سلآم دوستآی گل گلاب خودم...دوستای مجازی من که از بعضی از دوستای واقعیم بیشتر دوستون دارم

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟من بابت تاخیر توی آپ کردنم از تک تکتون معذرت میخوام
هی میخواستم آپ کنم هی نمیشد هی من میخواستم هی نمیشد
خوب اول از همه از همه ی همراهان وبم تشکر میکنم که با نظراتشون دل من جوون و شاد میکنند البته
دل من نوجوونو شاد میکنند
و بعد هم اینکه بعضی از شماها میدونید و بعضی نمیدونید ولی میخوام بگم که من یه وب جدید زدم
که توش همه ی نوشته های خودم و مینویسیم حتما سر بزنید
my-write.blogfa.com
نـوشـــتـــهــ هـــایـــ منـــ ـ
دوم اینکه فرش سپید داره تموم میشه منم کلی غم دارم
سوم اینکه شروع امتحانات ترم و به همتون تسلیت میگم امیدوارم از این عذاب الهی سرافراز بیرون بیاید
ومجروح و تلفات نداشته باشیم
و اما بریم سراغ دل نوشته ها:
اولیش برای یاسمین عزیزمه:
واقعا مشکلم چیه میدونی سنگینی و پستی و بلندی داره رو زگار اما از ترازو
قرار دادنا بدم میاد دوستم مثلا 1 نمره از من بالا تر شده مامانم میگه
نگاکن یاد بگیرتو که درس نمیخونی با این که شب قبلش جون دادما یا این که
همه چیز رو توی رشته های ریاضی و تجربی میبینن شاید من دوس دارم تاتر بخونم
اما اجازه نمیدن ولی کلا ازشون راضیم و این که مارو با نوجوونای دیگه
مقایسه نکنن مثلا این بازیگره اون طوری شد تو هم میشی کلا این تراز قرار
دادنا بدم میاد میسی
سآیه:وآی یاسمین دست رو دلم نذار که خونه...دقیقا همین مشکل برای منم وجود داره
همین امشب سر بازیگری با خانوادم دعوام شد
بعدیش برای***:
اولین پیامش:
سلام
من 1 دخترم با ماجرای دختر فیلم هیس
این فیلم دیدین
من خیلی اذیت شدم و میشم
خدا....
دومین پیامش:
خب بچه ها سلاااااااامی دوباره
خخخخخخخ
من همون ***** بودم که گفتم اره دخی که مث فیلم هیس هستش
فک میکردی 1کی این کامنتو بزاره 
دخملا خیلی سخته 
هیچ کی نمیتونه ما رو درک کنه
من اون موقعه 5 اره 5 سالم بود
واااااااااییییی حالم بد میشه
من الان سالمممممم خدا اره فقط خود خدا جونی بهم کمک کرد 
دوباره میام
فعلا
سومین پیامش که بصورت پیام عمومی بود:
سلام
بچه ها میخواین ادامه داستانو بگم 
میزارین یا نه ؟
سایه:واااااااااااای چه خوب شد تو نظر عمومی دادی
عزیزم اون فیلمی که تو گفتی و من ندیدم
اگه میشه بیشتر توضیح بده
آره میذارم فقط منتظرم بقیه بچه هام حرفاشون و بفرستن تا آپ کنم
چهارمین پیامش:
تو این فیلم 1 دختر کوچولو مورد تجاوز قرار میگیره
اون خیلی سختی میکشه
میدونید چطوری !!!
مادر پدرش اونو میسپارن به 1کی از کارکنانشون که پیششون بوده
که هر روز از مدرسه بیارنش ولی
اون نامرد اذیتش میکنه 

دخترک چند بار سعی میکنه به مادر بگه اما نمیتونه
یعنی هی مادرش نمیزاره حرفشو بزنه
تا با بدبختی بزرگتر میشه (خیلی سخته)
1بار تصمیم میگیره ازدواج کنه ک اون مرده دوباره میاد و این دخترک خود کشی میکنه (هیییی
)
تا چند وقت بعد که 1پسری عاشقش میشه و شب عروسیش میبینه که 1 دختر دیگه ام داره مورد اذیت واقع میشه و اون مرد و میکشه
ولی پدر و مادر اون دختر که کوچیک بوده اجازه نمیدن که حرف بزنه و دختر قصه اعدام میشه
ولی اون مرد که تو بچگی اون دختره رو اذیت کرده دستگیر و مشخص میشه خیلی کسایه دیگه ام بودن که باهاشون اون کارو کرده 



اره دخترا همیشه برای ابرو ساکتن وایییییییییییی حالم بد شد فعلا 
پنجمین پیام بصورت پیام عمومی:
سلااااااااام
اگه سوالی داری یا ....
برام تو عمومیها بزار راستی شما منو میشناسین ها !!!!!!!!!!!!
سایه:سلآم.
اون دختره بالاخره خودکشی میکنه یا اعدام میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب زندگی تو چی؟تو چطوریی؟
خوب گفتی تو نخوای بگی من که نمیتونم مجبورت کنم بگی کی هستی!
ولی درکل الآن فضولیم گل کرد ولی مجبورم خودم و کنترل کنم....
ششمین پیام:
نه خودکشی نکرد
اعدام شد
فقط بخاطره اینکه 1 پدر نخواست مثلا ابروی دخترش بره
دختر 1 نفر دیگه بی گناه زندگیشو از دست داد
خودمم با یک خاطره فارموش نشدنی میگذرونم
سآیه:عزیزم نمیدونم واقعا چی باید بگم؟تا کسی تو شرایط تو قرار نگیره نمیتونه درکت کنه
منم اگه فیلم هیس و ببینم شاید بیشتر بفهمم که چی میگی؟
ولی تا حدی میدونم چی داری میگی...خیلی سخته...بنظرم این چیزا یه چیزایی هستن
که نمیتونی درموردش راحت با هرکسی بحرفی و خودت و خالی کنی خیلی سخته...
خوشحالم که الآن حالت خوبه...
و سومین دلنوشته برای معظمه حاج غنی عزیزم عزیز دلم:
دلنوشته ی من:
سلام
اولش همه چیز خوب بود بعد یهو بد شد.حوصله
نداشتم.غمگین بودم.بی خاصیت(؟)بودم.تموم وبلاگهایی که داشتم رو بستم.خواستم
نوشته هامو پاره کنم.
اما یه حسی گفت:پاره شون نکن!حیفه!
ولی بازم غصه داشتم حس میکردم هیچ استعدادی ندارم.
یه روز بی هدفه نشسته بودم تلویزیون رو کانال به کانال میکردم.
یه برنامه داشت.قبلا دیده بودمش ولی راحت ازش میگذشتم.
اون
برنامه فرش سپیدبود.مهمون اون روز زهرا سوری بود.ودیدم چقدر برنامه ی
خوبیه.فهمیدم یه سایت داره و زهرا سوری مدیر گروه خوش قلمان بود.گروهی که
توجهش به امسالی مثل من بود.کسانیکه دستی برقلم دارند.روزبعد عضوشدم و
اولین گروهم گروه خوش قلمان شد.جالبه بدونید اولین دوست در لیست دوستانم
آقای مسعودساکت اف بودن.اونجا فعالیت خودم رو شروع کردم.نوشته ها رو خوندم و
نظردادم.نوشته هامو گذاشتم و نظردریافت کردم.کم کم توی بخشهای دیگه هم
فعالیت کردم.
و با کلی ها دوست شدم.زندگیم عوض شد دوباره جریان پیداکرد.رسید به وقتیکه برای اولین بار سایت خراب شد یادتونه؟
وبلاگمو(ما و فرش سپید) درست کردم یه قالب براش گذاشتم.
ولی
هیچ مطلبی نذاشتم هنوز مطمئن نبودم که بخوام باشه.میترسیدم ازش استقبال
نشه یا جلوی بقیه که نسبت به من خیلی زودتر فرش سپیدرو پیدا کرده بودن
پایین بیافتم.
وقتی وبلاگهای شمارو پیداکردم و دیدم چقدر شما
موفقید.خودمو باختم.خواستم وبمو حذف کنم ولی بازهمون حسه گفت نه.یهو یه پست
زدمو همتون رو واسه تبادل لینک خبرکردم.فکرنمیکردم اینقدر خوب باهام رفتار
بشه و صمیمی.پست پس از پست.حالا خیلی خوشحالم.
چون دوستایی دارم که همشون خیلی ارزشمندن.
شما بهم ثابت کردین دوستای مجازی هم میتونن دوستای خوبی باشن و هیچوقت همدیگرو ترک نکنن.میتونن به هم کمک کنن.
شما بهم چیزایی رو دادین که دوست واقعیم نداد.
خیلی دوستتون دارم شدیدددددددددددد
به مدت خیلی مدیددددددددددددددددددد
چندروزبعد وبلاگ شخصیمو درست کردم و نوشته هامو توی دنیای مجازی گذاشتم.
امضا: م.حاج غنی
سآیه:واااااااااااااااااااااااای معظمه تو چقدر دیر با فرش سپید آشنا شدی؟؟؟!!!
ولی خیلی زود شدی یه فرش سپیدی اصل و تو دل ماهم راه باز کردی
ولی معظمه الآن داره فرش سپید تموم میشه...ما چه کنیم؟؟؟؟؟؟
و چهارمینش برای بانوی آمرداد که نمیدونم دلنشوته بود یا نه!ولی من به پای دل نوشته گذاشتم:
اولین پیامش:
تنهایی یعنی اگر هزاربارهم ازاول تاآخر لیست شماره های موبایلت روچک کنی,نتونی یک نفررو پیداکنی که باهاش درد ودل کنی. . .
دومین پیامش:
مشکل اینجا بود که هرجا رنجیدم خندیدم... فکرکردند دردی ندارم,ضربه هارو محکم تر زدند...
سایه:آره با حرفات موافقم...هعی...
پنجمین درد و دل برای سروناز آبجیه هم زبون خودم:
دردو دل من..
عاقا من کرج زندگـی میکردم روزگارم خوش میگذشت هشت تاهم دوست خیلیییییی صمیمی داشتم عاشق هم بودیم و مثل خواهر...
امسال هرکدوم یه شهری و یه مدرسه ای رفتیم....
من :بستان آباد
سنا:شمال
زهره:مدرسه س تیزهوشان
شکیبا:مدرسه ی البرز
روژان:قلم چی
رویا:هنرستان موسیقی
غزاله:پردیس
و یگانه هم عترت....
همه
از هم دورشدیم و خیلییییی دلم براشون تنگ شده.. ساعت ها شده نشستم به
عکسامون نگاه کردم به فیلم هامون نگاه کردم گریه کردم از یه سمت هم فرش
سپید تا کرج بودم فقط زنگ میزدند فیلم بفرست ولی تا امدم تبریز پیشنهاد
گزارشگری کافه سپید رو دادن که نتونستم برم..گفتن بریم موزه ی گل و گیاه
گزارش تهیه کنیم نتونستم برم....مجلس رای آوردم ولی نتونستم برم....اصلا تو
زندگـیم شانس ندارم...
هفته پیش دوستم سنا زنگ زد گفت داریم برمیگردیم
کرج و قرآره دوباره همه یه مدرسه جمع بشیم....همه بچه ها دوباره رفتن عترت و
فقط اونجا دوباره تو جمعشون فقط جای من خالی میمونه....
اینجا هم یه
شهری هستم که زندگـی توش سخته باید خیلییی چیزا رو منی که از کرج برگشتم
رعایت کنم چون همه چششون رو منه که ببینیم از خودش درآمده یا نه الانم فقط
ارزوم اینه دوباره برگردم کرج..،.
سآیه:وااااااااااااای چه جالب همتون یه دفعه پخش و پلا شدید...
آره سخته از کسایی که دوسشون داری جدا بشی و تنها ازشون یه عکس و کلی خاطرات
دستت باشه...
وووووواااااااااااوووووووووو یعنی اگه تو پیشنهاد کافه سپید و قبول میکردی الآن گزارشگر بودی...چه حیف!!!!
حالا غصه نخور اینجا اومدی نزدیک خودم...فقط یه ساعت از هم فاصله داریم ولی دلامون نزدیک ترن...
ششمین درد و دل برای ........... :
سلاااااااااااااااااام گفتی درو دل کنید وحرفی که تو دلتون سنگینی میکنه رو بنویسین.
خب پس بشنو من یه برادر دارم که فکر میکنم دیگران اونو بیشتر از من دوست دارن وسر همین قضیه من کلی گریه میکنم........
سآیه:دقیقا منم گآهی همین حس و پیدا میکنم...یه حس خیلی بد...
و هفتمینش برای من من( رمز یکیه...برای من نیست):
ميخوام برم يه مسابقه ورزشي... معلم ورزشمون يه جا ديگه ميگه برو... خيلي
دلم گرفته،... شايد مسخره كني... ولي واقعا دوس دارم برم... نه توني كه
معلممون ميخواد بفرسته...
سآیه:امیدوارم زودتر مشکلت حل و هرجایی که بری موفق باشی
و هشتمینش برای◘◘◘○○○♦♦♦♠♠♠♣♣♣♥♥♥☻☻☻☺☺☺:
سلام.
ممنون از این بخشی که گذاشتی...خیلی خوبه...آدم میتونه خودش و خالی
کنه...مخصوصا یه حرفایی هستن که آدم نمیتونه تو دنیای واقعی با کسی درمیون
بذاره ولی اینجا میتونه.
من یه چیزی هست که نمیدونم اتفاق افتاده یا نه!
نمیدونم آبروم به خاطرش به ناحق میره یا نه!
نمیدونم بخاطرش آیندم خراب میشه یا نه...
فکرم و از اون زمآن به خودش مشغول کرده
میترسم...میترسم آبروم به ناحق ریخته بشه
به نا حق یعنی اینکه من خودم هیچ نقشی تو اون اتفاق نداشتم
فقط تمام دعام این شده که اون اتفاق نیفتاده باشه
که امیدوارمم همینطور باشه
چون خدا خیلی مهربونه و نمیذاره آبروی بندش بره
شمام برام دعا کنید...
سآیه:عزیزمی...وااااااااااااو چه بد...منم تنها میتونم برات دعا کنم که اون اتفاق نیفتاده باشه
و آبروی هیچ کسی به ناحق ریخته نشه...خیلی بده که آدم تاوان کاری که نکرده رو بده...
خوب اینم از درددلا...منم که همهی درد دولام و تو وبم مینویسم...پس اونجا هم میتونید
دردودلای من و بخونید.
و اما برای اپ بعدی موضوع نمیدم چون که دفعه بعد قراره صدف آپ کنه
ولی آخر آپ صدف موضوع جدیدمو میگم.
پیروز و مؤید باشید وبه وبای منم سر بزنید...خداحافظ

پی نوشت:برای اینکه آهنگ وبلاگم براتون پخش بشه باید در منوی سمت چپ
روی other کلیک کنید.