده است به یمن گل رویش فلک و لوح و قلم را ملک و جن و بشر را همه ارض و سما را.

چار ماه است که گردیده به تن آمنه را جامه ی ماتم به رخش هاله ای از غم غم عبدالله والا گهرش شوهر نیکو سیرش اشک روان از بصرش اشک نه خون جگرش خون نه که یاقوت ترش بود یکی غنچه از آن لاله ی پرپر ثمرش داشت چو جانی به برش بلکه ز جان خوب ترش مونس شام و سحرش تا که شبی دید همان مادر دلباخته در خواب که در دست گرفته است گلی خرم و شاداب که برده است ز گل های دگر آب نظر کرد بر آن لاله ی فرخنده که برگشت یکی قرص قمر گشت به یک لحظه پسر گشت نکوتر ز پدر گشت چو بیدار شد از خواب، خوش و خرم و شاداب دلش شد ز شعف آب به یاد آمدش این نکته که نه ماه تمام است مه حسن ختام است رسیده مه میلاد گرامی پسرش بر رخ قرص قمرش خندد و بی پرده کند سیر تماشای خدا را.

لحظه ها بود بر آن مادر فرخنده ی افراشته اقبال بسی بیشتر از سال شب و روز زدی طایر جانش ز شعف بال که کی جلوه کند از صدف آن گوهر اجلال که یک بار دگر نیمه شبی خواب ربودش همه شد نور وجودش ز عنایات خداوند ودودش عجبا دید که خورشید زپهلوش درخشید و فروغ ابدیت به جهان یکسره بخشید به ناگه در پاکش ز صدف داد ندا کای صدف گوهر یکتای خدا مادر انوار هدی خیز که هنگام فراقت به سر آمد شب تنهایی و اندوه و غمت را سحر آمد شب میلاد گل گلشن هستی به نجات بشر آمد چه مبارک سحری بود که ناگاه به هم درد فشردش شبی آرام در آن حجره ی خاموش نه یاری نه قراری تک و تنها ز دم احمدی خویش پراکنده در امواج فضا عطر دعا را.

دگر از درد گل انداخته رخسار نکویش شده انوار خداوند فروزنده ز رویش نگهش سوی سما بود و همه محو خدا بود که سقف حرمش لاله صفت باز شد و لحظه ی اعجاز شد و با خبر از راز شد و دید در آن درد و الم چارزن پاک تو گویی که رسیدند ز افلاک و همانند ندارند به روی کره ی خاکی یکی حضرت حوا و دگر مریم عذرا و دگر هاجر و سارا همه مبهوت جلالش همه بر دور جمالش همه دیدند مقامش همه گفتند سلامش بگرفتند در آغوش چو جانش زهی از عزت و شانش نگه هاجر و سارا به گلستان رخ حور نشانش که در آن لحظه کف دست به پهلوش کشید از دو طرف مریم عذرا که به یکباره به پا خواست صدای خوش تکبیر ز کوه و شجر و دشت و در مکه جهان غرق در انوارالهی شد و دیدند که مرآت جمال احد قادر سرمد مدنی مکی ابوالقاسم و محمود و محمد نبی امی خاتم به روی دامن مریم ز فروغ رخ خود کرد منور همه جا را.

بشنوید از دو لب آمنه آن مادر فرخنده ی احمد که چو بگذاشت قدم بر کره ی خاک محمد ز رخش نور عیان گشت و فروزنده از آن نور جهان گشت که با جلوه ی ماه رخ او دیدمی از دور قصور یمن و شام و به گوش آمدم از جانت معبود ندایی که الا آمنه زادی پسری را که بود از همه ی خلق سرآمد که بود آینه ی طلعت ذات احد قادر سرمد که بود آینه ی طلعت ذات احد قادر سرمد که بود کنیه ابوالقاسم و نام احمد و محمود و محمد که در آن حال همان چار زن پاک، تن خوب تر از جان ورا شسته به ابریق بهشتی پس از آن مریم عذرا به یکی حله ی زیبای بهشتش بپوشاند و لب خویش به لبخند گشودند و سلامش بنمودند و ستودند مقام و شرف و عزت آن پاک ترین عبد خداوند نما را.

حاج غلام رضا سازگار

شهادت امام عسگری (ع)

یا ابالمهدی علیه السلام

ای قبله حرم، حرمِ سامرای تو
بیت­ الولای دل حرم با صفای تو

قرآن یگانه دفتر مدح و ثنای تو
روح ملک کبوترصحن و سرای تو

آیینة جمال خداوند سرمدی
فرزند پاک چار علی ، سه­ محمدی


رضوان بدان جلال و شرف سائل درت
خورشید سجده برده به صحن مطهرت

روح رضاست در نفس روح پرورت
نامت حسن نه بلکه حسن پای تا سرت

میراث زهد و نور هدایت ز هادیت
علم امام هشتم و جود جوادیت


معصوم سیزده ولی­ الله ذوالمنن
ابن ­الرضای سومی و دومین حسن

گل ریزد از بهشت به خاکت چمن چمن
شرمنده در ثنای تو از کوچکی سخن

دُر کلام و لعل لب گوهری کجا
وصف ابا محمدنِ العسگری کجا


انوار ده امام درخشد ز روی تو
یادآور رسول خدا خُلق و خوی تو

زیباترین دعای ملک گفتگوی تو
مسجود جنّ و انس بود خاک کوی تو

بحری که در صدف، دُر جان پرورد تویی
در دامنش امام زمان پرورد تویی


ویرانة مزار تو مسجود آسمان
قبر تو کعبة دل و صحنت مطاف جان

زوّار هر شب حرمت صاحب­الزمان
کوری چشم دشمنت ای قبلة جهان

تنها نه سامره، همه عالم دیار توست
هر جا رویم در بغل ما مزار توست


قبر مطهر تو اگر چه خراب شد
یا بر حریم تو ستم بی­حساب شد

و آن دلربا ضریح نهان در تراب شد
هرچند قلب شیعه از این غم کباب شد

هر روز قبة تو فروزنده­تر شود
جاه و جلال و مرتبه­ات زنده­ تر شود

ای نُه سپهر فرش رفیع عبادتت
ای لطف و جود و مرحمت و بذل، عادتت

اقرار کرده دشمن تو بر سیادتت
یاد آمدم به فصل جوانی شهادتت

ای زخم دل هماره فزون از ستاره ­ات
از ما سلام بر جگر پاره پاره ­ات


با آن که در محاصره بودی تو سال­ها
دیدی ز دشمنان، غم و رنج و ملال­ها

کردند با تو از ره طغیان جدال­ها
دادی به شیعه عزت و قدر و جلال­ها

نور ولایتت ز دل حبس ای شگفت
چون آفتاب یک­ سره آفاق را گرفت


داغت به قلب شیعه شراری عظیم شد
خون بر دلت ز کینة اهل جحیم شد

روح تو در بهشت الهی مقیم شد
با رفتن تو حضرت مهدی
u یتیم شد

یا بن الحسن از این همه بیداد، الامان
عجّل علی ظهورک یا صاحب­الزمان


ای عدل تو زوال ستم ­گستری بیا
نادیده کرده بر همه روشنگری بیا

ای آخرین دُر صدف کوثری بیا
ای نور دیدة حسن عسگری  بیا

تا کی فراق روی تو آتش به جان زند
تا کی به شیعه خصم تو زخم زبان زند


ای خوانده جنّ و انس و ملک پیر و مقتدات
تو جان جان عالمی و جان ما فدات

خُلق علی و خلق نبی جلوة خدات
میثم به این دو مصرع نیکو دهد ندات

یا صاحب­ الزمان به ظهورت شتاب کن
عالم ز دست رفت تو پا در رکاب کن

حاج غلامرضا سازگار


اربعین حسینی

ای زمین کربلا من آمدم بار دگر

می شناسی گر مرا، بار دگر بر من نگر

کربلا این دشت پر غم با فغانم آشناست

از برایم خار و خاک و ریگ صحرا در نواست

کربلا از داغ هجران، جان رسیده بر لبم

قهرمان عشق و صبر و استقامت زینبم

کربلا من آمدم با ناله و صد شور و شین

تا نمایم روضه خوانی بهر سالارم حسین

کربلا اینجا مرا از دلبرم کردند جدا

می زدم از نای دل فریاد یارب ای خدا

کربلا اینجا شده رأسی جدا از پیکرش

روضه خوانده فاطمه اندر کنار دلبرش

من شنیدم صوت قرآن را به زیر خنجری

از قساوت پاسخش شد نیزه ای بر حنجری

کربلا اینجا بریدند حنجر شش ماهه ای

می زدند با کعب نی بر دوش هر دردانه ای

کربلا اینجا زدند تیر سه شعبه بر گلو

بارها بشنیده ام من نغمه ادرک عمو

کربلا اینجا نمودند اربا اربا اکبرم

سر بریدند پیش روی چشم بابا اصغرم

کربلا اینجا بود خوشبو ز عطر فاطمه

قطعه قطعه گشته سقا در کنار علقمه

کربلا اینجا شنیدم ناله های کودکان

میکشیدند گیسوان و گوشهای دختران

کربلا اینجا شده خونین ز کین، هر خنجری

وحشیانه میکشیدند از سر  ما معجری

 سروده :  مجید هاشمی

شراب شیره انگور خواهم
حریف سرخوش مخمور خواهم

مرا بویی رسید از بوی حلاج
ز ساقی باده منصور خواهم

ز مطرب ناله سرنای خواهم
ز زهره زاری طنبور خواهم

چو یارم در خرابات خراب است
چرا من خانه معمور خواهم

بیا نزدیکم ای ساقی که امروز
من از خود خویشتن را دور خواهم

اگر گویم مرا معذور می دار
مرا گوید تو را معذور خواهم

مرا در چشم خود ره ده که خود را
ز چشم دیگران مستور خواهم


یکی دم دست را از روی برگیر
که در دنیا بهشت و حور خواهم

اگر چشم و دلم غیر تو بیند
در آن دم چشم‌ها را کور خواهم


ببستم چشم خود از نور خورشید
که من آن چهره پرنور خواهم

چو رنجوران دل را تو طبیبی
سزد گر خویش را رنجور خواهم

چو تو مر مردگان را می دهی جان
سزد گر خویش را در گور خواهم

حضرت مولانا



 

دم، ذكر ذاكر و نوحه، شوق مستمع است

حاج علی انسانی (شاعر و ذاکر دلسوخته اهل بیت علیهم السلام)

كلمات "دم " و "نوحه " هر كدام معناي خاص خود را دارند و دو مقوله جدا از هم هستند. "دم " را در موقع سينه‌زني مي‌شنوند و مستمعين تكرار مي‌كنند و پاسخ مي‌دهند ولي "نوحه " به معناي زاري كردن است.

"دم " در لعنت نامه دهخدا، معناي گوناگون دارد از جمله: به معناي نفس و هوايي است كه با حركات‌ آلات تنفس در شش‌ها داخل و خارج مي‌شود و به آن دم و بازدهم مي‌گويند؛ "هر نفس كه فرو مي‌رود ممد حيات است و چون بر مي‌آيد مفرح ذات...".

"دم " به معناي حاشيه و لبه شمشير، "دم " به معناي كلام و صدا مثل "خجسته دم، فسرده دم، دلش پر غم و درد بينم همي/ لبش خشك و دم سرد بينم همي؛ هم از دمش مسيح شود پران/ هم مريم صفيه ز گفتارش‌".

"دم " به معناي لحظه "دمي به آسايش برآوردن بي‌حاصل است ما را اوقات زندگاني، الا دمي كه ما را با همدمي بر آيد "،‌ "هر دم از اين باغ بري مي‌رسد/ نغزتر از نغزتري مي‌رسد".

"دم " به معناي دعوي، ادعا و لاف و در محاوره مي‌گويند. فلاني دم از فلان مي‌زند،‌ "بيهوده چرا هر كه زند دم ز تجرد / هر بي‌پدري عيسي مريم شدني نيست (صابر همداني) ".

"دم " به معناي گرما و حرارت؛ به دستگاه ميزان گرما "دماسنج " مي‌گويند "اين ديگ زخامي‌ است كه در جوش و خروش است چون پخته شد و لذت دم يافت خموش است (صائب)"، "وقت دم آهنگر را پوشيده دلق/ احتشام او نشد كم پيش خلق (مولوي) " و "دم " در لسان عرب به معناي خون است و معاني ديگر هم دارد كه در اين مقوله نيازي به آنها نيست.

نتيجتاً دم به چند كلام در وزن‌هاي مختلف عروضي مي‌گويند كه مداح براي عزاداران و سينه‌زنان با نواي خاص مي‌خواند و با همان شيوه و آهنگ كه مي‌شنوند به صورت جمعي پاسخ مي‌دهند. گفتني است كه هر كس نام دم را انتخاب كرده، خوش ذوق بوده و مي‌تواند مصداق تمام آنها كه معنا شد، باشد و گاهي ديده شده كه دم در دسته‌هاي عزاداري‌ آنچنان توجه را جلب مي‌كند كه در كوچه و خيابان‌ها و بازار اشخاص رهگذر را هم تحت تاثير قرار داده تا آنجا كه به آنها پيوسته‌اند و تا مدتي در ذهن خود به ياد داشته‌اند. ضمناً دم مي‌تواند محور نظم و يكپارچگي از مبدأ تا مقصد هم باشد.

و اگر در اين نوع سرايش دم، رعايت ويژگي آن لحاظ شود، مي‌تواند پي‌آورد‌هاي مثبت داشته باشد.

اما نوحه؛ در فرهنگ لغت نوحه به معناي بيان مصيبت و گريه كردن با آواي بلند آمده است؛ در "غياث‌اللغات " هم به معناي آواز ماتم و شيون و در "آنندراج " هم به معناي ندبه، مويه‌گري و زاري بر عزيز از دست رفته آمده است؛ "چرخ گردان بسي بر آوردست/ نوحه و نوحه‌گر ز معدن سور (ناصر خسرو) "، "گر بود در ماتمي صد نوحه‌گر/آه صاحب درد را باشد اثر (عطار) "، "كاشكي گردون طريق نوحه كردن داندي/ تا بر اهل حكمت و ارباب فن بگريستي(خاقاني)"

بايد بگوييم كه دم بر عهده ذاكر و مداح است و نوحه مقوله‌اي ديگر است و غالباً بر عهده مستمعين و عزاداران است و دم اگر در چارچوب خاص خود باشد، شنونده به نوحه كردن تشويق و ترغيب مي‌شود و اگر از زاويه حماسي و مكتبي و فخامت زبان كم رنگ باشد، اما خاصيت تأثيرگذاري بر عواطف را داشته باشد. پوشش لازم را به فخامت آن مي‌دهد و اغناي خاص خود را همراه دارد و ابياتي مانند: "خورشيد، همچو كشتي آتش گرفته‌ايي/ آواره بود در دل درياي آسمان/ يك مرد مانده بود و كران تا كران عدو/ يك تير مانده بود و جهان تا جهان نشان/ مردي به پاي خاست، كه افتد ز پاي ظلم/جاني ز دست رفت كه ماند به جا جهان (محمد‌علي گويا) " اگر چه تصويرسازي در فضاي خاص خود را دارد و پيام هم در آن مي‌درخشد اما دم، شور و حال ديگري را مي‌طلبد تا صميمي‌تر و عاطفي‌تر با مخاطب ارتباط برقرار كند.

بايد گفت تا آنجا كه ادب و آداب آيين مي‌طلبد در اينگونه سروده‌ها از تعابير تحقير‌آميز و موهن و مطالب و مضاميني كه در شأن آن عزيزان خدا نيست، جداً پرهيز شود در غير اين صورت عمر سروده‌ها كوتاه خواهد بود و سراينده آن بي‌پايگاه و به اصطلاح محاوره "يكبار مصرف " و اگر آگاهانه باشد، مسئول و شرمسار خواهد بود و در محضر آن خاندان كرامت محكوم به عقوبت خواهد شد.

اميد است خداي متعال ما را از خادمين آن آستان محسوب فرمايد و عرض ادب ما را مقبول بدارد و در هر جايگاه ما را به انجام وظيفه آگاه فرمايد.

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

السلام علیک یا ابالحسن یا مرتضی علی علیه السلام

دوش لوحی با قلم دمساز شد

دفتـــر سر الهـی بـاز شد

مرغ جانـم تشنـه جام ولا

پـر زنان آماده پـرواز شد

دل که چون گنجینه سری مگو

شد زبان گویای یک آواز شد

همنوا لوح و قلم شد با دوات

این ندا از عمق سینه ساز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

سروده : مجید هاشمی

یا جواد ابن الرضا (ع)

السلام علیک یا جوادالائمه علیه السلام

بابا بیا جان کندن من را نظر کن
بابا بیا فکری به حال این پسر کن

از درد، صورت می کشم بر خاک حجره
خاکی تماشای رخ قرص قمر کن

خورشید می سوزد از آه آتشینم
یک چاره بهر این وجود پر شرر کن

کف می زنند این جا به جای ذکر قرآن
تو آبرو داری سر این محتضر کن

هستم جگر گوشه تو را بابا بیا زود
با آستین پاک از لبم خون جگر کن

گفتم که عطشانم ولی آبم ندادند
حد اقل کام مرا با اشک تر کن

وقت وصیت کردنم محرم ندارم
حتما بیا و مادرم را هم خبر کن

چون مادرم هم دست و پهلویش شکسته است
خود را عصای مادر بی بال و پر کن

بالا سرم وقتی رسیدی روضه خوان شو
همراه من تا مقتل اکبر سفر کن

من می شوم اکبر ولی نه قطعه قطعه
تو نیمه جان، ایفای نقش آن پدر کن

                          

                                                                                         مجتبی صمدی

ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم
گرجان طلبد دریغ از جان نکنیم

دنیا اگر از یزید لبریز شود
ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

یا شیخ الائمه

السلام علیک یا امام صادق علیه السلام

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شانه پیرش غم دو عالم بود

میان صحن حسینیه دو چشمانش

همیشه خاطره ظهر یک محرم بود

دل شکسته او را شکسته تر کردند

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

اگر تمام ملائک ز گریه می مردند

به پای خانه آتش گرفته اش کم بود

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر چه آبروی خاندان آدم بود

شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

زمینه های  زمین خوردنش فراهم بود

مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

سروده از :   علی اکبر لطیفیان

منم آن دل که ز داغ تو به دریا میزد

روضه ات شعله به دامان ثریا میزد

مو سپیدی که دو دستش به طنابی بستند

پیر مردی که نفس در پی آنها میزد

آن طرف گریه ی طفلان من و در این سو

خنده بر بی کسی ام دشمن زهرا میزد

نیمه جانی که در آتش پی ِ طفلانش بود

شعله وقتی ز در سوخته بالا میزد

آه از آن بزم شرابی که به یادم آورد

داغ آن زخم که نامرد به لبها میزد

یاد آن طفل که زنجیر تنش مانع بود

تا ببیند که لبِ چوب کجا را میزد

همه ی قدرت خود جمع نمود اما دید

خیزران را به لب زخمی بابا میزد

ترکه اش گاه به رخ گاه به دندان می خورد

در عوض عمه ی ما بود که خود را میزد

 سروده از : حسن لطفی


 

يا اميرالمومنين روحي فداه

دور شمع پیکرت گردیده ام خاکسترت
ای به قربان تو و این رنگ زرد پیکرت
از نفس های بلندت میل رفتن می چکد
حق بده امشب بمیرم در کنار بسترت
تا نگیرد خون تازه گوشه ی تابوت را
مهلتی تا که ببندم دستمالی برسرت
حیف شد ، از آن­همه دلواپسی کودکان
کاسه های شیر­ مانده روی دست دخترت
کاش می­مردم نمی­دیدم به خاک افتاده است
هیبت طوفانی دلدل سوار خیبرت
خلوت شب های سوت و کور نخلستان شکست
با صدای وا علی و وای حیدر حیدرت
شهر کوفه تا نگیرد انتقام بدر را
دست خود را بر نمی دارد پدر جان از سرت
با شمایی که امیر کوفه اید اینگونه کرد
الامان از کاروان دختر بی معجرت
می روی اما برای صد هزاران سال بعد
میل احسان می نماید غیرت انگشترت


علی اکبر لطیفیان

پهن شد سفره ي احسان، همه را بخشيدي
باز با لطف فروان همه را بخشيدي
ابر وقتي كه ببارد همه جا مي بارد ،
رحمتت ريخت و يكسان همه را بخشيدي
گفته بودند به ما سخت نميگيري تو...
همه ديديم چه آسان همه را بخشيدي
يك نفر توبه كند با همه خو ميگيري
يك نفر گشت پشيمان همه را بخشيدي
اين گنهكاري امروز مرا نيز ببخش
تو كه ايام قديم ، آنهمه را بخشيدي
حيف از ماه تو كه خرج گناهان بشود
تو همان نيمه ي شعبان همه را بخشيدي
داشت كارم گره ميخورد ولي تا گفتم
" جان آقاي خراسان " همه را بخشيدي
بي سبب نيست شب جمعه شب رحمت شد
مادري گفت "حسين جان "همه را بخشيدي
علی اکبر لطیفیان

یا امام حسن مجتبی (ع)

در وصف ذات، صحبت ما احتیاج نیست

زیرا که در صفات خدا «احتیاج» نیست

باید به بال رفت و درآورد گیوه را

در بارگاه قرب تو پا احتیاج نیست

تو بی ‌وسیله هم بلدی معجزه کنی

دست تو را به لطف عصا احتیاج نیست

بوی طعام سفره، خودش می‌کشد مرا

تا خانه‌ی تو راهنما احتیاج نیست

خواهش نکرده اهل کرم لطف می‌کنند

این جا به التماس گدا احتیاج نیست

اصلاً پی معالجه ی این جگر مباش

"بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست"

محشر برای رو شدن اعتبار توست

کی گفته است روز جزا احتیاج نیست؟

تو با سکوت کردن خود، جنگ می‌کنی

تیغ تو را به کرب و بلا احتیاج نیست

×××

وقتی نداشت مادر تو سنگ قبر هم

دیگر تو را به صحن و سرا احتیاج نیست

شاعر : علی اکبر لطیفیان

آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست

بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست

آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست

در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست

کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست

روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مرید با ماست

چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست

مولانا

خطبه پیامبراکرم (ص) به مناسبت ماه مبارک رمضان

ماه خدا، با برکت و رحمت و آمرزش به شما روی آورده است. ماهی که نزد خدا برترین ماه ها ست و روزهایش بهترین روزها و شب هایش برترین شب ها و ساعاتش بهترین ساعت هاست.

ماهی که در آن به میهمانی خدا دعوت شده اید و خداوند شما را بدین وسیله گرامی داشته است. نفس هایتان در آن، تسبیح خدا و خوابتان در آن عبادت است و اعمال شما در این ماه پذیرفته و دعایتان مستجاب است.

پس با نیت های خالص و دل های پاک از خدا بخواهید که شما را در این ماه به روزه داری و خواندن قرآن کریم موفق گرداند.

به درستی که شقی و دور از سعادت، کسی است که در این ماه بزرگ از آمرزش الهی محروم ماند.

با گرسنگی و تشنگی خود در این ماه، گرسنگی و تشنگی روز قیامت را به یاد آورید و به فقیران و درماندگان رسیدگی کنید و بزرگان خود را احترام نموده، بر کودکان خود مهربانی نمایید و با خویشان خود به صله ی رحم بپردازید و زبانتان را (از گفتار بیهوده) نگاه دارید.

شعر ولادت حضرت رقیه (س)

امشب نسیم عشق درعالم وزیده است

شهدجنون به کام دل ماچکیده است

 مستی خودش شده است خراب شراب ما

عقل ازسرتمامی مستان پریده است

 امشب فرشته از سربازار آسمان

صدهدیه بهر دیدن دلبرخریده است

 حال وهوای عرش خدا داده برزمین

گویاکه شاهکار دگرآفریده است

 تاکوچه های شهرمدینه به شوق وشور

مامور وحی دلشده باسر دودیده است

 گویادوباره سوره کوثرشده نزول

گویادوباره حضرت زهرا رسیده است

 خورشید عشق بر رخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

 *****************

به به چه جشن وشور وسروری بپاشده

شهرمدینه نه همه جاکربلاشده

 امشب حسین مادرخود رادوباره دید

به به  به اوچه گنج عظیمی عطاشده

 عباس داشت آرزوی روی فاطمه

شکرخدا که حاجت اوهم روا شده

 آیابراستی بود این نور- فاطمه؟

یاروح اوبه جسم دگرجابجا شده

 این دختراست یاکه بودحوری بهشت

حوریه هم به حسن رخش مبتلا شده

این گل بود زباغ گلستان عاطفه

تنها برای دامن زینب سوا شده

 خورشیدعشق بررخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

*****

این یاس نوشکفته نگاهش بهاری است

بهرحسین آخرچشم انتظاری است

 مثل تمام پاک نهادان اهل بیت

او از نژاد ونسل شه ذوالفقاری است

 گویاستاره آمده بر پشت بام ماه

وقتی به روی دوش عمو درسواری است

 یک هدیه:سینه ریز و دوتاگوشوار ناب

اکبرخرید وگفت که این یادگاری است

 هرقدرناز اوبکشد بازهم کم است

بهرحسین دخترک ته تغاری است

 عباس وقاسم وعلی اکبر وحسین

دور وبرش عجب صف عشق وحصاری است

 اوظاهرش سه ساله ولی پیرمعرفت

وقتش بیاید اوصنم جان نثاری است

 خورشید عشق بررخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

 **

 ازعطرسیب غرق ونگاهش پرازاثر

دارد نمک به چهره و کامش پرازشکر

 پابرزمین اگربزند میشودطلا

رخ گربسوی شب بکشدمیشودسحر

مریم کنیزملتمس خانواده اش

موسی خمیده دربراو گشته تاکمر

 بااین همه مقام کسی یاری اش نکرد

درشهرشام وکوفه که اوبودخونجگر

 درد دل شکسته خود رابریده جان

یکشب برای راس پدرگفت مختصر

 ازبس دویده ام وسط کوچه های شهر

ناخن زپای زخمی من کنده شد پدر

 خورشید عشق بررخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

سلام بر حسین جانم

گر چه از عشق فقط لطمه زدن را بلدیم
گر چه چندی است که بی روح تر از هر جسدیم

گر چه در خوب ترین حالت مان نیز بدیم
جز در خانه ی ارباب دری را نزدیم

روزگاری است که ما رعیت این خانه شدیم
سجده ی شکر بر آریم که دیوانه شدیم


از همان روز که حُسنش به تجلّی دم زد
از همان دم که دمش طعنه به جام جم زد

از همان لحظه که مهرش به دلم پرچم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

بنده ی عشقم و مجنون حسین بن علی
در رگم نیست به جز خون حسین بن علی

 
آسمان با طپش ماه تماشا دارد
قطره دریا که شود جلوه ی زیبا دارد

روح در جسم که باشد همه جا جا دارد
عشق با نام حسین است که معنی دارد

تا خدا هست و جهان هست و زمان هست و زمین
شب میلاد حسین است شب عشق همین


او رسیده که به داد دل غافل برسد
کشتی گمشده ی عشق به ساحل برسد

کاروانی که به ره مانده به منزل برسد
نمک سفره ی ما نُقل محافل برسد

به همان کس که به میزان خدا هست محک
هر کجا سفره ی عشق است حسین است نمک


شب شور است که شیرین و غزل خوان شده ام
خیس از بارش احسان فراوان شده ام

جان رها کرده و دل بسته ی جانان شده ام
مست جام رجب و تشنه ی شعبان شده ام

که شب سوم این ماه حبیب آمده است
باز از باغ خدا نفحه ی سیب آمده است


او همان است که احسان قدیمش خوانند
در مدینه همه آقای کریمش خوانند

صاحب جام بلایای عظیمش خوانند
پنجمین دشمن شیطان رجیمش خوانند

از ازل تا به ابد خلق خدا می دانند
ما همه بنده و این قوم خداوندانند


غم عشق است که آتش زده بر بنیادم
تا که در راه محبت بدهد بر بادم

من ملک بودم و فردوس نه آمد یادم
که من از روز ازل اهل حسین آبادم
 
منم آن رود که جز جانب دریا نروم
بر  دری غیر در خانه ی مولا نروم


ما که بر صاحب این عشق ارادت داریم
ما که انگیزه ی بر گشت به فطرت داریم

یک نفس تا به خدا بُعد مسافت داریم
باز هم در سرمان شور زیارت داریم

هرکه دارد سر همراهی ما بسم الله
هر که دارد هوس کرب بلا بسم الله

 
کربلا گفتم و دیدم جگرم می سوزد
آسمان دود زمین در نظرم می سوزد

گوییا معجر بانوی حرم می سوزد
دختری گفت که ای عمه سرم می سوزد

خیمه در خیمه دل اهل حرم شعله ور است
آتش سینه ی زینب ز همه بیشتر است


محسن عرب خالقی

یا باب الحوائج

شهادت جانسوز امام کاظم علیه السلام

بر تمام شیعیان جهان اسلام تسلیت باد.

موسي شدي كه معجزه اي دست وپا كني
راهي براي رد شدن قوم، وا كني

زنجير هاي زير گلويت مزاحم اند
فرصت نمي دهند خودت را دعا كني

در يك بدن بجاي همه درد مي كشي
مي خواستي تمام خودت را فدا كني

وقت اذان مغرب اين تازيانه هاست
وقتش رسيده است كه افطار وا كني

مثل علي عروج نمازت امان نداد
فكري به حال فاصله ي ساق پا كني

عيسي مسيح من به صليبت كشيده‌اند
اينگونه بهتر است خدا را صدا كني

حالا ميان قحطي تابوت هاي شهر
بايد به تخته هاي دري اكتفا كني


علي اكبر لطيفيان

سلام بر مادر جان سادات

تا سرفه میکنم بدنم درد میکند
زینب مرا نبوس ، تنم درد میکند

از من نخواه با تو کنم درد دل علی
تا حرف میزنم دهنم درد میکند

پا تا سرم شکسته که وقتی فرشته ها
بر روی بال میبرنم درد میکند

بهتر که باز مانده دو چشمم که دیده ام
تا پلک روی هم بزنم درد میکند

اسما بیا و فاطمه را رو به قبله کن
این روز آخری بدنم درد میکند


محمد ناصری

محور کائنات

نفرین بر آنـکه چادرت خاکی کرد

بر محـور کائنـات هتـاکـی کـرد

نفریـن بر آنـکه در میـان کوچــه

بر روی تو نقش پنجه حکاکی کرد

سراینده :  مجید هاشمی

 

شفاعت زهرا

ما را اسیر غربت زهرا نوشته اند

آوارگان تربت زهرا نوشته اند

دلخون یک حقیقت گم گشته اییم ما

بر قلب ما ........

ادامه نوشته

عصمت داور

بحر طویل

من و اوصاف تو ای عصمت داور، که توئی روح پیمبر، که توئی جان مجسم،

که توئی روح مصور، ...

ادامه نوشته

چه كنم ...

چه کنم! آتشی افتاده به جانم چه کنم؟
آتش از آب دو دیده ننشانم چه کنم؟

تو در این شهر ...

ادامه نوشته

در بسترم و ...

در بسترم و خسته ام و تاب ندارم
شبها من از آن ضربه در خواب ندارم

انگار بعید است ...

ادامه نوشته

اين روزها ...

این روزها که دیدنتان کیمیا شده
این خانه بی نگاه تو دارالعزا شده

باور نمیکنم ...

ادامه نوشته

خورشید خونه ما ...

یکی بودمون دیگه نبود شده

خونمون پر از غبار و دود شده

روزامون مثل شبای تار شده

خورشید خونه ما کبود شده

سراینده : میثم سلطانی

سلام بر مهربان ترین مادر عالم

بسم الله الرحمن الرحیم

زیارت نامه حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها


يَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صَابِرَةً وَ زَعَمْنَا

أَنَّا لَكِ أَوْلِيَاءُ وَ  مُصَدِّقُونَ وَ صَابِرُونَ لِكُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ أَبُوكِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ

وَ أَتَى (أَتَانَا) بِهِ وَصِيُّهُ‏ فَإِنَّا نَسْأَلُكِ إِنْ كُنَّا صَدَّقْنَاكِ إِلاَّ أَلْحَقْتِنَا بِتَصْدِيقِنَا

لَهُمَا لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنَا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنَا بِوِلاَيَتِكِ‏

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ نَبِيِّ اللَّهِ

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ حَبِيبِ اللَّهِ

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَلِيلِ اللَّهِ‏ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ صَفِيِّ اللَّهِ

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِينِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللَّهِ‏

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِيَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ مَلاَئِكَتِهِ‏

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا سَيِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ

مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ‏ السَّلاَمُ  عَلَيْكِ يَا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللَّهِ وَ خَيْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ‏

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا أُمَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ

 

ترجمه زیارت :


اى آن كه خدايى كه تو را خلق كرد پيش از خلقت بيازمود و در آن آزمايش

بر هر گونه بلا و مصيبت  تو را شكيبا و بردبار گردانيد

و ما چنين پنداريم كه دوستان شما هستيم و مقام بزرگى شما را تصديق مى‏كنيم

و بر هر دستور و تعليمات الهى كه پدر شما و وصيّش كه درود حق بر او

و آلش باد براى ما آورد صبور و مطيع خواهيم بود


پس ما درخواست مى‏كنيم هرگاه كه مصدق و مؤمن به شما هستيم

كه ما را بواسطه اين تصديق به رسول و وصيش خدا به شما ملحق فرمايد

تا به ما مژده رسد كه بواسطه دوستى شما ما را از گناهان پاك سازد


سلام بر تو اى دختر رسول خدا سلام بر تو اى دختر پيغمبر خدا


سلام بر تو اى دختر حبيب خدا سلام بر تو اى دختر دوست خاص خدا


سلام بر تو اى دختر بنده خالص خدا سلام بر تو اى دختر امين خدا

سلام بر تو اى دختر بهترين  خلق خدا

سلام بر تو اى دختر بهترين پيغمبران و رسولان و فرشتگان خدا


سلام بر تو اى دختر بهترين خلق سلام بر تو اى سيده زنان عالم از اولين و آخرين


سلام بر تو اى زوجه ولى خدا (امير المؤمنين) و بهترين تمام خلق بعد از رسول خدا


سلام بر تو اى مادر حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشت

******************************* 

فاطمـه دارد رخی که ماه نـدارد

ماه چو او حسن دل بخواه ندارد

عشق به زهراست افتخار من آری

عاشـق مـادر شدن گنـاه نـدارد

معارف

یا زینب سلام الله علیها

   پنجم جمادی‌الاول سال ششم هجری است، آسمان مدینه شاهد تلؤلؤ ستاره‌ای از خانه علی(ع) و فاطمه(س) است، خاندان نبوت صاحب دختری زیبا می‌شوند و برادرانش بی‌صبرانه در انتظار دیدن او بیدار مانده‌اند.

   اینک نوبت نامگذاری این نازنین دختر است، جد بزرگوارش برای گذاشتن اسم نوزاد منتظر پیغام پیک حق است، ناگهان فرشته قرب الهی، جبرئیل بر محمد مصطفی (ص) نازل می‌شود و نام کودک را «زینب» می‌خواند.

   علی(ع) نوزاد را در آغوش می‌گیرد، زینت وجودش را می‌بوید و به آینده او فکر می‌کند، زهرای مرضیه نیز کودک را در آغوش برادرش حسین می گذارد تا شاید عقیله بنی‌هاشم لحظه‌ای ساکت شود و او به هنگامی که بوی حسین را حس می کند، با لبخندی نگاهش را به نگاه برادر گره می‌زند.

   عارفه که در هنگام تولد خود، بار دیگر چشمان پیامبر را گریان می‌کند، درست همانند لحظاتی که به هنگام تولد دو برادر دیگرش حسن و حسین، اشک در چشمان پدربزرگش به خاطر یادآوری مصایب آنها، حلقه زد و فرمود: «هر کس بر زینب و مصیبت‌های او بگرید، ثواب گریستن بر مصائب حسن و حسین به او داده خواهد شد».

   عابده آل علی، نوه خدیجه کبری، نخستین بانوی مسلمان و فاطمه بنت اسد، میوه آل هاشم و میراث‌دار ابراهیم نبی است، او که بعد از مادرش صدیقه صغری و عصمت صغری است، روزها را سپری می‌کند تا در آینده‌ای نه چندان دور حماسه‌ای بزرگ را خلق کند.    

   آری او که در جمال، سکینه و وقار، همانند خدیجه کبری؛ در عصمت و حیا، به فاطمه زهرا می‏مانست و در فصاحت و بلاغت، هم چون علی مرتضی؛ در حلم و بردباری، هم‌سان امام مجتبی و در شجاعت و قوت قلب، بسان اباعبدااله الحسین، هنگامی که پدرش به او سخن گفتن را می‏آموخت و به دخترش فرمود : بگو «یک»، او گفت : «یک»، باز فرمود : بگو «دو»، زینب ساکت ماند، حضرت علی که متعجب مانده بود، فرمود: «نور دیده من! بگو دو»، ناگهان امینه آل الله زبان گشود و گفت : «پدر جان! زبانی که به گفتن یک گردش کرد، چگونه می‏تواند «دو» بگوید؟!»، به راستی که این جمله نشان از عمق اعتقاد زینت پدر به توحید و یگانگی خدا دارد.

   به راستی که رفتار و منش زینب، شبیه خلق و خوی علی است، چرا که  هنگامی پدر مهمانی را به خانه آورد و تقاضای غذایی برای مهمان کرد، زینب که کودکی بیش نبود، وقتی متوجه گفت‌و گوی پدر و مادر شد، بی‌درنگ از رختخواب برخاست و تنها قرص نان موجود در خانه که سهم خودش بود، را به مهمان بخشید.

   آری فاطمه زهرا (س) به گونه‌ای زینب را در همان مدت کوتاه تربیت کرد که امام حسن مجتبی علیه‌السلام درباره‌اش این گونه بیان می‌کند: «انّک حقّاً من شجرة النّبوّة و من معدن الرّسالة»؛ «به درستی که تو (زینب) از درخت نبوّت و از معدن رسالت هستی».

تبریک

زینـب  الهــی  نیـم، امـا  مریــد  زینبــم        حضرت زینب به ملک دل خدائی میکند

 

فرخنده میلاد با سر سعادت

اسوه صبر و ایثار

عقیله بنی هاشم، خاتون دو سرا

حضرت زینب سلام الله علیها

را ابتدا به امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف،

سپس به تمامی شیعیان جهان اسلام تبریک عرض مینمایم.

باشد که در این بزم میلاد فرخنده، جرعه نوش شراب عشق، از جام طهورش باشیم.

انشاء الله

مدیریت مجموعه طره دلدار

مجید هاشمی

مدیحه عشق

یا زینب سلام الله علیها

امشب دلم به تاب و سرم گرم از تب است
امشب كـه از نسيـم حضــوري لبالب است
شمع است و شاهد است و شرابي كه بر لب است
شور و شگفتـي است و شبـي عشق مشرب است
شامي كه روشنايي روز است امشب است
امشب شب مليـكـه دادار زينب است

اين جلوه جلوه‌هاي ...

ادامه نوشته