لویی شانزدهم شیطون


روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟
سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟
افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی که شاهد این صحنه بود او را صدازد وگفت من علت را میدانم، زمانی که تو سه سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!
فلسفه ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

انسان ها را دوست دارم... 

مهم نیست مسلمان باشد یا کافر... 

مشرک باشد یا موحد... 

با ما باشد یا بر ما... 

انسان ها را خاطر انسانیت شان ، انسان بودنشان و "به ما هو انسان" دوست دارم... 

انسان ها را به خاطر مخلوقیت شان به دست خدا دوست دارم... نه به خاطر نژاد ، هم فکری و نه حتی به خاطر دین ... 

مگر نه این بوده که پیامبر (ص) و معصومین -علیهم السلام- هم برای هدایت تمامی انسانها دل می سوزاندند و بزرگترین محبت ها را در حق ظالم ترین انسانها به خودشان ، می کردند؟؟؟

من فقط دوست دارم

انسان ها را دوست دارم...

مهم نیست مسلمان باشد یا کافر...

مشرک باشد یا موحد...

با ما باشد یا بر ما...

انسان ها را خاطر انسانیت شان ، انسان بودنشان و "به ما هو انسان" دوست دارم...

انسان ها را به خاطر مخلوقیت شان به دست خدا دوست دارم...

نه به خاطر نژاد ، هم فکری و نه حتی به خاطر دین ...

مگر نه این بوده که پیامبر (ص) و معصومین -علیهم السلام- هم برای هدایت تمامی انسانها دل می سوزاندند و بزرگترین محبت ها را در حق ظالم ترین انسانها به خودشان ، می کردند؟؟؟

میم … مثلِ مرد

مرد از زن خیلی تنهاتره !

مرد لاک به ناخوناش نمیزنه که هروقت دلش یه جوری شد دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و ته دلش از خودش خوشش بیاد !

مرد موهاش بلند نیست که توی بی کسی کوتاهش کنه و اینجوری لج کنه با همه دنیا !

مرد نمیتونه وقتی دلش گرفت زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشه !

مرد حتی درداشو اشک که نه ، یه اخمِ خشن میکنه و میچسبونه به پیشونیش !

یه وقتایی ، یه جاهایی ، به یه کسایی باید گفت :

“میم … مثلِ مرد !”

به افتحار همه ی مردها نه از اون زن مردها

من ايرانيم!


نامم "عربي" است، اتومبيلم "ژاپني"، ترجيحا پارچه لباسم فاستوني "انگليسي".
غذاي مورد علاقه ام پيتزاي "ايتاليايي" و عاشق سريال حريم سلطان "تركي" هستم.
اين البته همه ماجرا نيست.
من ايرانيم!
معتقدم "پيكان" خيانت تاريخي بوده است. "ابگوشت" غذاي عقب مانده هاست.
و "فردين" هم هنرپيشه ابگوشتي.
عاشق "ژان والژان" بينوايان "ويكتور هوگو" هستم و شاهنامه، پدرم يكي داشت، نميدانم چه شد.
من ايرانيم، فدايي امام حسين، نا اشنا با "بابك خرم دين"، نام دخترم "زهرا" به احترام "فاطمه زهرا" و عاشق "جنيفر لوپز" اما؟
من ايرانيم:
شب ها "بي بي سي" مي بينم، و راديوي مورد علاقه ام "راديو فرداست"
من ايرانيم؟

دوچرخه سواری با خدا


من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...! وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...

اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
« تو فقط پا بزن »
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم ...

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او
اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...

و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم
او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن...
 

آقا تختى

يكى از بهترين و قابل توجه‌ترين كشتى‌هاى «غلامرضا تختى» با «پتكوف سيراكف» قهرمان نامدار بلغارستانى بود.

هر دو به دور نهايى رسيده بودند. شگرد سيراكف، فن «بارانداز» سريع و بسيار فنى بود. كشتى كه شروع شد، تختى يك‌بار «زير» گرفت و سيراكف را «خاك» كرد و پاى او را در «سگك» خود گير انداخت. سيراكف روى سگك مقاومت كرد و كشتى «سرپا» اعلام شد... 

غلامرضا زير گرفت و او را خاك كرد و باز هم پاى او را در سگك خود، تحت فشار قرار داد.
دقيقه سوم كشتى بود. فشار سگك موجب ناراحتى شديد پاى سيراكف شد. او با دست به پايش اشاره كرد. تختى كه متوجه ناراحتى او شده بود، سيراكف را رها كرد و از جا بلند شد. فرياد اعتراض تماشاچيان بلند شد كه چرا اين كار را كردى؟

تختى ايستاده بود و سرش پايين؛ او در برابر همه اين فريادها سكوت كرده بود. سيراكف كه اين عمل جوانمردانه را از حريف خود ديد، منتظر داور نشد و خودش دست تختى را به عنوان برنده بلند كرد.
زنده‌باد تختى، مرام و مردانگى بى‌نظيرش
«روحش شاد و يادش گرامى»

دنیای مجازی ما

مدت هاست مجازی می خندیم...مجازی شادیم...مجازی عاشق میشیم...مجازی همدیگه رو دلداری میدیم...اما واقعی تنهاییم!!! واقعی درد می كشیم...واقعی از عشق های مجازی لطمه می بینیم...!!!

بیایید چند باری ، اینها رو حقیقی تجربه کنیم ، بیاید این نت و تلفن و راه دور رو بندازیم بیرون ، بیایم ، چند لحظه ، فقط چند لحظه حقیقی بشیم....

مهرورزی


توجه کردین در ايران پدرها و مادرها مقابل فرزندشون همدیگر را نوازش نمی کنند
و در آغوش نمی کشند و اينکار رو مقابل کودک زشت می دانند.
(البته خانواده های فرهیخته هم وجود دارند که چنين نيستند)
اما هنگام مشاجره رعايت فرزند را نمی کنند و مقابل او با هم مشاجره می کنند. و فرزند چه بسا از داد و بيداد آنها به گريه می افتد.
خوب در ايران کودکان از کجا مهرورزی بياموزند؟
نوازش و مهرورزی در رسانه ها ممنوع است. در مدرسه ممنوع است. در خانواده ممنوع است.
البته در آغوش گرفتن کودکان فقط مرسوم است. کودک نيز می آموزد که فقط در آغوش گرفتن کودکان مرسوم است.
از طرف ديگر مشاجره در خانواده آزاد است. خبرهای پر از جنجال و وحشت در رسانه ها آزاد است.
پس ذهن کودک در ايران بيشتر از مهرورزی ، خشونت را می آموزد.
حال نمی شود انتظار داشت که اين کودک بزرگسال بتواند خشونت نورزد و مهر بورزد.
بيايد از خود آغاز کنيم. بياييد کمتر انتقاد کنيم و بيشتر تشکر کنيم. بياييد بيشتر مهر بورزيم.
دقت کردين وقتی يک ايميل به دستمون می رسه اگه خوب بود صدامون در نمی ياد و اگه خلاف ذهنيتمون بود بلافاصله تحريک می شيم که جواب بنويسيم؟!؟!

از همينجا و از همین شما و ما ، می شه آغاز کرد.
شاداب باشيد و شادابیت رو به دیگرا بیاموزید

غیرت

گفت: که چی؟ هی جانباز جانباز ،
شهید شهید!
اصلا به ما چه ..
میخواستن نرن!
کسی مجبورشون نکرده بود که!
گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!
گفت:کی؟!!
گفتم:همون که تو نداریش!
گفت:من ندارم؟! چی رو؟!
.
.
گفتم: غیرت!!!

ما به یادتونیم ..
شما تو دل وخون و جون ما جا دارید
شماها بودید که ما الان داریم نفس تو خاک و میهن خودمون میکشیم
شماها بودید که سرزمین کوروش کبیر هنوزم پابرجاست
ما به شماها مدیونیم مارو ببخشید