تو را بلد شدم!

تو را این بار

عاقلانه دوست دارم

و این به واقعیتِ آن چه درون توست؛ نزدیک تر است

این بار تو را بیشتر از قبل بلدم

و می دانم

باید گاهی سکوت کنم

گاهی فاصله بگیرم

گاهی نزدیک شوم

گاهی باشم

و گاهی نباشم

تو را بلد شدن آسان نبود

اما من

تا حد زیادی

از پسش برآمدم!

زمین

 

دور شدم از تو

آن قدر دور...

آن قدر دور...

که به ناگاه 

دوباره در آغوش خودت افتادم!

چه حسن بزرگیست

گردی زمین!

شاعر

من شعری نانوشته ام

که هر روز

قافیه ای را ردیف می کنم

و واژه ای را به وزن در می آورم

و می رقصانم

تمام  آن چه را که از غزل ناب چشمانت 

بر سطور دلم می نشیند.

بازگشت

برگشتم

با غرور و افتخار

آمدم تا بنویسم

تمام آن چه را که فرو خوردم

و بخواند

آن که دوست دارد

خواننده ی سطرهای من باشد

فرمان

 

فرمان سرودن داده ای...

می دانی نازنین

من هر چند که فرمانبردار خوبی هستم

اما این بار باید جاهایمان عوض شود

من فرمان می دهم و تو اجرا کن!

فرمان ناز

از امروز 

تو ناز کن

 و من هر نازت را بیتی می سرایم به بلندای تاریخ

و هر دو فرمانروا و فرمانبردار این  تاریخ خواهیم بود

برد- برد

هستی؟

 

 

تو بدین شکر دهانی

 

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

که به دوستان یک دل سر دست برفشانی

 

دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد

که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

 

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

 

غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

 

عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم

عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟

 

دل عارفان ببردند و قرار پارسایان

همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

 

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

 

اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد

و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی

 

تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری

عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی

 

نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم

که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی

 

مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم

تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی

 

مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی

 

بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون

اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی

 

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی

 

سعدی

صبر

 

از تیر تا آبان ننوشته ام!

 

از من تا تو...

 

از ماه تا چاه...

 

از آسمان تا زمین...

 

اشتباه نکن!

 

هیچ چیز تمام نشده!

 

فقط....

 

چیزی در من تغییر کرده

 

چیزی شبیه «صبر»

 

در من جوانه زده است!

عطرت

شانه به شانه ی مشغله هایت

 

مشغولم

 

و سایه به سایه، خیالت را تعقیب می کنم

 

و می رسم به آن جایی که باز هم

 

نگاهت را کم می آورم

 

و لطافت دست هایت را.

 

خیال وفادارت یک چیز از تو کم دارد:

 

عطرت را!

هستی

هستی؛


هستی که قلمم جان می گیرد...


هستی


که برگ های خاموش کتابم ورق می خورد


هستی


که می خوانم، می نویسم و به ذهن می سپارم


هستی


که شادابم و انگیزه دارم


اغراق نمی کنم؛


هستی که زنده ام!

هوای پاک


تمام پنجره ها را می بندم


و راه ورود اکسیژن را مسدود می کنم!


بدون اکسیژن نخواهم مرد!


چون...


یاد تو هست


در میان نفس هایم!


حالا دیگر یک هوای ناب و تازه را نفس می کشم؛


هوایی بدون آلودگی؛


هوایی لبریز از تو...