آفتابی ست در من که شکفتن می طلبد

ای در کنار لطف تو من همچو چنگی با نوا / آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من

کلماتی هست که 
تردید و امید بار می آورند:
«دیدار»

 

پ.ن: فکر میکنم ...به دیدار ...به آمدن ...به ماندن...به بودن...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:43 توسط | |

۲)  صبح آبان
نمِ بارانُ ٬ شرشُرِ ناودان
جوی های پرآب و روان
عابرانِ عاشق و سرمست 
دست در دست
چتر و خیابانِ های خیس ..
این بارانِ بی اَمان
این هوای مست و دلبرانه
یادت را در دلم همیشه
تازه نگه می دارد ..
عجیب می چسبد
باران و نسیم و لبخند شیرینت
آه لبخندت ..
در این مستانگی
جایت خالیست عزیزِ دور دست ...

 


۲)  دوستان را در دل رنج‌ها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود؛ نه به خفتن، نه به گشتن و نه به خوردن. الّا به دیدار دوست...


۳)
کسی بیاید 
ما را دعوت کند 
به رفتن.
به "رفتن" از تمام کسانی 
 که رفته اند 
و ما هنوز 
 در آنها مانده ایم!

۴)   مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر ، سپس رها کن و      برگرد...من نمی آیم!

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۸ساعت 23:29 توسط | |

تا حالا یه کتاب رو دوبار خوندم ...

داستانش هم عوض نشده ...

اما بیا آشتی کنیم...

گرچه مردد..م...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۸ساعت 1:35 توسط | |

- آشتی کنیم ؟

+ تا حالا یه کتاب رو دو بار خوندی؟
- آره
+ داستانش عوض شده ؟
- نه ...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر ۱۳۹۷ساعت 1:32 توسط | |

با بعضی حس های خوب میشه شب رو زندگی كرد...حتی اگه اون حس ها عاشقانه نباشن و اصلا رنگ و بویی از عشق و دوست داشتن نداشته باشن...
فقط کافیه حس کنی بعد از مدتها راحت و رها شدی از دغدغه های ریز و درشت اطرافت...حس کنی میتونی یه شب نیمه خنک خردادی بشینی زیر آسمون خدا و خیره بشی به ستاره ها ...
بعد چای خوش عطری بنوشی، موسيقی ملایمی بشنوی و با فکر فردا و فردای فردا لبخندی از سر رضایت بزنی و دلت بخواد تا خود سر زدن سپیده پلک روی هم نذاری و آرزو کنی کاش این رهایی و سرخوشی تا شبهای بعد و بعد ...تکرار و تکرار و تکرار بشه ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۷ساعت 1:59 توسط | |

با بعضی حس های خوب میشه شب رو زندگی كرد...حتی اگه اون حس ها عاشقانه نباشن و اصلا رنگ و بویی از عشق و دوست داشتن نداشته باشن...
فقط کافیه حس کنی بعد از مدتها راحت و رها شدی از دغدغه های ریز و درشت اطرافت...حس کنی میتونی یه شب نیمه خنک خردادی بشینی زیر آسمون خدا و خیره بشی به ستاره ها ...
بعد چای خوش عطری بنوشی، موسيقی ملایمی بشنوی و با فکر فردا و فردای فردا لبخندی از سر رضایت بزنی و دلت بخواد تا خود سر زدن سپیده پلک روی هم نذاری و آرزو کنی کاش این رهایی و سرخوشی تا شبهای بعد و بعد ...تکرار و تکرار و تکرار بشه ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۷ساعت 1:58 توسط | |

۱ . یاد باد آن که در این شهر دلش با ما بود...
۲.دوستان را در دل رنج‌ها باشد که آن به هیچ داروی خوش نشود. نه به خفتن نه به گفتن و نه به خوردن، الا به دیدار دوست.
"فیه‌مافیه"
مولانا

۳.نمیدونم چندتا خرداد باید بگذره تا خاطره بیست و دو خرداد هشتاد و هشت اصفهان رو از یاد آدم ببره ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۷ساعت 23:33 توسط | |

گوساله: ما می‌تونیم یه روز آدم بشیم؟
گاو: بله پسرم، در گاونامه اشاره شده که هر گاوی اگر عمیقاً بفهمد که چقدر گاو است،
در دَم آدم خواهد شد...

"من گوساله‌ام"
بزرگمهر حسين پور

پ.ن: حالا چرا بعضی ها عمیقا نمیفهمن چقدررررررر گاون!! ...خدا داند ...

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 18:15 توسط | |

پارسال،پیرارسال دوست ...امسال دوست که نه ،آشنا هم نه ...فقط

...last seen a long time ago

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 1:48 توسط | |

_ شبت بخیر دختر بیش فعالی که دیگه نیستی تا سفر بریم و بگیم و بخندیم و تمام مسیر رو برقصی...

_آیکون گریه...

_ دیوونه حالا گریه نکن ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 2:29 توسط | |

 _ میدونی چرا سعی میکنم ازت فاصله بگیرم؟

_ الان هفتصد کیلومتر فاصله داری، بازم میخواهی دورتر بشی...؟!

_ اینقدر فاصله همچین بدک نیست! بیا از همین دور گاهی دستی برای هم تکون بدیم... ما در فاصله‌ها دوام می‌آریم...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 15:58 توسط | |

دوستت دارم
مثلِ نسبتِ نی
به دواتِ گلِ سرخ،
مثل کتابِ فارسیِ سوم دبستانم،
مثلِ عصرِ جمعه، سینما، ساندویچ،
مثلِ دور زدنِ معلمی
که حواسش
به تقلبِ تو
در امتحانِ آخرِ سال نیست...

"سیدعلی صالحی"

پ.ن ۱: دوست داشتن مثل کتاب فارسی سوم دبستان باید چیز قشنگی باشه و به دل و جان آدم بچسبه ها !!

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 23:9 توسط | |

۱.میگن صبح جمعه رو باید دو جور شروع کرد
یا با کله پاچه یا کوهنوردی
ولی در اصل صبح جمعه رو اصلا نباید شروع کرد
باید خوابید تا لنگ ظهر..

۲. آخه چه معنی داره یه ربع به هشت صبح جمعه که همه ملت در خواب ناز هستن بیان دنبال آدم و مجبورت کنن از خونه بزنی بیرون ...اونم وقتی که هوای شهر دم کرده و خاکیه و دل آسمون هم گرفته ست ...دل تو هم که کم از دل آسمون نداره ...شهر خلوته و پرنده هم تو خیابون پر نمی زنه ...انگار گرد مرگ پاشیدن رو شهر ...گرما هم که بیداد میکنه و خنکای کولر ماشین هم سرحالت نمی کنه ...
آخه مگه داریم که آدم بدتر از این روزش رو شروع کنه ؟! ...

۳. در اولین مقصد نگاهم به ماشین پارک شده ای می افته و چشام به عروسک "انگری برد" آبی رنگی خیره می مونه ... آشناست ماشین ...و چقدر آشناست عروسک ... از جام تکون نمیخورم و از ماشین پیاده نمیشم ...کمی بعد از اونجا می رم...

۴. دخترک در حال تست زدنه ... نگاه میکنم به پاسخنامه اش ...از هر ده تا سوال به سه ،چهارتا بیشتر جواب نداده ...نمیدونم چه انگیزه ای اونو در یه روز دلگیر به تست زدن وادار کرده!... فکری توی سرم می پیچه... که من هیچوقت دیگه حال و حوصله و توان امتحان و تست زدن و استرس و سوال و جواب دادن رو ندارم ...

۵. دوباره برمیگردم به مقصد اول ...خبری از ماشین آشنا و انگری برد نیست ...بازم پیاده نمیشم ...
از پشت سر صدای ماشین میاد ...دونفر در حال عبورن ...اولی با نگاهی آشنا سری تکون میده و رد میشه ...دومی می مونه به حرف زدن ...چیزایی میگه و با لبخند می ره ...گوشی تو دستم هستش و به سختی چیزی می نویسم ...دستم می لرزه...بالاخره مجبور میشم پیاده بشم و برم داخل سالن...
۶. فکر میکنم همه آدما وقتی بعد از مدتها کسی رو می بینن که روزگاری باهاش "ندار" بودن...همه حس و حال مشترکی دارن ...یه حس غریب آشنای مبهمِ گاهی شادی آفرین با ذوقی کودکانه ... گاهی گس و گاهی تلخ و غمناک ...
۷. با فاصله ی یه صندلی میشینم ...صندلی خالی میشه ...فاصله ای نیست ...معذب میشم ...نگاه میکنم نمیدونم به اجبار یا دلخواه لبخند میزنم و زیر لب چیزی میگم ...(دلم میخواست اون لحظه قیافه ام رو میدیدم)...نمیدونم به اجبار یا دلخواه لبخندی میزنه و چیزی میگه...
۸. بیرون اومدن در صبح جمعه ی دلگیرِ گرم و دم کرده خرداد با آسمون بغض آلود و گرفته قطعا معنی و دلیل خاصی داشت که من نمیدونستم ...

 

نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 13:49 توسط | |

اﺯ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﭼﺸﻢ ﺍﻣﺎ ﻧﺪﯾﺪﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ، ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮔﻮﺵ ﺍﻣﺎ ﻧﺸﻨﯿﺪﻥ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ، ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻋﻘﻞ ﺍﻣﺎ ﺁﮔﺎﻩ ﻧﺸﺪﻥ ﺍﺯ ﺣﻘﯿﻘﺖ، ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺘﭙﯿﺪﻩ، ﭘﺲ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺴﻮﺧﺘﻪ ﺑﺎﯾد ﺗﺮﺳﯿـــﺪ...!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 21:14 توسط | |

آمده بود  ...

 

مثل رویایی رنگین

مثل خواب دم صبح

شیرین

آرام

کوتاه

...

لطفا مرا بیدار نکنید !

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 17:45 توسط | |

انار فصل ندارد ، هر وقت تو بخندی  ، می شکفد !"رضا کاظمى
نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:22 توسط | |

۱- وقتی شروع می کنی به صبر کردن تا مدتی همه چیز آرام است...بعد اضطراب می آید، احساس می کنی چیزی زیر پوستت می خزد و آزارت می دهد. قلبت تند تند می تپد ، احساس نفس تنگی می کنی ، اما این فقط آغاز ماجراست... نباید تسلیم شوی ! وقتی فهمیدی دیگر کاری از دستت بر نمی آید، کم کم آرامش دل پذیری در دلت می نشیند... ناتوانی را می پذیری و سعی می کنی در ناتوانی ، توانایی های کوچکت را پیدا کنی ... احساس می کنی از زمین بلند شده ای و دیگر وزن خودت را حس نمی کنی ! چشم هایت را می بندی و خودت را در حال پرواز می بینی ...

۲- پنج شنبه با تمام پنج شنبگی های دوست داشتنی اش ، از پس جمعه های تلخ و بی حوصله بر نمی آید !  

نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:16 توسط | |

Design By : Night Melody