ما تنهاییم در این عالم
هیچ کس با شما نیست؛ پدر و مادر و زن و فرزند و... همه میذارن میرن
چهار روز با شما هستند ؛ تازه همون زمانی هم که با شما هستند در وجود خودشون هستند.
هیچکس نمی تونه وارد وجود شما بشه؛ شما تک و تنها هستید در این عالم
اونوقت یک نفر می آد میگه
" و هو معکم این ما کنتم: او با شماست "
این شراب معیت و حضور که آدم هیچ وقت تنها نیست آدم رو مست میکنه
چون معیت او غیر از معیت خلق است
سلام هفده سالگی من
خیلی دوست داشتم بهتر بنویسم اینجا، تو وقت مناسب و با ذهن بهتر... ولی خب میدونی، یه چیزایی باید همون موقع ثبت بشن!
الآن که مینویسم قراره بشه سی و هفتمین روز از سربازیم ... آموزشی نیرو زمینی ارتش ...
تموم این روزا سخت گذشتن... هرچند تعریف سختی بعد از روزایی که گذشته بهم، خیلی تغییر کرده ... شاید خستگی ها بیشتر جسمی بوده برام تا روحی ...
هرچند این روزا درگیری ذهنی هم برام ایجاد کردن ... چقدر از بلاتکلیفی متنفرم !
نمیدونم قراره چی بشه ! ولی خب خیلی روزای سخت گذشتن، این روزا هم میگذره :)
...
توو این یک ساله، از کرونای قبلی م که دفعه آخری بود اینجا نوشتم و تا به الان که هنوز توی قرنطینه کرونای جدیدم ، زندگی خیلی بالا پایین داشته ...
آدم هایی که از دست رفتن ...
آدم هایی که هم مسیر نبودن ...
مسیرهایی که به تنهایی طی شدن ...
مسیرهایی که با بقیه ساخته شدن ...
این یک سال پر بوده از روزهایی که از ته دل خندیدم ... و پر شده از روزهایی که حجم غم بزرگی رو میزبانم ...
همیشه میدونستم و گاهی ترس داشتم ... میدونستم که همه ی آدم ها توو مسیر زندگیم موقتی ان و ترس داشتم از موقتی بودن خیلی هاشون ... ترس داشتم از از دست دادن خیلی هاشون ...
ولی آدم کی میفهمه زندگی براش چه خوابی دیده ؟ کی میفهمه کابوسی که نفس هات رو نیمه شب بند آورده، اشک از چشمات سرازیر کرده و غم چپونده توو دلت ، یه روزی همون نزدیکی ها واقعی میشه ؟
دو ماه تموم با فکر و ترس یه کابوس زندگی کردن .... تا وقتی که واقعا باید خودش رو زندگی کنی ...
همیشه ترس داشتم ... ترس از این که وقتی سه سال دیگه برای همیشه از این کشور رفتم، سرنوشت مادر و پدرم چی میشه؟ اگر وقتی که مریض میشن یا فوت میکنن ایران نباشم، باید چیکار کنم؟
ترس از ندیدن شون .... ترس از دست دادن شون و اینکه هیچ کاری از دور ازم برنیاد ...
اما میدونی
هیچوقت فکر نمیکردم حتی به اونجا هم کارم نرسه .... هیچوقت فکر نمیکردم خداحافظی ای توی فرودگاه از مامانم وجود نداشته باشه ... هیچوقت فکر نمیکردم این ترس ها حتی روزی آرزو بشن ... اینکه کاش مامان بود و این ترس ها هم می بود هنوز ...
توو یه هفته ای که مامان بستری بود، لحظاتی که کنارش بودم، لحظه به لحظه ش ترس هام داشتن ازم دور می شدن و واقعیت جاشون رو می گرفت ... واقعیتی به اسم رفتن و نبودن ... واقعیتی به رنگ دلتنگی و غم ...
مامان ؟ چجوری دلت اومد دستام رو ول کنی بری؟
مگه خودت صدام نزدی و گفتی دستام رو بگیر؟ خب من الان بدون دستات چیکار کنم مادر من؟
من الان با جای خالی ت توو خونه چیکار کنم؟ با اینکه نیستی بپرسم مامان غذا کی حاضر میشه گرسنه م شده ؟
مامان من حتی هنوز وقتی یه چیزی رو پیدا نمیکنم ناخودآگاه صدات میزنم ... چی میشه یه بار دیگه پاشی بیای اتاقم رو مرتب کنی برام؟ بیا قول میدم غر نزنم ... غر نزنم از جابجایی وسایل هام ...
مامان ... مگه قول ندادی طاقت بیاری؟ مگه قرار نبود تحمل کنی و نفس بکشی تا خوب شی و بریم بخش؟
مامان من توو دلم میمونه فارغ التحصیلیم رو نبینی :((((
مامان من غصه م میگیره وقتی نیستی ببینی چیزی که دوست دارم رو بدست میارم ...
مامان من دق میکنم وقتی نیستی که بهت بگم از عشق ... به کی بگم پس؟
مامان من خیلی تنهام ... مثل خودت ....
مامان دنیای من خیلی کوچیکه مثل خودت ...
چرا دستم رو گرفتی؟ چرا تموم صبور بودنت رو بهم منتقل کردی و رفتی؟
من نمیخوام صبور باشم ... من دلم میخواد تا وقتی زنده م برات خون گریه کنم ... دلم میخواد برای مظلومیتت اشک بریزم ... مامان نمیتونم ... نمیتونم ...
مامان جانم ... جات خوبه؟ آرومی مامان جان؟
لااقل به من بیا بگو که حالت خوبه ... من دارم دق میکنم مامان :((((
نصیب کس نبی درد دل مو
که بسیاره غم بی حاصل مو
کسی بو از غم و دردم خبردار
که داره مشکلی چون مشکل مو
آدم ها و داستان هاشون عجیبن ...
خیلی وقته به این اعتقاد دارم که توو سیر داستانی ِ زندگی ما ، سر هر تقاطعی آدم یا آدم هایی واردش می شن ... هر کدوم برای یه دلیلی اومدن ...
یکی قراره بهت یاد بده محبت دیدن چقدر میتونه قشنگ باشه ...
یکی اومده که بهت بفهمونه که یه آدم چقدر می تونه وقیح باشه ...
اون یکی نشسته اون وسطا تا وقتی داری از یه جایی رد میشی ، صدات کنه بگه آهای ! اینجا رو باش ... ببین این چیزایی که باید ببینی ... بعد پاشه و بره و تو رو با دیدنی هات تنها بذاره ...
یه سری آدما هستن که چشمات رو بشورن تا جور دیگه ای نگاه کنی ...
یه سری ها اومدن تا بهت یاد بدن بهتر رفتار کنی ، قشنگ تر رفتار کنی ...
یه سری ها اومدن تا بگن توو تمام این دنیا ، سیاهی هم هست ... حواست به سیاهیا باشه ...
یه سری هم ، مثل ِ یه سوزن بان می مونن ... که اومدن مسیر رو عوض کنن ! وسط مسیر زندگیت پیداشون میشه یهویی ، سمت و سوی مسیر رو عوض می کنن و فقط یه دست تکون دادن ازشون نصیبت میشه ...
بعضیا هم شاید میان برای همیشه ... میان تا کمکت کنن آدم بهتری باشی ... با خنده هات بخندن و دلیلش بشن ... وقتی غصه ت میگیره ، توو آغوششون پناهت بدن و کمکت کنن تا دوباره بلند شی و بایستی ...
زندگی پر از این آدم هاست ... آدم هایی که گاهی از مسافر بودن شون دلمون می گیره ... اما هرچقدر که جلوتر بری می فهمی که از اول مسافر بودن ... وظیفه شون رو انجام دادن و رفتن !
این روزها ، با این که خودم به بقیه میگم که می گذره ، به خوبی نمی گذرن ... نمیدونم آینده چه شکلی قراره باشه ، گاهی حتی از تصور کردنش میترسم ...
ولی دیگه دلم نمی خواد بترسم ... تموم این سال ها نتیجه ترس ها ، از دست دادن ها بوده ... اونقدری که دیگه خودم رو هم از دست دادم ...
شاید این واقعیت باشه ؛ این که قراره توو تمام این مسیر از دست بدی و به دست بیاری ... اینکه باید به جای ترس از دست دادن ، شوق به دست آوردن داشته باشی ...
شاید مرگ عزیزان سخت باشه ، شاید قراره پدرت ، مادرت ، عزیزانت رو از دست بدی ... ولی همونقدر هم بدست میاری ... ازدواج می کنی ، بچه دار میشی و ...
می بینی ؟ همه این آدم ها مسافرن ... تو از اول تا آخر مسیرت تنهایی ... باید سعی کنی آدم تاثیرگذاری باشی توو این مسیر ... باید سعی کنی هر روز بهتر و بزرگتر شی ...
هرچقدر جلوتر بری شاید بزرگ شدن روحت ، بزرگ شدن شخصیتت ، دنیات رو کوچیک تر کنه ولی بازم باید ادامه بدی ... اونقدری که دنیات بشه خودت و بس
اونجاست که انگار نقطه تلاقی همه چیزه ... وقتی که بفهمی تمام ِ دنیا اندازه خودت کوچیک شده و دیگه جایی نمونده ... درست مثل ِ تولد یه جنین می مونه ... میری و وارد مرحله بعد میشی ...
فکر کنم اینجای زندگیم ، همون جاییه که باید مسیرم تغییر کنه ... یه سری تصمیما گرفتم ، امیدوارم خدا کمکم کنه بتونم از پسشون بربیام :)
+ به رسم قدیم ترها که پست مینوشتم ... آهنگ پیشنهادی : پیک سحری ، با صدای پروین
من غرق گناهم، تو عذر گنــاهی
روز و شبم را، تو چو مهری تو چو ماهی
چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی
+ دارم یه کتابی رو میخونم که یه دوست ِ خوب بهم هدیه داده ... یادم نیست آخرین روزایی رو که اونقدر درگیر کتاب و روزنامه و مجله و نوشتن بودم ... ولی فکر کنم باید یه تشکر ِ ویژه کنم ازش که بهم یادآوری کرد که زندگیم چی بود و کی بودم :)
+ همیشه پاییز رو دوست داشتم ... همیشه هم اتفاقات مهم زندگیم توو پاییز افتادن ... پاییز خوبی باش برام :)
+ کرونا خر عست :))