گاهی حالی داری و پری از کلمه برای گفتن ؛ اما میبینی یکی قبل از تو خیلی کاملتر و شیواتر از تو حالتو سروده ٬کلمه به کلمه بیت به بیت

: از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام  

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام  

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام  

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام  

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام...  

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

پ.ن : شاعر محمد علی بهمنی

دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست لیلا از زبان فروغ

( فروغ فرخزاد) "رفتن" ! رفتن که بهانه نميخواهد ، يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده ... رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى ! "ماندن" ! ماندن اما بهانه مى خواهد ، دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى، دوستت دارمهايى که مى شنوى اما باور نمى کنى، يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين ... وقتى بخواهى بمانى ، حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى ... ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت ! آرى ، آمدن دليل مى خواهد ماندن بهانه و رفتن هيچکدام ......

نمیدانم چرا فکر کردم

نمیدانم چرا فکر کردم آن شب که صدای گر فته و اشک آلودم را شنیدی ؛ راه دور این سو تا آنسوی دریا رایکی میکنی و می آیی مینشینی کنارم  ؛ اشک هایم را پاک میکنی و میگویی : گور پدر هر چیز و هر کسی که غیر از توست. 

پ.ن : تکه ای  از کتابی که یک روزی یکجایی خوانده ام ؛

یا شاید خواهم خواند.

فرشته

سلام

امروز که بعد از خیلی وقت پست میزارم (حدود هشت ماه ) در انتظار یه معجزه ی بزرگ هستم یعنی هستیم (من و همسرم) فرشته ای در راه داریم که من سخت معتقدم یه معجزه ست نه فرشته ی ما بلکه هر کودکی که پا به این جهان میزاره معجزه ای از جانب خداست معجزه ی این باور که هنوز خدا از انسان نا امید نشده . شاید دلیل سر نزدنم به این صفحه وجود و دلمشغولی های همین فرشته بوده اما حالا که حدود یک ماه و چند روز بیشتر به سفر این مسافر کوچولومون نمونده دلم نیومد این قصه رو بدون دوستانی بخونم که مدت این چند سال همراه این صفحه و رفیق دغدغه ها و کلمات من بودن . برای من همسرم دعا کنید تا فرشته مون رو که راستی یادم رفت بگم یه شازده پسره سلامت و خندون در آغوش بگیریم.

سلام!

همین. گاهی یه سلام ساده کافیه که یادمون بیاد هستیم و همدیگه رو میشناسیم حتی از پشت نقاب این همه خطوط  نامشخصِ. گاهی یه سلام ارزشش از هزارخط حرف و حدیث بیشتره . امروز فقط دلم میخواد به همه ی دوستانم از طریق همین وبلاگ سلام بگم همه ی دوستانی که تمام این مدت به وبلاگم سر زدن و من نبودم . به همه ی دوستانی که تمام این مدت به وبلاگم سر هم نزدن ولی بودن. امروز از ته دلم به همه تون میگم:

                                            سلام 

اول آبان

امروز اول آبان است .... باید حتما" بعدش بگم :" من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را .... " اما نه! من فروغ نیستم ، نبودم ، نشدم... حتی شبیه نزدیک ترین شاعر زن به روزگار خودم هم نشدم. شاید اونقدری که باید ندویدم شاید نزاشتن ، شاید... نه ! البته که بیشترین تقصیر مال خودم بوده . حالا چرا اول صبح روز آبان یادم میاد که شاعر نشدم خدا میدونه ، احتمالا" این وعده ای ست با خودم در تمام طول آبان (  لابد چون آبان ماه منه) که خودم رو مرور کنم ، جستجو کنم، ... مثل جستجو های قبل لحظه ی سال تحویل اون لحظه های دلهره که احساس میکنی داری پرتاب میشی و تند تند میگردی ببینی چیکار کردی ، میخوای واسه همه دعا کنی و نگرانی مبادا یکی جا بمونه ، می خوای ارزوهای خوب بکنی و میترسی یه آرزو فراموش بشه . حالا انگار این حس منه تو اولین روز از ماه من " آبان " . الهی به امید تو

سلام

سلام

وای چقدر مدت زیادی میشه که پست نزاشتم (ادبیات رو داشته باشین) . منظورم این بود که مدت زیادییه که پست نزاشتم. ولی باور کنین فکر میکردم همش شاید ۱۵-۲۰ روز عقبم اما نگاه که میکنم به ۲ ماه میرسه. البته شاید حق داشتم که گذر زمان رو حس نکردم درست بعد از آخرین پستی که گذاشتم میزبان مهمان های عزیزی بودم که ماه رمضان رو در کنار من و بابک بودن. بعد از بازگشت اونها هم من و بابک به سفر رفتیم الان هم با اجازتون یک هفته میشه که بر گشتیم. از همه ی دوستانم متشکرم که به یادم بودن و وبلاگم رو تنها نزاشتن . ان شالله سعی میکنم منظم تر به روز بشم.

نه

و دیگر جوان نمی شوم

نه به وعده ی عشق و

نه به وعده ی چشمان تو

و دیگر به شوق نمی آیم

نه در بازی باد و

نه در رقص گیسوان تو...

                                          محمد رضا عبدالملکیان- دیگر جوان نمی شوم

شاید وقتی که دلم گرفته بود

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب میکشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

                                             فروغ فرخزاد- تنها صداست که می ماند