آفتابی ست در من که شکفتن می طلبد
ای در کنار لطف تو من همچو چنگی با نوا / آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من
کلماتی هست که پ.ن: فکر میکنم ...به دیدار ...به آمدن ...به ماندن...به بودن... ۲) صبح آبان ۴) مرا دوباره به آن روزهای خوب ببر ، سپس رها کن و برگرد...من نمی آیم! تا حالا یه کتاب رو دوبار خوندم ... داستانش هم عوض نشده ... اما بیا آشتی کنیم... گرچه مردد..م... + تا حالا یه کتاب رو دو بار خوندی؟ ۳.نمیدونم چندتا خرداد باید بگذره تا خاطره بیست و دو خرداد هشتاد و هشت اصفهان رو از یاد آدم ببره ... "من گوسالهام" پ.ن: حالا چرا بعضی ها عمیقا نمیفهمن چقدررررررر گاون!! ...خدا داند ... ...last seen a long time ago _آیکون گریه... _ دیوونه حالا گریه نکن ... _ الان هفتصد کیلومتر فاصله داری، بازم میخواهی دورتر بشی...؟! _ اینقدر فاصله همچین بدک نیست! بیا از همین دور گاهی دستی برای هم تکون بدیم... ما در فاصلهها دوام میآریم... "سیدعلی صالحی" پ.ن ۱: دوست داشتن مثل کتاب فارسی سوم دبستان باید چیز قشنگی باشه و به دل و جان آدم بچسبه ها !! ۲. آخه چه معنی داره یه ربع به هشت صبح جمعه که همه ملت در خواب ناز هستن بیان دنبال آدم و مجبورت کنن از خونه بزنی بیرون ...اونم وقتی که هوای شهر دم کرده و خاکیه و دل آسمون هم گرفته ست ...دل تو هم که کم از دل آسمون نداره ...شهر خلوته و پرنده هم تو خیابون پر نمی زنه ...انگار گرد مرگ پاشیدن رو شهر ...گرما هم که بیداد میکنه و خنکای کولر ماشین هم سرحالت نمی کنه ... ۳. در اولین مقصد نگاهم به ماشین پارک شده ای می افته و چشام به عروسک "انگری برد" آبی رنگی خیره می مونه ... آشناست ماشین ...و چقدر آشناست عروسک ... از جام تکون نمیخورم و از ماشین پیاده نمیشم ...کمی بعد از اونجا می رم... ۴. دخترک در حال تست زدنه ... نگاه میکنم به پاسخنامه اش ...از هر ده تا سوال به سه ،چهارتا بیشتر جواب نداده ...نمیدونم چه انگیزه ای اونو در یه روز دلگیر به تست زدن وادار کرده!... فکری توی سرم می پیچه... که من هیچوقت دیگه حال و حوصله و توان امتحان و تست زدن و استرس و سوال و جواب دادن رو ندارم ... ۵. دوباره برمیگردم به مقصد اول ...خبری از ماشین آشنا و انگری برد نیست ...بازم پیاده نمیشم ... مثل رویایی رنگین مثل خواب دم صبح شیرین آرام کوتاه ... لطفا مرا بیدار نکنید ! ۲- پنج شنبه با تمام پنج شنبگی های دوست داشتنی اش ، از پس جمعه های تلخ و بی حوصله بر نمی آید !
تردید و امید بار می آورند:
«دیدار»
نمِ بارانُ ٬ شرشُرِ ناودان
جوی های پرآب و روان
عابرانِ عاشق و سرمست
دست در دست
چتر و خیابانِ های خیس ..
این بارانِ بی اَمان
این هوای مست و دلبرانه
یادت را در دلم همیشه
تازه نگه می دارد ..
عجیب می چسبد
باران و نسیم و لبخند شیرینت
آه لبخندت ..
در این مستانگی
جایت خالیست عزیزِ دور دست ...
۲) دوستان را در دل رنجها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود؛ نه به خفتن، نه به گشتن و نه به خوردن. الّا به دیدار دوست...
۳)
کسی بیاید
ما را دعوت کند
به رفتن.
به "رفتن" از تمام کسانی
که رفته اند
و ما هنوز
در آنها مانده ایم!
- آره
+ داستانش عوض شده ؟
- نه ...
فقط کافیه حس کنی بعد از مدتها راحت و رها شدی از دغدغه های ریز و درشت اطرافت...حس کنی میتونی یه شب نیمه خنک خردادی بشینی زیر آسمون خدا و خیره بشی به ستاره ها ...
بعد چای خوش عطری بنوشی، موسيقی ملایمی بشنوی و با فکر فردا و فردای فردا لبخندی از سر رضایت بزنی و دلت بخواد تا خود سر زدن سپیده پلک روی هم نذاری و آرزو کنی کاش این رهایی و سرخوشی تا شبهای بعد و بعد ...تکرار و تکرار و تکرار بشه ...
فقط کافیه حس کنی بعد از مدتها راحت و رها شدی از دغدغه های ریز و درشت اطرافت...حس کنی میتونی یه شب نیمه خنک خردادی بشینی زیر آسمون خدا و خیره بشی به ستاره ها ...
بعد چای خوش عطری بنوشی، موسيقی ملایمی بشنوی و با فکر فردا و فردای فردا لبخندی از سر رضایت بزنی و دلت بخواد تا خود سر زدن سپیده پلک روی هم نذاری و آرزو کنی کاش این رهایی و سرخوشی تا شبهای بعد و بعد ...تکرار و تکرار و تکرار بشه ...
۲.دوستان را در دل رنجها باشد که آن به هیچ داروی خوش نشود. نه به خفتن نه به گفتن و نه به خوردن، الا به دیدار دوست.
"فیهمافیه"
مولانا
گاو: بله پسرم، در گاونامه اشاره شده که هر گاوی اگر عمیقاً بفهمد که چقدر گاو است،
در دَم آدم خواهد شد...
بزرگمهر حسين پور
مثلِ نسبتِ نی
به دواتِ گلِ سرخ،
مثل کتابِ فارسیِ سوم دبستانم،
مثلِ عصرِ جمعه، سینما، ساندویچ،
مثلِ دور زدنِ معلمی
که حواسش
به تقلبِ تو
در امتحانِ آخرِ سال نیست...
یا با کله پاچه یا کوهنوردی
ولی در اصل صبح جمعه رو اصلا نباید شروع کرد
باید خوابید تا لنگ ظهر..
آخه مگه داریم که آدم بدتر از این روزش رو شروع کنه ؟! ...
از پشت سر صدای ماشین میاد ...دونفر در حال عبورن ...اولی با نگاهی آشنا سری تکون میده و رد میشه ...دومی می مونه به حرف زدن ...چیزایی میگه و با لبخند می ره ...گوشی تو دستم هستش و به سختی چیزی می نویسم ...دستم می لرزه...بالاخره مجبور میشم پیاده بشم و برم داخل سالن...
۶. فکر میکنم همه آدما وقتی بعد از مدتها کسی رو می بینن که روزگاری باهاش "ندار" بودن...همه حس و حال مشترکی دارن ...یه حس غریب آشنای مبهمِ گاهی شادی آفرین با ذوقی کودکانه ... گاهی گس و گاهی تلخ و غمناک ...
۷. با فاصله ی یه صندلی میشینم ...صندلی خالی میشه ...فاصله ای نیست ...معذب میشم ...نگاه میکنم نمیدونم به اجبار یا دلخواه لبخند میزنم و زیر لب چیزی میگم ...(دلم میخواست اون لحظه قیافه ام رو میدیدم)...نمیدونم به اجبار یا دلخواه لبخندی میزنه و چیزی میگه...
۸. بیرون اومدن در صبح جمعه ی دلگیرِ گرم و دم کرده خرداد با آسمون بغض آلود و گرفته قطعا معنی و دلیل خاصی داشت که من نمیدونستم ...
| Design By : Night Melody |
