بوی عشق

 

 


  می دانی خداجان من کیست؟

خداجان من چشمه ی عشق است...عشقی نمردنی...!

ازان عشق ها که قلب ادم نمیشکند...!

خداجان من عشق رضاجان رادردلم انداخت...

بعدش عشق علی جان راهدیه کرد...

دیدمن همانطوردوباره ایستاده ام ومنتظر...

گفت خداجانم که دیگرچه میخواهی؟

گفتم عشق ها به من دادی...شکرت

حالا خداجانم ببخش ها...!

ولی حالا عشق مهدی جان کم است...!

ومن حالا منتظرایستاده ام تامرایواش یواش مجنون کند

تاسرکشی این عشق های بین آدم هارابکنم...!

حکایت دیوانه شدن رادرادامه مطلب بخوانید...

 

ادامه نوشته

میلادتوبود وبازخودت هدیه دادی مرا!

سلام دوستان عزیزم!

ممنون ازاین که مثل همیشه شرمندم کردید!

تک تکتون رو زیرقبعه حضرت اباعبدالله ع دعاکردم!

بی اغراق برای همه دعاکردم!

گرچه لطف ومحبت هاتون رونمیشه پاسخ داد!

داشتم آخرین لحظه از حرم حضرت اباعبدالله خارج میشدم که طنین

روضه ی ایرانی ها منو جذب خودش کرد:

 

         یه عمریه مبتلاتم

                                سینه زن روضه هاتم

                                                                 یابن الزّهرا

 

واقعا زیبا بود!مداح این روضه زیبارو درکنارقتلگاه می خوند!

تارسیدبه این جمله:

این که الان اینجایی امام رضاع بهت داده!

نمیخوای روزتولدش ازش تشکر کنی؟!

یادم افتاد که باز ولادت عشقم شد وخودش هم هدیه داد!

ولادتش باتاخیر مبارک!

+این پست پست اخر منه لطفا به ادامه مطلب برید

ادامه نوشته

معنای عشق درفرهنگنامه؟!

"بسمه تعالی"

روزی دلم گرفته بود،

سراغ فرهنگنامه رفتم!

معمولا آدم ها که دلشان

میگیرد،سراغ فال حافظ میروند

من امّاسراغ فرهنگنامه رفتم!!

بازکردم!تامعنای این کلمه موهوم

راپیداکنم!خطی نبود!کلمه ای نبود!

خالی خالی بود!یادحرم افتادم!وقتی

نشسته بودم میان ایوان طلاوچشمانم

سوی سلطان عشق مصرّبرات کربلابود!

زیارت وارث راخوب به یادمی آورم!ونجواهایی

که فارسی ورسمی بودندوخیلی بوی انگیزه نمیدادند،

بی انگیزه اصرارمیکردم!دردلم بی ادبانه تهدید سردی ازناامیدی

میکردم!وناگهان آن روز که خبربراتم دادند،چشمانم درحیرت!ودلم سکوت!

تفسیرزیبایی راکاش میشددرفرهنگنامه نقش میزدم!که عشق یعنی بدباشی

بی انگیزه درخواست کنی ولی سریع صاف محکم جوابت رابدهند!یعنی پادشاه باشند

ولی ولیعهدارباب بازهم برایت دعوتنامه بفرستد وبراتی جدید به نامت بزند!!برات کربلا!

***

+آی!آن ها که میگویید روسیاهیم وراهمان نمیدهند!به روسیاهی نیست!پادشاه شریف که

باشد ،دلقک ووزیر برایش فرقی ندارد!گیربدهید!اصرارکنید!هرچندسرد!

ناله های سوزوبلاگم راگوش کنیدای روسفیدها!

+این عکس همیشگی تفسیرگویای عشق است!

کافیست!بلکه بگذاردمن هم ازمعجون عشقش بنوشم

وشایدآن گاه مجنون شدم!آدم شدم!

آ-د-م

+حلالم کنیدخوبان خوب ترازخوب!دعاگویتانم!به شرط حیات نظراتتان راتاییدمیکنم!

 

تلاش برای کشف حجاب یک محجبه!این حکایت دردناک رابخوانید!لطفا بخوانید!

 حضور زنان و دختران بدحجاب در تابستان و در مسیر تردد من (میدان صادقیه و میدان پونک) هر روز

وضعیت بدتر و غیر قابل تحمل تری پیدا میکند .

 متاسفانه هر روز ناچار از دیدن صحنه های اسف باری از وضعیت حجاب و پوشش زنان و دختران در ملا

 عام و بدون هیچ ممانعتی از طرف نهادهای ذیربط هستم.

به حکم وظیفه شرعی، به برخی که پوشش خیلی نامناسبی! دارند تذکر میدهم.

و تا بحال هم سعی کرده ام که مودبانه و محترمانه نهی از منکر کنم.

حدود ساعت 5 بعد ازظهر روز یک شنبه،

 طبق معمول روزهای گذشته از محل کار به منزل بر می گشتم.

هنوز چند قدمی از میدان دور نشده بودم.

 سر کوچه ی منتهی به منزل،

 دختر فوق العاده بدحجابی از روبرو می آمد،

حجاب بسیار نامناسب و آرایش غلیظ دختر صحنه ی بسیار بدی ایجاد کرده بود...

به نزدیکم که رسید

  گفتم: "خانم لطفا حجابتونو رعایت کنید."

هنوز به آخر جمله نرسیده بودم که زن برگشت

و در کمال ناباوری گلویم را گرفت و چند بار به صورتم چنگ زد.

و همینطور که به سر و صورتم میزد و گلویم را فشار میداد

شروع به فحاشی کرد که تو به چه حقی به من گفتی حجابتو...آدمت میکنم،

درستت میکنم که دیگه "جرات نکنی" به کسی بگی حجابشو رعایت کنه ...

سعی کردم خودم را از دستش بیرون بکشم.

رها که شدم گفتم چرا اینطوری میکنی؟

 من ازت خواستم حجابتو درست کنی...

دوباره چند تایی فحش حواله ام کرد و ادامه داد...

به شماها هیچ مربوط نیست که ....

تو خیلی ... که گفتی و دوباره به سمتم هجوم آورد...

 باز خودمو از دستش بیرون کشیدم

و گفتم خب حالا که اینطوره پس بیا بریم اون سمت خیابون

شما از من شکایت کن و من هم بخاطر اینکه منو کتک زدی از تو شکایت ....

در حین گفتن این صحبت باز به سمتم پرید

و اینبار از پشت سر چادر و روسری من رو گرفت و کشید و سعی داشت

چادرو از سرم برداره... همینطور که چادرم دستش بود و میکشید،

فریاد میزد: تویی که باید حجابتو برداری...

 خودم چادر از سرت بر میدارم...خودم روسریتو برمیدارم..

 شماها باید ازاینجا برید....شماها همه چیزو خراب کردید...

شما چند نفر بیشتر نیستید...

"ما" نمیذاریم "شماها" اینجا زندگی کنید.خودم چادر از سرت میکشم...

همه توانمو گذاشتم که چادر از سرم برداشته نشه

 و بحمدلله موفق به کشف حجاب کامل نشد

 وبا فریادهایم بالاخره آقایی اومد و منو از دستش نجات داد.

در این فاصله حدود بیست سی نفری هم جمع شده بودن و تماشا میکردند

یا چیزی میگفتن اما خبری از نیروی انتظامی که محل استقرارش دقیقا آن سمت خیابان بود

 نشد که نشد .با اصرار مردانی که اونجا بودن

به سمت خانه برگشتم در حالی که اون زن همچنان فریاد میزد

اگه یک بار دیگه ببینمت میکشمت...مگه بار دیگه نبینمت،اگه ببینمت زنده نمیذارمت ....

بعد از برگشتن به خانه، همراه اعضای خانواده دوباره برگشتم

 و به همان کلانتری مراجعه کردم که گویا با شرایط موجود،

کمکی از آنها نیز ساخته نبود

  و باید کم کم باور کنیم

که جای منکر و معروف عوض شده

و حکمی به نام امر به معروف و نهی از منکر را باید فراموش شده بدانیم.

 باید کم کم باور کنیم که اگر بخواهی محجبه باشی و حکم خدا را رعایت کنی،

باید قید امنیت و حداقل حقوق شهروندی ات را بزنی،

نه قانون و نه مجری از تو حمایت نخواهد کرد...

در همین تهران خودمان، پایتخت ایران اسلامی، شهر اخلاق ..."

منبع:جام نیوز.آی.آر

عین متن ازمنبع کپی شده است!

وتغییررنگ این قسمت از نامه خانم محجبه راخودم تغییردادم!

نامحرمی که محرم دلم شد!!!

"بســـــمه جمیل"

یادش به خیر!

دختربچه ی ساده وکوچیکی بودم!

روزی روبه مادرکردم و باهمان زبون کودکانه گفتم:

مامان!؟اگه آدم یه نامحرمو دوست داشته باشه ،گناهه؟؟!

اوه!مامانو بگو اخماش رفت توهم وکمی عصبانی گفت:

کی؟؟!!

گفتم:"رهبر"

چهرش بازشد وخندیدوگفت:نه این دوست داشتن،

بادوست داشتن های

دیگه فرق داره!اشکالی نداره!ماایشونو قلباقبول داریم!

منم شادوخوشحال!

+این اولین باری بود که مهرش به دلم افتاد!

عشقی بود که قبل ازاین که وارد قلبم بشه

ازخدااجازه گرفت!

کاش هممون توقلبمون عشقی

باشه که خدامجوّزش روازقبل داده!

+دوستان عزیز ۳۱مردادماه،

تولدسه سالگی

وبلاگ عشق هشتم

هست!

این وبلاگ خیلی واسم عزیزه چون مدت هاست

بامن همراه بوده وبرپایه ی یه عشق مقدس

تابه اینجارسیده!

ازدوستانی که مث من این وب براشون عزیزه

درخواست دارم به عنوان هدیه یاحتی لطف

ابتداصلواتی تقدیم به روح مطهر صاحب وب

یعنی حضرت علی بن موسی الرضاع

بکنن واگه زحمتی نیست براشون

به پست هایی که خودم ازآرشیوانتخابشون کردم

وآدرسشوهمین قسمت درج کردم

سری بزنن!

که البته این هدیه تولد کاملا اختیاریست!

ممنون!

 مگردلم می آید؟

 شیعه ای بادستان خالی!

ای کاش دلتنگ شوم! 

طعم شیعه بودن وشوق علی ع!

اشک های مادردلسوز!

 یک حس زیبا!

 

شهرُالطَهور!

"بــــــــــــــــــمـه تـــعــالـــی"

حیف تا آمدم بگویم سلام ماه پیشکشی خدا،

بایدبگویم،خداحافظ شهرالطهور!

ارزان نیامدی که ارزان بروی!

توهمان گل قاصدکی هستی که نفس حقّی برتو دمیده شد؛

تاپربکشی وروی قلب گناه آلودم بنشینی!

تاسعی کنی درواپسین لحظه های مهمان بودنت

قلبم راازآتش نجات دهی!شایدقلب من هم بشود که جزءآن ده هاهزارتن

آزاد شده ازآتش باشد!

نمی دانم شاید...

یادم دادی که چشمانم ،زبانم،حتی انگشت هایم که تایپ میکنندهم باید

روزه باشند!فهمیدم ،بااین که زنم!امّاتو که می آیی باید پای تجدیدعهدم مردانه

بایستم!تاتو بازهم ضامن نجات قلبم ازآتش باقی بمانی!

عهدم چه بود:

این بود که مثل گل آفتاب گردان ،هرطرف که دلبرش رومیکند

سرمن هم همان طرف بگردد!

یعنی دلبرانم چهارده معصوم!

یعنی تقوایم مثل تقوای نعم الامیرم باشد!

گوش..چشم..زبان..نگاه!

راستی نعم الامیرراکه یادتان هست؟!

ویا رضایتم ازخالقم مثل امام رضایم باشد!

رئوفه الرضا!به به!

رئوفه الرضا!روزه هم که باشم..اسمت رامی آورم دهانم طعم عسل میگیرد!

مطیع باشم مثل صاحب الزمان عج!فدایت!قول داده ام کمتر ازچشمانت

اشک جاری کنم!

کلوخ تلخ خشم راهمچون امام موسی بن جعفر به حلاوت ببلعم!

ومانندبزرگترین ایثارگرامام حسین ع نمازاول وقتم برهمه امورارجح باشد!

هرچه باشد عاشق باید مثل معشوقش باشد!

۱۴ دلبر!۱۴معصوم!

ودیگرعاداتی مثل گمان سوء بردن بردوستان ..خانواده و...!

سخت نگرفتن بردیگران !

مطمئنن خیلی سخت است ویاری وجودهای مبارکشان نیازمندم!

وبارها تلاش خواهم کرد!

اما حافظ رحمه الله علیه میفرماید:

 

                                 الا یاایّهاالسّاقی ،ادِرکاساً وناوِلها

 

                                                که عشق آسان نموداوّل ولی افتادمشکل ها

 

 

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/meeshkat/god.jpg

نعم الامیر...!

 

"بـــــــــــمـــه تــعــالــی"

 

سلام!

ای کاش بودامیردلم تاتنش راکه درجنگ صفّین شمشیرهای نامردپرازشقایق خونین

کردندمیبوسیدم!امیری عـلـی ونعم الامیر!

آقاسفارش ملتمسانه ایوان نجفم که یادتان نرفته!

کودک خردسالی بودم که درنجف بیماری سختی گرفته بودم...

یادم نمی رودبه خواب رفتم روزی ودیدم تورادر خواب که دست گرمت برشانه ام نهادی

ومن کودک خیره به چشمان سبزنافذت...!یادم نمی رودنگاهت را...!بیدارکه شدم ...

خوب خوب شده بودم...!فراموش نکرده ام آن نگاه نافذراوآن دستان گرم را!!!

بازهم به رویایم بیا...!تشنه ی نگاه تو درآتش میسوزم!!!

دوستان شب ضربت خوردن سرمبارکش بامن سخت بسوزیدکه حالم درست

مثل فیتیله ی شمع است که شعله می سوزاندش وپایین ترمیرود!!

وبین من واین فیتیله شمع تفاوتی نیست...

خصوصااین که ناچارمجبورشدیم عصرشب نوزدهم

حرم مولایم علی بن موسی الرضا راترک گوییم...واین بارشب قدررادرجوارش نباشیم!

مدام چشمانم پروخالی ازاشک میشود!

دلم جامانده حرم حضرت اباالحسن الرضا...

تسلیت میگویم شهادت پدرشان را!

 

+دوستان گرامی!به این دلیل که ناچاراحرم مولا راپیش ازلیالی مبارک قدرترک کردم

سخت وسخت وسخت دلسوخته هستم وخصوصا که شهادت امیردلم هم هست...

وپیش مولایم نیستم تا دلم راتسلّی دهد!

دوستان اگرکسی میتواندباجمله ای مرحمی بردل زخم دیده ام بگذارد...

التماس دعا!

چراکه حقیقتا تاب وتوان نیست مرا!

شب قدر...!من اینجاواوآن جا!

+خصوصی.نوشت:متشکرم  سروران من!آقاامام علی ع وآقاامام زمان عج

 

 

تشنه ی توام !طواف تو میکنم!هاجرت راکه ازیادنبردی؟

 

یادش به خیر!

آخرین بارکه دعوتم کرده بود...نشسته بودم توی حیاتش!

حدوداشش صبح بود!

صورتم یخ زده بود!امّااگربگویم دلم داغ بود ومیتپید...بیراه نگفتم!

این کبوترهایش مدام ازاین سمت حیات به آن سمت حیات پرمیکشیدند

وانگارمی خواستندخودنمایی کنند!

بگویند:ببین خانه ی مااینجاست!مااینجاآزادیم!

محکم پرمی زدندودردلم انگارطبلی به کارافتاده بود...

نقّاره زنی راشروع کرده بودند!

صدای نقّاره محکم برطبل دلم میخورد!

وکبوترهاچیزی نمانده بود پرهایشان حلقه ی اشک چشمانم رابشکند!

گوشی رابرداشتم ...ظبتش راآماده کردم...!

وگوشی صدای نقّاره راانگاربامسئولیت پذیری عجیبی می بلعید!!

بگذارنگویم برایت!

بگذارنگویم برایت که فاطمیه بودوخورشیدآرام مقابل ایوان طلا عرض ادب کرد

وچراغ هاخاموش شدندوایوان طلا درخشیدن گرفت!

بگذارازدعای عهد...روبروی پنجره فولادهیچ نگویم!

بگذارنگویم ازمادرمادرگفتنشان درمیان صحن...!وبگذارنگویم ازطواف صحن انقلاب وآزادی!

امروزهاجرت مدّت هاست برای یافتنت طواف میکنداین زمین خاکی را...

حال که تو خودت فراخوانده ای اورا!

 

+سلام دوستان !امیدوارم ازپست پایین یعنی هدیه من به شما لذت برده باشید!

فکرکنم ازاین متنم مشخص شده باشه که عازم کوی معشوقم هستم!

روزچهارشنبه

عازم هستم وان شاالله تاآن روزنظراتتون تاییدوپاسخ داده میشه!

ازتون سخت حلالیت

می طلبم ومتشکرم که متن های این حقیرروتحمل فرمودید!

اگردوست داریدحال وهوای

مشهدالرضاهم زمان باخواندن این متن بهتون دست بده موزیک گوشه ی چپ وبلاگ رو

روشن کنید.

+ولادت سرورم حضرت آقا حفظه الله برعاشقانش مبارک باد!

 

 

کفه دیگردنیا : ذکر لا اله الا الله ( هدیه ی رمضانه ی من به شما )

 

سلام خدمت شمابندگان مومن خداوند!

امیدوارم تاکنون عبادات وروزه هایتان مقبول درگاه حق تعالی باشد!

این پست هدیه ی ماه رمضانه ی من به شما است!

التماس دعا!

ــــــــــــ-ــــــــــــ-ــــــــــــ-ــــــــــــ-ـــــــــــ-ـــــــــــ-ــــــــــــ-ــــــــــــ-ــــــــــــ-ـــــــــــ

۱-ابوسعیدخدری ازپیامبر (ص) روایت کرده که آن حضرت فرمود:خداوندعزّوجل به موسی بن عمران

فرمود:ای موسی!چنانچه آسمان ها باتمام ساکنان آن هاوزمین باطبقات هفت گانه اش در

کفه ای دیگرقرارگیردوذکرلااله الالله درکفه دیگر...درپیش من کلمه لااله الالله برآن ها وزین تر

وسنگین ترمیشود.!

 

۲-عمروبن جمیع ازپیامبرخدا(ص)روایت کرده است که آن حضرت فرمود:بهاوقیمت بهشت

گفتن لااله الالله است.

 

۳-ابوطفیل ازمولاعلی (ع)روایت کرده است که آن حضرت فرمود:هیچ بنده مسلمانی نیست

که بگوید:لااله الالله جزاینکه این گفتاربالامی رودوهرسقفی راکه درمقابلش قراربگیرد

میشکافدوازکنارهیچ گناهش عبورنمی کندجزاینکه آن رانابودمی سازدوپس ازمحوگناهان

درصف حسنات وکارهای نیک همانندخودقرارمی گیرد.!

 

منبع: کتاب ثواب الاعمال وعقاب الاعمال نوشته ی شیخ صدوق

پ.ن: لا اله الا لله

عشق.ن: صلّی الله علیک یامولایی یاسیدی علی بن ابی الطالب

صلّی الله علیک یامولایی یاسیّدی رسول الله

ادامه پست قبل.ن: دوستان هدیه هنوزتمام نشده!مطلب کوتاهی دررابطه

باخصلت های شهیدخرازی فراهم کردم...!دوستانی که به این شهیدارادت دارند

پیرو پست قبل که دررابطه باایشان بودبه ادامه مطلب همین پست مراجعه کنند!

امیدوارم ازهدیه رمضانه خودلذت برده باشید واستفاده کرده باشید!

 

 

ادامه نوشته

نکندلبخندت شکسته باشم؟

بسمه هو

دلم تنگ است برای این لبخندهای شیرین...

میترسم این روزها لبخندت رابشکنیم...

نه اشتباه شد

ببخشید...مانمی گویم...

میگویم:

من!

می ترسم این لبخند هارا این روزها که برمن

میگذردبشکنم!کاش ازاین لبخندهای خواستنی

یکی هم به من بزنی تاازاین اب وگل درایم

تنی بتکانم قلبی بشویم...

وردپایت رادربیابان هادنبال کنم...

نه حوصله ندارم این یک دفعه راازتماثیل

ادبی استفاده کنم تابه دل بنشیند...

حاجی جان!!!

ساده مینویسم:

خسته شده ام !

ازگناهان ...ازفرمان های نفسم...

ازنفسی که ازتو وازاین لبخندهایی که بغض میاورددردلم

فرارمیکند...!

ای بابا!

گفتند امربه معروف ونهی ازمنکرکن!

اومدم تووبلاگم پست نکوهش بدحجابی

گذاشتم...

تازه یهویادم افتادخودم نمازم رواول وقت نمیخونم...

یهویادم افتاد:غیبت هم که نکنم تازگی ها غیبت های دیگران را

حتی ازروی دردودل راحت میشنوم...

یادم افتاد:گاهی درنت گردی هایم چشمم ناخوداگاه به عکس های بدی

می افتدوحواس پرتی میکنم...

یادم افتاداگه بهم بدوبیراه بگن...

جای سکوت دوتاهم بارشان میکنم...

خصوصاکوچکترم...

یادم افتادگم کرده ام برگه ای را

که استادداده بودوشهیدعلمداردران کارهایی

راکه نبایدمیکردوکرده بودرانوشته بود...

ازریزترین چیزها...

حتی اشاره های کوچک

که ازنظرمن گناه نبوده...

پوشیه ای ازدین ومذهب بااین امربه معروف ونهی ازمنکرها

ساختم...

پوشیه ای که کسی نمیدانست پشتش چه خبراست...

نه...نه که ریاکاریادوروباشم...نه هرگز...

ولی فکرکردندوفکرکردم کسی که تذکرمیدهدخودش ان

گناه هاراانجام نمیدهد...

یاحالا گناه های دیگررانمیکند...

اما

نمیدانم شایدهنوزهم قلبم میرنجدازگناه های دیگران

اما

شایدوقتش شده سکوت کنم...

به خاطرگناه هایی ازمن که پشت این تذکرها

پنهان شد...!

حاجی جان !

ادعای شمارامیکنم باان که کمترین چیزی

ازشمامیدانم وحتی درست نمیدانم

که حاجی هستیدیانه؟

وفقط خودم دوست دارم اینطورصدایتان کنم...

همیشه برایم سوال بود...

وقتی نویسنده های وبلاگ هایاادم های دیگربه

یک شهیدی گیرمیدهند

ان شهیدچطورجوابشان راخواهدداد؟

امروزبادیدن این عکس دلم هواکرد

به شماگیربدهم...

وخودتان بهترمیدانیدکه اگرمیخواستم همه ی انچه

درقلب میگذرد

اینجابنویسم جانمیشدواین گوشه ای ازاندراحوالاتم است...

حالا چطورازاین یاءس نجاتم خواهی داد؟

چطورمرانجات خواهی داد؟

چطورپاسخم راخواهی داد؟؟؟

چطوربه چطورهایم پاسخ خواهی داد؟

به خوابم میدانم نمیایی چون خیلی بدم...

ولی اینجانب به تو روی اورده ام  به حرمت این لبخندروحانی ات

واسطه ای نیکوشو!

وپاسخم رابده...

منتظرم