دنیای منسوخ

روزی روزگاری که در زمانهای دور وبلاگم رو ساختم، یا کلی جستجو و وسواس یک قالب سبز رنگ براش انتخاب کرده بودم که خیلی هم دوستش داشتم! اسمشو گذاشته بودم سبز کاکتوسی! رنگ‌ متن نوشته هام رو هم سبز پررنگ انتخاب میکردم که به نظر خودم خیلی قشنگ بود (امکانات در همین حد بود)؛ ولی همه از رنگ و ریزی فونتم شاکی بودن!

گذشت و چند سال پیش یاد وبلاگم افتادم، وقتی دیدم خبری از قالب سبز قشنگم نیست و یه وبلاگ بدون قالب با تم دیفالت بلاگفا جای دنیای سبز خاطرات منو گرفته... دلم گرفت اما گشتم و یه قالب سبز دیگه پیدا کردم. عالی نبود اما راضی کننده بود. از شانس خوبم رمز وبلاگم رو به خاطر داشتم. قالب رو عوض کردم و یه پست هم بعد از ۷-۸ سال گذاشتم (که بعد از چند روز احساس کردم دیگه نمیتونم مثل قبل بنویسم و حذفش کردم!)

حالا که دوباره بعد از چندسال یادی از اینجا کردم، دیدم که باز هم همون قالب دیفالت بلاگفا و...

تصمیم گرفتم دوباره کد قالب قدیمیم یا حداقل مشابهش رو پیدا کنم، اما سرچ‌ گوگل بهم تاکید کرد که «دنبال چی میگردی؟ وبلاگ نویسی منسوخ شده و دیگه هیچ خبری از تنوع قالب و امکانات برای وبلاگها نیست. این چندتا سایت رو بهت معرفی میکنم اما امید نداشته باش چیزی دستگیرت بشه!»

راست می‌گفت. از قالبهای محدود خود بلاگفا یکی رو‌انتخاب کردم. صورتی!

اما من هنوز دنبال قالب سبز کاکتوسی قدیمی خودمم...وبلاگ من سبز بود... مثل کاکتوس واره‌هایی که داشتم...

ادامه نوشته

این منم!

به خودم گفتم مدت‌ها گذشته سری به وبلاگم بزنم، فکر می‌کردم نهایت ۴-۵ سال گذشته باشد اما تاریخ آخرین پست را که دیدم فهمیدم انگار گذر زمان بیش از تصور من بوده؛ بیش از ۱۱ سال از آخرین آپلودم گذشته و من از تعجب همچنان درحال و جمع و تفریق کردنم!

اما گویا همین‌قدر سال‌ها با شتاب گذشته‌اند و عمری است که رفته. اما حالا نه من آن نوجوان پر شور و پر از دغدغه‌های جوانی‌ام و نه دوره، دوره‌ی وبلاگ نویسی است. اینجا جایی بود برای نوشتن از دنیای درونم که نه کسی مرا میشناخت، نه من کسی را. اما دوستان زیادی داشتم. دوستانی از پشت مانیتور و اینترنت دایال آپ، که حالا وبلاگ‌ها همگی متروکه شده‌اند و شاید هم فراموش... تنها خاطراتی از سالهای نوجوانی و جوانی‌مان برجای مانده...

و امشب ناگهان چیزی از درونم مرا کشاند به دنیایی که اینجا داشتم و دوست داشتم بیایم و زنده‌اش کنم!

بي دست هاي تو

راه مي روم...

مي روم

مي روم...

اين خيابان ها را بدون تو نميخواهم

نيستي...

اين شهر را بدون تو نميخواهم ...

دوستم نداري...

من اين زندگي بي تو را نمي خواهم...

شب

دوستت داشتم دوستت داشتن تاوان سنگيني داشت... بهاي عشقت را چقدر گزاف پرداختم! ... دوستت دارم و هنوز تاوانش را پس ميدهم! چقدر عشق درد بدي است...

چشم هايش...

خسته بودي، با چشم هاي بي خواب. دلم گرفت. خواب از چشمهايم رفته. طاقت ديدن خستگي ات را ندارم. جدا از همه چيز،همه بحران ها،کينه ها،اشک ها،دوري ها،نفرت هاي دست ساز و لجاجت هاي سرسختانه، هنوز نگران حالت هستم. دورادور هوايت دارم و نمي داني.نميخواهم که بداني چقدر بي تابي ات آشفته ام ميکند. با ديدن خستگي ات از دور در آغوش گرفتمت. سرت را روي سينه گذاشتم و نوازشت کردم. نبايد اينقدر خسته باشي. قوي باش. مرد من قوي بود. مثل همين سرسختي اين روزهايت که پنهان ميکني و اما غم در چشمانت دلم را آتش ميزند. فاصله زياد است اما از همين دورترها که خيال ميکني دلم پر از نفرت و طعنه است، من از همين فاصله خستگي هايت را آغوش ميشوم. آغوشي که نخواستي و به آتش کشيدي. از همين فاصله ميبوسم تو را و گرم دستانت را ميگيرم. بگذار بگويي غرورش غيرت نداشت. من جدا از همه زخم ها، هنوز عاشقانه برايت مرهم ميشوم. بگذار هرچه ميشود بشود. دل من بي غيرت است و تکه تکه اش هم کني باز هم مث همان روزهاي خوب فقط براي يک نفر ميتپد...

کابوس شده اي...

به خوابم نيا. اين خوابها ديگر مال تو نيست.مال هيچکس نيست. حتي آن چشمهايي که با معصوميت به من زل ميزنند چشمهاي تو نيست. تو که حالا مال کسي ديگر هستي. تو که همه چيز را حرامم کردي و رفتي. خنده را، زندگي را، خواب را و عشق را... نميبيني که چقدر از اين نگاه هاي پر ترحم بيزارم. ترحم براي دستهايم که بي تو ميلرزند، براي قرص هايي که جاي تو را پر ميکنند، براي خنده هاي بي قيدم که ديگر همه ميدانند پشتش چقدر تلخي ماسيده... لعنتي حالا که رفته اي ديگر نه به خوابم بيا نه به فکرم نه توي کابوس هايم به من زل بزن. حالا که رفته اي برو و پشت سرت را نگاه نکن که يک ديوانه غمگين تنها به جا مانده. دستش را محکم بگير و خوش باش که حتما خيلي عزيز است برايت که به سالها عشق و وفاداريم ترجيحش دادي... برو و پشت سرت را نگاه نکن تا نبيني که دختري که پشت سرت جا گذاشتيش چطور شکست... گوش هايت را بگير و سريعتر برو که صداي شکستنم را نشنوي. که نشنوي که چطور کسي که اسمت را قسم ميخورد حالا پشت سرت آه ميکشد... حالا برو و به خوابم نيا. حالا که رفته اي بگذار فراموشت کنم. ديگر به خوابم نيا...

هذيان

تمام لبخندهاي عاشقانه ات تمام نگاهت تمام دلم که ميلرزيد ... هيچ چيز برايم نمانده جز يک طعم تلخ که گلويم را پر ميکند که ميريزد روي نگاهت... يادت هست من اينقدر تلخ بوده باشم؟ نه! تو که نميداني چقدر سنگ شده ام... من اين مرد روبه رويم را نميشناسم. من اين حرف ها را باور نميکنم... نه اين مرد عشق من است نه اين حرف ها حرف عشق من... همه چيز را جايي دور دفن کرده ام. جايي که دست هيچکس نميرسد.تو را،عشقم را،خاطراتم را، و گاهي خودم را... زندگي ام اين روزها مثل يک هذيان بي سروته شده. ميبيني همه جا رد پاي تو جا مانده. حتي روي دستهاي من،روي اشکهايم... فقط نميتوانم بفهمم آخرين ردپايت به کدام سمت است... فقط ديگر برنگرد. بگذار اين تب تمام هذيانهايم را بگويد... تلخ تلخ مثل همين روزهايي که تو را شکل ديگري نشانم ميدهند،مثل روزهايي که من برايت مرده ام...

دروغ مصلحتي!

به نظر من آدما دو زمان دروغ ميگن، يکي وقتي ميخوان چيزي که ندارن رو به دست بيارن و يه موقع هم وقتي که نميخوان چيزي که دارن رو از دست بدن.

حالا همش به اين فکرميکنم که کاش چندتا دروغ مصلحتي گفته بودم.شايد چيزي رو به دست مي آوردم و يا از دستش نميدادم!

و باز هم حالا نميدونم آيا بايد اعتقاد و وجدانمو کنار بذارم و دروغ بگم يا صادق باشم و ...؟!

آب انار

خدایا این امتحانه یا همون چیزیه که بهش میگی تقدیر و برام به جای سرنوشت نوشتی؟ این اتفاقا، این آدما اونم توی یکی دو روز... اینا چیه سر راهم گذاشتی؟ اینجا باید "من" تصمیم بگیرم یا بذارم چیزی بشه که انگار "تو" میخوای بشه؟

خدایا بذار یه چیزی در گوشت بگم: اگه میشه یه راهنمایی کوچیک کن فقط. خیلی گیج شدم! بین خودمون بمونه، راستش یه کم میترسم...

براي آخرين بار...تو را خدا نگهدار.

اين آخرين عاشقانه ام براي توست. امروز جايي نزديک به خدا، خيلي بالا،در دل آسمان، روي قله اي که فقط من بودم و خدا، با عشقت وداع کردم و شاهدم آسمان بود و خدا... همه عاشقانه هايم برايت پراز اشک بود اما با يک دنيا دلخوشي... اما حالا ميان سکوت و سياهي اين دشت و جاده آخرين عاشقانه ام را برايت مينويسم. پراز اشک اما تلخ و بدون هيچ دلخوشي... تمام لحظه هاي خوب با تو بودن، حتي نبودنت و دلخوشي شنيدن صدايت، حس گرماي نگاهت،دستانت... مثل يک درام عاشقانه از جلوي چشمم ميگذرد. چقدر اين فيلم عاشقانه با پايان تلخ را دوست دارم... اما کاش اين فيلم يک جاي خوب تمام ميشد يا حتي جايي که عشقمان را کشتي... اينطوري فيلم ما هم با يک صحنه ي قشنگ تمام ميشد... چقدر دوست دارم براي آخرين بار گرم دستهايم را ميگرفتي و... نه! چه خيال محالي. حتي هنوز با بلاتکليفي از گفتن دوستت دارم هايت دلخوشم. اما من گناه بزرگي داشتم و گناهم ابراز افراطي عشقم بود و تو نخواستي... بگذريم. اميدوارم اين آخرين عاشقانه ام براي تو باشد و روزي يادت بيايد که چه سخت اين عشق کشته شد و چقدر درد کشيدم تا ذره ذره مرد و نفسهاي آخرش هيچوقت قطع نشد. دوستت داشتم، دوستت دارم و دوستت... نميدانم!

تولدت مبارک!

بعدازظهر گرم و پنجره باز و باد داغ. پرده اي که خودشو به ديوار ميکوبه و صداي گنجشکاي بي خيال...تيک تاک ساعتي که نميگذره و خيالي که دلمو به دردمياره... بعدازظهر گرم خرداد... خرداد و ياد روزي که نشد اونطوري باشه که ميخواستم بسازمش... يه هديه روبروم گذاشته و شعري که روش نوشته بودم و با چه ذوقي ... اما نشد. گذشت با يه تبريک ساده و يه جواب سرد ... و نديد تو خيالم همون تولدي رو براش گرفتم که مدتها براش برنامه ريخته بودم، من و اون و يه کيک و يه دنيا عشق و هديه اي که حالا آينه دقم شده... با خيالش و عکسش تولد گرفتيم و يه دنيا عشق جاشو داد به قطره قطره اشکي که... نشد براي تو، که براي عکست تولد گرفتم و هزار بار از دور دستهاتو گرفتم و هزار بار تو چشمات زل زدم و هزار باز بوسيدمت... و هزاران بار عاشقتر شدم... داغي اين بعدازظهر و همهمه هاي مبهم شهر و تمام گنجشکاي بي خيال نميذارن تو خيالت گم بشم و دلم خوش باشه حتي به دروغ واقعيت... اين جاي خالي بزرگتر از اين حرفهاست که بشه پرش کرد... اين جاي خالي رو فقط بودنت پرميکنه.

نمی تونم نگات کنم

این اسمش زندگی نیست. جسدی باشی که هر روز صبح با ردٌ کبودی کابوس ها روی تنت بیدار شی... تمام روز جنازه ات را دنبال خودت بکشی و با بهت به اطراف نگاه کنی و بو بکشی و برسی به دلیل قتلت...

نگاهش کنی... نگاهش نکنی و صدای پاش رو از همه جا بشنوی و باز هم دلت بلرزه... بوی تنش که حتی  توی هوا نپیچیده رو فقط تو بشنوی و حیفت بیاد که با بوی مرگ خودت خرابش کنی... دور می ایستی و حسرت می خوری... چه دردِ بدی که هر روز دلیل مرگت رو ببینی و آرزو کنی که کاش یک لحظه عاشقانه به چشم هاش نگاه می کردی...کاش می شد...

نمی تونی عاشقانه به چشم هاش نگاه کنی آخه تو مُردی و اون تو رو نمیبینه... ولی میدونه که اگه فقط یه بار فقط یه لحظه بهت نگاه کنه فقط بگه که هنوز... میدونه که میتونه زندگی رو بهت برگردونه. می دونه که لبخندش روح این جسده... اما خودش رو کنار کشید و اجازه داد زجر بکشی و با غرور احمقانه ات ذره ذره بمیری...

تو که اینقد بی معرفت نبودی. نباید میذاشتی... منتظر بودم و حالا که نیستی بدون انتظار دلم به یادت خوشه.

دیگر نگاهت مهربان نیست...

قهر کرده ام

با خودم

با دنیا

با این زندگی که انگار لعنتی شده

با خدا...

منتظر بهانه ام

فقط صدایم کن

وقتی که حواسم نیست...

به شنیدن نامم از زبان تو محتاجم

به گرمی چشمهایت که بریزد روی سردی تنم

به تو...

بودنت را کم آورده ام عـ ز یـ ز د لــ م...

وقتی منو نداری...

گفتی و نمی دانم که یادت هست:

"قرار ما فصل انگور

شراب که شدم بیا

تو جام بیاور

من جان..."

فصل انگور هم رسید. جام به دست منتظرم!

جان هم نیاوردی قبول!

فقط فراموش نکن قرارمان را

که من هنوز منتظرم...

از یک "دوستت دارم"

بهار

با تو...

عاشقانه هایم را به دست باد میسپارم

باد میداند خانه ات را !

***

تنها نخواهم بود

دلم جای امنی ست...

یک آسمان تو

با تو تنهام

بی تو اما

          تنهاتر...  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــ باور دارم بودنت را، حتی  وقت نبودنت ! ـــــ

صدایم کن...

دستم به ابرها می رسید

وقتی عشق تو را داشتم.

عروسکت بودم و

              خیال این عروسک خوابت میکرد.

حالا مثل عروسک کهنه ای، ته انباری

 که چشمهایش درآمده و موهایش را موشها جویده اند

                                                                 فراموشت شده ام.

چقدر تنهایی ـ کنج این اتاق سرد است.

صدای کلاغ ها امان دلم را بریده

چقدر یاد تو خوب است

یاد تو دردناک است...درد عشقت هم خوب است...

چقدر جای زخم عشقت هنوز تازه است.

حتی نیمه شب ها کنار مهربانی چشمهایت صدای هق هقم آتش می گیرد.

چقدر دستهای تو را کم دارم...

چقدر دلم می خواهد کودک شوی، گذرت بیافتد ته انباری...

این عروسک تکه تکه هنوز عاشق تو...

                            هنوز چشمش به در...

                            هنوز تو را کم دارد...

دستم را...

تو رفیق نیمه راه بودی

یــــــا

این راه پایانی نداشت؟

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*چه فرقی می کنه؟من گـ م شـ د م و تو بی تفاوت به راهت ادامه دادی.راه تو، منو کم نداشت...