مردی می‌خواست زنش را طلاق:


مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی …
مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست!
مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست !!!!

مترسك

مترسک:

من مغز ندارم. تو سرم پر از پوشال است

دوروتی:

اگه مغز نداری پس چجوری حرف میزنی

مترسک:

نمیدونم ولی..............................

خیلی از ادم ها هستند که بدون حرف یک عالمه حرف میزنند


دو جمله ي زيبا

١.از خدا پرسيد:اگر در سرنوشت ما همه چيز را از قبل نوشته اي أرزو كردن چه فايده اي دارد؟ 

خدا گفت: شايد در سرنوشتت نوشته باشم؛ هر چه أرزو كرد

٢.اعتماد مانند كاغذي است كه اگر مچاله شد ديگر به حالت اولش باز نميگردد

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب 

است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو

 حتمی است…. روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را

 بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه

 سقوط می کنند....................

ادامه نوشته

پسر هاااااااا

اكثر پسر ها كل منظومه شمسي رو دور ميزنند بعد


 دنبال يك دختر آفتاب مهتاب نديده هستند 

گفت و گوي دروغ وحقيقت


يك روز دروغ به حقيقت گفت: مياي بريم دريا

 شنا كنيم؟ 

حقيقت ساده و زود باور پذيرفت، آنها كنار دريا

 رفتند،حقيقت تا لباسش را درآورد دروغ آنها را

 دزديد و فرار كرد، 

از آن به بعد حقيقت

 عريان و زشت است و دروغ در لباس حقيقت

 زيباست.

مرد رفته گر


مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . 
او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . 
هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .

یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . 
وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند . 
دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
« چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره »

گفت و گوی زن با................


زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد


سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت : چند متری از این پارچه ی زیبا
 میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه
 را به زن داد سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز
 کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای
 ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید

و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون
 آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد
 خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی
 پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد


سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم

و آن زن گفت :کمی صبر کن نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به

 همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!


شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت همان پارچه ی زیبایی را که
 دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به

خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم

و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم

و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه
 اش.

و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد و اطلاعات دیگری از
 شیطان نداریم

من شیطانم


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند .لباس پوشید و راهی خانه خدا شد، در راهه رفتن به مسجد،  زمین خورد و لباس هایش کثیف شد . بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت، لباس هایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه  مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت یک بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد .
در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: "من دیدم  در راه  مسجد دو بار به زمین افتادی"، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راه ت را روشن کنم. مرد اول از او به طور فراوان تشکر کرد  و هر دو راه شان را به طرف مسجد ادامه دادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ به دست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نمازبخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد.
مرد اول درخواستش را دو بار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید. مرد اول سوال کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند .مرد دوم پاسخ داد: "من شیطان هستم". مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.شیطان در ادامه توضیح داد: 
من تو را در راه  مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردنت شدم. وقتی  به خانه رفتی، خودت را تمیز کردی و  به راه مسجد برگشتی، خدا همه گناهانت را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردنت شدم و حتی آن هم تو را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتی. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردنت بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده ات را ببخشد. به همین دلیل چراغ آوردم تا  راهت را روشن کنم تا  سالم  به خانه خدا (مسجد) برسی .

وقتي.............

وقتی از ته دل بخندی،

وقتی هر چیزی را به خودت سخت نگیری،

وقتی سپاسگزار آنچه که هست باشی،

وقتی سرا پا رقص و سرور شوی،

وقتی برای شاد بودن نیاز به بهانه نداشته باشی..



آن زمان است که واقعا زندگی می کنی