
سلام سلام دوستای گلم خوبین
خوشین سلامتین
مشغول امتحان هستین ؟ بچتون امتحان داره ؟ هیچ کدوم ؟
منم گزینه سوم هستم .راستی من بدقولی نمیکنم به خدا نمیدونم
چرا هی اتفاق های جور واجور پیش میاد و
نمیشه که بیام و بنویسم.
خاله رضا هفته پیش یهویی فوت شد.. خاله بزرگ بزرگش بود همون
که شوهرش عموی رضا بود و پارسال 1 ماه
بعد باباش فوت کرده بود.
بنده خدا سنش بالا بود و خیلی مریض بود و یه جورایی راحت
شد.
ولی چیزی که هست من طبق معمول نمیتونم باور کنم که دیگه خاله جون نیست.و این خیلی بده.
خلاصه 10 روزی در گیر مراسم تششیع(لواسون بود) و سوم و پنجم
و هفت و ایناش بودیم.
یه شب هم با گروه 8 نفرمون رفتیم پارک ساعی..کوکوسیب زمینی
درست کردیم و بردیم. جاتون خالی
خیلیییییییی عالی بود اون
شب...نیما هم خیلی حال کرده بود. اخه نیما عاشق پارک هست و
تقریبا یه رزو در میون یا پارک نزدیک خودمون یا
نزدیک خونه مامانم میبرمش.. و کلی بازی میکنه. و با نی نی ها حال
میکنه.
همیشه هم یه دختر از خودش چند سال بزرگتر از نیما خوشش میاد
و تا اخری که اونجاییم هواش رو داره و هی
از من میخوان که نیما باهاشون بازی کنه.. پسرک کوچیک من هم اصلا حواسش
نیست و حوصله نداره یکی هی
دستش رو بگیره و مواضبش باشه و هی به دخترا غر میزنه
خلاصه که من از اینده نیما نگرانممممممممم ( تیریپ مادر
شوهری خز بازی)
دخترا هم واقعا ناز هستن و من دلم براشون ضعف میره ولی نیماااااااااااااااا
اها داشتم اون شب رو میگفتم که نیما کلییییییی با وسایل
عجیب غریب زمین بازی پارک ساعی حال کرده بود و
نیم نگاهی به سر سره های معمولی مخصوص سنش نمینداخت.
خیلی هم خوب همکاری کرد و اصلا اذیت نشدم با اینکه فضای باز
بود.
سه چرخه و کالسکه اش رو هم برده بودیم و خیلی برامون کمک
بود.
یه روز هم دوره فامیلی پدریم بود که خونه خاله بابام بود و
رفتیم اونجا.
یه روز هم دوره دوستای دبیرستانم بود که از 6 تا 4 تامون
اوکی شدیم و رفتیم شیان و حالت پیک نیکی برگزار
کردیم.هرکی هرچی تونسته بود اورده بود. فافا هم جوجه اورده بود..
و همونجا برامون کباب کرد با گوجه جاتون
خالییییییی وایییییییییی الانم که دارم مینویسم دلم میخواد.
روز فوق العاده ایی بود...مریم هم کیکی خونگی اورده بود که
محشررررررررررررر بود. نرم و خوشمزه..
دوست داشتی تا ته دنیا صبح و ظهر و شب فقط از اون کیکی
بخوری.
اون روز هی کیک و گوجه سبز و پفک و چیپس و ماست موسیر و چایی خوردیم هی حرف زدیم جیغ جیغ کردیم
خندیدیم و غیبت خودمون 6 تا رو
کردیم.
وای خیلی خوش گذشت و من کلی انرژی گرفتم.
هوا هم اخه خیلی خوب بود و این حال هممون رو خوب میکرد.مرسی
بچه ها دوست جونیاییییییییی خوب
خودممممم عاشقتون هستم.
بعد دیگه اینکه خبر نیست ..
منو بابا رضا زندگیمون باز عشقولانه شده.
اخه یه مدتی بود هر دو.مون بی حوصله بودیم و هی بهم دیگه
گیر میدادیم.
ولی باز نشستیم باهم صحبت
کردم و مسائلمون و حل و فصل کردیم و بازززززززززز عین قدیم عشقولانه شدیم.
و هی حالا هر ررروز قربون صدقه هم میریم لوس بازی در
میاریم.
و برای هزارمین بار به این نتیجه میرسیم که همه زندگی
همدیگه هستیم و بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم.
نیمای حسود هم منتظره که رضا منو بغل کنه بدوه بیاد سریع
پای منو بگیره غر بزنه و بگه بغلم کن. وخودشو
میچسبونه به من.
دو روز پیش داشتم با مریم همسایمون حرف میزدم وسط صحبتمون (
نیما بغلم بود داشتم میرفتم سوار اسانسور
بشم) هی نیما سرش
رو میاورد جلو صورتم و لبام و بوس میکرد. وای مرده بودیم از
خنده تو 5 دقیقه دو دفعه این کارو کرد.
یعنی اصلا میگه با کسی نه حرف بزن نه کاری کن نه ظرف نه غذا
نه هیچی.. فقط منو ببین منو بغل کن با من
بازی کن..
الان هم که من فرصت نوشتن دارم رضا داره تو اتاقش باهاش
بازی میکنه.
دیگه دیگه از کاراش بگم که تا چیزی رو خراب میکنه یا کار
بدی میکنه قبل از اینکه من بگم میگه :
اااااااااااااااااخ هییییی وای
آآآآآآآخ نچ نچ نج هییییییییییی
و این هیییییییی رو به طرز خیلی جالبی نمکی و با مزه عین
ادم گنده ها میگه.
اسم منو میگه.
میبرم بشورمش تا اب ولرم بشه میگه : داغغغ سررر داغغ سررر (
داغ سرد داغ سسسرد)
به کشمش میگه : یه یه ( با کسره)
به تخم مرغ میگه : نو نو
به سیب زمینی میگه : بی
به خیار میگه :
گوده گوده
به ماشین همچنان میگه : بوووه
از پستی بلندی رد میشه یا اینکه از جایی میره بالا یا اینکه
ما بلندش میکنیم میگه : علیی ددد ( علی مدد)
به لقمه میگه : لومه
به خودکار میگه : دوبه ( با فتح ب )
ازش میخوام بوسم کنه اونم لباش و میچسبونه بهم و بهش میگم
صدا نداشت دوباره بود میکنه اونم صدا داررر
وای که عجیبببببب میچسبه.
هرچی از میخوام با بهش میگم میفهمه و انجام میده. هرچی از
وسایل منو اگه تو خونه ببینه میاره میده دستم و
قبل از من میگه : مسییی ( مرسی)
شعر تاب تاب عباسی رو میخونه.
با دوربین مبایل عکس میگره و قبلش میگه : 1 2 3
یه مدتی هم هست که اشتهاش بهتر شده و خدا رو شکر مثل قبل
خیلی اذیت نمیکنه. ولی همچنان هم زیاد
نمی خوره.4 تا دندون دیگه هم در اورده و الان تو سن 1 سال و 8 ماهگی
14 تا دندون داره. دوتا دیگه هم امروز
فردا در میاره..بادکرده لثه اش اخه.
دیگه اینکه یه مدت حدود ۱۰ روز خیلی کم طاقت شده بود و عصبی و همش جیغ میزد.همه گفتن برای
سنش هست و میخواد حرف بزنه نمیتونه.. من اون مدت خیلی رو رفتارش دقیق شدم و بررسی کردم
درسته برای همینا بود ولی یه دلیل عمده اش به نظرم شربتی بود که برای اشتهاش شروع کرده بودم
به دستور دکترش و همین باعث شده بود همش گرسنه باشه و چون همه چی دوست نداره عصبی میشد
از گرسنگی و با قطع این شربت جیغ ها از ۱۰۰ در صد شد ۱۰ درصد .چون نیما اصلا تو زندگیش جیغ نمیزد
و با شروع این شربت جیغ جیغو شده بود و این منو روانی میکرد و اصلا نمیتونستم ببینم از یه بچه اروم شده
بچه جیغ جیغو و فعلا شربت رو قطع کردم تا این هفته باز ببرمش پیش دکتر خودش ببینم چی میگه.
دیگه دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد از پسرک بنویسم.
جز اینکه کلا بچه هرچی شیرین تر میشه مسئولیتش هم بیشتر میشه.
دیگه بریم سراغ سفر ترکیه مون.
ما پروازمون اسمان بود و هتلمون گراند* هیلاریوم تو منطقه
اکسارای بود.
ساعت 5 بعداظهر پرواز رفتمون بود و ساعت 7 شب برگشتمون.
ساعت 5 هواپیمامون به مقصد استانبول پرییییییییید
و ساعت 8 به وقت ایران و 9 نیم به وقت ترکیه ما رسیدیم
استانبول و تا ترانسفر اومد و مارو برد هتل ساعت 10 و
نیم رسیدیم هتل.
تازه شانس اوردیم که ترافیک نبود و زود رسیدیم.
اخه فرودگاهمون هم صابیحا بود و به نسبت اتاتورک کمی دورتر
بودیم ولی خیلی فرودگاه خوبی بود و چون نوساز
هست خلوت تر بود.و زود ساک هامون رو تحویل گرفتیم.
خسته و کوفته رسیدیم هتل ..
البته
خسته نه به خاطر نیما چون واقعاااااااا نیما بهترین پسر دنیا بود تو این سفر.. کل
راه رفت و برگشت رو تو
هواپیما خواب بود
و اصلا
اذیت نکرد تو طول سفر هم بهترین و بیشترین همکاری رو باهامون کرد و من بیشتر عاشقش
شدم.
خلاصه رسیدیم هتل و دیدیم باز عین مالزی دسشویی
هاشون اب نداره و فقط یه دوش سقفی داره که تو
شیشه است و کلی سوسولیهست.
و ما چون اصلا حوصله نداشتیم بعد هر دسششوویی حمام
بریم یه شلنگ ازشون گرفتیم و با هزار ترفند نصبش
کردیم.
بعد این داستان ها دوش گرفتیم و رفتیم بیرون
هتل.
3 روز اولی که ما استانبول بودیم هوا
خیلیییییییییییی سرد بود.. و ما فک نمیکردیم اواخر فروردین استانبول مثه
زمستون
ایران سرد باشه. یخ زدیم رسما. و سریع روز اول کاپشن
خریدیم و هر دو مون پوشیدیم.
شانس اوردم برای نیما همه چی از پلیور و کاپشن و
جوراب شلواری و کلاه و دستکش و پتو اضافه برده بودم اگه
نه که بیچاره بودیم چون اصلا لباس بچه زیییاددد نبود تو ترکیه
و من خرید لباااس بچه نیما رو از دو یا 3 تا فروشگاه
کردم.
داشتم میگفتم شب اول ما رفتیم بیرون هتل یه گشتی
اطراف خیابون هاش زدیم و خیلی از موقعیتش خوشمون
نیومد اون شب.
اخه یه خیابون بالای هتلمون زن های ناجور و کلاب
افقتضاحی بود و کلا به نظرمون بیخودی اومد خیابون های
اونجا.ولی فردا صبحش اصلا این چیزا نبود و خیلی هم
عالی بود و حتی شب های دیگه اون بساط نبود انگار فقط
اون شب اون مدلی بوده.
تازه دور تا دور و بالا و پایین و همه خیابون
های اطراف هتلمون مملوئ از لباس و خرید و لباس شب و هرچی
بخوای بود.اون شب فقط یه کباب ترکی زدیم بر بدن و برگشتیم
هتل.
که انصافا هنوززززززززز مزه اش زیر زبونمه..
من عاشق کباب ترکی شدم و هر وقت رضا ازم میپرسید
که چی بخوریم میگفتم : کباب ترکی.
راستی اینم بگم غذا تو ترکیه خیلی گرون بود نسبت
به ایران.
دو تا سانویچ کباب ترکی با نوشابه به پول ما
نزدیک 50 تومن میشد.
یه وعده کی اف * سی میشد 60 و خورده ایی.
و کلا کلییییی پول غذا دادیم.
چند وعده هم کنسرو برنج و غذای ایرانی برای نیما
برده بودم که اون خیلی کمکم کرد و نیما از لحاظ غذا مشکلی
نداشت.اون شب اول هم به نیما ماکارانی دادم.. با خودم
از ایران پخته و براش اورده بودم.
بعد شام برگشتیم هتل و تخت تا صبح خوابیدیم
ما روی تورمون فقط صبحانه
داشتیم.صبح روز دوم بیدار شدیم کارامونو کردیم لباس گرم پوشیدیم. نیما جون
و
ردیف کردیم.و رفتیم برای صبحانه.نسبتا میشه گفت خوب بود.یه چیزی تومایه
های هتل شایگا*ن کیش بود ولی
در مقایسه با مالزی هیچ بود.
ولی از لحاظ تمیز بودن نظافت و نو بودن وسیله های هتل و
اتاق عالی بود هتلمون.
بعد صبحانه راه افتادیم سمته میدان تکسیم و خ استقلال. وقتی
رسیدیم میدان تکسیم هوا خیلی سرددددددددد
بود و ابری.کالسکه نیما رو برده بودیم و نیما تو کالسکه اش راحت مینشست
و یه پتو هم رو پاش مینداختیم و
وقتی میدیدم که خوابش میاد پشت کالسکه رو میخوابوندیم و خوابش میبرد و بعد هم یه
پتو روی کالسکه
مینداختیم تاریک میشد و 2 یا 3 ساعت میخوابید.و کلا تو طول سفر بهترین زمان میخوابید و زمان
ناهار و شامش
بیدار میشد.
همین طور که وارد خ اسقلال میشدیم هوا بارونی شد و بارون
گرفت.
نمیدونم تو استانبول چه طوری در عرض سیم ثانیه چتر فروش ها
که دست فروش بودن 2 ثانیه بعد از شروع بارون
بساط چتراشونو میاوردن.. همه چتر هاشون 5 لیر یعنب 10 تومن مابود
و همه چتر ها بیرنگ و شیشه ای بودن و
بعضی هاش شیشه ای با یه هاله ایی از رنگ زرد و ابی و صورتی بودن.
ما هم چون چتر ادمون رفته بود بیاریم یه چتر صورتی خریدیم و
دو تایی رفتیم زیرش. نیما هم که خوابش برده بود.
وارد خ استقلال شدیم و من عاشق این خ شدم.
تمامش سنگفرش بود.و دو طرف این خ فروشگاه لباس و کفش و کیف
و خریییییییییییییییییییییییید و انواع و اقسام
مارک های معروف دنیا و ترک دیده میشد.
در سراسر این خ کلی هم رستوران و فروشگاه های تنقلات و
باقلوای استانبولی وجود داشت که معده ات رو هر
لحظه گشنه میکرد.
کلی همم چرخ هایی بودن که نون های کنجدی.. شا بلوط های داغ
و تنوری داشتند.
و کلا این خ رو من خیلی دوست داشتم و دارمممممممممممممم
بعد کمی گشت زدن وتعجب کردن از قیمتها یواش یواش دیگه گرسنه
شدیم.
و رفتیم سمته کی اف سی.
واقعا که هیچ کجا سوخاری کی اف سی رو نداره.نیما همچنان
خواب بود و ما غذا رو زدیم بر بدن.
بعد ناهار هم دیگه نیما یواش یواش بیدار شد و رفتیم سمته
انتهای خ استقلال و از اونجا مسیر اتوبوس رو پیدا
کردیم و
رفتیم هتل. اینم یادم نره بگم که تاکسی خیلیییییییییی گرون
بود تو ترکیه و ما یک بار هم سوار نشدیم.
همه راه ها رو با تراموا و مترو و اتوبوس رفتیم و مسیر هاش
و نقشه هاش رو هم قبل سفر از اینترنت پیدا کرده
بودیم.بعد کمی استراحت تو هتل یکم جزوه اطلاعات استانبول رو مطالعه کردیم.و یه برنامه ریزی برای روزهای
ایندمون کردیم.
و باز رفتیم سمته خ استقلال. و اینبار تا شب اونجا بودیم و
کمی خرید کردیم.
مانگو این خ و ال سی واکی و فروشگاه کفش اف ال او برای خرید
خوب بودن و ازشون خرید کردیم.
در کل ترکیه برای خرید هنوز هم خوبه ولی خوب گفتن من به
معنای ارزونی نیست اصلا.
اگه تو تهران خرید کردنتون این مدلی هست که جنس خوب و مارک میخرید ولی 1 دونه میخرید ( جای اینکه 3
تا
بخرید ولی با کیفیت پایین) ترکیه به دردتون میخره برای خرید.
البته من اینو با حساب این میگم که دفعه اولم بوده و خیلی
جاهایی رو بلد نبودم که خرید ارزون و خوب
داشته
باشم. و از همین اطلاعاتی
که از سفر نامه ها بدست اوردم و مراکز خریدی که رفتیم با کلی گشتن تونستم
خرید
نسبتا خوبی داشته باشم. شاید اگه سویشرت خریدم 80 تومن ارزون نیست ولی
مطمئن هستم به
جنسش مدلش و مارکش.
بر عکس ایران که اگه تو مود خرید و قیمت ها نباشی ممکنه
اشغال بخری 80 تومن.
تو ترکیه حداقل میدونی چینی بهت نمیندازن و اشغال نیست
لباسی که میخری.بر عکس دوبی که چینی زیاده.
خلاصه داشتم میگفتم کمی خرید کردیم و برگشتیم با اتوبوس ها سمته هتل و نزدیک هتل
از یه جای جدید کباب
ترکی خوردیم.
و برگشتیم هتل و
خوااااااااااااااااااااااابببببببببببب .و یه روز دیگه از سفرمون هم تموم شد.
روز سوم بیدار شدیم صبحانه خوردیم و دیدیم همچنان هوا ابری
و بارونی هست و باز نمیشد که بریم جزیره رو
ببینیم یا اینکه بریم جاهای توریستی و تاریخیش.به خاطر همین بر
خلاف میلمون باز رفتیم شاپینگ سنتر
اولی*ویوم.این سنتر رو خیلی تو سفر نامه ازش خوبی شنیده بودم .
با بدبختی و سختی و بعد کلی اتوبوس و مینی بوس رسیدیم بهش
که خیلی از مکان هتل ما دور بود.
این مرکز اوت لت هست یعنی هرچی مغازه و مارک توش هست جنساش
معمولا تک سایز هست و اف خورده.
کل این پاساژ رو نشد ببینیم تا ساعت 7 شب که اونجا بودیم.
ولی بیشترش رو دیدیم و نسبتا ازش خوب خرید کردیم.
ولی اون طور هم نبود که تعریفش رو شنیده بودم و من خیلی از
مغازه هاش رو احساس میکردم بنجله و اصلا
به دلم نمیچسبید.مخصوصا که ارزش پول ما پایین اومده و اصلا
دلم نمیومد برای اون اشغال ها که میدونستم فقط
بار اول که تنت کنی قشنگه اون همه پول بدم.و اکثرا جنساش به
نظرم یه مدلی بود که تو شست شو اوکی
نبودن.
و از همه جالب تر اینکه کلا 2 یا 3 تا فروشگاه لباس بچه
دیدیم تو اون سنتر 4 طبقه بزرگ.
بر عکس دوبی و مالزی که سفرای قبلیمون بود و این اصلا برای
منه بچه دار خوشایند نبود.
تو سنتر نیما خوابید و برای ناهار بیدار شد.
ناهارتو یه رستوران همونجا اسکندر کباب خوردیم که
عالیییییییییییییییی بود مزه اش و با اینکه خیلی گرون
حدود 100 تومن برامون تموم شد ولی خیلی چسبید ...کلا غذا
خیلی رو اعصاب بود و جیب درد میاورد :دی
بعد ناهار دیدم تا نیما بیداره از کالسکه درش اوردم و یه
قطار کودکان که رو زمین سنتر حرکت میکرد سوارش
کردم..خیلی حال کرده بود و کلی خندید و با من بای بای کرد..
مرده مسئول قطار هم عاشق نیما شده بود و هی
براش حباب درست میکرد و باهاش بای بای میکرد و قربون صدقه اش
میرفت به ترکی.
کمی هم تو راهروها و مغازه
ها اتیش سوزوند و راه ر فت و شیطونی کرد و باز برگردوندیدمش تو کالسکه اش.
اینم که میگم تو کالسکه بود فکر نکنین همینطوری ساکت و اروم
میشست.
کلی ترفند میزدم و کلیییییی خوراکی جور واجور از ایران براش
بردم و اونجا خریدم و... میدادم دستش بخوره
و اسباب بازی و ...
وگرنه که امکان نداشت اون همه بشینه تو کالسکه اش.
خلاصه ساعت 7 خسته و کوفته برگشتیم هتل.. تو راه برگشت هم با یه اقای ایرانی اشنا شدیم تو ایستگاه
اتوبوس که کلی برای روزای بعدمون راهنماییمون کرد.
بعدش هم بر گشتیم هتل شام خوردیم و لا لا
روز بعد بیدار شدیم و باز هوا ابرییییییییییییییییییی
وایییییییییییی نه داشتیم خل میشدیم. دیدیم باز چاره ایی
نیست همچنان خرید عزیز رو انتخاب کردیم و بعد
صبحانه راهی چهار شنبه بازار شدیم تو خ فاتیح که نسبتا نزدیک بود .
بعد کلی پرس و جو و کلی پیاده روی سربالایی رسدیم و دیدیم
بلهههههههههههه چقدررررررررررررر فروشگاه تو خ
زدن و چقئررر دست فروش که همیشه چهارشنبه ها میان اینجا و کلی
لباس و کفش و کیف و زیورالات و ....
قیمت ها البته خیلی کم نبود و جنس ها خیلی درجه 1 نبودن.
ولی از لابه لاش میشد چیزای خوبی پیدا کرد.مثل لباس تو خونه
ایی... دمپایی بچه گونه..تاپ هایی که واسه زیر
کت هست و ...
کمی خرید کردیم و دیگه ظهر شده بود..
رفتیم هتل و کمی استراحت کردیم و بعداظهر باز رفتیم خ
استقلال اخه خیلی دوست داشتنی بود و سیر
نمیشدیم..بعد هم شام همونجا خوردیم. وارد یه رستوران جدید شدیم و
خیلی ساندویچ های متنوعی داشت و تو
عکس همه خیلی کوچیک بودن
ما فکر کردیم از این لقمه ایی هاست و هر کدوم 2 تا سفارش
دادیم و برای نیما هم 1 دونه که لقمه کنم بخوره.
ولی وقتی اورد همچین کوچیک هم نبود و دیگه خفه شدیم بعد
خوردنش.
هی میخوردیم و میخندیدم و تموم نمیشد. اخر هم همش رو
نخوردیم و بلند شدیم.
ولی عجیب خاطره شد.بعدش هم برگشتیم هتل کمی حساب کتاب کردیم
و اتاقمون رو مرتب کردیم..تی وی
دیدیم و خوابیدیم.
نگران نباشید بقیه سفرمون فقط خرید نبودJ)
اینا رو داشته باشید تا تو پست بعدی بقیه اش رو بنویسم
دوستای گل گلی خودم.
همتونو میبوسم .. فعلا با بای.. دیگه نیما جونی نمیزاره
بنویسم.
میبوسمتون.........
پ ن : فردا عکس اضافه میکنم کلی وقت گذاشتم و حجم کم کردم و اپلود کردم فقط برای
گل روی شماهایی که همیشه همراهم بودین و ازم عکس خواستین.بقیه سفر و بقیه
عکسا رو هم تا اخر هفته اضافه میکنم.
پ ن۱ :
الان فهمیدم که نظر سنجی وبلاگی امسال چند روزیه شروع شده.. دوست داشتین
خوشحال میشم بهم رای بدین البته میدونم امسال کم کار بودم و شاید مثه قدیم دیگه
خیلی منو وبلاگ خوب نمیدونین.. و ممکنه رتبه ایی نیارم
ولی خب بازم گفتم اطلاع رسانی کنم.برای رای به این لینک زیر بروید.پیشاپیش ممنونم:*
نظر سنجی وبلاگی سال 92