256

 

سلام سلام دوست جونیااااا

خوبیییییییییییین

من الان نزدیک 1ماهه نت نداشتم..اونروز از خونه مامانم این پست رو که حاوی عکسای نیما بود ثبت کردم ولی

الان دیدم اصلا نیومدن عکسا پس دوباره میزارم براتون.

ما خوبیم... و مشغول کارا و خریدای سفر.

ویزاهامون هنوز نیومده و بلاتکلیفیم.

مشغول مهمونیای قبل رفتن هستم و دوره های همیشگی..

و سخت مشغول رفتن به دندان پزشکی..عصب کشی و جراحی دندون و روکش و پر کردگی و هر کار کوفتی

دیگه ایی که بگیددددد و من ازش متنفرم.

نیما خیلییییییییی شیرین زبون شده و همه چی میگه..

خوش به حالت رو تازه یاد گرفته و میاد میره میگه : خوش بحالت

تو ماشین همچنان میخواد خودش نانندگی کنه.. کلا عین باباش شدیدددددددددد عشق ماشینه

و هرچی ماشین کوچیکتره بیشتر عاشقش میشه.ماشین های کارتون cars رو براش خریدم چند وقته که خیلی

کوچولو هستن و عاشقشونه و همه جا از رختخواب و ددر و مهمونی و حمام و دسشویی و سر غذا و ..

با خودش میاره.

حالا سر فرصت از وروجک بازی هاش میام و مینویسم.

این مدت خیلی اتفاقات بد برامون پشت هم افتاده که خیلی هم صدقه دادیم ولی خدا ر شکررر همش مالی بوده.

بجز یه سوختگی نسبتا جزئی رو پام.

اخریش هم انداختن ایفون بنده در لباسشویی بود .

بله لباسشویی !!

من از شوشو خواستم کتم رو بندازه تو ماشین پیش بقیه لباسا تا شسته بشه ولی یادم نبود گوشیم تو کتم

هست.. رضا هم سنگینیش رو حس نکرد و این شد که من شوک زده شدم ...

دادمش برای تعمیر ولی متاسفانه نشد که تعمیر شه و من بی گوشی شدم رفتتتتتتتتت

خب بسه دیگه برم سراغ عکسا ی تولد.

و من همچنان جزو معدود بلاگرهایی هستم که مقاومت کردم و باز عکسارو بی رمز میزارم.

 

نیم نیم

نیم نیم 2

نیمای 2 ساله

نیمااااا

کلاهی که حسرت گذاشتنش به دلم موند :))

اق پسررررر

نیما و 4 سرباز دیگررررر

برف شادی شدیدددد به کمک اومد برای عکس

میز شام رنگین کمانی

عشق 2 ساله ی ما

کیک تولد 

تزیینات رنگین کمانی

تزیینات 2

تزیینات 3

تزیینات 4

اویز اپن

تزیینات 5

این اویز هارو خیلی دوست میداشتم

ابر و رنگین کمان

بستنی رنگین کمان

کادوها

دسر

هدیه من و بابا رضا 

 

 

 پ ن : من الان دیدم که هیچ عکسی باززز نمیشه متاسفانه، فردا دوباره یه جا اپلود میکنم براتون.فقط برام جالبه اون دسته از عزیزانی که عکسایی که باز نمیشن و دیدن !!!!! و نظر هم دادن در رابطش؟؟؟؟؟؟؟؟

 


255

سلااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین دوست جونیاییییییییییییییییییی خودم

این سلام من هم بلند بود هم بغل توش بود هم یه عالمههه ماچچچچچچچچچچچچچچ

دلم  براتون خیلییییییییییییی تنگ شده  بود...

ولی روزها پشت هم میگذرن و منم هم کار زیاد دارم با نیمای وروووووووووووووووووووجک  هم نمیتونم

هیچ کاری جز روزمره انجام بدم..

زندگیمون رو رواله

هر جا عشق باشه روبراهه

روبراهه!

اینا به قوله ۲۵ باند بود.. که عاشق اهنگشونم..

تو این مدتی که ننوشتم اتفاقات ریز و درشت و خوب وبد زیاد افنتاده

خیلی هاش یادم نیست یعنی حضور ذهن ندارم..

اونایی که یادم میاد مینویسم..

ممکنه این پستم خیلی جسته گریخته و تیکه تیکه باشه..ولی باید بنویسم..

کلا که خودم میدونم خیلی وقته اونجوری که باید و قبلا مینوشتم نمینویسم..ولی خب مجبورم همینم بنویسم

تا از یادم نره و ثبت بشه.

رضا ۸داذر دوباره رفت مالزی...

برای  کارای شرکت و در حقیقت یک سفر کاملا کاری ! از این مدل کوفتیا که از صبح تا ۱۰ شب تو مذاکره

و جلسه و اینا هستی

ولی سفر خیلبی خوبی بود .برای انجام کارامون.

سر بسته بخوام بگم کاری که با اشنامون شروع کردیم یک شرکت یا اژانس مسافرتی هست با انجام کلیه

کارای اقامتی ویزا و ...

ما تصمیمی گرفتیم و اگه خدا بخواهد میریم ولی همونجور که گفتم اگه قابل موندن و ادامه دادن نباشه برامون به

هر دلیلی..!بر میگردیم ایرانه گل و بلبل سر زندگیمون.

با اینکه وضع ایران روز به روز دقیقه به دقیقه داره بدتر میشه ولی اصلا حاضر نیستیم به هر قیمتی اونجا بمونیم.

شاید این حرفم واسه این باشه که الحمد الله زندگی خوب یا قابل قبولی اینجا داریم.

ولی فقط تا وقتی تو خونه خودمون هستیم..بیرون که میری از خونت حرص و جوش و مشکلاتی که همتون

میدونین شروع میشه  و اعصابت رو میریزه بهم.+ اینده نیما که مطمئنم اصلا جالب نخواهد بود در ایرانی که

به این نحو داره پیش میره.

ولی چون نمیدونم ۱۰۰ درصد (یاحداقل درصد بالایی ) اونجا زندگی خودمون و اینده ی بچه هامون بهتر خواهد بود

یا نه ...نمیتونم قطعی صحبت کنم.

اصلا من فک میکنم مهاجرت کردن به یه کشور و فرهنگ دیگه میتونه به یه دلیل حتی خیلییییییی مسخره و جزیی

با شکست مواجه بشه مثل اینکه جوش و فضاش و حسش به حسه ادم نخوره!

این احساس شخصی منه..

و شایدم بر عکسسسسس بری و ببینی ارامش که داری رو با هیچی عوض نمیکنی.

ولی ولی ولی ولی ولییییییییییی همه این ها یه علامت تساوی گنده داره با این موضوع که خانواده من دارن میان

باهامون به امید خدا.

وگرنه من اینقد درگیر خانوادمم از لحاظ احساسی که عمرا بهترین جای دنیارو بدون اونا نمیتونم تحمل کنم.

که البته این اصلا خوب نیست و ناراحتم برای این وابستگی شدیدم.

 

و در حال حاضر نگرانی بعدیمون مادر رضا هست...

که چون پدرش فوت شده تنها میشه. اینم که میگم تنها میشه برای اینه که برادر بزرگ رضا که طبقه پایین مامانش

زندگی میکنه هم میخوااد بیاد مال*ژی

اونا تصمیمشون قطعی برای اینده نه چندان دور روی کاناد*ا بود ولی وقتی ما پیگیر مال*زی شدیم..اوناهم

بررسی کردن و تصمیم گرفتن برای شروع از مالزی شروع کنن.که باز دلایلللل زیادی داره که حس نوشتنش نیست.

اینه که تنها شدن مامی شووشو خیلی رو اعصابمونه.. و من از ته دلم غصه دارم...و من و رضا فک میکنیم

اگه بعد ها نیما این کارو باهامون بکنه چه حالیییییییییی میشیم...

جگر گوشمون...

نمیدونم...فقط اینومیدونم مامی شوشو خوشبختانه شرایطش رو داره هر وقت اراده کنه بیاد پیشمون..

و ماهم اگه موندنی بشیم میایم زودی زودی :)

همه اینارو نوشتم یادم رفت بنویسم.. اگه اسمون زمین نیاد و خدا بخواهد..ماه اینده مسافریم.

مسافریم یک کلمه است که پشتش کلی نگرانی و خوشحالی و ناراحتی و استرس و چی میشه و هیجان

و برنامه های قشنگ و خلاصه کلییی مورد های خوب و بد همراهش داره!!!

فقط دلمون به این گرمه که گفتیم خدایا توکل مون به خودته...همین و بس ..اگه خیره بشه اگه نه..نه!

 

 

دیگه دیگه اینکه دوره فامیل پدریم تموم شد و بالاخره اسم من و رضا هم در اومد از قرعه کشی و من با سهم

خودم یه نیم ست گوگولی گرفتم که خیلی دوست داشتنیه از دید خودم.

زنجیر و واویز و دوتا گوشواره است.

سریعا رفتم خریدمش تا مثل بقیه پس انداز هام ریز ریز خرج نشه و استاد نشه:))

دوره دوستام  هم اخرین بار خونه دوستمون مینا برگزار شد که تازه ازدواج کردن .

دیگه دیگه اینکه این چند وقته سختتتتتتتتتتت مشغول دکتر و چکاب برای انواع و اقسام درد هام بودم:))

گاهی میگم به خودم : اگه مال*زی هم جور نشه حداقل یه نکته مثبت تو زندگی من داشت که باعث شد

مشکلاتم رو شناسایی کنم بعد ۲ سال و ۳ ماه که بیخیال خودم و سلامتیم شده بودم.

اولیش کمرم بود که دردش روانیم کرده بود رفتم پیش یه دکتر خوب و بعد معاینه برام ام ار ای نوشت و تشخیصش

این بود که دیسک مهره ۵ و ۴ در اومده و مهره ۳ هم در شرفه.

 و من در سن ۲۷ سالگی در کمال ناباوری میپرسیدم دیسک یعنی چی اقای دکتر ؟

بعدشم کلی باید و نباید ها رو بهم گفت به اضافه ورزش و قرص و امپول و ...

کفش پاشنه بلند ممنوع نماز نشسته...جارو طی بلند کردن اشیا سنگین ممنوع...رانندگی طولانی و دست انداز

ممنوع و ...

خلاصه که اینم از این.

دومیش یه چکاب کامل بود که دکتر خانوادگیمون برام نوشت و نتیجه اونم دو تا مشکل بود.

اولیش کمبود شدید ویتامین دی که قرص داد.

دومیش عفونت شدید ادراری.. که بازم قرص داده.

این دومیه پدرم و در اورده یعنی هااااااااااا که گفت خیلی هم خطرناکه و این چند ماهه اخیر تب و لرزها و بدن

درد های ۴ روزه ام برای این موضوع بوده.

دکترای بعدی هم چکاب چشم و زنان و دندون هست.

 

دیگه دیگه اینکه شب یلدا خونه خاله کوچیکه رضا بودیم. و من  به خاطر همین مشکلم تب و لرز شدید داشتم

 و در هپروت بودم..و فک میکردم انفلوانزاست نگو عفونت* ادراری بوده.

و خیلی چیزی از اون شب نفهمیدم با اون حالم.

ولی پنج شنبه قبلش برای یلدا مهمونی دادم و ۳ تا دایی هام و مامان بابابزرگم و خانواده خودم و دعوت کردم.

غذا قرمه * سبزی و سوفله درست کردم با سالا کلم و کاهو.

و برای میز و دسر و ملزومات یلدا خودم و در حدی که توان داشتم با نیم نیم کشتم.

و یکی از بهترین شب یلداهای عمرم رو داشتم و خیلییییییییییییییییییییییییی بهم خوشگذشت.

 و تمام سعیم رو کردم به مهمون هام هم خیلی خوشبگذره.که میگن گذشته..!!

 

دیگه دیگه بقیه خبرا راجع به زندگی خودم و رضاست که الحمداللهه رو رواله و هرازچندگاهیی که بهم میپریم

 و قاطی میکنیم واسه همدیگه سریع ردش میکنم..اونم واسه اینکه واقعا باهم بزرگ شدیم..

و به هیچ قیمتی حاضر نیستیم عشقمون زندگیمون از بین بره..

یا من یا اون کوتاه میاییم. و با صحبت و نوشتن قرارداد و هر روشی که به ذهنمون برسه سعی میکنیم حلش کنیم

و کلا اون بحران ورود بچه به زندگی رو شکست دادیم.به امییییییییییییید خدا.

در حالت عادی هم که وقتی خوشیم بساط لوس کردن همدیگه و قربون صدقه و ماچ براههههه

که اینوسط مسط ها اگه نیما حواسش نباشه که دو نفریم. اگه حواسش باشه سریع یه لبخند شیطنت امیز

میزنه میدوئه سمتمون.. و مثل همیشه یه دستشو من و یه دستشو رضا میگیره میاریمش تو بغلمون و همینطور

که ایستادیم هرکدوم یه لپش رو ماچ میکنیم..

اونم خجالت میکشه میخنده و خودش و سرررر میده از بغلمون پایین و میره دنبال بازیش...

فقط میاد میگه من هستم حواستون و جمع کنید!!! :)))))))

 این روزا نیما جونم خیلییییییی رفنتارش بزرگ شده..

همه چی رو میگه..تقریبا..و بعضی چیزا رو خیلی با مزه میگه و بهش که میخندی میفهمه و اسمم منو کشدار

صدا میکنه که یعنی ادامو در نیار و نخند!

به مامانم میگه ماما الی   به بابا میگه اده جون بعضی مواقع هم میگه اده جون زیبا ( این زیبا هم خودش شخضا

چسبونده ته اسم بابام و خیلی یهویی)

برای صدا کردن من گاهی اسمم رو میگه و گاهی به اضافه مامان میگه و گاهی جو گیر میشه اسمم رو به اضافه

جون میگه.

ولی رضا همیشه بابا جون رصا صدا میشه. و بعضی اوقات هم که زیادی عشقش فوران میکنه میگه:

بابا جون رضا جون  :)))

مامان رضا رو میگه : مامان مهین...

داداشم و میگه : امی نسین (آمیر حسین ) یا دایجون امیر

 خلاصه که بساطی داریم.

هزار ماشالا به بچه های این دوره زمونه همه چی رم میفهمه گوشاش هم برای فضولیییییی تیزه تیزه.

البته بچم همچنان ذاتا مظلومه و مهربون و حساس.

خدایی نکرده با ماشینش بهت بزنه و تو غش کنی و بالای ۳ ثانیه چشاتو باز نکنی نگکراااااااااااااااااااااان میشه

 و از ماشیت پیاده و برای دلجویی و مطمئن شدن از حیاتت میاد بالای سرت و تا مطمئن نشه حالت خوبه

نمیره!!

عادت خوابش ۲ ماهیه خیلی باحال شده..

میاد رو تختمون پشتش رو میکنه به من و میچسبه بهم و میگه : مامان م...بغلش کن لالاش کن..دسشو بگیر

همه فعل هارو این مدلی میگه عشقم.:*****

منم که غش و ضعف جون میدم براش.

همچنان دیونه وار بوش میکنم و دوست دارم قورتش بدم...

و نیما همچنان زیاد تو بغلت نمیمونه و وول میزنه.

راستیییییییییییییییییییی یه مسئله خیلیییییییییییییییییی مهم که نشد بیام و بنویسمش...

این بود که ۱۰ اذر از شیر گرفتم بچم رو..

 و ۲ سال و ۲ ماه شیر خورد عشقم..

سر سینم از این تلخک ها زدم و همون شد که همون شد...دیگه با اینکه دلش ضعف میرفت برای می می حاضر

نشد امتحان کنه فقط میومد میگفت : مامان م...بخورم ؟؟ تخه ؟ ( تلخه؟)

و من میگفتم بیا بیاااااااااااا بخور دهنت تلخ شه بیااااااااااااا و اونم میخندید غصه میخورد و میرفت.

ولی خداییش بچم اصلا اذیتم نکرد..(.خیلی ماهی به خدا نیما...)

 

دیگه دیگه اینکه بدجوررررررررررر عاشق ماشینه..

مخصوصا ماشینی که رضا تولدش گرفت براش.. صبح که بیدار میشه اولین کارش سوار شدن رو ماشین و رانندگیه

و شب هم دم تختش پارک میکنه و میخوابه.

اینقدرر قشنگ فرمون میده دنده عقب میره ادم میمونه...

و کلا عین باباش عشقه ماشینه.. و اسباب بازی های مورد علاقه اش فقط ماشینای ریز و درشت هستن + پازل

و لگو.

و دیگه اینکه همچنان بد غذاست و وزنش خیلی کمه فقط قدش رشد میکنه..

ولی من دیگه حرص خیلی کمتر میخورم و خدارو روزی هزار بار شکر میکنم که سالمه.

از کارهای دیگش اینکه شعر میخونه..سوره توحید و نصف نیمه یادش دادم.کارت های صدافرین رو کامل یاد گرفته

و اسماش رو میگه.عاشقققققققققققققققق کارتون های برنا*رد هست و زندگیشه.

عاشق اینه بشینی باهاش بازی کنی پازل بسازی نی نی رو بخوابونی..و ....

حالا باز هرچی یادم بیاد میام و مینویسم..

کوتاه بگم.دوست ندارم این روزا زود بگذرن.. خیلی خیلی لذت بخشن ومتاسفانه زودی میان و میرن..

نیمای ما زودی داره بززرگ میشه و من در حسرت روز قبل...هرچند که هر روز از قبل برام شیرین تر میشه.

همدم من ...عشق مامان و بابا جون رضا...مهربون...زندگی.....عاشقتمممممممممممممممممممممممم

جون میدم برات نفسم..همیشه خوب بمون.

 

پ ن : خداییش این دفعه دیگه زودی میام عکس میزارم..و شماها هم میدونم میاین میخونین بی هیچ ردی

میرید..:* اشکال نداره دوستون دارم همتون روووووووووووووووووووو میبوسمتون.

 

 

 

254

سلام سلام دوستای خوب و گلم

خوبین خوشین سلامتین؟

چقدرررر دلم براتون تنگ شده بود برای شماها و اینجا وبلاگ عزیز خودم.

هر شب میخواستم بیام بنویسم ولی کو وقت

این اقا نیمای ما بزرگ شده و با بزرگ شدنش وقت بیشتری هم از ما میگیره.

وقتی بیداره من اصلا وقت نمیکنم دیگه غیر کارای خونه و نیما و کارای کلاس زبان اینجا هم بیام.

فقط اخر شب 10 مین قبل خواب اف بی رو چک میکنم و لا لاااااا

با اینکه نیما جونم بچه ارومیه در کل و مظلومه نسبتا ولی بر خلاف میل باطنیم خیلی وابسته هست

 بهم و بعضی روزا غر غرووو

 و اینه که نمیتونستم زود زود بیام و بنویسم از روزگارمون.

عرضم به حضورتون من تا اونجایی نوشتم که رضا رفت مال*زی با بابام.

اونا بعد یک هفته برگشتن و خدا رو شکر موفقیت امیز بود سفرشون و قرار داد کاری بستن و

شریکشون که همون شوهر دختر دختر دایی رضا میشه داره کارای اقامتمون رو انجام میده.

ولی تا برگشتن دل من یه ذره شد..

وقتی رضا اومد انگااااااااااااااار ماه هاست ندیدیم هم دیگرو..

خیلی خیلی دلمون برای هم تنگ شده بود خیلی قدر همدیگهرو بیشتر دونستیم.

۱ ساعت همدیگرو عین خل ها سفت بغل کرده بودیم و میبوسیدیم انگار قحطی زده ایم.

من و رضا تا اواسط اسفند با نیما میریم. مامان بابام و داداشم هم تا مهر میان به خاطر اینکه داداشم

مدرسه میره و باید سومش تموم

شه و بعد بیاد اونجا.

تحقیقات کامل شده  تصمیمات گرفته شده و صحبت ها شده و در درجه اول و اخر به خدا توکل کردیم

همگی که هرچی خیره پیش

بیاره برامون.

خونه زندگی و ماشین اینجا سر جاشه .. و ایشالا من و رضا و نیما اگه مشکلی تا اسفند نباشه با

لباسامون و مقادیری از وسایل دم دستیمون میریم اونجا برای یک زندگی با کمی ارامش بیشتر.

ولی خب هیچی هم معلوم نیست که تا کی هستیم و اصلا میمونیم یا نه. فعلا یه تجربه و امتحانه..

حس منم نه خوشحالیه ننه ناراحتی..

مقادیر زیادی دلشوره دارم و مقادیر زیادی امیدواری برای اینده پسرمون.

دیگه دیگه ؟

کجا بودیم ؟ اها رضا با بابام برگشت و کلی تعریفی داشتن و بابای من هم خیلی خوشش اومده بود از

ما*لزی.. و بر خلاف اینکه من

همش فک میکردم بابام تو ذهنش اونجارو مدام با ال*مان مقایسه خواهد کرد و جوابش منفی

میشه   ..خیلی هم خوشش اومده بود از  اونجا و میگفت اگه بریم و حس زندگی اونجا هم راضیم کنه

موندنی میشیم وگرنه بر میگردیم سر  زندگیمون با یه تجربه چند ماهه

زندگی تو اونجا .تا خدا چه خواهد!

سوغاتی ها هم بیشتر به نفعه نیما بود

.لباس و شونصد تا اسباب بازی از طرف بابا رضاش و بازم لباس  که اده جون ( بابام) براش

اورده بود..برای من هم رضا جونی به خواست خودم یه کیف سبز فسفری از nose  و مقادیری و گل

سر و تل سر از جایی که خودم

دوسش داشتم  اورده بود.

 

روزی که رضا و بابا برگشتند عصرش کلاس زبان داشتیم..

رفتیم کلاس و اومدیم سوار ماشین بشیم که دیدیم شیشه سمته عقب شکسته و همه ماشین پره

شیشه خورده است. که البته ماشین من هم

بود و منم چون خیلی با عجله رفته بودیم کلاس کیفم رو روی صندلی عقب جا گذاشته بودم.

و این شد که تو شلوغ ترین خیابون پاسداران که همش در حال رفت و امده نمیدونم چطوری شیشه رو

دزده بی شعور شکسته بود و

کیف عزیز منو با همه ملحقات توش که عطر و کیف پول و عابر باک و موبایل و .. بوده دزده بود.

عابر بانک رو همون موقع سوزوندم ولی سیم کارتم رو شنبه اش چون اون روز 5 شنبه بود و تعطیل

شده بود همه جا.

کلی هم نفرینش کردم .

خلاصه که اینم از این . کلی به بابا رضا جونی ضرر خورد و کلی به نفعه من چون هفته بعدش شوشو

منو برد بازار موبایل و  یک عدد ایفون5 برام خرید و خوشحالم کرد.

و این شد که اقا دزده برای من اووووومد داشت !!

دیگه دیگه اینکه بعد این داستان ها هم تولد نیما بود که 11 مهر بود.

منم مهمون هام  و دعوت کردم و سختتت مشغول تدارکات شدم و تولدش رو خدا رو شکر به خوبی

برگزار کردیم.

خواهر شوشو حج بود و بچه هاش خونه اش گذاشته بود و مامی شوشو رفته بود اونجا.

و عذر خواهی کزرده بود برای اومدن بچه هاش به تولد نیما.

منم خیلی ناراحت شدم چون خیلی دوست داشتم این 4 تا بچه ( 2تا خواهر شوشو 2 تا برادر شوشو)

تو تولد باشن و به عشق اونا که کنار نیما باشن تولد گرفتم.

ولی وقتی دیدم اونا نمیان 3 تا از پسر خاله های شوشو با زن هاشون رو دعوت کردم همون هایی که

همیشه باهم پارک و بیرون  میریم و دوره داریم.

+ داداش شوشو و مامان بابا و داداش خودم.

چون اگه بخوام خانواده خودم و بگم نمیشه یکی رو بگم یکی رو نگم.

مامان بزرگامم سفر بودن  و نشد بیان.

ولی خب در اخر مامی شوشو یواشکی دو تا بچه های خواهر رضا رو اورد تولد و کلیی هم خوش

گذشت هم به اونا هم به ما.

و در اخر 2 تا خاله های شوشو که پارسال هم بودن اومدن.

و مهمون های من حدودا 20 نفری شدن.

امسال تم تولد نیمای عزیزم رنگین*کمان بود.

و من همه تلاشم رو کردم که هم قشنگ بشه و هم خیلی شلوغ نباشه.

حالا سر فرصت عکساشو میزارم براتون.

کیک نیما رو به سارا * کیک* استدیو سفارش دادم. که به نظر خودم بهترین و ژورنالی ترین کیک تولد

های تهران رو درست میکنه و اگه شکلاتی دوست داشته باشید میشه گفت خوشمزه تریننننننننننن

نمونه کارهاش هم تو فیس * بوکشون هست.

غذا هم : تهچین*قالبی ... توپک مرغ  و پنیر ( مارک کاله)  ...سوفله مرغ و قارچ ...حلیم

بادمجون...کلاب پیتزایی..و سالاد و ژله

رنگین کمان درستیدم.

پذیرایی هم اسمارتیز و ژله نفری و پاستیل و میوه و شربت لیمویی و بستنی رنگین کمانی بود.

در کل تولد خیلی خوب برگزار شد..

نیما بزرگ تر شده بود و یه کیف دیگه داشت. ولی همچنان از تزیینات خیلی سر در نمیاره و فقط شادی

میکرد و چون از شلوغی  بیزاره همش میخواست با بابام بره ددر.

میگفتیم شمع و فوت کن به دوربین نگاه میکرد و میگفتیم به دوربین نگاه کن شمع رو فوت میکرد کیک

میخورد و ...

نشد عین پارسال عکسایی که دوست دارم و از بگیرم ولی بازم راضی هستم و خدا رو شکر که به

خوبی برگزار شد.

هدیه ما به نیمای عزیزم یه ماشین بود که عاشقشه و همش تو خونه سوارشه و این ور اون ور میره

باهاش.

مامان بابام و مامان رضا پول دادن.

داداش رضا یه سطل لگو و یه لاکپشت جیجر بهش دادن.

خواهر رضا پول و بقیه هم اسباب بازی و .. براش اوردن.

دست همشون درد نکنه که اینقدرر زحمت کشیدن و مارو خجالت زده کردن.

دیگه دیگه اینکههههههههه نیمارو برای بار دوم بردم اتلیه * س*ها و ازش کلی عکس انداختیم.

منو رضا با هم بردیمش و ایندفعه دختر دختر خاله رضا هم دو تا بچه هاش رو اورد و رفتن تو سالن 2

اتلیه و همزمان از  بچه هامون عکاسی شد.

عکسارو خیلی دوست دارم و بر خلاف سال قبل که خیلی راحت تر بود پدر و من و رضا و عکاس در اومد

تا نیمارو خندوندیم و نشوندیم تو دکور ها.به عشق جعبه ادامس و منتوس و خوراکی های دیگه و هزار

تا و شکلک و ادااااااااااا چند تایی عکس گرفتیم.

عین دفعه قبلی همش خنده نشد ولی راضی هستیم خدا رو شکر.

و صد بار دیگه هم بخوام اتلیه انتخاب کنم باز میرم سهآ برای نظمشون...اخلاق خوبشون و کیفیت

کاراشون.

دیگه دیگه اینکهههههههه

این چند روز تعطیلی هم با داداش رضا رفتیم شمال رشت.

بعد مدت هااااااااااااااااااااااااا

جاتون خالی خیلی خوشگذشت و هوا هم خیلییییییییی عالی بود و اصلا سرد بدجور نبود.

بابا رضای مهربون هم کلیییییییی بهم کمک کرد و اصلا نزاشت من تو سفر سختم باشه با

بچه کوچیک.

دریا و جنگل و بازار و گلسار هم برنامه هامون بود و در کل خیلی خوب بود برای تعویض روحیه.

 

دیشب هم که باز همه علم ها اومده بودن تو منطقه مون و رفتیم برای دیدن..

و صد حیف که این دهه عزیز تموم شد و من نتونستم مثل هر سال عزاداری برم.

 

دوره ها و مهمونی ها هم این 2 ماه اخیر پا برجا بود و استوار.

خبرای بد هم خب بود... مثل اینکه دوستم حامله شد. (ف ) و تشخیض سندروم براش دادن و سقط

کرد..

و تلنگری بود برای من که اینقدر ناراحتی برای وزن کم نیما نکنم و خدا رو هزاران مرتبه شکر کنم برای

سالم بودن عشقمون.

 

بابا رضا هم خوبه و کاراش نسبتا سبک تر شده و خیلی شوق رفتن داره و به قوله خودش میخواد

سریع تر از این دیوونه خونه بره

بیشتر البته  به نظر من این شوقش برای اینه که این 1 سال و خورده ایی حجم کارهاش زیاد بوده و

خیلی اعصاب خوردی داشته

برای کارای اداری فوت پدرش و دارایی و ...

 

زندگی هم خوبه خدارو شکر و خیلی اروم تر از سال قبله که تازه باباجان عزیزمون فوت کرده بود..

زندگیمون رو رواله

هرجا عشق باشه روبراهه روبراهه..

میشینیم پس واسه موفقیت ها میگیرم جشن هو هو هو هو

عاشق این اهنگ 25 * باند هستم و روزی هزار بار گوش میدم و باهاش بلند بلند عین دیوونه ها تو

ماشین و تو خونه میخونم.

 

دیگه دیگه هم فعلا خبر خاصی نیست.جز اینکه ازتون میخوام برامون دعا کنین هرچی خیره پیش بیاد

برای من.. رضا.. و عشقمون نیما که روز بروز بیشتر دیوونه اش میشیم..مخصوصا که زبون هم واکرده و

هرچی میگی عین

طوطی میگه  و من ضعف میکنم براش...

و روزی هزار بار بهش میگم مامانی تو عمر منی جون میدم  برات...



پ ن : مخاطب خاص  دارد از نوع بدبخت :

فک کردی این شر و ورا رو بنویسی من ناراحت میشم یا میتونی اعصاب منو خورد کنی ؟

کور خوندی بعد 10 سال سابقه وبلاگ نویسی ادم هایی مثل تو برام مثه یه پشه زشت و کوچولو هستن

که فقط وز وز میکنن و صداشونم کسی نمیشنوه. به جای حسادت به زندگی بقیه چشماتو باز کن و

از زندگیه خودت لذت ببر بیچاره!


253


گل قشنگم نیمای نازنین من عزیز دلم عمر من نفس من

تولدت مبارک!

امروز 13 مهر 92 تو 2 سالت تموم شد..

2 سالی که بهترین سال های زندگی من و رضا بود به قطع و یقین.

از ته دلم مطمئن هستم که هیچچچچچچچچ حسی با بچه داشتن رقابت نمیکنه و نخواهد کرد.

بهترین های عالم رو بهم بدن در مقایسه با داشتن تو هیچه.

نیما نمیخوام برات کلیشه ایی بنویسم.. یا شعار بدم که سال های اینده که اینارو میخونی فک کنی یعنی چی

ولی نمیدونم واقعا چطوری برات بنویسم که بفهمی بدونی عاشقتیم مامانی.

بهترین روزا رو

بهترین حس ها رو

تو این 2 سال به ما دادی...

نیمای گلم..صبح به صبح فقط منتظرم چشمای کوچولو و براقتو باز کنی و از زیر اون پستونک بخندی و بیای تو

بغلم و سریع بگی : می میییییییییییی

فدات بشم من اینقدر تو ماه و اقایی.

من و بابا رضا رو بد عادت کردی با اخلاق خوب و مظلومیتتت.. انتظار دارم همه نی نی ها اینطوری باشن.

عاقل مهربون باهوش نازک و نارنجی.

عشق عالم رو میکنیم وفتی تو یک کلمه جدید میگی و با ذوق  هیییییییییی تکرارش میکنی..

میشه... نمیشهه...اناناس...بدو...بیا....پاشو...در اومد...سیب..گودی گودی گوده ( خیار )...گوگو ( هلو و کوکو )

داییی ( چایی )...ماما ایایه ( مامان الهه مامان خودم)...مامو ( مامان مهین..مامان رضا )...میو ( با فتحه روی میم

معنای مریم جون... سلللام.....اگگور ( انگور )....بباب ( کباب)...تاتا ابادی ( تاب تاب عباسی )..

اینا ششه ( ایناهاشش )...تا 20 جسته گریخته عدد هارو میدونی..وقتی میخوای بگی پانزده شانزده میگی :

شونزه شونزه   ...ابیج ( هویج)...میشی دد ( میفروشیم)...دست دس دس ( دست درد نکنه)...میسی منون ( مرسی ممنون)....

و خیلییییییییییی کلمه های دیگه که تو با شیرینی میگی و ما برات ضعف میکنیم عشق مامان بابا.

عاشقققققققق ماشینی و تا میریم تو ماشین اول شما باید رانندگی کنی. کلی هم واردی و اول سوییچ رو

میکنی تو و میچرخونی.. دنده رو خلاص میکنی و فرمون و میچسبی و دست رو میبری سمت ترمز دستی ولی

زورت خوب نمیرسه هنوز خدا رو شکر :))

البته اولین عشقت هر مدل سووییچ و کلید هست و همش یه کلیدی چیزی دستته. و بهش میگی ننو neno

بعد کلید عاشق بول ( پول ) هستی و هر جا میری سکه هاتو با خودت میبری..

وقتی اقای پیک از مغازه یا جایی غذا یا مواد خوراکی میاره به زور پول و از من میخوای تا خودت بدی  بهش.

خلاصه که دیوونه خودت کردی مارو..همه بهت میگن عشق من.. و من نمیدونم تو اخر عشق کی هستی مامانی؟

نیمای ماهم.. میخوام بهت بگم تا بدونی همه زندگیمونی و هر کاری یا هر تصمیمی تو زندگیمون میگیریم در درجه

اول خوشبختی تو مد نظرمونه.

تولدت مبارک ثمره عشق من و رضا  !!!

عمر طولانی و شاد و با عزت تو و خوشبختیت تنها ارزوی قلبیمونه.


252

سلام سلام دوست جونیااااااااااا حال شماااااا خوبین خوشین

ما هم خوبیم

من اینقدر درگیر زندگی و نیما و کلاس زبان هستم که نرسیدم بیام بنویسم.

گاهی میگم با خودم کلا تعطیل کنم اینجارو ولی باز پشیمون میشم و میگم همین چند خط در ماه هم غنیمته.

ماه رمضون به خوبی گذشت و ما شاید به تعداد انگشتای دست هم خونه خودمون نبودیم افطاری.

جمعه ها باغ بودیم.. یه شب مامانم عمه هام و گفته بود ..یه شب عموهام رو یه شب هم خانواده خودش رو

کلا 60 نفری گفته بود. دو شب هم خونه فامیلای مامانم بودیم. که خیلییییییییییی خوش گذشت.

یه شب سال بابا جان بود.بقیه شب ها هم خونه مامانم بعد کلاس زبانمون بودیم.

خلاصه که گذشتتتتت

عید فطر هم باغ بودیم و کل کل فامیل شوشو حدود 60 نفر دعوت بودن..

دایی رضا هم از ارومیه اومده بود و همه رو اون روز تو باغ رضا اینا مهمون کرد.

داییش چون خانومش ارومیه ای هست چند سالیه از المان اومده و اونجا زندگی میکنه بنده خدا

برای بیماری معده اش اومده بود تهران و این شد که همه رو مهمون کرد. ..اون شب هم خیلی خوش گذشت.

برای شام هم رضا و خواهر برادرش همه رو شام پیتزا دادن .بیشتر برای خیرات پدرشون.

اون شب هم خیلی خوش گذشت و عکسای خیلی خوبی گرفتیم.

دیگه دیگه اینکه چند وقتیه باز زندگیمون عوض شده به خاطر پیشنهادی که روز عید فطر دختر داییش بهمون کرد.

همون دختر داییش که دخترش ما*لزی هست .. به رضا پیشنهاد یه سرمایه گذاری کرده که توسط اون اقامت

بگیریم.. و بعد 3 هفته بررسی فردا شب رضا و بابام دارن میرن مالزی خونه دختر دختر داییش تا پیشنهاد رو

بررسی کنن و بابام هم شرایط اونجارو برای زندگی ببینه.

اگه خدا بخواهد و همه چی جور باشه و بابام و مامانم و داداشم بیام ایشالا بریم برای زندگی اگرم نه که یه بار

برای همیشه پرونده مالزی تو زندگی مون بسته میشه.

منم از فرداشب میرم با نیما خونه مامانم تا شوشو برگرده.

سفرشون یک هفته ایی هست.. دعا کننین هرچی خیره همون برامون پیش بیاد.

دیگه دیگه اینکه نیم نیم هم خیلی نمکی شده و کلییییییی مستقل.

خودش میتونه قشنگ اش بخوره غذاشو بخوره... کفشاشو بپوشه.

لباساشو در بیاره نسبتا...دستاشو بشوره.. و خیلی کارای دیگه.

کفشاشو انتخاب میکنه.. اسباب بازی لنتخاب میکنه ..شهروند که میریم جون مارو میگیره و ..

کلی کلمه های جدید میگه..اسم منو خیلی خوب میگهو خیلی به همه چی و همه حرفی دقت میکنه بیشتر

از قبل و وقتی در موردش حرف میزنی کاملا میدونه و اظهار نظر میکنه.ولی همچنان جمله های زیادی نمیگه.

یواش یواش باید از شیر مادر بگیرمش.. و سخت مشغول تدارکات تولدش هستم.

امسال خواهر شوشو مهر میره حج و نیست .. و برای همین مهمون هام احتمالا کمی متفاوت از پارساله.

دیگه دیگه هم خبری نیست...جز دوری شما که دلم براتون تنگگگگگگگگ شده بود.

بزودی بر میگردم ...بوسسسسسسسس برای تک تک تون.

251

سلام سلام دوست جونیای خودم

خوبین خوشین سلامتین

روزه میگیرین ؟

بلههه دیگه ماه رمضونه و من و رضا مشغول روزه داری و بی حاااااااااااااااااااااااال

تا حالا همشو گرفتم.. ولی سخت بی جون شدم و حدود 3 کیلو کم کردم که این قسمتش جای خوشحالی داره.

و اینکه معده ام داره به خیلیییییی کم خوردن عادت میکنه ایشالا ادامه اش میدم بعد ماه رمضون بعد هم که دو ماه

بعدش باید نیما رو از شیر بگیرم و ایشالا ریز ریز این وزن لعنتیه نفرین شده بعد زایمان میاد پایین و من از شرش

راحت میشم و همه لباسای خوشگل قبلیم هم اندازم میشه.گ

ولی خیلی به بدنم فشار میاد فک کنم چون موهام خیلی میریزه چیزی که اصلا سابقه نداشته.

حالا یا برای رنگساژ صورتی هست که دو بار انجام دادم یا برای روزه همراخ با شیر دهی !

ناخن هامم همش در حال شکستن هست و این یکی اصلا به رنگ ربطی نداره!

البته کلا بعد نیما من تمام روزایی رو که ناخن هام سوهان کشیده مرتب و بیشتر لاک زده بود رو از یاد بردم.

چون تا یکم ناخن هام بلند میشه یا میگیره به صورت نیما جونی یا اینکه وقتی میخوام بشورمش تنش اذیت

میشه.اینه که سختتت منتظرم پوشک نیما استاد بشه تا بازم برگردم به دوران اوووج:)))))

دیگه دیگه اینکه تا حالا ما یه افطاری دادیم اونم مامان و دو تا از خاله های رضا بودن.که ماکارانی ( غذای مورد

علاقه مامی شوشو و خواهرانش) و سوپ جو درست کردم با تمامی مخلفات افطار و شربت ها و ..

و یکی دیگه هم میخوام بدم اونم تو باغ.. که مامان بابام و داداشم و مامان بزرگ پدریم و میخوام بگم.

ولی هنوووووووووووز نمیدونم چی میخوام بدرستم.

خودمون هم غیر خونه مامانم که یه شب در میون به خاطر کلاس زبان افطار اونجاییم.. 2 شب رو باغ

بودیم و 2 شب رو هم 2 تا عمه هام دعوت کردن.

2 شب رو هم مامانم  مهمونی داره که یه شبش فامیلای مادریم هستن و یه شب فامیلای پدریم.

بقیه مهمونی ها هم هنوووووووووووووز خبری نیست.

دوره دوستامم افتاااد بعد ماه رمضون که خونه فافا هست.

دوره فامیلی هم اخر ماه رمضون تو یه سالن برگزار میشه که نوبته مامان بزرگم بوده ...که هم افطاریش محسوب

میشه هم نوبت دوره اش.

این از مهمونی ها.

از کلاس زبان بگم که به قوت خودش باقیه و عالییییییییییییی هست و خیلی روحیه ام و عوض کرده.

کلاس و محیطش هم عجیییییییب سوسول بازیه و همه انگار دارن میرن مهمونی.

فقط مقنعه سرشونه.بیشتر پسرا و بعضی از دخترا ماشیناشون عالیه و کم کم نگاه میکنی مزدا*3 دارن.

اینکه میگم عالی نه اینکه توسان و اینااااا.یعنی اخرین کلاس بنز و ..

کلاس خودمون هم عالیه  جوش و همه برای درس میان.

..معلممون هم خوبه . کتاب هم American* english* file هست.

یه ازمون هم هفته پیش برای نیم ترم داشتیم که من شدم 91 و رضا شد 85 .که نمره های اوکی هست نسبتا.


دیگه دیگه اینکه عجییییب هوای کیش به سر دارم ولی شرمنده دلم هستم که نمیتونم راضیش کنم.

چون هنوووووووز جای خرج تر*کیه خشک نشده .جای من پیش همه اونایی که میرن کیش خالییییی :دی


دیگه خبر خاصی نیست..

نیم نیم خونه ما هم خوبه و برای خودش عشق میکنه.

کلمه های جدید میگه مثل  قاشق و چنگال که یه چیزای عجیب غریبی میگه تو مایه های قاقق و چگاااا

ماست رو یه جور بامزه ایی میگه مثل این مدلی : مااااااشت

هرجای بدنش به جایی برخورد کنه میاد سمت من اسمم و نصفه نیمه میگه و سرش رو میچسبونه تو سینم

 و منتظر میشه بوسش کنم و میگه : ماما درد اوومد

الهی من فدات بشم عشقممممممممممممم که روانیت شدیم اینقد عسلی.

عاشق بابا رضاشه و خدا نکنه دو ماشینه جایی بریم و بابا رضا با ما برنگرده و تو ماشین خودش باشه.

واییییییییی دیگه روزگارمون سیاههه تا برسیم خونه تو صندلی ماشینش گریه و غر میزنه و میگه بابا دفت

یعنی بابا رفت و با ما نیومد.

تا اینکه تو ترافیکی جایی باباش رو ببینه و کمی اروم بشه.

خلاصه که داستان داریم مااااااااا

تا از حموم میام میدوئه میره از تو دراور لباسام یه تونیک زرد دو بنده دارم اونو در میاره و بزور میده دستم و میگه :

میسیییییی منون

یعنی بگیر بپوش و تشکر کن و بگو مرسی ممنون !!!!

و من مجبورم تو سرمای کولر و شب و روز و همه حالتی اونو بپوشم و تشکر کنم.

واییییییی وقتی میپوشم اینقدرر ذوق میکنه میاد میچسبه بهم و خودشو عین پیشی لوس میکنه و

خوشحالیش رو نشون میده ..قربونت برم نخودچییییییییییی

هرچی اشغال ببینه که 99 درصد خودش ریخته بر میداره میاره تو اشپزخونه میریزه تو سینک.

که اکثرا کاغذایی هست که خودش با اون انگشت های کوچولوی فسقلیش مچاله کرده.اخه شدید به مچاله کردن

علاقه داره و با یه وسواس خاص و نمکی مچاله میکنه که میمونی..!!

راستی براش یه خونه جدید و یه سری قابلمه اینا خریدم که خیلییییییییی دوسشون داره و با دیدنشون کلی

ذوق کرده و کلی میشینه تو چادرش که شبیه خونه هست و با قابلمه هاش و حیووناتش و اسباب بازی هاش

بازی میکنه اگه پیشش هم بشینی که کلی ذوق میکنه و حتی 20 دقیقه شده مونده توش و باهات بازی کرده.

حالا سر فرصت عکس رو میزارم تو همین پست.

خلاصه که اینم از نخودچیه ما.

دیگه دیگه هم خبری نیستتتتتتتت و خدا رو شکر همه چی در امن و امانه.

دوستون دارم و میبوسمتون.



پ ن : عزیزای دلم ممنونم برای راهنمایی هاتون واسه عطر. من همه رو خوندم و خیلی هاش رو بوییدم.

ولی از بینشون عاشققققق الی*ن شدم.. ولی قسمت چیز دیگری بود ! و من این عطر رو گرفتم.

از جمال * تو پاسداران گرفتمش. استندش عالی بود و خیلی عطراش خوشبو و خوشگلن. بوش رو شنیدم

عاشقش شدم  و یه شب و روز بوش کردم ( تستش رو میگم) و تصمیم خودم و گرفتم و پیاده شدم و خریدم.

هم رده و قیمت الی*ن هست ولی موندگاریش با اینکه عالی هست مثل الی*ن نیست.

مثلا من لباسم رو شستم تو ماشین ولی در اوردم باااااااااااااز بوی عطر می فهمیدی.

به گفته زنه و خوندن تو سایتای خارجی مال دوره ناپلئون هست که باز تولید شده بعد این همه سااال.

و خواهر ناپلئون ازش میزده. حالا راست و دروغش نمیدونم .تنها چیزی که میدونم همه عطرام رفتن گاراجججج

عاشق این شدمممممممم ولی ال*ین رو هم خیلیییییییی میدوستم و در اولین فرصت قبل پااییز خواهم

گرفتمش...:دی

بازم ممنون از راهنمایی هاتون.

پ ن 2: دوم اینکه با همه احترام و علاقه ایی که بهتون دارم شرمنده از دادن اسم کلاسمون هستم اونم بنا به

خواست رضا..باید منو ببخشید.ولی یه موسسه دیگه هم هست که مختلط داره به اسم ایران*مهر ه تو دولت

 و خیلی جاها شعبه داره و من تعریفش رو خیلی شنیدم اگه بخواهید میتونید اونجا سر بزنید.

بازم شرمندم امیدارم ناراحت نشید دوستای گلم.


پ ن 3 : دوسته گلم که برای ماشین من سوال کردی. من از ماشینم راضیم و خراب نشده.. ولی در کل خیلی

ماشین توپی نیست ولی برای یه ماشین چینی که در حد 20 و خورده ایی تومن و اینکه یه خانوم با رانندگی

نرمال باهاش تا کنه اوکی هست. ولی خوب عیب هایی داره مثل اینکه 3 سیلندرش کولر نمیتونی بگیری. مال من

4 هست ولی بازم سر بالایی ماشین خیلی خوب نمیکشه.و اینکه اگه تصادف داشته باشی ورقه هاش خیلی

ظریف هستن و یا باید عوض کنی یا اینکه اگه درست کنی موج رو داره و چون نازک هست ورقه های بدنه اش

در اثر تصادف های کم و معمولی زود تو میره.ولی در کل من ازش راضیم چون برای یه خانوم تو این قیمت ماشین

جمع و جور بخواهد بهترین گزینه ام* وی * ام هست.و من خیلی دوسش دارم.


250

سلام سلام دوست جونیای خودم

خوبین خوشین سلامتیننن

چه خبرا ..با نبود ما چه میکنین.

راستی از اون 26 نفری که وقت گذاشتن و به من رای دادن خیلی ممنونم.

امار جالبی بود برام..

از طرفی خودم و مقصر میدونم که دیر به دیر می اپم و کلی از شماها دیگه خیلی کم میاین اینجا .از طرفی هم

برام جالبه که هر دفعه بالای 50 تا کامنت دارم برای پست هام با خصوصی ها ولی تنها 26 نفر رای دادن!

نمیدونم واقعا این امار درسته یا نه.

فقط اینو میدونم خیلییییییییی هاتون خاموشین و خیلی هاتون روشن شدین یکبار و دیگه کامنت ندادین.

و در کل خوانندگان نوشته هام بیشتر از این حرفا هستن ولی اینکه رای چرا این مدلی بود نمیدونم.

 و صد البته اینکه همتون میدونین من تعداد رای و کامنت هیچ وقت برام مهم نبودهو.

البته خوشحال کننده بوده خیلی ولی هیچ وقت برای کامنت بالا نننوشتم.

ودر کل این که همتونو چه خاموش چه روشن چه نیمه روشن و نیمه خاموش میدوستم زیااااااااااااااد

و 50 درصد عشق نوشتنم شماها هستین.

بوسسسسسسسسسسسسسس

دیگه دیگه اینکه کلی خبرو اتفاقات افتاده..

ولی اینقدر پراکنده هستند که نمیدونم کذوم و بنویسم.

اول اینکه من و رضا بعد کلی بالا پایین کردن و کلییییی گشتن و تعیین سطح شدن بالاخره یه موسسه رو پیدا

 و انتخاب کردیم و اسم نوشتیم برای زبان.

تصمیم گرفتیم برای تنوع تو زندگیمون و اینکه تو محیط زیان باشیم و اینکه از این بی انگیزگی دربیاییم بریم

ادامه زبانمون رو بخونیم.

 ولی اون استاد قبلیمون که 2 سال پیش فشرده پیشش رفتیم دیگه در دسترس نبود و ماهم وقت فشرده خوندن

نداریم..برای همین یه اموزشگاه خیلی عالی رو پیدا کردیم و کلاس عمومی مختلطش رو با هم میریم.

تعیین سطحش هم خیلی علمی و خوب بود و جفتمون تقریبا یه کلاس قبول شدیم.

و  صحبت کردیم انداختنمون یک کلاس و یک ترم.

و الان جلسه سوم هست که میریم.

استادمون یه دختر جوون هست و خیلی خوب درس میده و لهجه اش هم قابل فهمه.

حدودا 10 نفریم تو کلاس ..نصف دختر نصف پسر هستیم. و از سن 20 داریم تااااااا 40 و خورده ایی.

خیلی خیلی عالیه.. و خیلی خوشحالم که این کارو کردیم..

واقعا انگیزه دار شدم .. و احساس مفید بودن بازم بهم برگشته..و خداییش شوک خوبی واسه روحیه ام بود.

دیگه دیگه اینکه دوره های دوستان و فامیل پدری هم برقرار بوده.

دیروز دوره فامیل پدریم بود و خونه یکی از نوه های خاله بابام دعوت بودیم همه.

بازم قرعه کشی به اسم من در نیومد.

ولی روزه خیلی خوبی بود..کلی حرف زدیم و صحبت های جینگولکی کردیم و کلی بحث سیاسی وو کلی

خوراکی های جیگولی و بعدم بساط بزن و برقصصصصصصصصص

که خودم تو ردیف اول بودم..

نیما هم کلی با دو تا نی نی دیگه که همیشه تو جمعمون هستن و هم سن خودش هستن بازی کرد.

کلی هم از اجاق گاز محیا خوشش اومده بود و بر داشته بودش برده بود یه گوشه بین دو تا مبل قایم شده بود

نگاش میکرد..دستگیره هاش رو میپیچوند و قابلمه میزاشت روش و میترسید ازش بگیره محیا.

خودش خونه مامانم یه سری قابلمه اینا داره که مامان واسش گرفته ولی گاز نداره.

حالا باید برم براش بگیرم تا کلی بازی جدید باهم بکنیم.

من خوراک خاله بازی بودم بچه بودم.

با دوستم لیلا..

یادش بخیر خونه هامون چسبیده بود بهم..دو تا خونه 1000 متری ...حیاط بزرگی داشتیم و هر هفته تو حیاط

یکیمون بازی میکردیم..البته لیلا خونه مادربزرگش اونجا بود ..و وقتی میومد اونجا باهم بازی میکردیم.

کلی قابلمه هامون و عروسکامون رو برمیداشتیم و میرفتیم تو پاگرد زیر زمین یا زیر درخت ها خونه درست میکردیم

قالی کوچولو مینداختیم و دونه از درختا میچیدیم و میریختیم تو قابلمه هامون..

خیلی وقت ها هم غذای راستکی از خونه میاوردیم و میریختیم تو قابلمه هامون و بازی میکردیم..

خودمون دو تایی ساعت هااااااااااااااااااااااا حال میکردیم..

وایییییییییی واقعا دلم خواست.

گاهی هم تاب برامون میبستن داداشای لیلا و ما هم حالشو میبردیم..

بعضی روزا دو تایی تلپ میشدیم تو استخر ما.. و حالا شنا نکن کی شنا بکن..

یعضی روزا تو سرما لباس کم میپوشیدیم دور از چشم مامانامون و کبریت بر میداشتیم تو بارون میرفتیم پشت

درخت کاج ها ته حیاط ما پشت شمشاد ها قایم میشدیم و برای خودمون نقش دخترک کبریت فروش رو

بازی میکردیم. حتما داستانش رو شنیدین.

بید بید میلرزیدیم ..اها راستی یه تیکه نون خالی هم گاز میزدیم.. مثلا غذا نداریم.

واییییییییییی خدا عشققققق میکردیم واقعا..هیچ وقت یادم نمیره روزایی که با هم بازی میکردیم رو.

گاهی هم گلسا دختر همسایه خونه بالایی میومد پیشمون.. ولی اون خیلی افاده ایی بود اون موقع..

مامان باباش دکتر بودن و بیشتر امریکا بودن و این ور اون ور ..هر قت میومد پیشمون دعوامون میشد 3 تایی

نمیدونم چرا. به ترتیب سن هامون هم من 5 گلسا 6 لیلا 7 سال بود.

خب اصلا یادم رفت داشتم چی میگفتم. اها نیما رو.

اره دیگه اینم از دوره فامیلی.. دوره دوستای دبیرستانم هم اخرین بار دو هفته پیش مال مینا بود که

الویه و کیک و...درست کرده بود و دعوتیده بودمون پارک بانوان.

من اولین بار بود میرفتم و فک نمیکردم زیاد جالب باشه..

ولی خداییش خیلی باحال بود و خوشگذشت..

 و همین که باد میرفت زیر موهات خیلی حسسسسسسس توپی بود..

از نیما بگم که خیلی عشقه و خیلی میفهمه..

هرچی بهم بگی رو متوجه میشه ولی هنوز کامل جمله و اینا نمیگه.

موش رو جدیدا میگه..ای بابا رو میگه.

عاشق سوییچ ماشین هامون هست و هر نوع کلیدی.

رضا یه دسته کلید داره شونصد تا شاید نزدیک30 تا کلید بهشه ( مال خونه و مغازه های باباش و خودمون و چیزای

دیگه) نیما عاشق اونه جالب اینکه از بین اون همه کلیییییییید قشنگ میدونه کلید قفل بالای در خونمون کدومه..!

عاشق اب بازی هست و قراره به زودی با تیوپش بره تو استخر باغ.. که حالا امسال بابا رضا کلی باغ رو ردیف کرده.

 و هر روز 3 تا کارگر داره تو باغ و کلی تر تمیزش کرده و شن پاشیده و اساسی شده و هفته پیش هم کلا

رو استخر فعالیتش بوده و کلی خوشگل کرده استخر رو ..

حیف که خیلی مشرف داره باغ و نمیشه ما خانوم ها بریم.

ولی نیمی رو تصمیم داره مایو تنش کنم و بفرستمش حال کنه با باباش.

البته فعلا نه چون ماه رمضونه و به علاوه نیما کمی سرماخورده است .البته سرما که نه فقط ابریزش داره

 و بند هم نمیاد که نمیاد.

دیگه دیگه اینکهههههههههه چند روزی نیما مریض بود و وزن کم کرد..

کلا هنوز غذا خور نیست خیلی و من همچنان ماهیچه درست میکنم تنوع تو غذا میدم.. میان وعده جور واجور

میدم به امید اینکه وزن بگیره ولی کو ؟؟؟؟؟؟؟؟

این دفعه بردمش دکتر گفت قدش اوکی هست و وزنش 1 کیلو تا نرمال فاصله داره.

ولی بازم خداروشکر که سالمه عشقم.

دیگه دیگه اینکه بابا رضا از طریق سازمان نظام *مهندسی یه پروژه دادن طرفای خ اذربایجان برای نظارت..

 و این اولین کار این مدلی هست که از طریق سازمان بهش میدن.خدا بخیر کنه.

ولی خب فقط باید هر ماه  بره سر بزنه و کار اصلیش نیست.

ایشالا این کارای باباش اینا زودتر تموم بشه و بره سراغ کار خودش و پروژه خودش.

خیلی وضع فعلی بلاتکلیفی و مسخره است.

کمتر از 1 ماه دیگه سال بابا جان هست و این باور نکردنیه.. که 1 ساله باباجان پیش ما نیست.

هنوز غمش عجیب غریبه و خیلی به دلم چنگ میزنه.. گاهی عجیببببببب دلتنگش میشم و ارزو میکنم

برگردم به چند ماه پیش و سیر بشینم نگاهش کنم..خیلی دوسش داشتم.

طبق سال پیش افطاری و شام و مراسم سال تو مسجد جامع محل انجام میشه بر طبق رسوماااااااااااااااات

 و باید 1000 نفر رو شام و افطار بدهیممممم

خدا کنه بخیر و خوشی بگذره.

منم که دچار کمبود مانتو مشکی هستم یه مانتو با گیپور دادم خیاطم برام دوخت و اوکی شده و کامل پسندیدم.

به خدا خانوما چه بدبختی دارن برای عذا هم باید به فکر لباس باشن..

دیگه دیگه اینکه ماه رمضون داره میاد.. و من باید بچه شیر بدم.. و روزه بگیرم و غذا درست کنم و کارای خونه و

انواع و اقسام کارای مربوط به نیما رو انجام بدم و... خدا بخیر بگذرونه.

دیگه دیگه هم خبری نیستتتتتتتتتتتتتتتتتت

جز اینکه بازم کارای تولد نیما رو شروع کردم و امسال نه به زیادیه پارسال ولی بازم یه فکرایی برای تم تولدش

تو ذهنم هست و کاراش رو شروع کردم.

خب دیگه برم لالا که خیلی خستم.

میبوسمتون و دوستون دارم هوااااااااااااااااارتاااااااااااا



پ ن : میدونم ادامه سفرنامه تر*کیه مونده چشمممممممم مینویسم عشقولیااا

پ ن 1: یه عطر خوشبوی زنونه که ترجیحا گرم یا شیرین نباشه میخوام ولی ولی ولی اماااااا میخوام واقعا بوش

موندگاری داشته باشه .اگه گرم و شیرین ولی خیلی خوشبو هم سراغ دارین بهم بگین.چند نفر ال*ین رو بهم

گفتن..شماها دارینش؟ خوبه ؟

249

 

سلام سلام دوستای گلم خوبین

خوشین سلامتین

مشغول امتحان هستین ؟ بچتون امتحان داره ؟ هیچ کدوم ؟

منم گزینه سوم هستم .راستی من بدقولی نمیکنم به خدا نمیدونم چرا هی اتفاق های جور واجور پیش میاد و

 نمیشه که بیام و بنویسم.

خاله رضا هفته پیش یهویی فوت شد.. خاله بزرگ بزرگش بود همون که شوهرش عموی رضا بود و پارسال 1 ماه

 بعد باباش فوت کرده بود.

بنده خدا سنش بالا بود و خیلی مریض بود و یه جورایی راحت شد.

ولی چیزی که هست من طبق معمول نمیتونم باور  کنم که دیگه خاله جون نیست.و این خیلی بده.

خلاصه 10 روزی در گیر مراسم تششیع(لواسون بود) و سوم و پنجم و هفت و ایناش بودیم.

یه شب هم با گروه 8 نفرمون رفتیم پارک ساعی..کوکوسیب زمینی درست کردیم و بردیم. جاتون خالی

خیلیییییییی عالی بود اون

شب...نیما هم خیلی حال کرده بود. اخه نیما عاشق پارک هست و تقریبا یه رزو در میون یا پارک نزدیک خودمون یا

نزدیک خونه مامانم میبرمش.. و کلی بازی میکنه. و با نی نی ها حال میکنه.

همیشه هم یه دختر از خودش چند سال بزرگتر از نیما خوشش میاد و تا اخری که اونجاییم هواش رو داره و هی

از من میخوان که نیما باهاشون بازی کنه.. پسرک کوچیک من هم اصلا حواسش نیست و حوصله نداره یکی هی

دستش رو بگیره و مواضبش باشه و هی به دخترا غر میزنه

خلاصه که من از اینده نیما نگرانممممممممم ( تیریپ مادر شوهری خز بازی)

دخترا هم واقعا ناز هستن و من دلم براشون ضعف میره ولی نیماااااااااااااااا

اها داشتم اون شب رو میگفتم که نیما کلییییییی با وسایل عجیب غریب زمین بازی پارک ساعی حال کرده بود و

نیم نگاهی به سر سره های معمولی مخصوص سنش نمینداخت.

خیلی هم خوب همکاری کرد و اصلا اذیت نشدم با اینکه فضای باز بود.

سه چرخه و کالسکه اش رو هم برده بودیم و خیلی برامون کمک بود.

یه روز هم دوره فامیلی پدریم بود که خونه خاله بابام بود و رفتیم اونجا.

یه روز هم دوره دوستای دبیرستانم بود که از 6 تا 4 تامون اوکی شدیم و رفتیم شیان و حالت پیک نیکی برگزار

 کردیم.هرکی هرچی تونسته بود اورده بود. فافا هم جوجه اورده بود.. و همونجا برامون کباب کرد با گوجه جاتون

 خالییییییی  وایییییییییی الانم که دارم مینویسم دلم میخواد.

روز فوق العاده ایی بود...مریم هم کیکی خونگی اورده بود که محشررررررررررررر بود. نرم و خوشمزه..

دوست داشتی تا ته دنیا صبح و ظهر و شب فقط از اون کیکی بخوری.

اون روز هی کیک و گوجه سبز و پفک و چیپس و ماست موسیر  و چایی خوردیم هی حرف زدیم  جیغ جیغ کردیم

خندیدیم و غیبت  خودمون 6 تا رو کردیم.

وای خیلی خوش گذشت و من کلی انرژی گرفتم.

هوا هم اخه خیلی خوب بود و این حال هممون رو خوب میکرد.مرسی بچه ها دوست جونیاییییییییی خوب

 خودممممم عاشقتون هستم.

 

بعد دیگه اینکه خبر نیست ..

منو بابا رضا زندگیمون باز عشقولانه شده.

اخه یه مدتی بود هر دو.مون بی حوصله بودیم و هی بهم دیگه گیر میدادیم.

ولی باز نشستیم باهم صحبت   کردم و مسائلمون و حل و فصل کردیم و بازززززززززز عین قدیم عشقولانه شدیم.

 و هی حالا هر   ررروز قربون صدقه هم میریم لوس بازی در میاریم.

و برای هزارمین بار به این نتیجه میرسیم که همه زندگی همدیگه هستیم و بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم.

نیمای حسود هم منتظره که رضا منو بغل کنه بدوه بیاد سریع پای منو بگیره غر بزنه و بگه بغلم کن. وخودشو

میچسبونه به من.

دو روز پیش داشتم با مریم همسایمون حرف میزدم وسط صحبتمون ( نیما بغلم بود داشتم میرفتم سوار اسانسور

 بشم) هی نیما سرش

رو میاورد جلو صورتم و لبام و بوس میکرد. وای مرده بودیم از خنده تو 5   دقیقه دو دفعه این کارو کرد.

یعنی اصلا میگه با کسی نه حرف بزن نه کاری کن نه ظرف نه غذا نه هیچی.. فقط منو ببین منو بغل کن با من

بازی کن..

الان  هم  که من فرصت نوشتن دارم رضا داره تو اتاقش باهاش بازی میکنه.

دیگه دیگه از کاراش بگم که تا چیزی رو خراب میکنه یا کار بدی میکنه قبل از اینکه من بگم  میگه :

اااااااااااااااااخ هییییی وای

آآآآآآآخ نچ نچ نج هییییییییییی

و این هیییییییی رو به طرز خیلی جالبی نمکی و با مزه عین ادم گنده ها میگه.

اسم منو میگه.

میبرم بشورمش تا اب ولرم بشه میگه : داغغغ سررر داغغ سررر ( داغ سرد داغ سسسرد)

به کشمش میگه : یه یه ( با کسره)

 

به تخم مرغ میگه : نو نو

 

به سیب زمینی میگه : بی

 

 به خیار میگه : گوده گوده

 

به ماشین همچنان میگه : بوووه

 

از پستی بلندی رد میشه یا اینکه از جایی میره بالا یا اینکه ما بلندش میکنیم میگه : علیی ددد ( علی مدد)

 

به لقمه میگه : لومه

 

به خودکار میگه : دوبه ( با فتح ب )

 

ازش میخوام بوسم کنه اونم لباش و میچسبونه بهم و بهش میگم صدا نداشت دوباره بود میکنه اونم صدا داررر

 

وای که عجیبببببب میچسبه.

 

هرچی از میخوام با بهش میگم میفهمه و انجام میده. هرچی از وسایل منو اگه تو خونه ببینه میاره میده دستم و

قبل از من میگه : مسییی ( مرسی)

 

شعر تاب تاب عباسی رو میخونه.

 

با دوربین مبایل عکس میگره و قبلش میگه : 1 2 3

 

یه مدتی هم هست که اشتهاش بهتر شده و خدا رو شکر مثل قبل خیلی اذیت نمیکنه. ولی همچنان هم زیاد

 نمی خوره.4 تا دندون دیگه هم در اورده و الان تو سن 1 سال و 8 ماهگی 14 تا دندون داره. دوتا دیگه هم امروز

فردا در میاره..بادکرده لثه اش اخه. 

دیگه اینکه یه مدت حدود ۱۰ روز خیلی کم طاقت شده بود و عصبی و همش جیغ میزد.همه گفتن برای

سنش هست و میخواد حرف بزنه نمیتونه.. من اون مدت خیلی رو رفتارش دقیق شدم و بررسی کردم

درسته برای همینا بود ولی یه دلیل عمده اش به نظرم شربتی بود که برای اشتهاش شروع کرده بودم

به دستور دکترش و همین باعث شده بود همش گرسنه باشه و چون همه چی دوست نداره عصبی میشد

از گرسنگی و با قطع این شربت جیغ ها از ۱۰۰ در صد شد ۱۰ درصد .چون نیما اصلا تو زندگیش جیغ نمیزد

 و با شروع این شربت جیغ جیغو شده بود و این منو روانی میکرد و اصلا نمیتونستم ببینم از یه بچه اروم شده

بچه جیغ جیغو و فعلا شربت رو قطع کردم تا این هفته باز ببرمش پیش دکتر خودش ببینم چی میگه.

 

دیگه دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد از پسرک بنویسم. 

جز اینکه کلا بچه هرچی شیرین تر میشه مسئولیتش هم  بیشتر میشه. 

دیگه بریم سراغ سفر ترکیه مون. 

ما پروازمون اسمان بود و هتلمون گراند* هیلاریوم تو منطقه اکسارای بود.

ساعت 5 بعداظهر پرواز رفتمون بود و ساعت 7 شب برگشتمون.

ساعت 5 هواپیمامون به مقصد استانبول پرییییییییید

و ساعت 8 به وقت ایران و 9 نیم به وقت ترکیه ما رسیدیم استانبول و تا ترانسفر اومد و مارو برد هتل ساعت 10 و

 نیم رسیدیم هتل.

تازه شانس اوردیم که ترافیک نبود و زود رسیدیم.

اخه فرودگاهمون هم صابیحا بود و به نسبت اتاتورک کمی دورتر بودیم ولی خیلی فرودگاه خوبی بود و چون نوساز

 هست خلوت تر بود.و زود ساک هامون رو تحویل گرفتیم.

                                                                                                                                                      خسته و کوفته رسیدیم هتل ..

 البته خسته نه به خاطر نیما چون واقعاااااااا نیما بهترین پسر دنیا بود تو این سفر.. کل راه رفت و برگشت رو تو

هواپیما خواب بود

 و اصلا اذیت نکرد تو طول سفر هم بهترین و بیشترین همکاری رو باهامون کرد و من بیشتر عاشقش شدم.

خلاصه رسیدیم هتل و دیدیم باز عین مالزی دسشویی هاشون اب نداره و فقط یه دوش سقفی داره که تو

شیشه است و کلی سوسولیهست.

و ما چون اصلا حوصله نداشتیم بعد هر دسششوویی حمام بریم یه شلنگ ازشون گرفتیم و با هزار ترفند نصبش

 کردیم.

بعد این داستان ها دوش گرفتیم و رفتیم بیرون هتل.

3 روز اولی که ما استانبول بودیم هوا خیلیییییییییییی سرد بود.. و ما فک نمیکردیم اواخر فروردین استانبول مثه

زمستون ایران سرد باشه. یخ زدیم رسما. و سریع روز اول کاپشن خریدیم و هر دو مون پوشیدیم.

شانس اوردم برای نیما همه چی از پلیور و کاپشن و جوراب شلواری و کلاه و دستکش و پتو اضافه برده بودم اگه

نه که بیچاره بودیم چون اصلا لباس بچه زیییاددد نبود تو ترکیه و من خرید لباااس بچه نیما رو از دو یا 3 تا فروشگاه

کردم.

داشتم میگفتم شب اول ما رفتیم بیرون هتل یه گشتی اطراف خیابون هاش زدیم و خیلی از موقعیتش خوشمون

 نیومد اون شب.

اخه یه خیابون بالای هتلمون زن های ناجور و کلاب افقتضاحی بود و کلا به نظرمون بیخودی اومد خیابون های

 اونجا.ولی فردا صبحش اصلا این چیزا نبود و خیلی هم عالی بود و حتی شب های دیگه اون بساط نبود انگار فقط

 اون شب اون مدلی بوده.

تازه دور تا دور و بالا و پایین و همه خیابون های اطراف هتلمون مملوئ از لباس و خرید و لباس شب و هرچی

بخوای بود.اون شب فقط یه کباب ترکی زدیم بر بدن و برگشتیم هتل.

که انصافا هنوززززززززز مزه اش زیر زبونمه..

من عاشق کباب ترکی شدم و هر وقت رضا ازم میپرسید که چی بخوریم میگفتم : کباب ترکی.

راستی اینم بگم غذا تو ترکیه خیلی گرون بود نسبت به ایران.

دو تا سانویچ کباب ترکی با نوشابه به پول ما نزدیک 50 تومن میشد.

یه وعده کی اف * سی میشد 60 و خورده ایی.

و کلا کلییییی پول غذا دادیم.

چند وعده هم کنسرو برنج و غذای ایرانی برای نیما برده بودم که اون خیلی کمکم کرد و نیما از لحاظ غذا مشکلی

 نداشت.اون شب اول هم به نیما ماکارانی دادم.. با خودم از ایران پخته و براش اورده بودم.

بعد شام برگشتیم هتل و تخت تا صبح خوابیدیم

 

ما روی تورمون فقط صبحانه  داشتیم.صبح روز دوم بیدار شدیم کارامونو کردیم لباس گرم پوشیدیم. نیما جون و

ردیف کردیم.و رفتیم برای صبحانه.نسبتا میشه گفت خوب بود.یه چیزی تومایه های هتل شایگا*ن کیش بود ولی

 در مقایسه با مالزی هیچ بود.

ولی از لحاظ تمیز بودن نظافت و نو بودن وسیله های هتل و اتاق عالی بود هتلمون.

بعد صبحانه راه افتادیم سمته میدان تکسیم و خ استقلال. وقتی رسیدیم میدان تکسیم هوا خیلی سرددددددددد

 بود و ابری.کالسکه نیما رو برده بودیم و نیما تو کالسکه اش راحت مینشست و یه پتو هم رو پاش مینداختیم و

وقتی میدیدم که خوابش میاد پشت کالسکه رو میخوابوندیم و خوابش میبرد و بعد هم یه پتو روی کالسکه

مینداختیم تاریک میشد و 2 یا 3 ساعت میخوابید.و کلا تو طول سفر بهترین زمان میخوابید و زمان ناهار و شامش

 بیدار میشد.

همین طور که وارد خ اسقلال میشدیم هوا بارونی شد و بارون گرفت.

نمیدونم تو استانبول چه طوری در عرض سیم ثانیه چتر فروش ها که دست فروش بودن 2 ثانیه بعد از شروع بارون

 بساط  چتراشونو میاوردن.. همه چتر هاشون 5 لیر یعنب 10 تومن مابود و همه چتر ها بیرنگ و شیشه ای بودن و

بعضی هاش  شیشه ای با یه هاله ایی از رنگ زرد و ابی و صورتی بودن.

ما هم چون چتر ادمون رفته بود بیاریم یه چتر صورتی خریدیم و دو تایی رفتیم زیرش. نیما هم که خوابش برده بود.

وارد خ استقلال شدیم و من عاشق این خ شدم.

تمامش سنگفرش بود.و دو طرف این خ فروشگاه لباس و کفش و کیف و خریییییییییییییییییییییییید و انواع و اقسام

مارک های معروف دنیا و ترک دیده میشد.

در سراسر این خ کلی هم رستوران و فروشگاه های تنقلات و باقلوای استانبولی وجود داشت که معده ات رو هر

 لحظه گشنه میکرد.

کلی همم چرخ هایی بودن که نون های کنجدی.. شا بلوط های داغ و تنوری داشتند.

و کلا این خ رو من خیلی دوست داشتم و دارمممممممممممممم

بعد کمی گشت زدن وتعجب کردن از قیمتها یواش یواش دیگه گرسنه شدیم.

و رفتیم سمته کی اف سی.

واقعا که هیچ کجا سوخاری کی اف سی رو نداره.نیما همچنان خواب بود و ما غذا رو زدیم بر بدن.

بعد ناهار هم دیگه نیما یواش یواش بیدار شد و رفتیم سمته انتهای خ استقلال و از اونجا مسیر اتوبوس رو پیدا

کردیم و

رفتیم هتل. اینم یادم نره بگم که تاکسی خیلیییییییییی گرون بود تو ترکیه و ما یک بار هم سوار نشدیم.

همه راه ها رو با تراموا و مترو و اتوبوس رفتیم و مسیر هاش و نقشه هاش رو هم قبل سفر از اینترنت پیدا کرده

بودیم.بعد کمی استراحت تو هتل یکم جزوه اطلاعات استانبول  رو مطالعه کردیم.و یه برنامه ریزی برای روزهای

ایندمون کردیم.

و باز رفتیم سمته خ استقلال. و اینبار تا شب اونجا بودیم و کمی خرید کردیم.

مانگو این خ و ال سی واکی و فروشگاه کفش اف ال او برای خرید خوب بودن و ازشون خرید کردیم.

در کل ترکیه برای خرید هنوز هم خوبه ولی خوب گفتن من به معنای ارزونی نیست اصلا.

اگه تو تهران خرید کردنتون این مدلی هست که جنس خوب  و مارک میخرید ولی 1 دونه میخرید ( جای اینکه 3 تا

بخرید ولی با کیفیت پایین) ترکیه به دردتون میخره برای خرید.

البته من اینو با حساب این میگم که دفعه اولم بوده و خیلی جاهایی رو بلد نبودم که خرید ارزون  و خوب داشته

 باشم. و از همین اطلاعاتی که از سفر نامه ها بدست اوردم و مراکز خریدی که رفتیم با کلی گشتن تونستم

خرید نسبتا خوبی  داشته باشم. شاید اگه سویشرت خریدم 80 تومن ارزون نیست ولی مطمئن هستم به

جنسش مدلش و مارکش.

بر عکس ایران که اگه تو مود خرید و قیمت ها نباشی ممکنه اشغال بخری 80 تومن.

تو ترکیه حداقل میدونی چینی بهت نمیندازن و اشغال نیست لباسی که میخری.بر عکس دوبی که چینی زیاده.

خلاصه داشتم میگفتم کمی خرید کردیم  و برگشتیم با اتوبوس ها سمته هتل و نزدیک هتل از یه جای جدید کباب

ترکی خوردیم.

 و برگشتیم هتل و خوااااااااااااااااااااااابببببببببببب .و یه روز دیگه از سفرمون هم تموم شد.

روز سوم بیدار شدیم صبحانه خوردیم و دیدیم همچنان هوا ابری و بارونی هست و باز نمیشد که بریم جزیره رو

ببینیم یا اینکه بریم جاهای توریستی و تاریخیش.به خاطر همین بر خلاف میلمون باز رفتیم شاپینگ سنتر

اولی*ویوم.این سنتر رو خیلی تو سفر نامه ازش خوبی شنیده بودم .

با بدبختی و سختی و بعد کلی اتوبوس و مینی بوس رسیدیم بهش که خیلی از مکان هتل ما دور بود.

این مرکز اوت لت هست یعنی هرچی مغازه و مارک توش هست جنساش معمولا تک سایز هست و اف خورده.

کل این پاساژ رو نشد ببینیم تا ساعت 7 شب که اونجا بودیم.

ولی بیشترش رو دیدیم و نسبتا ازش خوب خرید کردیم.

ولی اون طور هم نبود که تعریفش رو شنیده بودم و من خیلی از مغازه هاش رو احساس میکردم بنجله و اصلا

به دلم نمیچسبید.مخصوصا که ارزش پول ما پایین اومده و اصلا دلم نمیومد برای اون اشغال ها که میدونستم فقط

 بار اول که تنت کنی قشنگه اون همه پول بدم.و اکثرا جنساش به نظرم یه مدلی بود که تو شست شو اوکی

نبودن.

و از همه جالب تر اینکه کلا 2 یا 3 تا فروشگاه لباس بچه دیدیم تو اون سنتر 4 طبقه بزرگ.

بر عکس دوبی و مالزی که سفرای قبلیمون بود و این اصلا برای منه بچه دار خوشایند نبود.

تو سنتر نیما خوابید و برای ناهار بیدار شد.

ناهارتو یه رستوران همونجا اسکندر کباب خوردیم که عالیییییییییییییییی بود مزه اش و با اینکه خیلی گرون

حدود 100 تومن برامون تموم شد ولی خیلی چسبید ...کلا غذا خیلی رو اعصاب بود و جیب درد میاورد :دی

بعد ناهار دیدم تا نیما بیداره از کالسکه درش اوردم و یه قطار کودکان که رو زمین سنتر حرکت میکرد سوارش

کردم..خیلی حال کرده بود و کلی خندید و با من بای بای کرد.. مرده مسئول قطار هم عاشق نیما شده بود و هی

براش حباب درست میکرد و باهاش بای بای میکرد و قربون صدقه اش میرفت به ترکی.

کمی هم تو راهروها و مغازه  ها اتیش سوزوند و راه ر فت و شیطونی کرد و باز برگردوندیدمش تو کالسکه اش.

اینم که میگم تو کالسکه بود فکر نکنین همینطوری ساکت و اروم میشست.

کلی ترفند میزدم و کلیییییی خوراکی جور واجور از ایران براش بردم و اونجا خریدم و... میدادم دستش بخوره

 و اسباب بازی و ... وگرنه که امکان نداشت اون همه بشینه تو کالسکه اش.

خلاصه ساعت 7 خسته و کوفته برگشتیم هتل.. تو راه برگشت  هم با یه اقای ایرانی اشنا شدیم تو ایستگاه

اتوبوس که کلی برای روزای بعدمون راهنماییمون کرد.

بعدش هم بر گشتیم هتل شام خوردیم و لا لا  

روز بعد بیدار شدیم و باز هوا ابرییییییییییییییییییی

وایییییییییییی نه داشتیم خل میشدیم. دیدیم باز چاره ایی نیست همچنان خرید عزیز رو انتخاب کردیم و بعد

 صبحانه راهی چهار شنبه بازار شدیم تو خ فاتیح که نسبتا نزدیک بود .

بعد کلی پرس و جو و کلی پیاده روی سربالایی رسدیم و دیدیم بلهههههههههههه چقدررررررررررررر فروشگاه تو خ

زدن و چقئررر دست فروش که همیشه چهارشنبه ها میان اینجا و کلی لباس و کفش و کیف و زیورالات و ....

قیمت ها البته خیلی کم نبود و جنس ها خیلی درجه 1 نبودن.

ولی از لابه لاش میشد چیزای خوبی پیدا کرد.مثل لباس تو خونه ایی... دمپایی بچه گونه..تاپ هایی که واسه زیر

 کت هست و ...

کمی خرید کردیم و دیگه ظهر شده بود..

رفتیم هتل و کمی استراحت کردیم و بعداظهر باز رفتیم خ استقلال اخه خیلی دوست داشتنی بود و سیر

نمیشدیم..بعد هم شام همونجا خوردیم. وارد یه رستوران جدید شدیم و خیلی ساندویچ های متنوعی داشت و تو

عکس همه خیلی کوچیک بودن

ما فکر کردیم از این لقمه ایی هاست و هر کدوم 2 تا سفارش دادیم و برای نیما هم 1 دونه که لقمه کنم بخوره.

ولی وقتی اورد همچین کوچیک هم نبود و دیگه خفه شدیم بعد خوردنش.

هی میخوردیم و میخندیدم و تموم نمیشد. اخر هم همش رو نخوردیم و بلند شدیم.

ولی عجیب خاطره شد.بعدش هم برگشتیم هتل کمی حساب کتاب کردیم و اتاقمون رو مرتب کردیم..تی وی

 دیدیم و خوابیدیم.

نگران نباشید بقیه سفرمون فقط خرید نبودJ)

اینا رو داشته باشید تا تو پست بعدی بقیه اش رو بنویسم دوستای گل گلی خودم.

همتونو میبوسم .. فعلا با بای.. دیگه نیما جونی نمیزاره بنویسم.

میبوسمتون.........


 

 

پ ن : فردا عکس اضافه میکنم کلی وقت گذاشتم و حجم کم کردم و اپلود کردم فقط برای

 گل روی شماهایی که همیشه همراهم بودین و ازم عکس خواستین.بقیه سفر و بقیه

عکسا رو هم تا اخر هفته اضافه میکنم.

پ ن۱ :

الان فهمیدم که نظر سنجی وبلاگی امسال چند روزیه شروع شده.. دوست داشتین

خوشحال میشم بهم رای بدین البته میدونم امسال کم کار بودم و شاید مثه قدیم دیگه

خیلی منو وبلاگ خوب نمیدونین.. و ممکنه رتبه ایی نیارم

ولی خب بازم گفتم اطلاع رسانی کنم.برای رای به این لینک زیر بروید.پیشاپیش ممنونم:*

نظر سنجی وبلاگی سال 92

ادامه نوشته

248

 سلام سلام دوستای گل گلی خودم

خوبین چه میکنین با این حال و هوای بهاری  و خواب الودگییییییییی

وای که همش دل ادم خواب میخواد ولی با کار و بچه کوو خوااااب

من خیلی وقته نزدیک سه هفته است که از سفر اومدم و میخوام بیام بنویسم ولی باورتون میشه

اصلا وقتی ندارم برای نوشتن ؟

از صبح که با نیما بلند میشیم مشغول بازی و غذا و سر کله زدن و کار خونه و اینا هستیم تا 11 شب که جفتمون

هلاکیم دیگه.

بابا رضا هم که تا 2 میره باغشون و کارگر داره و چند وقتیه داره سیستم ابرسانی و لوله کشی باغ رو درست

میکنه چون از 2 یا 3 ماه دیگه که بره سر کار و پروژه خودش دیگه کسی نیست اینارو درست کنه.

گاهی میاد خونه و میگه شیطونه میگه خونه ویلایی ایندمون و باغ رفتن جمعه هامونو بی خیال بشیم و کل

باغ رو بکنیم یه برج باغ شونصد طبقه و حالشو ببریم.. ولی باز یه روز میاد خونه میگه هیچی باغ نمیشه

حیفه باغ رو از دست بدیم اونم یه باغ نزدیک خونمون و تو تهران.

خلاصه که در گیر و دار کارای پدری و شونصد هزار مسئولیت بعد باباش درگیر هست و من ارزو میکنم زودتر

این بساط ها تموم بشه رضا بره سر کار خودش و زندگیمون برگرده به همون ارامش و روال قبلی.

از طرفی دوست دارم که رضا ظهر میاد خونه و هم برای من هم برای نیما تنوع و حال خوبیه..

ولی از طرفی هم زندگیمون یه جوریه احساس میکنم کار خونه ام 2 برابر شده و یه سری مسائل دیگه که

اینجا جای گفتنش نیست.

الان که فرصت کردم بیام چند خطی بنویسم بابا رضا رفته و داره با نیما بازی میکنه.

سوار تاب اتاقش هست و باباش هلش میده و براش شعرای دوران بچگی خودش و میخونه.

من داد میزنم و میگم : بابا رضا اخه شعرای دسرت درمون برای بچه بخون.. اونم سریع تپولویم تپلو رو میخونه.

بعدم صداشون میاد که دارن با هم ماشین بازی میکنن.

از صبح که نیما بیدار شد پمپرزش رو عوض کردم و رفتیم برای صبحانه.

لقمه پنیر و کره براش درست کردم که نخورد همه رو رو مالید به بلیز من و هی گفت : آآآآآآخ آآآآخ و زد پشت دست

خودش که یعنی چه کار بدی.. منم کره ها رو از رو بلیز مشکیم پاک کردم و براش با ارامش توضیح دادم که

این کار بدیه و برای بار صد هزارم ازش خواستم لای لقمه اش رو باز نکنه و همین جوری ارم گاز بزنه و بخوردش

و اون برای بار صد هزارم لای لقمه کوچولوش رو باز کرد تا ببینه لاش چیه و بعد یکم ازش خورد و ..

دیدم میلش به نون نیست براش بسته چی پفش رو که خیلی دوست داره باز کردم و 6 یا 7 تا از اون رو خورد و

بردمش رو تاب اتاقش براش کتاب شعر ناصر کشاورز رو خوندم و تابش دادم.

یه بوته و دو بوته

وای یه چیزی رو مونه

اون خاله عنکبوته

نترس کاریت نداره

نه عقربه نه ماره..

...

..

نیما هم عشق کرد و خوندید و گوش داد.

تو این فاصله لباسای کثیف رو ریختم تو ماشین و روشنش کردم.

اخه تا فرصت پیدا کنه پشت من لباسای کثیف رو از ماشین میریزه بیرون  کلشو میکنه تو  ماشین لباس شویی

و من حرص میخورم.

ولی اینجوری نمیتونست.

به عشق لگو بازی راضیش کردم از تاب بیاد پایین..

یکم لگو بازی ماشین بازی استوانه هوش بازی کردیم و یه کتاب دیگه براش خوندم و رنگ ها رو باهاش کار کردم

خسته شد و کتاب رو بست گذاشت تو کشوی کتاب هاش و درش رو بست.

بعدم مشغول خیلی ببخشید پی پی شد .

رضا هم دیگه اومد خونه و ساعت 12 و نیم بود.

سبزی پلو و کوکو رو درست کردم نیما رو شستم و اومدم پای لب تاپ.

این بود یه نصفه روز از زندگی ما که خیلی از روزهامون شبیه امروزه.

دو روزی میرم خونه مامانم..جمعه ها با خانواده شوشو هستیم حالا یا تو باغ یا خونه مامیش.

یه روز با گروه 8 نفره فامیلی میریم چارکی جایی..

و خلاصه زندگی میگذره خدارو شکر.

پنج شنبه هم با رضا نیما رو بردیم پارک ملت و خیلی برای هر سه مون خوب بود.


راستی این چند وقته که نبودم کلی مناسبت هم بود که من ننوشتم..

25 فروردین تولدم بود و من 1 سال دیگه از زندگیم رفت  و کلی پخته تر شدم و کلی تغییر کردم.

6 اردیبهشت سالگرد ازدواجمون بود و زندگیمون رفت تو 6 سال..

و من رضا 1 سال دیگه هم کنار هم  و با هم بزرگ شدیم و گذروندیم..

و روز مادر بود که بازم به همتون تبریک میگم هم به دخترا هم به زن ها هم به تمام مادر های عزیز.

و من خیلی بیشتر فهمیدم تو این سال که مادر یعنی چی ؟!!

و همه اینا وقتی ارزش داره برام که میدونم سلامت هستیم..

هم خودم هم همسرم هم بچم و هم خانواده هامون و هیچی برام از این بیشتر ارزش نداره.

دیگه دیگه اینکه امسال برای مامانم و مامی شوشو دمپایی رو فرشی و 2 تا روسری خوشگل هدیه گرفتیم.

کادوی تولدم یه بارونی  قرمز بود که شوشو برام از مان *گو تر*کیه گرفت.

هدیه سالگرد و روز زن هم چیزی نگرفتم و ندادم.

چون خیلی هزینه سفرمون شد و قرار شد چند ماه دیگه شوشو یه جا بهم نقدی بده.

دیگه دیگه هم خبری نیستتتتتتتت که نیست.

ایشالا سعیم رو میکنم تو این هفته از نیما و سفرمون بنویسم و اگه شد عکس بزارم.

فعلا بوسسسسسسسسسسسسس و خدا نگهدار همتون.


247

سلام سلام دوستای عزیزم

که دیگه از خیلی هاتون خبری نیست.

یاد اون روزا بخیر که همه فعال بودن و مینوشتن.. مخصوصا رامونا..

وای دوست جونی نمیدونم هنوزم منو میخونی یا نه ولی بدون دلم برای خودت و نوشته هات یه ذره شده.

دیگه دیگه اینکه من یه عالمه تعریفی داشتم از گر*مه که خیلییییییی خوش گذشت.

ما 4 فروردین بعد نوعید با مامانم اینا دو ماشینه رفتیم سمت گرمه.

 و ساعت 4 رسیدیم. صبحش هم ساعت 7 حرکت کرده بودیم.

راه طولانی بود ولی یه جوری سر نیما رو گرم کردم با وسایل و اسباب بازی و اهنگ و غذا و خوراکیییییییی

تا رسیدیم.

دیگه اونجا که رسیدیم همش با مامانم و بابام و خودم و رضا مشغول گردش بود.

ما که رسیدیم فقط خاله ام و یکی از دایی هام بودن با خانوادشون.

و دو تا دایی دیگه ام و دختر خاله روزای بعد بهمون پیوستن.

چون یکیشون رفته بود مشهد و یکیشون کیش.و بعدش اومدن پیش ما.

6 روزی اونجا بودیم و خیلی روزای خوبی بود خداییش.

مخصوصا که کار اشپزی هم با دایی هام بود و خانوما راحتتت فقط ظرف داشتن.

من تا نیما نبود و تونستم کمکم میکردم.بنده خدا مادربزرگم هم خیلیییییییی پاهاش درد میکرد و احتیاج

به عمل داره ولی میترسه و نمیره از طرفی هم اگه بره عمل کنه کسی نیست ازشون مراقبت کنه.

چون هرکی مشکلات خودش رو داره تو این اوضاع مملکتمون.

 کلییییییی گشتیم و یه روز هم تور دریاچه* نمک رو با ماز*یار رفتیم به همراه همه بروبچچچچز

که عکسای خیلی قشنگی گرفتیم.

روزای دیگه هم تو خود گرمه گشت و گذار کردیم.

نیما هم که تهه عشق و ححححححححححححححااال و کرد. چون همش بیرون تو دشت و گل و لب اب چشمه و

پیش ببعی ها و مرغا و اینا گردونده میشد و بچم از نزدیک کلی حییونارو دید و ذوقید.

بعد 6 روز هم برگشتیم تهران و مشغول  بودیم تا 13 بدر.

که رفتیم باغ و تا 11 شب بودیم.

اون روز هم عالی بود و کلی عکس گرفتیم اتیش روشن کردیم و بعبارتی اتیش سوزوندیم. دسته جمعییییی

همه فامیل شوشو خااااااان

بعدش هم یه مهمونی داشتم که مهمون هام دختر دختر دایی شوشو با مادرش و برادرش و بچه اش و مامان

بزرگش بودن.. همون که مالز*ی رفتیم خونش ..اومده بود ایران و منم باید حتما میدعوتیدمش.

براشون باقالی پلو *با مرغ ...میرزا* قاسمی ...چیکن استرا*گنف...ماکارانی سوسیس و قارچ ( برای نی نیش )

+ سالاد کاهو برانی بادمجان   اردور ترش و شیرین  ژله حبه ایی و تیرامیسو درست کردم.

ولی ولیییییییییی رسم کشیده شد هااا با نیمای فسقلی و وروجک.

و صد البته مامان شوشو هم اومد کمکم و دستش درد نکنه واقعا خیلی همراهم بود.

و خدا رو شکر از خجالتشون در اومدیم و مهمونیمون به خوبی برگزار شد.

دیگه دیگه اینکه پنج شنبه هم واکسن 1 سال و * نیم نیمای عزیزمون رو بردیم دکترش زد .

تو جفت دستای بچم زد .. و من دلم ریش شد....... دوست داشتم دستامو سوراخ کنن اون لحظه ولی نیما

از درد جیغ نکشه..مردم تا تموم شد.

گفت وقتی بچه راه میره تو دستش بزنن خیلی بهتره و کمتر اذیت میشه و واقعا هم همین طور بود.

نیما از شبش تب کرد تا امروز صبح که دیگه قطع شد.

خیلیییییییییی اذیت شد و شدیم و کلی بی قرار بود و گریه میکرد و میچسبید به من و همش شیر خورد.

 و هرکی میومد بغلش کنه گریه میکرد و پس میزد ادم ها رو.

ولی امروز خد ا رو صد هزار مرتبه شکر خیلی بهتر بود و دیگه تقریبا خوب شده.

و خبر اصلی اینکه فردا عصر ساعت 5 مسافریم به کشور * تر*کیه

و بعد کلی گشتن و کلی شک به علت گرونی بلیط و تور بالاخره برای فردا بلیط گرفتیم تا یکشنبه دیگه.

برامون خیلی دعا کنید که سفر خوبی باشه و نیما اذیت نشه و اذیتمون نکنه تا از سفرمون چیزی بفهمیم.

دیگه هم فعلا خبری نیست تا برگردم با عکس و خاطرات سفر ایشالااااااا

میبوسمتون..یه دنیا دوستون دارم.




246

سلام دوست جونیای خودمممممممممممم

سال نو مبارک!

امیدوارم  سال 92 بهترین سال عمرتون باشه و شروع سالهای خوب زندگیتون در آینده.

من امسال سر سال تحویل بر عکس هر سال که کلیییییییی ارزو داشتم فقط و فقط یه ارزو کردم

اونم سلامتی خودمون و همه کسانی که میشناسم بود.

این چند روز سخت مشغول مهمون داری بودیم خونه مامی شوشو برای نو عیدشون.

 و خدارو شکر به خوبی و خوشی برگزار شد.

خیلی وقتی برای نوشتن ندارم چون فردا صبح زووود ایشالا عازم سفر هستیم .

همون گر*مه که گفتم.

ساک هامون رو بستیم تقریبا.

شوشو و نیمی خوابیدن.منم گفتم سال نو رو بهتون تبریک بگم و برم اخرین کارام رو انجام بدم و بخوابم.

ایشالا 5 یا 6 روز دیگه بر میگردیم تهران.

همتون رو میبوسم ماااااااااااااچچچچچچچچچچچچچچچچ


245

سلام سلام دوستای مهربونممممممممم

خوبین... چه خبرا.. گفتم مهربون چون واقعا مهربونین و با وجودی که من عین قدیما هر هفته اپ نمیکنم بازم

میاین اینجا و بهم انرژی میدین.اخه ما بچه دارا واقعاااااا نمیرسیم زودی زودی اپ کنین.

اونایی هم که میرسن من نمیدونم چه جوری ؟

من که دیگه تا کارای خونه رو بکنم و هر روووووووووز نهار و شام جدا درست کنم و نیما رو رسیدگی کنم و

کارای روزمره خودم و انجام بدم و هر از گاهی کارای اضافه بر سازمانی که پیش میاد رو انجام بدم دیگه

وقتم تکمیله تکمیل میشه و اپسیلون وقتی برام باقی نمیمونه که بیام نت.

این روزا و شب ها و هفته ها من همش مشغول بودم و خونه تکونی کوفتی هم بالاخره تموم شد.

و البته اینکه میگم تموم شد منظورم کارای خودمه.

وگرنه که جمعه تازه سرایدار مامانم میاد که دیوار ها و پنجره هامونو بشوره.

و منم شروع کردم شونصد تا زیر پرده و حریری و مخمل و ..رو بشورم تا شوشو خان مهربوووون بده اطوشویی

تا اطو بزنه و وقتی اقاهه جمعه به امید خدا دیوار ها و پنجره هارو میشوره پرده های تمیزمونو بزنیم.

ولی خب خدا رو شکر کمد ها و اتاق خواب ها و اشپزخونه اوکی شده و من خیالم خیلی راحته.

حموم رو هم دیشب باز اساسی شستم و میمونه دسشویی شوری و یه سری کزت گری های دیگه

 که مربوط میشه به هفته اخر.

امسال همونطور که گفتم دو روز اول تهرانیم برای نوعید و بعد به پیشنهاد رضا و موافقت شدید من میریم

روستای عزیز مادریم ...گر*مه.

هر دومون خیلی خوشحالم و میدونیم که ارامش اونجا برامون خوبه  و خستگی این سال مزخرف 91 از تنمون

بیرون میره ایشالا.

البته اگه فوت بابا جان عزیزمون رو فاکتور بگیریم اتفاق بده دیگه نبود ولی همون کافی بود برای غم سنگینی

که هنوززز دلمونو میسابه... و ازارمون میده( این لغت رو هم از خودم در اوردم.)

جمعه ایی که گذشت رفتیم بهشت زهرا ..همون برنامه اش هر ساله خانواده خاله شوشو برای دختر خاله اش

که تو نوجوونی تومور داشته و فوت میشه ..ولی با این فرق که یکی دیگه هم از جمع پارسالمون کم شده

بود و همه یه غم دیگه هم داشتند.

برای باباجان هم به پیشنهاد خواهر شوشو..مربا خیرات کردند اخه خدا رحمتش کنه پدر شوهرم خیلی مربا

و کلا شیرینی جات دوست داشتند.

بابا جان جای خالیت امسال خیلی ازارم میداد.. ولی من یه جور خاصی مطمئن هستم که جات خیلی خوبه.

ایشالا اون مرباها برسه به روحت و همیشه در ارامش باشی..

واقعا چه روزگاریه ادم نمیدونه سال دیگه خودش تو این جمع هست یا نه.

دیگه اینکه امسال خیلی های دیگه هم اومده بودن مثه خانواده دایی رضا و خانواده خاله بزرگه اش.

و در کل خوب بود و خوب برگزار شد.

دیگه دیگه اینکه امسال 4 شنبه سوری هم خیلی مسخره شده و چون شب قبل عید هست خیلی هایی

که هر سال میومدن و تو باغ باهم بودیم امسال رو نیستن و زودتر میرن برای سفر عیدشون.

 و معلوم نیست اصلا بریم باغ یا نه !

دیگه دیگه اینکهههههههههه از نیم نیم بگم که کلیییی وروجک تر شده و یه عسلی شده که دوست داریم

قلمبه قورتش بدیم.

یه روزای و ساعت هایی و دقیقه هایی میشه دیگه از عشقش خل میشم.. دوست دارم بخورمش.

و یه جورایی دیگه براش جون میدم.. اینقدر که دوسش دارم.

اصلا فک نمیکردم که من و رضا اینجوری عاشق نیما بشیم.

همه زندگیمون شده واقعا و یه اداها و صداهایی از خودش در میاره که هممون دیوونش شدیم.

بعد من و رضا هم مامانم...

وایییی اصلا یه جوری قربون صدقه این بچه میره و به هر سازیش میرقصه که انگار بچه سومشه.

گاهی شک میکنم منو بیشتر دوست داره یا نیما رو ؟!

نیما هم خیلی بهش وابسته است و وقتی میریم اونجا همش میچسبه به مامانم و یه لحظه ازش جدا

نمیشه.

هفته پیش من یه مریضی گرفتم در سطح خدایانننننننننن

واییییییی رو به موت بودم. همه علائمی هم داشتم و اخر نفهمیدیم انفلوانزا بود چی بود ؟

اول که با تب و لرز و بدن درد و پهلو درد و سوزش *ببخشید ادرار شروع شد..

و حالم خیلی بد بود و هی بدتر میشد.

رفتم دکتر و بعد 3 تا دکتر دیدن و ازمایش خون و ادرار گفتن  عفونت* ادرار داری و مشوک به اپا*ندیس

هستی...و باید بری سونوگرافی.

حالا شانس طلایی من اون روز پنج شنبه بود و بعد کلییییییییییییییییی گشتن و هزار تا بیمارستان خصوصی

 و دولتی و کلینیک و .. رفتن سونوگرافی پیدا نکردیم.

اخر سر مستاصل مونده بودیم تو خیابون و نمیدونستیم چیکار کنیم.

شوشو اعصابش خورد برای من و .. و من هم داغونننننننننن گوشه ماشین مریض افتاده بودم.

که به یکیاز دوستام زنگ زدم و اون خدا خیرش بده یه جارو بهمون معرفی کرد که شبانه روزی بود سونو گرافیش

رفتیم اونجا روبروی بیمارستان * جم بود..تا ساعت 10 نشستیم و سونو کردیم و جوابش رو بردیم

اورژانس بیمارستان جم و گفت اپاندیس نیست خدا رو شکر ولی احتمالا عفونت کلیه است.

خلاصه من لحظه به لحظه حالم بدتر میشد و باز رفتیم سونو کردیم و گفتن عفونت کلیه نیست.

حالا شما فک کنین دکتر گفت تب من بالای 40 هست و فشارم 10 رو 6 بود و همین طور بالا میوردم

 و اصلا یه حححاااااااااااال خیلی بدیییییییییی که همش یاد اور او ن روزای مزخرفت ویار بارداریم بود برام.

یهویی دیگه داشتم تو بیمارستان میوفتادم از حال بد و ببخشید تهوع و تب بالا..

که باز خوابوندنم رو تخت و یه سرم دیگه زدم و 2 یا 3 تا امپول نمیدونم چی چی با انتی بیوتیک های قوی.

و بعد 1 ساعت 10 درصد بهتر شدم و گفتن باید بستری بشه..

منم نخواستم و شوشو تعهد داد و منو اورد خونه..

اخر سر هم نفهمیدن من مریضیم چی بوده و 10 تا امپول *جنتا*مایسین و کلی دارو و کپسول برای عفونت

زدم و خورد ..و تقریبا 1 هفته ایی طول کشید تا سر پا شدم و تمام این مدت خونه مامانم بودم.

 و مامانه بنده خدام و شوشو کلی زحمت نیما و منو کشیدن تا خوب شدم.

ولی باورتون نمیشه هنوزم سر درد هاش رو دارم.. و اصلا نفهمیدم چه کوفتی بود یهویی افتاد به جون من.

خلاصه که اینم از روزای گذشته ماااااااااااااااااا

شوشو جونم بازم ممنون که اینقدرر اون روز برای من زحمت کشیدی و منو از این دکتر به اون دکتر بردی

 و نگران من بودی.. عشقه خودمی اخههههههههههههههههههههههههههه عزیز دلم.

نیما هم میومد بغلم و بهش میگفتم مامان جون عشقم ..من حالم بده برو پیش مامان جااان.

اونم غر میزد و سریع میرفت پیش مامانم و اسم منو نصفه نیمه میگفت و بعدش میگفت : بدهههه

یعنی مامانم حالش بده :))

 و این وسط من بودم که تو اون حال بد خنده ام میگرفت از حرکتش.

جدیدا هم عاشق نقاشی شده و منم دیدم خیلی دوست داره رفتم براش مداد رنگی 6 رنگه از این کوچیکا

گرفتم..

تو خونه کلی مداد رنگی نو در تعداد ها و مارک های مختلف داریم که من همه رو از سفر هام به عشق بچه

اینده مون اورده بود چون خودمم خیلی نقاشی رو دوست داشته و دارم ولی اونا همشون بلند هستن

 و احساس کردم براش خطرناکه. برای همین این 6 تایی کوچیکارو گرفتم.

از دیروز که اینارو گرفتم کلییییییییی نیما حال کرده همش یه ورق دستشه میده به بابا رضا  و میشینه

تو بغلش و میگه اااه یعنی برام نقاشی بکش.

رضا هم کلی با حوصله براش نقاشی و ادم و گل و جیوانات رو میکشه و نیم نیم هم خیلی حاال میکنه.

و بعدش خودش همه رو خط خطی میکنه.

خلاصه که داستانی داریم.

هفته پیش هم بردیمش اتلیه و اولین عکس پرسنلی رو ازش انداختیم.

برای پاس*پورت ش. اینقدرر نفس شده این عکس که نگو.البته از دید منه مادر ..قربون دست و پای...

:دی

امروز هم گذرنامه اش اومد دم در خونه و با رضا کلی قربون صدقه عکس مسخره  و پاسپورت مسخره تر

فسقلیش رفتیم.. اخه قربونت برم مامانی که برای خودت ادددددددددم شدی عزیزممممممممم.

اها راستی ۱۰ روز پیش هم برای اولین بار نیما رو بردیم ارایشگاه. پیش ارایشگر بابا رضا .

که خیلی هم مرد خوبی بود و اسمش بهرام بود. خیلی با نیما دوست شد سریع و بهش ماشین داد و

نیما هم بر خلاف اون چیزی که فک میکردم اصلا اذیت نکرد و همش خندید و اصلا نق نزد و سرش رو نکشید

و همش میگفت نونه که یعنی همون شونه و اقا بهرام هم با سرعت و مهارت خیلی خوبی موهاش رو حالت

المانی زد که خیلی خوب شد و من فک نمیکردم موهای نیم نیم چون خیلی نازکه و زیاد نیست به این خوبی

مرتب بشه و شکل بگیره.بابا رضا نگهش داشته بود و حواسش رو پرت میکردیم و اقا بهرام هم تند تند کوتاه

کرد. منم ازشون فیلم گرفتم تا به عنوان اولین سلمونی براش یادگاری بمونه.

مامان جونی عشقه من ایشالاااااا ارایشگاه دامادیت.. وای فک کن ؟!!!!

 

دیگه دیگه هم خبر خاصی نیست و چیزی یادم نمیاد که بنویسم.

اگه یادم اومد حتما پی نوشت میزارم.

میبوسمتون یه دنیاااااااااا


پ ن :  چشم حتما از نیما یه عکس میزارم به زودی تو همین پست با لباسایی که برای سال تحویلش گرفتم

وعکس انداختم . مرسی که به من و پسرم لطف دارین و عکساشو دوست دارین.


پ ن 1: به امید خدا شاید ماه دیگه این موقع بریم تر**کیه و طبق معمول همه سفر هام که منو با راهنمایی

هاتون شرمنده میکنن بازم ازتون تقاضا دارم اگه راهنمایی در این رابطه یا تجربه ایی از سفر به این کشور

دارین برام بنویسین.. البته مقداری از سایت ها و سفر نامه های مختلف اطلاعات جمع کردم ولی همیشه

اطلاعاتی که شما خواننده های عزیزم بهم میدادین یه چیز دیگه بوده. ماااااچ


پ ن 2 : این پینوشت رو برای تو مینویسم مامان کوچولو...دخملی عزیز دلم خیلی تبریک میگم

 برای بدنیا اومدن فرشته کوچولوی زندگیتون کیانای عزیز.

 نتونستم برات کامنت بزارم برای همین اینجا برات مینویسم که خیلی برات

خوشحالم که طعم مادری رو چشیدی.. ایشالا نامدار باشه دختر گلت و زودی برامون عکسش رو بزاری.

عزیزم واقعا قدمش مبارکه...ایشالا سایه خودت و همسرت همیشه بالای سر این کوچولو باشه. هزار تا

بوسسسسسسسسسس

 

 

 

244

سلام هزار تا سلام بر اهالی وبلاگستان 

اینروزا همه تند تند اپ میکنن و برای من سال تنبلی بود از لحاظ اپ کردن و خیلی دیر به دیر نوشتم امسال

ایشالا سال دیگه نیما کمی از اب و گل درومده و من فعالتر میشم.

اخه واقعا اتفاق خاصی هم نمیوفته که بیام بنویسم.

طبق معمول 2 روز هفته رو میرم خونه مامانم و 1 روز رو هم ماشین رو بر میدارم با مامانم میریم خونه مادربزرگ

 و پدر بزرگم پیشه اونا هستیم.

خیلییی خوش میگذره و خونشونو خیلی دوست دارم.عاشققققققق دستپختشم و سیر نمیشم.

اصلا اونجا که میرم مغزم فرمان سیری نمیده و فقط چون رژیمم خودم و کنترل میکنم.از بس دستپختش عالیه

دیگه اینکه جمعه ها هم خونه مامی شوشو هستیم یا مامی شوشو میاد واحد رو.برومون و خواهر برادر شوشو

هم میان اینجا و میگذرونیم.

هفته پیش بردار شوهرم سفر کاری بود و جاری و بچه هاش خیلی حوصلشون سر رفته بود که تصمیم

گرفتیم رفتیم پارک قیطریه . نیما کلی سرسره بازی کرد.

از وسایل پارک عاشق سرسره است اونم از نوع مارپیچش.

بابا رضاش هم کلی سوار سرسره اش کرد و خودشم با اون ذوق میکرد

 خیلی تاب و الاکلنگ رو دو.ست نداره.

فقط تاب خونه خودمون که به در اتاقش وصله رو خیلی دوست داره.

ولی پارک سرد بود و کلا 2 ساعت بیشتر نبودیم و از اون روز هر سه مون سرماخوردیم.

دیگه اینکه تو این مدت که نبودیم یه شب تولد شاد بود باهاشون رفتیم رضا لقمه که هممون هوسش رو کرده

بودیم و بعدم رفتیم خونه پیما و شاد  و کمی موندیم و کادوش رو بهش دادم. یه عروسک دست دوز بود که خیلی

گوگولی بود طوسی رنگ بود و رو شکمش قلب بود و صورتش چوبی بود.

خودم خیلی دوسش داشتم.

یه شب هم خونه علی پسر خاله شوشو دعوت بودیم هر 8 تامون ( که  باهم میریم این ور اون ور تازگیا)

اون شب هم خیلییییییی عالی بود..خونشون خیلی کوچیکه ولی یه بالکن با صفایی داشت که اتیش روشن

کردن توش.. و حوض داشت و خیلی حاااله خداییش.

خونشون هم از اسباب الات موسیقی دیگه جا نداره.اخه علی * معلم موسیقی هست.

نیما هم برا خودش حال میکرد و همه چی رو تست میکرد.

یه روز هم نیمارو گذاشتیم پیش مامانم و باز 8 تایی رفتیم ابعل*ی برف بازی و تیوپ سواری و این خز بازی

ها که خیلییییییییییییییییییی خوش میگذره.

اون روز هم واقعا عالییی بود و روحیه ام که زیر صفر بود رفت رسید نزدیک 60 اینا.

دیگه ..یه شب هم خونه دایی بزرگمم دعوت بودیم.که نیما کلیی شیطونی کرد

دیگه هم مهمونی چیزی یادم نمیاد.

روزگار خونه خودمون هم خوبه خدا روشکررر

رضا کمی کارش سبک شده و اعصابای جفتمون اروم تر از قبله خداروشکر.

نیما خیلییییییییییییییییییی شیطووون شده و جون منو میگیره بعبارتی.

همه کابینت هارو میریزه بیرون ..رومیزی هارو پشت من میکشه و میخنده  و کلی فضولی دیگه.

منم دیزروز که راح خانوم اومده بود برای کار خونه..وقتی کابینت هارو خونه تکونی عید میکرد..با کلی فکر

وسایلاش رو جابه جا کردم طوری که سنگین ها و برقی های بی خطر رو اوردم دم دست پایین که نیما

کاریش نتونه بکنه و ظرفای شکستنی و ظرف فریزری ها و ریزه میزه هارو چیدم کابینت بالایی ها.

من اشپزخونه ام کوچیکه و این خیلی رو اعصابمه و همه وسایلم چپیده تو هم و این یه قلم خونم رو اصلا دوست

ندارم.البته درسته مرتب چیدم همه رو ولی بازم شلوغه و من از شلوغی متنفرم.

باورتون نمیشه کلی ظرف مرفای شکلات خوری و ریزه پیزه جهازم رو دادم رفته که یکم جام واشه.

شایییییییید سال های آتی اگه خونه رو عوض کنم جاش جدید ترش رو میخرم.

البته نه فک کنین کریستال ها و گوگولی هام رو که خیلی دوسشون دارم..نه..همین دم دستی تر هارو

که اعصابشونو نداشتم.و الان کلیییییییی احساس سبک بالی میکنم.

من یه اخلاق خوبی که دارم دلبسته ی لباسام و وسایلم نیستم خیلی.. و اگه بشکنه و یا اتفاقی براشون بیفته

خیلی از اونا نیستم بشینم غصه بخورم.یکم تاراحت میشم زود یادم میره. مگه اینکه یادگاری کسی باشه

که اون وقتتتتتتتتتتتتتته که دیگه اعصاب و روانم میریزه بهم :دی

دیگه دیگه اینکه کارای خونه تکونی هم هر هفته یکمش رو راح خانم زحمت میکشه انجام میده.

و فک کنم تا دو هفته دیگه تموم بشه ریز ریز و بمونه دیوار و پنجره ها که اونم کار همون اقای سرایدار مامانم

ایناست که یه روز بیاد بکشه تموم شه.. منم پرده هارو بریزم تو ماشین و بدم اتوشویی.

من دو سال اول زندگیم اصلا حوصله نداشتم ریز ریز انجام بدم خونه تکونی رو و دوست داشتم سریع

در عرض 1 هفته تمومش کنم..ولی الان دو ساله ریز ریز میکنم میبینم خیلی هم بهترههههههههه

دیگه اینکه از خریدای عید هیچ کاری نکردم جز یه مانتو که پارچه خریدم دادم بدوزن برام و روش رو کار کنن.

البته کار اسپرت با گل و اینا نه از این  مدل حاج خانومیا که متنفرم ازش.

کلا من سادگی رو بیشتر دوست دارم ولی چون پارسال خیلیییییییییییییی برای مانتو گشتم و اخر هم

چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم ..اینه که امسال دیگه رودست نمیخورم و از 1 ماه پیش اون مدل و رنگ و

چیزی که دوست دارم رو فراهم میکنم.شاید قیمتش فضایی در بیاد ولی حداقل هم جنس داره هم قیافه

داره هم اونیه که میخوام!

رنگش هم یه ابی فیروزه ایی خیلی روشن هست که با طلایی موج میزنه.و فقط میمونه یه کفش روفرشی

 و شلوار و روسری.

دیگه هم چیزی نمیخرم چون اصلا  حوصله شلوغی های قبل عید و پاساژ هارو ندارم.هرچی خواستم

ایشالا بعد عید که همه جا ارومه میرم سراغش.

اها یادم رفت بگم راستی که امسال عید 3 روز اول نو عید پدرشوهرمه و باید همگی در منزل ایشان باشیم

تا فامیلا بیان و از این مراسم کلیشه ایی که همه دارن.

هنوزم مطمئن نیستم باید مشکی پوشید یا همین مانتوهه رو میشه بپوشم.

اخه ما یه نوعید دیگه هم داشتیم عید فطر و این چون عید نوروزه میگن جای خودشه.

نمیدونم والا من هنوووووووووز سر از رسم خانواده شوشو جون در نیاوردم.

خلاصه که اوضاعیه !

شنبه شب هم منو شوشو عقد خواهر دوست صمیمی دوره راهنماییم دعوت شدیم.

سمته شهرک غرب .

شوشو رو راضی کردم بیاد و همش میگه من کسی رو نمیشناسم.. منم دوست ندارم تنهایی برم.

نیم نیم هم بچم طبق معمول میره پیشه مامانم و زحمتش رو اون میکشه تا ما برگردیم.

اینه که من باز باید برم ارایشگاه..برای موهام و این داستان ها.

دیگه دیگه اینکه از نیمااااااااااااا جونی نفس مامان بگم.

اینقدررر شیرین شده که دوست داریم همه قورتش بدیم.

روزبه روز بیشتر جونم به جونش بسته میشه و احساس میکنم زندگیمه.

تا شیر میخواد میاد میچسبه بهمو تند تند پشت هم میگه : ماما ماما ماما ماماما

تا تشنه اش میشه تند تند و پشت هم بی وقفه میگه : اب اب اب اب اب ( با فتحه بخونین )

به جارو برقی و طی میگه : بوووو   و ( واو اخری با فتحه)

 و تا راح خانوم بد بخت میاد جارو یا طی بکشه اگه بیدار باشه دهنش رو صاف میکنه از بس از دستش بزورر

میگیره و یه چیزایی تند تند نا مفهمون ولی خیلیییییییییی با مزه میگه و این جارو و طی رو خیلی حرفه ای

عقب جلو میکنه... و میگه بووو و

وای میمیرم از خنده از دستش.

اون بنده خدا هم هی خواهش میکنه لطفا نیمارو بگیر لیز نخوره..:))

اینقدر هم نیما دوسش داره.. همش براش میخنده و چون راح خانوم هر وقت میخواد بره برای نیما بوس

میفرسته ..اونم یاد گرفته هر وقت راح خانوم داره خدافظی میکنه یه ماچ ابدار به دست خودش میکنه و

میفرسته برای راح خانوم.

خودم و کشتم غیر راح برای هیچ کی دیگه هم نمیفرسته و اصلا اداش رو هم در نمیاره !!!!!!!!!!

بوس میکنه منو یا مامانم رو ولی بوس فرستادن هاش فقط برا اونه.

دیگه اینکه به عکس پدر پدر بزرگم که خونشونه نگاه میکنه و میگه : آ آآ    یعنی اقا !

هر عکس بچه کوچیک نوزاد یا کارتونی هم ببینه میگه : نی نی   ( با کسره)

به بابابزرگم که اسمش حبیب هست میگه : ابیب

هر جایی که ایستاده نتونه رد بشه سریع 4 دست و پا میشه بع بع میکنه و رد میشه.

یعنی من ببعی ام نیما نیستم چیزی بهم نگین !! فک کنننننننننننن؟!!!

یه روز صبح از خواب پاشدم.. نیما خواب بود..گفتم تا خوابه برم اشپزخونه رو مرتب کنم صبحانه اش رو حاضر

کنم..داشتم ظرف میشستم تو دنیای خودم بود و فک میکردم یهویی یکی از پایین پاهام رو بغل کرد...

وایییییییییییییییییییییییی سکته کردم..چنان جیغی کشیدم از ترس...

نیما و خودم جفتی پریدیم هوااااااااا

نگو وروجک بیدار شده و اومده تو اشپزخونه... بی سر و صدا !!

بعدش هم نیما خنده اش گرفت از جیغ من و حفتمون خندیدیم..

گاهی فک میکنم این بچه خیلی میفهمه و بعضی کارهاش بهم ثابت میکنه که هوشش خدارو شکر خیلی

خوبه.

منم سعی میکنم تو اسباب بازی و بازی کردن باهاش کم نزارم که پرورش پیدا کنه.

هفته پیش هم رفتم تیراژه و براش اسباب بازی اموزشی گرفتم.

استوانه هوش و تخم مرغای فکری و لگو تو سایز خیلی بزرگ.

لگو هارو تند تند رو هم میچینه و قدش خودش میشه.تخم مرغ ها رو هم سریع باز میکنه و میچسبونه.

ولی استوانه هوش انگاری یکم براش زوده و رو همه اینا نوشته 2 سال به بالا ولی چون میبینم ظرفیتش

رو داره باهاش کار میکنم .

دیگه دیگه هم خبری نیستتتتتتت جز غم دوری شماها..

برام کامنت بزارین از خودتون بگین خاموش های عزیز..

همتونو دوست دارم چه روشن چه خاموشششششششششش:****

243

 سلام سلام دوستای بهتر از گلم

خوبین دیگه؟ چه خبرا

این چند وقته من نبودم چیکارا کردین چه خبر هست تو دنیای وبلاگستان

بارتون نمیشه چقدر دلم میخواد مثه قدیم باشم و بیام به وبلاگای تک تکتون..

تزه وقتم اضافه میاوردم و کلی وبلاگ جدید هم کشف میکردم

ولی کو وقت ؟

من نمیدونم مامانای دیگه چطوری وقت دارن این همه پست میزارن و به همه سر میزنن.

من واقعا نیما دیگه وقتی برام نمیزاره.

دیروز داشتم فک میکردم من جز دو روز در هفته که باشگاه میرم دیگه حتی ۵ مین وقت ازاد هم برای خودم

ندارم..

همش درگیر زندگی و کار خونه و نیما و کارا هستم.

تازه خدا رحم کرده راح خانوم هم میاد و تمیز کاری میکنه..

ولی اونم  نیما بهش رحم نمیکنه.. تمیزی رو میگم دیگه !

تا راح خانوم میره نیما پشتش  بیدار میشه و همه میز هام رو باز لکی لکی میکنه.

بیسکوییت میریزه ..همه لباس اتویی ها رو از تو سبد میریزه بیرون.

پودر ماشین رو میریزه رو فرش اشپزخونه و با دستش پخش میکنه.

به همه کابینت هام سرک میکشه.

 و خلاصهههههههههههههههههه چون همه چیییییییی براش جدید هست.. به همه چی دست میزنه

 و کلی شیطونی میکنه و جون منو میگیره هر روز.

خدا حفظش کنه نمیخوام نا شکری کنم خدایی نکرده ولی واقعا گاهی دیگه خیلیی خسته میشم از کار

هاش و همش پشتش دارم راه میرم جمع میکنم.

عین همه مامانا هرچی خونه رو جمع میکنم تمومی نداره و وقتی بیدار میشه باز همونه که بود.

میدونین ..دلم میخواد عین خیلی از زن ها اهمیت ندم و بزارم خونم ریخت و پاش باشه و بگم :

همینه دیگه خونه بچه دار همینه !!!!!

ولی نمیتونم.. و تا اونجایی که توان دارم سعی میکنم همه چی سر جای خودش باشه.

دوست دارم نیما یاد بگیره که اسباب بازی هاش رو فقط باید تو اتاق خودش پخش کنه و اجازه نداره

بقیه خونه رو هم با اونا شلوغ کنه..

دوست دارم بفهمه چی خطر ناکه و چی مربوط به اون نیست و فرق اینارو تشخیص بده یواش یواش.

خلاصه که این روزها بد جوری تو خودم پیچیده ام.. و اصلا لطفا ازم انتظار نداشته باشین

تند تند آپ کنم و به همتون سر بزنم. با اینکه خدا میدونه عاشق اینم که تند تند بنویسم و تند تند بیام

بخونمتون و کنارتون باشم ولی  واقعا نمیرسم.

صد بار بستن وبلاگ برای مدتی  البته...اومد تو ذهنم ولی باز پشیمون شدم و دلم نیومد خاطراتمون رو

ننویسم و نصفه بزارم..

خب بگذریم.

دیگه چه خبرا..میبینم که سال ۹۱ هم عین برق و باد گذشت و چشم روهم بزاریم بهمن عزیز هم تموم

میشه و باز حال هوای عید و خونه تکونی و خرید و سفر اینا میاد تو خونه هامون.

من ایشالا از ماه دیگه ریز ریز با راح خانوم خونه تکونی رو شروع میکنم..شایدم از اخر همین ماه.

نمیدونم هنوز.

کلیییییییی کاره الکی نیست که بگی ۲ هفته ایی تمومه !٬!

خرید هم دارم فراوون.تصمیم دارم برای عید موهامم مش ۹۰ درصد کنم.. و هنوز تو اینکه کدوم ارایشگاه برم

یا چه رنگی باشه شک دارم. بین ارایشگاه خودم و ارایشگاه عروسیم موندم. رنگش هم احتمالا صدفی کنم.

شماها ایده ایی ندارین ؟ اخه خیلی خسته شدم از لایتی که رو موهامه.. دلم موهای بلند قبلم رو میخواد

تازه ه ه ه ه ه .

الان تازه قد موهام مصری شده.

دیگه دیگه اینکه امسال عید باید تا روز دوم حداقل تهران باشیم. چون نو عید *پدر شوهرمه و همه میان

دیدن من خونه مامی شوشو.

سفر هم هنوز معلوم نیست بریم نریم ؟ کجا میریم اگه بریم؟!

دیگه دیگه اینکه هفته پیش هفته مهمونی بود.

پنج شنبه اش که دوره دوستای دبیرستان و دوره فامیلای پدریم افتاد تو یک روز.

به همین خاطر من رفتم خونه مادربزرگم اول نهار رو اونجا بودم  و بعد قرعه کشی و نهار رفتم خونه مری

دوستم.

هر دو تا مهمونی خیلی خوشگذشت مخصوصا مهمونی خونه مری که همه دوستام بودن..

کلی مثل همیشه چرت و پرت گفتیم و کلیم حرفای خاله زنکی مسخره زدیم و خندیدیم.

عصرونه هم مر مر برامون سوفله مرغ و سالاد سیب زمینی درستیده بود با یه سوپ برای نیم نیم.

ولی من نیما رو چون خواب بود نیاورده بودم و مری زحمت کشید سوپش رو داد براش اوردم خونه.

خداییش دستپختش عالیییییییییییییی بود. که من فک نمیکردم اینقدرر دسپختش خوب باشه.

خونش هم من تا حالا نرفته بودم خیلی دینگوووووووول بود و گوگولی.

یه کادو فسقولی هم براش برده بودم که وقتی بازش کردن از شانس بد من شکسته بود..

حالا کجا و چظوری نمیدونم :((

خیلی خیلی ناراحت شدم.. و اعصابم خورد شد ولی کاری نمیشد کرد.

کلی ازش عذر خواهی کردم و دفعه دیگه یکی مثل همونو براش میرم.

بیچاره مریم کلی گفت که اصلا اشکال نداره و اینا ولی من دلم یه جوریه هنوز که چرا اون اتفاق افتاد.

خلاصه اون روز هم خیلی عالی بود و رفت تا اخر این ماه که ببینیم باز ۶ نفری کجا خراب میشیم.

جمعه هم با اکیپ شاد و پیما و مونا و نودی  (فامیل شوشو) رفتیم خراب شدیم خونه علی و زنش.

اون شب هم فوق العاده بود و خیلی حال داد. مخصوصا بعد شام نیما رو خوابوندم و همگی رفتیم تو

بالکن علی اینا..

اتیش روشن کردن و بساط قل قل و ... .

خیلی حال داد و یکی از باحال ترین خونه هایی که دیدم اونجاست.

دیگه دیگه اینکه زندگی جریان داره و منو رضا جونی سرمون شدیدددددددد به نیما گرمه.

به قوله رضا دیگه نیما خیلی فرق کرده و ادمیزادی شده کاراش.

یه چیزی رو ازش میگیری هر میکنه گریه میکنه.

وسایلامونو از گوشه کنار خونه اگه ببینه تشخیص میده مال ماست و میاره میده دستمون.

کلیییییییی حرف میزنه و چرت و پرت میگه ( گودی بودی مولی دودوی..:))....)

حرفای معنی دار هم زیاد میگه.

میخواد بگه بده دستم میگه : دس ده دس

میخواد بگه درش رو باز کن  میگه : در در در در

بریم بیرون : دَدَر بییییم

وقتی شیر میخوره یا وقتی من ناراحتم رو دل من یا سینه ام لباشو میزاره و پوف میکنه و از صداش خودش

خنده اش میگیره و..من هم با این کارش کلی حال میکنم و تا عرش میرم بر میگردم.

عاشقتمممممممممممممممم مامانی نفس منییییییییی اخه عمر منی....

دیگه قشنگ راه میره و خیلی کم میخوره زمین.

خیلی علاقه داره با کفش تو خیابون خودش راه بره.

بیشتر کاراش رو با دست و پای چپ انجام میده و حدسمون اینه چپ دسته ولی نمیدونیم به کی رفته ؟

غذا خوردنش بعد ویزیت دکتر اس*دی  و شربت هایی که داده خیلی بهتر شده خدا رو شکر.

 سیب زمینی ماهیچه تخم مرغ درسته ابپز  دنت  بستنی خرمه و .. رو که کالری بالایی داره زیاد بهش

میدم و سعی خودم رو میکنم تا دو سالگی کمبود وزن و قدش جبران شه.

حالا اخر هفته دیگه باید ببرمش باز پیشش ببنیم تو این ۱ ماه چه تغییری کرده.؟

دیگه دیگه هم خبر خاصیییییی نیست.

بابا رضا جونی هم راستی تو رژیم چاقیش خیلی موفق بوده و ۶ کیلو اضافه کرده تاحالا.

خیلی خوشحالم جفتمون و امیدواریم همینطوری عالی پیش بره تا به وزن دلخواهش برسه.

منم همچنان رژیم لاغری و ورزش رو دارم ولی خیلیییییییییییییییی کم و اروم وزنم میاد پایین.

فعلا ۲ کیلو بیشتر کم نکردم.. تا سه شنبه که باز باید برم دکتر ببینم چی میگه.؟

دیگه هم خبر خاصی نیست.

این نوشته ها رو داشته باشین..ایشالا شاید اخر شب بهش عکس و یه پی نوشت اضافه کنم.

میبوسمتون از راه دوررررررررررررر ماچچچچچچچچچچچچ

پ ن : یکی از بچه ها برام نوشته تو کامنتارو نمیخونی. راستش باید بگم دوستایی که این ۵ سال با من

هستن میدونن من عاشق کامنتام هستم عزیز دلم و همرو با ذوق میخونم. اگه جدیدا دیر تایید میکنم

دلیل بر نخوندنشون نیست.

پ ن۱  : دس*تور تیر*امیسو بعد مدت هاااااااااااااااااا ( ایکون شرمندگی زیاد) :1

مواد لازم : بیسکوییت *پتی* پور

شیر نیم لیتر

شکر از ۱ پیمانه کمی کمتر

نشاسته ۱ قاشق غذاخوری

ارد ۲ قاشق غذاخوری

پنیر خامه ایی ۱ بسته ۱۰۰ گرمی

زرده تخم مرغ ۱ عدد

برای شربتش : قهوه فوری ۱ قاشق غذا خوری

شکر ۱ قاشق غذاخوری

اب گرم نصف پیمانه

 

قهوه فوری و شکر را در یک پیمانه اب داغ حل میکنیم و بعد بیسکوییت را در این محلول زده و در ظرف

میچینیم.

بعد ارد و نشاسته و زرده و شکر و شیر را درون ظرف میریزیم و روی اجاق گاز قرار میدهیم.تند تند با همزن

دستی یا برقی میزنیم تا بجوشد و به قوام بیاید.بعد زیر اجاق را خاموش میکنیم.( ۲ دقیقه)

و سپس پنیر را اضافه میکنیم و کامل بهم میزنیم با همزن.تا صاف و یکدست شود.بعد کمی از کرم رو

 روی بیسکوییت ها (که از قبل توی قهوه زده و تو ظرف مورد نظر چیدیم) میریزیم .

به همین ترتیب عین لازانیا لایه لایه این کار رو تکرار میکنیم. یه لایه بیسکوییت هایی که تو شربت زدیم

یه لایه روش کرم میریزیم تا اخررررر که موادمون تموم بشه.

 و میذاریم داخل یخچال تا سرد بشه  و در اخر روش یا خامه میریزیم تا صاف بشه یا اینکه شکلات تخته ایی

رنده میکنیم. تزیینش سلیقه ایی هست.

در ضمن میشه مقدار شکر رو کم کرد اگه خیلی شیرین دوست ندارید. البته خیلی کم نکنید که شل بشه.

 پ ن ۲: یادش بخیر قدیما کلی عکسای متفرقه براتون میزاشتم.امروز یه دونه ازونا دارم.

اینا  چند تا از لاک هام هستن که من عاشق رنگاشون هستم .2

 

 پ ن ۳:

عکسای نیم نیم ..عشق کوچولوی خونه ما برای دوست جونیا که ازم عکس خواستین .

نیم نیم زمستونی اماده رفتن به مهمونی

نیما عاشق ویفر شده

لباس بچگی خودم تن شیطونک

242

سلام سلام دوست جونیای خودمممممممممم

حال شما

چه خبرااااا میبینم که کلا مملکت تعطیله هی و ما همش تو خونه.

یه روز الودگی هوا یه روز برف یه روز کوفت یه روز .. و هر روز این بچه مدرسه ایی ها تعطیلن حال میکنن.

نمیدونم چرا ما مدرسه بودیم ارزومون بود یه روز تعطیلمون کنن ولی نمیکردن که نمیکردن.

تا زانومون برف میومد ولی تعطیلی خبری نبود.

ولی الان یه نخود برف میاد بچه ها حال میکنن تعطیل میشن.

خدا کنه زمان مدرسه رفتن نیما هم همین طوری تعطیل باشن بچه ام حال کنه.

همین طوری که من دارم الان اینا رو تایپ میکنم نیمای وروجک هم داره شارژر لب تاب رو ( که مال رسمیه

خودش میدونه و اگه کسی دست بزنه کلی حرف بهش میزنه و از صبح تا شب دستشه تو خونه راه میره و دنبال

خودش میکشه ) میکنه تو اون قسمتی که باید فرو بره تو لب تاپ .دقیق و صحیح!

و من موندم تو این هوش این فسقله بچه ی دهه نودی !!!

دیگه دیگه چه خبر براتون بگم ؟

هیچی حرف خاصی هم نداشتم ها ولی نمیدونم چرا اومدم دو سه خطی بنویسم.

این روزا کار خاصی نمیکنم و یه زندگی روتین داریم.

غیر شنبه چهار شنبه که میرم کلاس پیلا*تس تو همین محل خودمون.

خیلی خیلی هم سخت و سنگینه. و اصلا و ابدا با ایروبیک که قبل ها میرفتم قابل مقایسه نیست.

و شدید ادم سایز کم میکنه و چربی سوزیش عالیه.

رژیمم هم سر جاشه و تا الان 2 و نیم کیلو کم کردم.

ایشالا تا اردیبهشت میشم اون چیزی که میخوام.

دیگه اینکه رانندگیم هم خیلی اومی تر از قبل شده و دیگه خودم تنهایی میشینم.

و دورترین جایی که تاحالا رفتم خونه مامانم تجریش و هروی بوده.

اولین باری که تنهایی نشستم 2 هفته پیش بود که رفتم کلاس ورزش.

میلرزیدم از استرس ها ولی نشستم.

همون شد که همون شد. دیگه ترسم ریخت و به قوله رضا همش با نیم نیم تو خیابون و خرید و .. هستم:))

این ماه ماهه خرید بود.

کلی خرید کردم و روحیه خودم و زیر رو رو کردم :))

اخه خانوم ها روحیشون فقط با خیرد زیر رو میشه.

خرید هامم همه زمستونی بود. مثه بوت از این جینگیلی پشمالو جدید ها و یه بوت چرم مشکی بلند.

 و کتونی برای ورزش و مانتو بافت و شونصد تا شال و دستکش و از این چرت و پرت ها که عاشقشم.

مغازه ایی هم که همیشه برای نیما لباس میخرم حراج کرده بود.یه سری لباس هم برای نیما گرفتم.

که قسمت هاش عالی شده بود تقریبا نصف اول فصل.

یه مقادیری هم لوازم ارایش خریدم که شاخ در اوردم البته از قیمت ها.

رژ بور*ژوا شده 25 تومن.

یعنی دلم نمیاد ازش بزنم ..خیر سرم برای دم دستی هم خریدمش.

لاکش که من دوسش دارم شده 12 تومن . اخه چه خبره واقعا ؟؟؟!!

یه دست لیوان برای دم دستم خریدم 19 تومن تازه اف خورده بود و قیمت اولیش 24 بوده.

نه فک کنین لیوان خاصی هست ها نهههههه

از همین ساده ها مارک اوشن.

من نمیدونم واقعا خانواده هایی که میخوان جه*از بدن چیکار میکنن آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟

تا کجا میخواییم پیش بریم معلوم نیست.

دیگه دیگه اینکه نیم نیم ما این روزا کلمه های جدید میگه.

مثلا دیروز  با صدای ظریف و کوچولوش که عین جوجو میمونه میگفت : اب بیده

و کلی اب میخورد.

یا مثلا اسم داداشم رو میگه : امیییییییی ( امیر )

دیگه همینا دیگه..فعلا خبری نیست.

این هفته هم برنامه خاصی ندارم جز پنج شنبه که دوره فامیل پدریه که هفته پیش کنسل شد و افتاد

این هفته.

فردا هم یکی از دوستای مامانم فوت شده و ختمش هست ..میرم خونه مامانم  امشب که فردا باهم بریم.

بنده خدا سرطان * رحم داشت..خیلی زن ماهی بود..هنوز باور ندارم..

خدا رحمتش کنه :(

راستی نیما رو یه دکتر دیگه برای وزنش بردیم با رضا جونی که دوسته رضا جونی بهش معرفی کرده بود.

 و خیلی خیلی دکتر خوبی بود.

متخصص رشد هست اسمش هم دکتر *اس*دی هست سمته شرق.

شربت اشتها و یه سری دارو داده و گفته یکماه دیگه ببرمش باز و قرار شده تا ماه دیگه 1 کیلو اضافه کنه.

راستی بچه دار ها من یه راهنمایی میخوام ..

به نظر شما چه بازی هایی میشه با یه بچه 15 ماهه کرد که سرش گرم بشه و رو هوشش هم کار بشه.

من لگو و اسباب بازی و توپ بازی و تاب و خیلی بازی ها رو باهاش میکنم ولی بازم کم میارم.

پلیز راهنمایی.

 و اینکه بازی هایی که نیما ازش لدت ببره رو از کجا میتونم تهیه کنم ؟

ممنون میشم اگه راهنماییم کنید.

میبوسمتونننننننننننن

فعلا بابایییییییییییی


241

 

سلام سلام دوستای گل و گلاب خودم

خوبین  خوشین سلامتین

چه خبرااااااااااااااااا چه میکنین با اخرین روز دنیاااااااااااااا!!!

1 درصد فک کن که من باور کرده باشم که نوسترا*داموس راست گفته باشه که امروز اخرین روز دنیاست

تو فیس* بوک که دیگه همه ترکوندن اینقدرررر دربارش مینویسن ..ادم حالش بد میشه.

ولی منو رضا معتقدیم دنیا هم اگه تموم نشه بالاخره یه اتفاق خاصی می افتهه....

حالا امشب که شب یلداست تو خونه مامی شوشو مفصل دربارش همه حرف خواهیییییییییم زد .

راستش خیلی وقته که میخوام بیام و بنویسم مثل همیشه

ولی کو وقتتتت؟>

گاهی هم که میام نت این فیس بوک رو میرم دو مین چک کنم میشه 2 ساعت و دیگه وقتی نمیمونه برام.

ولی واقعا دوستون دارم و دلم براتون تنگ میشه و هیچ جوره دلم نمیاد اینجارو ببندم.

هم برای اینکه خاطراتمون ثبت میشه هم برای داشتن دوستای خوبی مثه شماها.

اززز کی بگم ؟

از بعد مسافرت شوشو.

که دوشنبه شب ساعت 8 شب رسید خونه.

دلمون برای همدیگه خیلی تنگ شده بود و کلا این سفر  و این دوری برای زندگیمون خیلی خوب بود هرچند

دوریش خیلی سخت بود. و همش دلم میخواست زودتر این 4 روز تموم شه و شوشو جونی برگرده.

شوشو هم با اینکه بهش خیلی خوش گذشته بود ولی همش 1 ساعت 1 بار بهم زنگ میزد..

برام تعریف میکرد و میگفت جام خالیه و خیلی دوست داشته که باهم میرفتیم..

ولی اگه باهم میرفتیم شوشو این جوری نمیتونست خستگی در کنه و اینطوری براش بهتر بود.

کلی خوابیده بود چون نیما ی وروجک شب ها کلی بیدار میشه و اکثرا صبح هایی که ما قصد خوابیدن میکنیم

یا خیلی خسته هستیم زودتر بلند میشه از خواب و نمیزاره کسی بخوابه.

اینقدررر خودشو لم میده رو ما و دست میکنه تو چش و چالمون و میخنده و ادا در میاره که نمیشه خوابید دیگه.

برای همین یکی از دلایل اینکه شوشو رو تنها فرستادم این بود و شاید اگه به اصرار من نبود رضا نمیرفت.

ولی خدا رو شکر عالی بوده و بهش خوش گذشته مخصوصا که کلی هم تفریحاتش رو رفته و خیلی خیلی کم

رفته بود خرید.

پاراسل و جت اسکی و غواصی و دوچرخه رو رفته بود و 5 تا پاساژ های خوبش رو سر زده بود.

کلی عکسای خوشگل هم گرفته بود .

سوغاتی هم برامون اورده بود که من اصلا فک نمیکردم تو سوغاتی خریدن اینقدر با سلیقه باشه عشقم.

یه کیف چرم مشکی خیلی خوشگل برای من ..برای نیما یه توپ خیلی با مزه که کل تنش رو میلرزونه وقتی

دستش میگیره.+ خرت و پرت ( کتری برقی مسافرتی البوم صدف شکلات و...) اورده بود.

بازم دمش گرم چون گفته بود اصلا 1 ذره هم نمیخواد بره خرید و فقط برای ریلکس میره.

دیگه اینکهههههههه همون هفته که شوشو اومد چهار شنبه اش دوره دوستای دبیرستانم بود.

که ماه ابان اولین بار استارتش رو خونه ننیس زدیم و قرار شد هر 6 نفرمون هر ماه خونه یکی بریم.

ماه اذر هم قرار شد بیان خونه من .

با همه اوکی کردم و 4 شنبه قرار شد بیان ولی یکی از مریم (ب) ها دبه کرد و رفت مشهد.

کلیم منو حرص داد و خیلی جاش خالی بود.

ولی روزه خیلی خیلی خیلی خوبی بود و بهم خیلی خوش گذشت و سعی کردم به همه خوشبگذره.

برای عصرونه هم براشون ته چین و کلاب پیتزایی پختوندم :دی

بروبچ میگفتن خوب شده دیگه نمیدونم !!!:دی

مهمترین خبری هم که تو اون روز شنیدیم در کمال ناباوری البته این بود که فافا از کسی خوشش اومده..

و 5 ماهه باهاش دوسته و قراره بیاد خواستگاریش !

شاخ بود که در ااوردم..اخه اصلا فک نمیکردم با روحیاتی که فافا داره به این زودی تصمیم به مزدوج شدن بگیره

 و خیلییییییییییی براش خوشحال شدم ..ولی کلیم تعجب کردم که چرا فافا اینقدر از من فاصله گرفته که

تا حالا بهم نگفته بود داستان این پسره رو! ولی خب حتما اینجوری راحت تر بوده.

فعلا قراره فکر کنه و به پسره جواب بده که بیاد خواستگاری یا نه ! از خدا براش هرچی خیره رو ارزو میکنم.

دیگه دیگه اینکه ماه دیگه هم قراره بریم خونه یکی از مریم ها ( ن ) و دوره اونجاست.

بعددددددددددددد فردای روز مهمونی خودم هم..مامانم مهمون داشت.

مهمونی اونم دوره فامیلای بابام بود که هر ماه خونه کسی هست که قرعه کشی رو برنده میشه.

خلاصه دوره در دوره ایی بود اون هفته.

مهمونی مامانم هم خیلی عالی برگزار شد و برای نهار کشک بادمجان و کوفته و زرشک پلو با مرغ و سوپ

و سلاد درست کرده بود و منم تنها کمکی که کردم این بود که سالادش و دسر هاش رو که ژله و تیرا*میسو

بود رو به عهده گرفتم :دی

بعددد دیگه اینکه هفته بعدش هم یه روز نیما رو گذاشتیم خونه مامانم و رفتیم با شوشو فیلم بیخود و بی جهت

که قشنگ بود خوشمان امد و شام هم رفتیم همون پیتزا * مهدی خودمون و پیتزا رو زدیم بر بدن.

و شب خیلی خوبی بود ولی چون عادت نداشتیم همش هول بودیم اخه نیما باهامون نبود و من که همش

فک میکردم یه چیزی گم کردم و دلم پیش نیم نیم عزیزم بود.

بعد نیما رو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.

ولی نیما مریض شد از فرداش.. و تا همین الان داره انتی بیوتیک میخوره حیوونی بچم.

تازه تو این ماه اذر عزیز اقا نیما 2 تا دندون دیگه هم پایین در اورد و شد 8 دندونی :دی

4 شنبه همون هفته هم شب خونه سعید پسر خاله شوشو دعوت بودیم با پ و شاد که پس و عروسش

میشن.

اون شب هم نیما کلی حال کرد..اخه اقا سعید خیلی بچه دوست داره و کلی باهاش بازی کرد.

نیما هم کلی اتیش سوزوند و همش رو پله های وسط پذیراییشون بالا پایین میرفت.

خلاصهههههههههههه اینم از روزگار ماااااااااا

دیشب هم شب شب یلدا رو خونه مامان بزرگ مادریم برگزار کردیم همراه همه دایی هام.

خیلی خیلی خوش گذشت دیشب هم خدا رو شکر و کلییی عکس انداختیم با دختر دایی های و پسر دایی

هام..

نیما هم طبق معمول وسط واسه خودش دلبری میکرد و وروجک بازی میکرد.

به این دلیل دیشب برگزار کردیم که همه امشب سمته خانواده های زن هاشون هستن و نمیتونستن بیان.

ما هم که امشب خونه مامی شوشو دعوتیم به همراه کلیه فامیل شوهررررررررررر عزیز و گرامی :*

دیگه دیگه اینکه اقا نیمای ما هم کلی بزرگ شده و هر روز یه لغت جدید میکه.

تلفن رو بر میداره میزاره رو شونش ( مثلا گذاشته در گوشش )و میگه : بئه ( بله ؟) ععو ؟ ( علو ؟)

بعد هم عین ادم گنده ها سرش رو تکون میده میگه : اهوم اهوم مثلا ادداای منو در میاره.

خدا رو شکررر من اصلا تلفنی نیستم نمیدونم اینارو از کجا یاد گرفته؟!

بعددد چون دستشو گرفتم بلند شه گفتم : یا علی

خودش میخواد بلند بشه میگه : عیی با فتحه. یعنی علیییی

دیگه اینکه وقتی حواسش نیست نیم متری قدم بر میداره ولی اصلا اگه یادش باشه نه می ایسته بدون کمک

نه راه میره :( نگرانم..کمی..طبق معمول.

یه روز هم رضا نردبون اورده بود برای بالای کمدش که مرتب کنه... یهو دیدیم نیما در عرض 3 ثانیه ازش رفت بالا

 و تا پله اخررررررررررر

منو رضا چشمامون گردددددددددد شد ... ماشلا خیلی وروجک شده.

دیگه اینکه رومیزی ها رو میکشه میندازه..بهش اخم میکنم میگم : کار بد ؟ کی کار بد کرد ؟

یه نگاه میکنه بهم چشماشو ریز میکنه میخنده خودشو لوس میکنه که منو گول بزنه دعواش نکنم.

بعد بهش میگم : فایده نداره این اداها ( حالا تو دلم قربون صدقه میرم دوست دارم بزنم لهش کنم با اون قیافه

مسخره عشقولیش) برو رومیزی رو بزار سر جاش.

اونم قشنگ میفهمه چی میگم: رومیزی رو بر میداره میندازه دوباره رو میز !! ( البته همون طوری گوووله )

 و این داستان هزار و شونصذد دفعه تا شب تکرار میشه :))

خلاصه که بساطی داریم دیدنیییییییییییییییییی

روزی 3 دفعه میز ها رو دستمال میکشم گاهش از دستش از بس لک میکنه.

اها راستی فیلم زرندگی * خصوصی رو هم اون موقع که رضا جونی کیش بود رفتیم سینما تنهایییییییی!

فک کن! تنهای رفتم و دیدم.. خیلی هم به نظرم جالب انگیز ناک بود.

فیلم من * یک * مادر * هستم رو هم دو روز پیش با فاطمه دوسته قدیمیم رفتیم دیدیم.. خیلی خیلی غمگین

 ولی قشنگ بود..

دیگه دیگه اینکه منو رضا رفتیم مرکز تغذیه و رژیم درمانی که مال یکی از فامیل های نزدیک شوشو هست

و رژیم گرفتیم ازش .. من لاغری شوشو چاقی.

کلاس پیلاتس هم با دوستم "شاد" نوشتم و اونم شروع کردم که ایشالا تا عید بترکونم و حسابی لاغر شم.

همینا دیگه  فعلا هم خبری نیست..

جز اینکه دیشب سالگرد شب خواستگاری مون بود..

رفت تو 7 سااااااااااااال !

کی باورش میشه؟

من هر سالی که بهش اضافه میشه رو باور نمیکنم..

ولی مهم این عشقمونه که روز به روز عمیق تر میشه رضای ماهم.. و من با خودم فک میکنم تو توی سرنوشت

من نوشته شده بودی و یهویی اذر سال 85 اومدی شدی همه زندگی من..

عزیز دلم.. بعد 7 سال هنوزم دوست دارم زل بزنم تو چشمات و بهت بگم که عاشقتم..

بهت بگم که زندگی من هستی و بدون تو نمیتونم زنده باشم و نفس بکشم.

 و همه قشنگی ها و شادی های دنیا  با تو برام قشنگن..

تو بهترین کسی هستی که میتونستم زندگیم رو باهاش شریک بشم و بهترین پدر برای بچمون هستی.

مهربون من.. تو بهترینی.. خیلی دوست دارم.. عزیز منی..عشق منی.........:****************

سالگرد مون مبارک...ماهی من :*


240

سلام سلام دوستای گلم خوبین خوشین سلامتین

چه خبرا چه میکنین با این سرمای استخوان سوووووووووووز

واقعا خیلی سرده امسال و الان 2 ماهه من همش حس زمستونو دارم از سرما انگار نه انگار پاییزه.

این سرماخوردگی هم حسابی ترسوندتم و کلی خودم و نیما رو میپوشونم.

دوروز پیش که برای دیدن شتر ها و علم ها و تعزیه رفته بودیم نزدیک خونمون و شب بود با این حالی که کلیییی

لباس تن نیما کرده بودم و پتوش رو هم دورش پیچیده بودیم ولی باز اومدیم خونه پاهاش سرد بود.

دلم یه جوراب خیلی کلفت میخواد براش بخرم ولی جز این حوله ایی ها گیرم نیومده.

همه بوت های سیسمونیش هم براش بزرگن از بس این پسرک ما فسقلیه.

پاپوش هاش هم بهش کوچیک شدن.. حالا فردا پس فردا میرم دم خونه مامانم یه مغازه هست کلاه ها و

جوراب های نیما رو ازش میگیرم شاید از این پاپوش ها اورده باشه بگیرم براش.

اخه من از فردا تا دوشنبه میرم خونه مامانم.. اخه شوشو جونی داره فردا صبح میره کیش.

یادتونه گفتم یه بلیط رفت و برگشت فرست کلاس برنده شد تو *جشنواره ؟

همون رو اوکی کرده و فردا داره میره.

هتل هم قراره بره اونجا بگیره.. اخه یکی از همسایه هامون کیش هست پسرش و قراره اون بیاد دنبال شوشو

 و راهنماییش کنه یه هتل بره. چون تور نیست باید جدا بگیره.

برای همین من و نیما هم میریم خونه مامان من تا شوشو جونی برگرده ایشالا زودی.

اخه من شب ها تنهایی میترسم وگرنه نمیرفتم.

خلاصه اینم از این.. و من از حالا موندم که 4 روز بی شوشو چیکار کنم.. دلم برات خیلی تنگ میشه هانی.

دیگه دیگه اینکه الان 4 ماهه من یه نوکی خریدم ولی هی یادم میره اینجا بنویسم.

یعنی فک کنم ننوشتم ؟!!

نوکی هم ماشین عزیز منه .. یه ام وی ام نوک مدادی. اسم نوکی هم از رو ماشین فافا برداشتم.

شوشو داشت برام میخرید این ماشین رو ولی بابام فهمید گفت من براتون میخرم.. چون بالاخره من اگه

م ( یعنی من ) تو خونه من بود میخواستم براش یه ماشین بخرم حالا که میخواد واقعا بشینه پشت ماشین

من میخرم براتون.این شد که نوکی رو بابام هدیه داد بهمون.

البته این داستاااااااااااااااان سر دراااااااااااااااااز دارد.

ما این ماشین رو تحویل فوری 2 هفته ایی نوشتیم و به رنگ قرمز رژی!

اونم کی ؟

ماه اردیبهشت!

بله درست شنیدین اردیبهشت. ولی از اونجایی که این شرکت **مدیران* خودرووووووووو گند ترین بی نظم ترین

بد قول ترین و مزخرفترین شرکت تولید ماشین هست کلیی مارو اذیت کرد و کلیییییییییییی اعصابمونو خورد کرد

هی امروز فردا کرد هی این ماه و اون ماه کرد برای رنگی که سفارش داده بودیم.

اخر هم زنگ زد بهمون ماه مرداد و گفت : قرمز تولید نمیشه بیاین یه رنگ دیگه بردارین.

ما هم اعصابمون خط خطی شد و اصلا میخواستیم منصزف شیم و بریم ازاد بگیریم.

ولی دیگه بر حسب شرایط رفتیم و همون نوک مدادی رو برداشتیم.

من عاشق قرمز هستم تو ماشین و یا صورتی ولی هرچی صبر کردیم قسمتم نیود که نیود.

 و با دلی نه چندان خوشحال نوکی رو گرفتیم.

و اینجوری شد که نوکی مال من شد و قرار شد دیگه خودم بشینم و با نیم نیم اینور اون ور  بریم.

5 جلسه هم تعلیم رفتم چون گواهینامه ام مال 5 سااااااال پیش بود و یادم رفته بود همه چی.

کمی هم میشینم با کمک شوشو ولی به طور جدی از هفته دیگه شروع میکنم تا رانندگیم عالی بشه به امید

خدای بزرگ.

خلاصه که اینم از داستان ماشین من که مدت هاست میخواستم بنویسم تو خاطره هامون نمیشد.

 و این شد که ما تصمیم گرفتیم دیگه عمرا ابدا هرگز سمته این کارخونه نریم.

به شما هم همین توصیه رو میکنم دوست جونیااااااااای مهربون.

دیگه دیگه اینکه من الان با هزااار زور و کلک نیما رو خوابوندم تا تونستم بیام و بنویسم وگرنه که نمیزاره وروجک

همش میگه بغلم کن باهام بازی کن منو اینور اونور ببر یا اینکه میخواد مثل من بزنه رو کیبور لب تاپ و تایپ کنه.

عاااااااشق لب تاپه..رححمم هم اصلا نداره.

کلیم وروجک شده اقاااااااااااااااااااااا

مثلا در موردش دارم با کسی حرف میزنم سریع میفهمه و میاد جلو بهمون میخنده یا همون کاری رو که دارم

توصیفش میکنم دوباره انجام میده یعنی اینکه : داره منو میگه که این کار رو میکردم !!!!!

کتاب حیواناتش رو خیلی دوست داره..

امروز کتاب رو گذاشتم جلوش ..تقریبا یک هفته ایی بود که براش نخونده بودم..

اخرین باری که براش میخوندم هر حیوونی رو که میگفتم بهش و میگفتم : نیما این حیوون مثلا پیشی

چی میگه ؟ همه رو در جواب میگفت : ba ba

فک میکرد همه حیوونا مثل ببعی میگن به به

ولی امروز کتابش رو بعد یه هفته بدون اینکه من اصلا براش بخونم باز کرد عکس سگ اومد.

سریع خودش گفت : آآپو ( همون هاپوی خودمون)    و بعدش با یه مکس کوتاه گفت : آ پ آ پ

یعنی این هاپوئه و میگه هاپ هاپ

من خشکم زد که چظور بعد یه هفته یادش مونده و دیگه فهمیده همه حیوونا نمیگن به به


دیگه دیگه از کاراش اگه بخوام بنویسم:

تندی میدوئه و اگه من پای گاز باشم سریع زیر گاز رو کم و زیاد و خاموش میکنه و منو حرص میده.

و وقتی هم که میگم : نیما جان مامان نکن کار بدی و براش توضیح میدم که اگه به گاز دست بزنه چی مشه

در جواب میخنده.. کمی خودش رو در حد چند ثانیه کنترل میکنه و دست نمیزنه ولی بعد چند ثانیه باز

طاقت نمیاره و کار خودشو میکنه :))

دیگه اینکه همه خونمون لک لک و جای انگشتای اقا نیماست و دیگه از اون خونه بدون لک و برااق خبری نیست

و گاهی روزی دو بار میز ها و سطوح رو پاک میکنم ولی باز اخر شب لک لکه.

دیگه دیگه اینکه بدون اینکه کسی یادش داده باشه اکثر اوقات 4 زانو میشینه فسقل خان.

من قربون اون پاهای کوچولوت مامانییییییییییییییییییییی اخه منو میکشی با این کارات نفسسسسسم.

دیگه دیگه اینکه اگه صدای ایفون یا زنگ در ورودی بیاد سریع میگه : گیه ؟   همون کیه خودمون.

تلفن موبایل یا بیسیم رو میزاره دم گوشش و روشونش بیشتر و یه چیزایی برای خودش میگه و مثلا حرف میزنه.

وقتی کسی نماز میخونه یا مهر میبینه یا یه پارچه شکل جا نماز روزمین میبینه سریع سجده میره یه حالت

با مزه ایی که یه پاش رو هواس و سرش زمینه و مصلا داره سجده میکنه..جدیدا چون به رضا موقع نماز خوندن

خیلی نگاه میکنه .. وقتی سجده میره یه چیزایی هم الکی زیر لب میگه و لباش رو تند تند تکون میده :))


هر نوری یا لوستری یا نور خورشید رو که میبینه صداش رو اروم میکنه انگشت اشاره اش رو به اون نور میگیره

 و با صدای خیلی اروم میگه : ببببببق با فتحه. یعنی برق !


همچنان به غذا و قاشق و پستونک  و هر مدل خوردنی میگه : هم با فتحه.

می می که میخواد یقه منو از جا میخواد در بیاره خودشو لوس میکنه و میچسبونه که یعنی می می میخوام.

به اب هم میگه اب با فتحه.

خیلی راحت در کشو و کابینت ها رو باز میکنه.

یه کار بد که بهش مربوط نیست انجام میده یا دست میزنه به چیزی که نباید بزنه خودش یه صدای ناراحت

ددر میاره یا انگشتش رو سمت ما میگیره این ور اون ور میکنه یعنی نباید دست زد به این !

( ولی مدیونین اگه فک کنین  دست نمیزنه :))....)

کلاغ پر و اتل متل و ماشین بازی و این کارا رو هم که خیلی وقته بلد ه.

دیگه دیگه اینکه هوشششششششش زیاااد ولی تنبلی فراووون ...یعنی منظورم اینه که هنوز راه نمیره.

در استانه ی 1 سال و دو ماهگی هستن اقاااا ولی میترسه بدون کمک بایسته یا راه بره.

گاهی حواسش نیست میبینم چند ثانیه بدون کمک ایستاده ولی تا میفهمه سریع میشینه..میترسه فک کنم.

برای وزنش هم که هنوز 8 کیلو هست یه دکتر دیگه بردم به اسم *حسن * برخوردار.

که خیلی تعریفش رو شنیده بودم ولی چیز خاصی نگفت. ازم خواست شیرم رو قطع کنم و گفت ژنتیک

پدر هست و نگران راه رفتنش نباشم. گفت اگه شیرت رو قطع کنی غذا خوردنش بهتر میشه وگرنه

تا 2 سالگی 9 کیلو هم نخواهد شد.

من کلی دپرس شدم.. ولی اصلا نمیتونم شیر خودم رو قطع کنم و از شیرم محرومش کنم..

فقط سپردم دیگه دست خدا و سعی میکنم مثل قبل تا ایشالا در ماه های اینده خدا بخواهد و نیما

بهتر غذا بخوره.. چون فعلا که خیلیییییییییییییییییییییییی موقع غذاش اذیت میکنه و خیلی بد غذاست.

دیگه دیگه هم خبری نیست و جز اینکه خیلی دوستون دارم. حتی اگه کامنتا و نوشته هاتون

رو از من دریغ کنین.

میبوسمتون ببخشید اگه پستم طولانی شد. ممکنه برای شما جذابیتی نداشته باشه کارای بچه یه ادم

دیگه ولی من مجبورم تو نوشته هام اینا رو هم بنویسم تا یادگاری برامون بمونه.

بوسسسسسسس زیاااد

پ ن : یکی از دوست جونیا دستور تیرا*میسو رو خواسته بود .. عسل جون هم فایل های تصویری زنبوری

دو تاش رو یادمه و قول میدم هفته دیگه انجامش بدم.بوسسسسسسس



239

سلام سلام

به همه دوستای گل و مهربونم

خوبین بچه ها

چه خبرااا

خیلی وقته که من دیگه مثل قدیم نه بهتون سر میزنم نه براتون مینویسم

شماها هم حتمامیگین برا چی براش کامنت بزاریم.

میدونم حق دارین ولی به خدا نمیدونم چرا نمیشه که بیام.

من عاشق اینجا شماها اینترنت اف بی و کلا فضای مجازی هستم.

ولی کو وقت ؟

نمیدونم چرا من وقت کم هم میارم.

نیما هم که دیگه جدیدا همش چسبیده به من و هر کاری میام انجام بدم میخواد بغلم باشه.

منم دوست ندارم بغلی شه سرش رو سعی میکنم با یه چزی گرم کنم تا کارام رو انجام بدم.

ولی وقتی هم بیداره باهم بازی میکنیم کتاب میخونیم پازل خراب میکنیم.لگو خراب میکنیم.

میگم خراب چون هنوز درست کردنش رو بلد نیست :))

این هفته ایی که گذشت سختتتتتتتتتتتت درگیر بودیم و مشغول.

البته از نوع خوبش.

دوتا عروسی داشتیم یکی پسر عمه بابا رضا یکی هم پسر دختر خاله بابای خودم( نسبت رو داشتین ؟)

ولی هر دوتاش ارایش و مو و حاضر شدن و دنگ و فنگ داشت.

مال پسر عمه بابا رضا که پاتختی هم رفتم و خیلی داستان داشتم.

دیگه دیگه اینکه 3 شنبه هم مهمون داشتیم.3 تا از پسر خاله های شوشو با خانوم هاشون که اون دفعه

همین جمع خونه یکیشون مهمون بودیم رو گفته بودیم.

پیمان..نودی ..و علی.

شب خیلی خیلی خوبی بود..تا 2 بودن پیشمون و فقط علی چرت و پرت میگفت و ماها رو  مبل و زمین

از خنده رو ده بر شده بودیم.

نیما هم حاااااااااااااااااال کرده بووود از بس علی باهاش بازی های جور واجور میکرد.

مهمونیمون همون شبی بود که بارون بود خیلی و تهران خیلیییییییی ترافیک بود.

یکی از مهمونامون از سمت غرب میومد و ساعت 11 شب رسید خونمون.

باورتون میشه از 5 تو راه بوده ؟

هیچی دیگه اینجوری شد که ما خیلی جالب همگی ساعت 12 شب شام خوردیم !!

ولی همونشم باحاال بود.

شام هم همه قرار گذاشتیم اگه خونه هم دیگه میریم باید یه مدل غذا باشه.

منم سوپ قارچ درستیدم با شنسل سینه و کتف و یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده و قارچ سرخ کرده و سالاد

 و ژله.

خلاصه که شب خیلی باحالی بود.

پنج شنبه هم رفتیم خونه مادربزرگ خودم.

از سفر اومده بود و چون تو تولد نیم نیم نبودن یه تولد هم اونجا گرفتیم تا هم عکس یادگاری گرفته باشیم

هم اونا شاد باشن.

دایی هام رو هم دعوت کردم..خاله ام هم که تهران نبود.

شب باحالی شد..بعد کلییییی گشتن کیک پیدا کردیم و شام هم از هایدا گرفتیم که کسی نخواد حالا ظرف

بشوره و سفر بندازه و ...

20 نفری بودیم.

کلی عکس انداختیم و اون شب هم خیلی خوش گذشت.

برای تزیین هم همون تزیینات جشن زنبوری خودش رو برده بودم که اتفاقا خوب هم شد تو یه فضای جدید.

جمعه هم رفتیم صبحش بهشت زهرا سر خاک بابا جان.

دلمون براش خیلی تنگ شده بود.

بعد هم اومدیم خونه بودیم تا شب به همراه خواهر برادر شوشو تو واحد روبرویی.

فردا ظهرش هم همسایه ام که دوستمه رو گفتم اومد ناهار خونمون. از سفر ( دبی ) برگشته بود و کلی

حرف داشتیم برای هم.

ولی همون تا ظهر خوب بودم..

داشتیم با مریم حرف میزدیم که در عرض یک ربع یهوییییی تموم بدنم درد گرفت و استخون دردی شروع شد

که نگوووووووووو

بلهههههههههههه هنوز که هنوز ه من خوب نشدم.

یه ویروس گرفتم از همون شب منو انداخت .. تب بدن درد شدید سرفه و هرچی بگییییییییی

همون شب جور و پلاسم و جمع کردم و با شوشو و نیما رفتیم خونه مامانم.

چون رضا هم فرداش میخواست اون سمتی بره دکتر تغذیه.

اخه خیلی لاغر شده بعد فوت بابا جان و ضعیف شده.

و رفت مطب دختر عمه اش که یه دکتر تغذیه خیلی معروف و خوبه ولی ما رو حساب فامیلی تا حالا نرفتیم.

ولی دیگه من زورش کردم که بره چون میدیدم خیلی ضعیف شده.

این شد که از اون شب که ما رفتیم خونه مامان من مریض بودم هنوزم هستم.

خیلی بی حالم و نمیدونم چه ویروس مزخرفی بوده من گرفتم.

حدس میزنم تو بهشت زهرا اینجوری شدم..خیلیم سرد بود اخه.

بعد من روز دوشنبه ظهر نیما بچم هم گرفت.. شوشو هم گرفت و مریضی این دو تا هم از دوشنبه شروع شد.

نیما شب دونشبه خیلی تب داشت و با مامان بابام بردیمش دکتر.

اخه رضا خیلی حالش خراب بود و نمیتونست ببرتمون.

رفتیم بیمارستان مفید چون شب بود و دکتر نبود.

خدا رو شکر متخصص کودکان داشت و معاینه کرد و گفت تبش 39 و 6 هست و خیلی بالائه و گلو گوشش

عفونت داره و هی گفت خانوم پاشویه اش کن تشنج نکنه.

منم فقط از ترس تشنج بردمش وگرنه فک نمیکردم اینقدر بد باشه وضعش در عرض چند ساعت.

از بیمارستان اومدیم بیرون نیما بغلم بود بی حاااال و من گریه میکردم.. و همش میگفتم مامان اگه تشنج کنه

من چیکار کنم؟

مامانم هم هی دلداریم میداد و میگفت نمیکنه خدا رو شکر که زود اوردیمش دکتر.

خلاصه تا دیشب هم خیلی تب شدید داشت بچم و کلی صورتش اب شده.

خیلی چاق بود مریضی اینجوری هم گرفت.

کلی دلمون براش میسوزه و کلی با مامانم بالا سرش شب اول تا صبح دعا خوندیم و پاشویه اش کردیم

 و دستمال گذاشتیم رو پیشونیش تا تبش کمی اومد پایین.

بچم خیلی اذیت شد ولی خدا رو شکر به لطف اول خدا و بعد شیاف و پاشویه ها تبش خیلی کم شده

من تو این 1 سال و خورده ایی همش تلاش کردم که تو مریض نشی تا بخوای انتی بیتویک بخوری

 ولی اولین انتی بیوتیک رو تو سن 1 سال و 1 ماه و 20روزگی خوردی.

ایشالا دیگه هیچ وقت مریض نشی.

خلاصههههههههه این چند روز حسابی به مامان بابام اینا زحمت دادیم و دیگه امروز ظهر اومدیم خونه خودمون.

ولی همچنان هیچ کدوم حاال نداریم.. و هر کدوم یه جا ولووووووو شدیم.

منم همش این چند روز تو فکر شما و اینجا بودم.

گفتم چند خطی براتون بنویسم.

تا سر فرصت بیام و از نیما جونی و شیرین کاری هاش و اداهاش بنویسم.

الان هی میاد سیم لب تاپ و میکشه و چشماش رو ریز میکنه و دندوناش رو یه جور با مزه ایی به من نشون

میده ( این کار رو وقتی میکنه که چیزی میخواد و با این کار خودشو لوسس میکنه تا ادم رو گول بزنه)

منم هی میفرستمش پیش بابا جونیش که عاشقشه و هنوووووووووووووووز نمیزاره من محکم بوسش

کنم. منم وقتی نیستش کلی بوسش میکنم.

دیگه دیگه فعلا خبری نیست دوست جونیا.

میبوسمتون... بابایییییییییی


238

سلام سلام حاااااااال شما دوست جونیا خوبین

ما هم خوبیم و به قول رضا هر روز بیرونیم.

یعنی منظورم بعداظهر ها هست.

بیشتر هم دور باشه از همتون مشغول دوا و دکتر گوش بنده.

رفتم به پیشنهاد مادر شوهرم دکتر مرو*ستی تو خ حافظ.

گوشم رو معاینه کرد و شستشو دادو الانم یه قطره داده بریزم گفته میری حمام اب توش نره تا یواش یواش

پرده جوش بخوره ولی بازم بعد جوش خوردنش دیگه ضخامت پرده قبلی رو نداره:((((

راستش خیلی ناراحتم..ولی چاره چیه ؟

دیگه اینکه این چند روزه هم مشغول خرید بودم برای خودم و نیما و شوشو.

اول اینکه رفتیم تجریش من کفش پاشنه بلند مشکی یا صورتی بگیرم..

ولی صورتی اونجوری که میخواستم پیدا نکردم.جز یکی که 180 هزار تومن بود و واقعا بریا من گرون بود.

مشکی هم چیزی که میخواستم که ساده ساده جلو گرد پاشنه دار باشه نبود.

چقددرررررررر همه چی افتضاح گرون شده.

کفش زیر 70 تومن نبود.

پالتو همه 200 به بالا.. عطر که دیگه نگووووووووو خدای من. زیر 100 تومن عطر خوب نیست که نیست.

رفتیم شوشو لباس پاییزه و زمستونه بگیره قیمت ها افتضاح بود.

پلیور گرفت 75 تومن.یعنی شاخ در میاوردیم قیمت ها رو میگفتن.

واقعا چه بدبختی شدیم و هیچ کسی هم صداش در نمیاد.

من که همش دارم تو دلم فحش میدم بهشون.

اخه چرا پوشک بچه من باید بشه 53 تومن ؟؟؟؟؟؟؟

واقعا کسایی که اجاره خونه میدن نمیدونم چطوری زندگی میکنن. خدا به داد هممون برسه.

لباس بچه که دیگه هیچی..

امروز رفتم پاساژ گلستان کفشاش رو ببینم اونجا هم غوغا بود ماشالا از قیمت های نجومی.

کفش 138 هزار تومن...370 تومن واه واه واه انگار چییییی هست حالا.

تازه همچین چیز خاصی هم نبود به خدا.

منم حرصم گرفت نخریدم. رفتم مغازه محبوبم که لباسای نیما رو میخرم و عین 100 تومن رو برای نیما

یه شلوار مخمل یه بلوز مردونه و یه پلیور قرمز خریدم .خیالم راااااحت شد.

+ یه لباس کوچیک هم غیر اونا برای شوشو خریدم خوشحالل شه :دی

نمیدونم چرا هر وقت به نیت خودم میرم خرید همه پولم رو برای نیما خرید میکنم میام خونه !

انگار واسه اون هر قیمتی بگن دلم میاد بدم فقط خوشگل باشه ! :))

اقا نیما هم حسابی از من و بابا رضا و مامان بزرگاش و پدربزرگش و خلاصه همه دلبری میکنه.

بابا رضاش هم هی قربون صدقه اش میره و میگه بابایییی عشققققق منیییییییییی

بلهههههههههه اینه که هممون عاشق شدیم.

5 دقیقه یکبار یا من یا مامانم یا رضا بهش میگیم : عاشقتیمممممممم

کاش منم نوه اول بودم اخه.

مامان شوشو هم خیلییییییی دوسش داره و تا میره خونشون میبرتش سر یخچال میگه : اخه نمیدونی

چه عشقیییییییی میکنه یخچال رو میبینه.

 و چون خونه خودمون من اجازه نمیدم بره سر یخچال ...دیگه خونه مامی شوشو سر از پا نمیشناسه :))

دیگه کاملا معنی نه رو میفهمه و وقتی میخواد به چیزی دست بزنه میگی نکن بهت اعتراض میکنه که نگی

دست نزن !

وقتی دستم رو میزارم رو صورتم و گریه میکنم میاد دستم و برمیداره خودشو میچسبونه بهم که مثلا ناراحت

نباشم و بهش بخندم.

مامانی خیلی مهربونیییییییییییییییییییی عشقمونیییییییییییییی

پارک رو خیلی دوست داره و از همه بیشتر سرسره رو دوست داره.از دور تو خیابون هم که پارک میبینه

اظهار شادی میکنه.

حیوونا رو که تو خیابون میبینه سگ گربه کبوتر یا کلاغ خیلیییییییییییی ذوق میکنه دستاشو بالا پایین میبره

 و میگه : ه ه ه ه هی

از اب بازی خیلی خوشش میاد.ولی از اب دوش که رو صورتش میریزه خیلییییییی بدش میاد و گریه میکنه.

عاشق اینه که فلش دوربین بخوره تو صورتش و سریع میخنده.

قربون اون دندونات بشم من که موقع خنده میاد بیرون و منو بابا رضا براشون غششش میکنیم.

بابا رضا هم یه اس 3 خریده و کیفیت عکس هاش خیلی بالاست و هی از تو عکس میگیره مامانی.

دیگه دیگه فعلا چیزی یادم نیست.

اینقدرر این روزا مشغول کار و بزرگ کردن تو و خونه هستم که وقت نمیکنم از خودمون چیزی بنویسم و خیلی

برسم بیام اینجا کارای جدید ترو ثبت کنم.

این چند وقته خونه عمه شوشو رفتیم با مامی شوشو و خواهر شوشو و جاریم برای بازدید .( برای بابا جان)

یه روز هم رفتیم خونه زن عموی شوشو و یکی دیگه از زن عمو های شوشو مونده.

فردا هم کارگرم میاد و خونم حسابییییییییییی تمیز کاری میخواد.

جمعه هم ولیمه پسر عمه ام هست تو سالن و باید ظهر بریم اونجا.

و و من اصلا حسههه مو درست کردن و لباس مهمونی ندارم. نمیدونم چرا

این ماه هم 2 تا عروسی 20 و 21 ابان داریم.

یکیش پسر عمه شوشو هست و یکیش پسر دختر خاله بابام.( نسبت رو دارین ؟)

..دیگه دیگه اینکه من تصمیم جدی گرفتم و مقدار برنج و نان و شیرینی و روغن غذام رو خیلی کم کردم.

امید دارم تا عید وزنی رو که میخوام کم کنم شما ها هم دعا کنین اراده داشته باشم.

و چون اخرین باری که ازمایش دادیم بریا بیمه فهمیدیم کلسترول رضا هم خیلی بالاست برای اون هم

روغن خوب نیست و باید دیگه خیلی رعایت کنم.

رضا لاغره ولی انگار کلسترول ربطی به چاقی لاغری نداره.

گفتم ازمایش یاد ازمایش خون نیما افتادم که با مامانم بردیمش..

وایییییییییییی خیلی خیلی روزه بدی بود.. نیما گریه میکرد من گریه میکردم..

مامانم بردش تو اتاق ولی دیدن نیما و ضجه هاش داغونم کرد...

خدا یا شکرت که بچم سالم بود.. خدایا  واقعا مادرایی که بچه مریض دارن چظوری تحمل میکنن..

خدایا همه فرشته ها و مریضا رو شفا بده امیننننننننننن

در ضمن دکترش هم گفت ازمایشش هاش همه چی اوکی هست و مشکلی نیست.

لاغریش هم ژنتیکی هست. ولی من حتما میخوام دکتر تغذیه اطفال ببرمش تا خیالم راحت تر بشه.

دیگه دیگه هم فعلا خبری نیست  دوست جونیا.

میبوسمتون یه دنیاااااااااااااااااااا



237

 

 

سلام سلام از یه خونه 3 نفره

خونه سه نفره ایی که نفر سومش خیلی وروجک شده و گاهی اینقدررر اذیتم میکنه که گریم رو در میاره.

البته منظورم از اذیت شیطنت های معمولی یه بچه اینقدریه:*

به قوله رضا این دو هفته دیگه خیلی بیشتر میفهمه

نمیتونی دعواش کنی و تا دعواش کنی وقتی کار بدی میکنه سریع ناراحت میشه بغض میکنه و لب بر

میچینه اگه دست به چیزی که مال خودش نیست بزنه و بهش بگم نیما نکن یا انگشتم رو به حالت

 نه این ور اون ور کنم

میگه : اااااااااااههه ( با کسره )    که یعنی بهم نگو نکن و انگشتت رو بیار پایین.

موقع غذا خوردن همچنان داستان داریم و هزار تا وسیله عجیب غریب میارم رو میز صندلی غذاش

تا حواسش پرت بشه و غذا بخوره.

مثل گردو شکن..قرص..قطره مولتی..قوطی قرص ویتامین سی و ...

دندون های بالاش هم در اومده خیلی با حال شده قیافش.

تازههه چند تا لغت جدید هم یاد گرفته

بهش میگم ببعی میگه ؟

میگه : ب ب ( با فتحه)

دمبه داری ؟

میگه : ب ب ( با فتحه)

کلاغ پر هم یاد گرفته و انگشتش رو مثل ما میزاره رو زمین میگه ک ( با فتحه)  بعد میاره بالا کل دستش رو

میگه : پ ( با فتحه)

براش کتاب میخونم و برگ درختارو نشون میدم میگم برگ اونم بعد کلی تلاش میگه : برب :))

جدیدا همش میخواد به من چسبیده باشه هر جا که میریم یا تو خونه که هستیم.

راستی دوباره سرماخورد نیم نیم ما ..اخه یه شب رفتیم با پیمان اینا پارک و بیرون اینا.

و از صبحش باز سرما خورد گیش شروع شد و تازه امروز بعد یه هفته خیلی بهتر شده و ابریزشش قطع شده.

چند روز پیش هم 40 ام عمو ی رضا بود و مراسمات ختم فامیل تموم شد.

واقعا که ختم  خیلی بده و رو روحیه ادم تاثیر بد داره.

وقتی همش عروسی هستیم میگیم وای خسته شدیم چقدر لباس بپوش مو درست کن حاضر شو برو

ولی قدر نمیدونیم در واقعا ..ایشالا تا باشه عروسی باشه. و عزاو غصه خیلی بدهههههه

هفته پیش پنج شنبه هم رفتیم بهشت زهرا پیش بابا جان..

فکرمون باورش شده که بابا جان نیست ولی دل و قلبمون نه!

وقتی رفتم سر خاکش تازه فهمیدم دلم خیلیییییییییی براش تنگ شده..خدا رحمتت کنه بابا جان

دیگه دیگه اینکه بابا رضا هم ظهرا میاد ناهار خونه..

 و تقریبا بیشتر کارای باباجان رو سر و سامون داده..

و دنبال کارای اون راننده است که به باباجان زده بود..

 عوضی همه رو تو دادسرا و دادگاه خریده و رای رو که به نفع ما بود به نفع خودش کرده

خیلی عصبی شدیم هممون و مجبور شدیم وکیل توپ گرفتیم تا حالش رو جا بیاریم.

تا اون باشه دیگه با رشوه حق رو ناحق نکنه.

خودمم خوبم و درگیر زندگی و بچه داری و مهمون داری.

نمیدونم نوشته بود که در اثر استخری که قبل ماه رمضون رفته بودن گوشم عفونت کرده ..یا نه

بعد کلی دکتر عمومی و نتیجه نگرفتن..دیگه بی خیالش شدم ولی دیدن نه بابا شب تا صبح همش ترشح

داره و خارش شدید داشت

این شد که گوش پاک کن کردم توش و خون اومد.

دیگه مجبور شدم رفتم دکتر گوش و حلق و بینی

که گفت پرده گوشت سوراخ شده.

داره داده که فردا برش پیشش اگه روند ترمیمش خوب بود که هیچی اگه نه عمل کنم.

فک کن!!!!!!!!!!

با یه استخر مسخره و ندونم کاری کارم به کجا رسیده.

خلاصه که درگیرم.دعا کنین فردا که میرم پیشش بگه داره خوب میشه :(

فردا صبح هم نیما ازمایش خون داره ( دکتر برای چکاب یکسالگیش داده)

واکسنش رو هم هفته پیش زد.. و خیلی اذیت نشد خدا رو شکر.سبک بود این دفعه.

دیگه دیگه هم خبری نیست..پنج شنبه سبا دوست دوران دانشگاهم میاد پیشم.

هفته دیگه هم باید پیمان و نودی و علی اینا( فامیلای شوشو) رو بگم..

خیلی وقته میخوام دعوتشون کنم نمیشه.

خلاصه که اینم از روزگار ما.

بریم سراغ تولد اقا نیما.

تم تولدش که زنبوری بود.. و همه تزیینات رو خودم درست کردم البته با کمک بابا رضا.

2 ماهی هر شب بعد خواب نیما میشستم و همه رو میکشیدم طراحی میکردم پرینت میگرفت رضا میبریدم

 و میچسبوندم..خلاصه کلییییییییی کار داشت و مردم.

یه سری بشقاب و لیوان و ایناش رو هم از موسسه تولد گرفتم.

روی همه لیوان ها تزیینات دیوار و سقف و حتی نی ها و بشقاب نها و همه چیییی نوشته نیما تولدت

مبارک :))

کیکش رو به قنادی *کو*ک که واقعا به نظرمون ژورنالیترین کیک های تولد رو داره سفارش دادیم.

ولی دوست نداشتم کیکش هم زنبور باشه به نظرم لوس میشد و فقط گفتیم چند تا زنبور کوچولو

روش باشه:)

مزه و طعمش ولی عادی بود و خوشمزه بود.

لباساش هم یه کت شلوار بود وموقع بریدن کیک لباس زنوری تنش کردیم اقا پسر رو که هر دو تاش رو

مامانم خداییش خیلییییی زحمت کشیده بود و براش دوخته بود.طرحش رو هم خودم داده بود.


هدیه خودمون قطار بزرگ* مارک تولو بود.

هدیه مامان بابام و برادرم ماشین شارژی کنترلی بود.که نیما عاشقش شده بود.

هدیه مادر شوهرم صندلی ماشین بود.که منو نجااات میده ایشالا از بچه بغل کردن.

عمه و عمو جونش هم براش ماشین گرفته بودن که رو هوش بچه کار میکنه و هر کدومش داستانی داره

 و فک کنم یه 1 سال دیگه نیما خیلی با هاشون حال کنه.

مادربزرگ و عمو ی خودم و دو تا از خاله های رضا هم دعوت بود که اونا هم زحمت کشیدن پول بهش هدیه دادن.

خلاصه همه و همه با حضورشون در درجه اول و بعد با هدیه های زیباشون ما و پسرمون رو خوشحال کردن.

غذاها رو هم همه رو خودم درست کردم و از بیرون نگرفتیم امسال.

( کلاب .چیکن استراگنف.دلمه فلفل بادمجان.الویه تو نون المانی سرو کردم.شنیسل و ران مرغ سوخاری)

2 مدل ژله و تیرامیسو هم دسر ها بود . سالاد کاهو و سالاد پیازچه هم درست کرده بودم.

فقط به علت حجم بالای کاری که داشتم اصلا نشد غذاها و دسر هارو اون جوری که همیشه میکنم

 و دوست دارم تزیین کنم و تزییناتشون دقیقه 90 شد.:(

همینا دیگه.بقیه چیزا هم که تو عکس واضحه.

اقا نیما جونی هم تقریبا خیلی همکاری کرد بچم و دیگه اخریا حوصله عکس نداشت و خیار دادیم دستش:))


اینارو نوشتم هم برای خودمون یادگاری بمونه هم به خاطر سوالاتی که ازم کرده بودین دوست جونیا.

میبوسمتون بریم سراغ عکسااااااااااا:* در ضمن عکسا قر و قاطی هست ببخشید.

قبلش هم عذر خواهی میکنم اگه صورتامون رو سفید کردم :*خودتون میدونین دیگه...


پ ن : این پست رو 3 شنبه نوشتم امروز پست کردم.. باورتون میشه ؟ اخه عکسا اپ نمیشد خیلیییییی

اذیتم کردددددد

پ ن 2 : فرشته جونم از هدیه زیبات ممنونم خیلی برام با ارزش بود دوسته گل من:****** میبوسمت

خیلی زحمت کشیدی واقعا .. ماااااااااچچچچچچچچچ




ادامه نوشته

236


پارسال همچپین روزی تو بدنیا اومدی و شدی همه ی  دنیای ما.

تو گریه کردی و نمیدونستی که اینجا..  زمین ...دنیای ما ....خیلی قشنگه..

شاید به قشنگیه دنیای پاک قبلیت نباشه فرشته کوچولو ولی اینجا هم میتونه زیبا باشه

اگه خودت بخوای عزیز من.

من از شنیدن اولین صدای تو که همون گریه ات بود اشک شوق ریختم و گفتم :

خدایا ..پسرمون تا اخر دنیا بخنده!

نیما نیمای خوشگل من و بابا رضا تو این ۱ سال که تو کنار ما بودی بهترین سال عمرمون رو تجربه کردیم.

پسرک کوچولو و مهربون من..از صبح بغض دارم و هی فکر به سال پیش اشک میاد تو چشمام..

چون نمیدونم چطوری خدا رو شکر کنم برای دادن تو به ما..

برای اینکه تو سالمی.. و این از همه چیییییییییییی مهم تره.

خدا یا شکرت هزاران بار شکرت که به ما فرزند سالم دادی و توان این رو دادی که این ۱ سال مراقبش باشیم

خدایا خودت محافظ و نگهبانش باش..تا هم سالم باشد و هم صالح.

و تو این بهترین روز خدا صدای تو از صبح پیچیده تو خونه ما..

صدای خنده و وروجک بازی های تو و هیچ چیزی از این قشنگ تر نیست..

هیچ چیزی از این قشنگ تر نیست که صبح ها که چشمات رو باز میکنی اگه منو نبینی ماماماماما میکنی

تا من بیام و بغلت کنم و ببوسمت..

در کمال نا باوری ۱ سال گذشت ... و تو فندق کوچولوی خونه ی ما ۱ ساله شدی

1 سالی که هر روزش تو مارو ذوق زده و متعجب کردی

 وقتی اولین بار خندید..

وقتی برای اولین بار منو شناختی..

وقتی برای اولین بار خودت رو به من چسبوندی و با کسه دیگه ایی غریبی کردی

وقتی برای اولین بار گردنت رو بلند کردی

 وقتی برای اولین بار غلط زدی

 وقتی برای اولین بار سینه خیز رفتی

 وقتی برای اولین بار نشستی

وقتی برای اولین بار دست دستی کردی

 وقتی برای اولین بار چهار دست و پا رفتی

 وقتی برای اولین بار با دستای کوچولوت میز رو گرفتی و روی دو تا پای کوچولوت ایستادی

 ما برات ذوووووق کردیم دست زدیم و خوشحال شدیم...

نیما پسرک مهربون وگل من.

واقعا نمیدونم حس دوست داشتنمون رو چطوری تو این نوشته ها جا بدم..

وقتی فک میکنم اولین بار کی عاشق شدم اون روزی رو یادم میاد که ازمایشگاه بهم گفت باردارم

 و من و بابا رضا جفتمون از خوشحالی داد مییزدیم میخندیدیم..

وایی... چه روزی بود.

نیما ماهم.. شاید فقط وقتی اندازه عشق ما رو بفهمی که ایشالا خودت پدر شده باشی و یه پسر یا دخترپ

ناااز مثه خودت خدا بهت داده باشه.

عزیز دل مامان..

خیلی دوست داریم خیلی خیلی خیلی زیاد.

تولدت هزاران و هزاران بار مبارک..


پسرک شیرین من تو همه زندگی من و بابا هستی..

اینقدرر بزرگ شدی که من میدونم خیلی چیز ها رو میفهمی..

وقتی من و بابا رضا همدیگه رو بغل میکنیم تو قشنگ عشق رو میفهمی..

خودت رو میچسبونی به ما و میخندی..اروم میشی.

وقتی انسانی عشق رو فهمید بزرگ شده !

خیلی خیلی خیلی خیلی دوست داریم

عزیز دلم.. تولد مبارک عشق مامان و بابا

پ ن : این پست رو 5 شنبه صبح ساعت 8 نوشتم.

پ ن 2 : امروز نیما گلم واکسن 1 سالگیش رو زد. و خدا رو شکر به سختی قبلی ها نبود.

پ ن 3 : امروز نیما از رو ماشینش افتاد رو زمین و من و خودش و لباسامون شد غررررررررررق خون.

اگه رضا نبود نیمدونم چطوری میخواستم جیغ زدنم رو تموم کنم و خودم و کنترل کنم.هیچ وقت

یادم نمیره... دندون پایینش رفت تو لب بالاش

خیلی خیلی روز بدی  بود انگار از عمرم کم شد.. ولی خدا رو شکر بخیر گذشت. میدونم تازه

اولشه..اولین زمین خوردن پسر بچه... ولی من سعی خودم و تو مراقبت ازت میکنم..پسرکم.

پ ن 4: تولد نیما بعد 2 ماه تلاش شبانه روزی من و بابا رضا  رو این پروژه به خوبی هر چه تمام تر برگزار شد

به لطف خدا.در اولین فرصت با شرح تولد و عکساش میام.

دوستون دارم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

235

سلاااااااااااااااام سلاممممممممممم صد تا سلام به همه دوستای وبلاگی گلم

میدونم میدونم که خیلی دیر به دیر میام..

من خودمم بدم میاد از این حالت ولی نمیدونم چرا هم یکمی تنبل شدم تو نوشتن هم اینکه اصلا وقت ازاد ندارم

جدای از ننوشتن پست جدید من اصلا وقت نمیکنم تو اینترنت بیام.

منی که اگه یه روز نمیاومدم نت ضبحم شب نمیشد!

نیم نیم ما اینقدر ورجک شده که وقتی بیداره همش باید حواست بهش باشه ..باهاش بازی کنی یا اینکه

مراقب باشی کار خطر ناکی انجام نده.

شوشو هم که کارش طوری شده ظهر ها واسه نهار ساعت 1 تا 2 میاد خونه و باز میره دنبال کارهاش تا حدود

ساعت 7 اینا.. و من باید ناهار هم درست کنم.

و همه اینا دست به دست هم داده تا من نتونم زیاد بیام و بنویسم از روزای قشنگ و گاه تلخ زندگیه 3 نفرمون.

خدا رو شکر دیگه تو بچه داری تقریبا وارد شدم ..این 1 سال به اندازه تمام عمرم برابری میکنه انگاری

از لحاظ تجربه ایی که کسب کردم و سختی که کشیدم و روزای شیرینی که تجربه کردم.

هفته دیگه پنج شنبه 13 مهر تولد بچمونه..پسرمونه..نیمای عزیزمونه و ما اصلا باورمون نمیشه 1 سال گذشته.

نیمای من و رضا روز به روز بزرگ تر فهمیده تر و وروجک تر میشه..

به سرعت برق و باد روزا میگذرن.. و من شاید باورتون نشه ولی دلم برای روزای اول با همه سختی هاش

 و شب بیداری هاش و بی تجربه گی هاش تنگ شده.

خدا رو هزار بار شکر که بچه سالم داریم...و این 1 سال با کمک خدا به خوبی گذشت.

10 روزی که گذشت خیلی سخت بود چون نیما 5 تا دندون با هم تو این 10 روز تو فک بالاش زد بیرون.

باورتون میشه ؟

بچم خیلی خیلی اذیت شد و باز دوباره صورتش اب شده و کمی وزن کم کرده و و من باز غصه میخورم و غصه

میخورم.

+ بعد از سفر مشهد مون نیما سرما خورده + خودم.

و بردمش دکتر و 5 روزی هست دارو میخوره(استامینوفن شربت سرماخوردگی و دیفن هیدرامین)

هفته دیگه شنبه هم واکسن 1 سالگیش هست و میدونم بعد اون هم کلی داستان داریم.

غذاش و شیر خوردنش همون طوری هست و وقتی میخوام یه کاسه سوپش رو بهش بدم باید کلییی وسیله

جالب بزارم جلوش رو صندلی غذاش  و کلی ادا و شعر در بیارم از خودم تا سوپش رو بخوره.

امیدوارم مرحله این واکسن رو که رد کرد شروع کنه به وزن گیری و دیگهخ من و رضا اینقدر غصه وزنش رو نخوریم.

نیما دیگه کامل وقتی اسم یکی رو میگیم میشناسه و بر میگرده به اون شخص نگاه میکنه.

بازی کلاغ پر رو یاد گرفته و با مامانم و بابام بازی میکنه.انشگت اشارش رو کلاغ پری میکنه و یه صدایی از

خودش در میاره.

وقتی گشنه یا تشنه است میگه : هم ham و قشنگ بهم میفهمونه که تشنشه. و من کلی حال میکنم.

وقتی هم که شیر میخواد میاد خودش و عین پیشی میچسبونه بهم و یه صدای بامزه از خودش در میاره و من

میفهمم که اقااااااااا دلش هوای شیرش رو کرده.

هر چی میخواد بخوره اول بو میکنه و اگه از بوش خوشش نیاد اصلا نمیخوره.

مثلا دیروز برای سرماخوردگیش شلغم پختم و با شکر اوردم که بخوره ولی اصلا نخورد و همون یه ذره که ریختم

دهنش رو با دست در اورد و قیافش رو عین ادم بزرگا که از یه چیزی خوششون نمیاد کرد !

الان دیگه کاملا با کاشین بازی میکنه..همراه خودش رو زمین راهش میبره و اگه عقب کش باشه کلی از چرخ

خوردن لاستیکاش رو هوا لذت میبره و نگاه میکنه.

مدل خوابیدنش الان رو پا هست و وقتی رو پام تکونش میدم خوابش میبره.

به لب تا پ تلفن ماشین لباسشویی و گاز و درووووووووون یخچال علاقه وافری داره.

تو اشپزخونه باشم بلا استثنا میاد دستش رو میگیره به گاز می ایسته و دونه دونه زیر گاز رو کم و زیاد میکنه

و کلیی حال میکنه.. هرچیم بهش تذکر بدی فایده نداره نمیفهمه.

و من باید دوباره و چند باره زیر غذاهام رو تنظیم کنم نسوزه یا خام نمونه :))

منی که خونه ام خیلی شمع و گل و گدون و مجسمه و ظرف این ور اونورش چیده شده بود الان بیشترش

جمع اوری شده و دیگه از اون میز های براق و بدون لک خبری نیست و بیشتر جاها جای دستای اقا نیمای

گل دیده میشه :)) مامان فدات بشه الهییییییییییییییییی عشق وروجک من.

تازه دعواش میکنه که مثلا نیما مامان به اون دست نزن اون برای شما نیست و دستم رو به حالت نه نه تکون

میدم..دست منو میگیره و اون منو دعوا میکنه و میگه : ااااه یعنی : اصلا به من نگو چیکار نکنم! فک کن!!!!؟

خلاصه که من و رضا جونی با این وروجک داستانی داریم.

واقعا بچه خیلی سرم ادم و گرم میکنه و خیلی وقتی برای 2 نفره بودن باقی نمیزاره.

دیروز پریروز رضا میگفت : هانی یادته که با هم فیلم *24 و لا*ست رو میدیدیم ؟

یعنی این چیزا دیگه شده خاطره ":))

من و رضا هر ماه یه بار سینما میرفتیم ولی 1 ماه پیش بعد 1 سال تقریبا رفتیم کلاه *قرمزی و پسر * ننه

و نمیا رو گذاشتیم پیش مامانم..

ولی میتونم قسم بخورم لحظه لحظه فیلم تو فکر پسرمون بودم و دلم براش تنگ شده بود.

و این میشه که بعد دنیا اومدن بچه همه لحظه های ادم 3 نفره میشه.

ولی این نیست که عشق من به رضا کم شه یا عشق رضا به من کم بشه بلکه این عشق تقسیم شده

بین من رضا و نیما . یه عشق 3 نفره!

اقا نیما بعدا که بزرگ شدی و مردی شدی برای خودت قدر این بابا رضا رو خیلی باید بدونی چون خیلی برات

زحمت میکشه و تو همه چی سعی میکنه بهترینش رو برات فراهم کنه.

نمیدونم واقعا تو بعد ها که این خاطرات مارو بخونی چه احساسی خواهی داشت ولی چیزی که هست

 و واقعیت داره اینه که زندگی ما با تو خیلی قشنگ شده و وجود تو پیوستگی من و پدرت رو صد چندان کرده.

من عاشق رضا بود ولی یه جورایی بعد تو وابستگی این عاشقی بیشتر و بیشتر شده.

بچه داشتن واقعا خیلی عجیبه اثراتش رو زندگی ادم ها.

4 روزی که با مامانم و نیما و دختر عموی مامانم مشهد بودیم خیلی خوشگذشت.

سفر زنونه ی خوبی بود از اونا که تا 2 و 3 شب بیدار بودیم و میخندیدیم و حرف میزدیم.

هتلمون هم خوب بود در کل و خیلی به حرم نزدیک بود .اسمش ابریشم بود.پروازمون هم زاگ*رس بود.

که من زیاد خوشم نیومد از سیستمش.

حرم و زیارت هم که گفتن نداره چه حس بی نظیری هست اونم برای منی که 4 سال بود نرفته بودم.

یه انرژی فوق العاده گرفتم... و فک میکنم هیچ جای دنیا انرژی + حرم * امام رضا (ع) رو نداره.

راستی امروز تولد * امام * رضا هست.. که بهتون تبریک میگم .

یه روز هم نهار خونه دوسته مامانم دعوت بودیم که 2 سالی هست مشهد زندگی میکنه.

2 الی 3 باری هم رفتیم یه گشتی تو پاساژها زدیم و کمی خرید کردم و برای همه یکی یه تیکه کوچیک

سوغاتی خریدم.. جز بابا رضا که هرچی به نظرم جالب میومد براش خریدم.مثل چراغ ماشین و چراغ قوه هد

بندی و ...از این چیز میزا که میدونم خیلی علاقه داره.

ولی با همه این احوال همش یه تیکه از خوشیم کم بود اونم رضا بود که پیشم نبود و هر جا بهم خوش

میگذشت جای رضا خالی بود.

دیگه دیگه هم اینکه سختتتتتتتتتت مشغول کارای تولد نیما هستیم دو تایی.

من طراحی میکنم رضا پرینت میگیره.

من میکشم رو مقوا و رضا برش میزنه .. و من میچسبونم.

کیکش رو هم سفارش دادیم به قنادی * کوک.غذاهاش رو هم انتخاب کردم.

تقریبا 60 درصد کارهاش شده.

لباس های نیما و مانتو خودمم زحمتش رو دادم به مامانم و اون بنده خدا هر روز سر ایناس..و داره برامون میدوزه

دلیلش هم اینه که مامانم خیاطیش فوق العاده است و هیچ کس جز اون نمیتونه اون چیزی رو که میخوام

برام در بیاره.

دیگه میمونه خرید و کارای قبل تولد که این هفته است و خیلییییییی در گیریم..

دعا کنید برامون که مهمونی تولد نیما به خوبی برگزار بشه.

فردا شب هم عروسی پسر خاله بابام هست یه باغی تو کرج و من غصم گرفتم که چطوری برمممممممم

اونم با بچه !

اصلا تو مودش نیستم..

یه خبر بد هم دارم که گذاشتم اخر بدم..

خاله کوچیکه شوشو که خیلی جووونه.. متاسفانه دکتر ها براش تشخیص سر*طان کبد داد.

و گفت 6 ماه دیگه بیشتر زنده نیست..

این خبر  بعد فوت باباجان و عموی رضا برای ماهایی که هنوز تو شوک اونا بودیم و اصلا روحیه نداشتیم

خیلی خیلی خیلی خیلی بد بود.. و اصلا هیچ کی باورش نمیشه همچین چیزی رو..

داره شیمی * درمانی رو شروع میکنه.. و هممون براش دعا میکنیم و خییلی نگرانش هستیم..

بخصوص که خاله جون خیلی زن خوب مهربون و عزیزی هست..

ازتون میخوام براش خیلی خیلی دعا کنین..ما هممون امیدوار به شفای خداوند بزرگ هستیم.

دیگه واقعا هیچ کدوممون روحیه خوبی نداریم.خیلی خیلی التماس دعا.

و صد البته دکترا کاره ایی نیستن و تا خدا نخواهد برگی از درخت نمیافتد..


دیگه اینکه خیلییییییییییییییی دوستون دارن و میبوسمتوننننننننن یه دنیاااااااااااااااااااااااااا


پ  ن : خیلی ممنونم دوستای مهربون و عزیزم برای راهنمایی هاتون در مورد ماشین و غذاهام..

من به گفته خیلی هاتون با شوشو رفتیم خ * گم*رک و خریدیم..دوستون دارم و ممنونم که همیشه کنارم

هستین:*

234

سلام سلام دوست جونیای خوب خودم

خوبین خوشین سلامتین

چه میکنین با اخرین روزای تابستون

چه میکنین با گرونی وحشتناااک که پدر همه رو در اورده.

اخه من نمیدونم شیر 1850 تومن و ماست 6000 تومنی یعنی چی واقعا ؟

چند روز پیشا بهار بودیم برای خرید صندلی ماشین نیما( مامان رضا جونی میخواد هدیه بده برای تولد نیم نیم)

همه چی اینقدرر به نسبت پارسال که سیسمونی میخریدیم گرون شده بود که حد نداشت.

تقریبا تموم وسایل نیما دو برابر شده بود قیمتش چه بسا بعضی هاش نزدیک3 برابر.

گفتم 1 سال ولی باورم نمیشه که جند روز پیش ماهگرد 11 پسرکمون بود.

و من رضا الان دیگه خدا رو هزار بار شکر تونستیم یکی از سخت ترین سالهای عمرمون که به نظرم اولین سال

بچه اول هست رو با موفقیت بگذرونیم. و نیمای ما هم  ماشالا  دیگه داره 1 سالش میشه.

هر رووووووووووووووووووز شیرین تر از دیروز و عاقل تر از روز قبل میشه و همه مونو عاشق تر میکنه.

ولی حیف که این تابستون خیلی مزخرف و غمگین بود برامون و هیچی ازش نفهمیدیم.

بیشتر برای فوت پدر شوهر عزیز و مهربونم.

 و یه خبر بد دیگه هم دارم اینکه 3 روز پیش هم باز عموی بزرگ رضا در اثر کهولت سن و بیماری فوت شد.

بنده خدا 5 ساله خیلی خیلی مریضه..طوریکه سر عروسی ما میگفتن مراقب باشیم فوت نکنه عروسی بهم

بخوره!

به عبارتی راحت شد با مردنش.

ولی برای خانواده اش خب سخته داغه 2 تا برادر دیدن اونم وقتی هنوز چهلم اولی نشده :(

دیشب هم چهلم بابا جان عزیزمون بود..

که خدا رو هزار بار شکر مراسمش هم به خوبی قبلی ها برگزار شد.

ولی اصلا باورمون نمیشه باباجان 40 روزه که پیشمون نیست و چه به سرعت برق و باد روزهای غم دارن سپری

میشن ..و نمیفهمیم چطور میگذرن..

نمیخوام دیگه چیزه ناراحت کننده ای بنویسم چون شوشوی عزیزم اینجارو میخونه گریه میکنه..

من اشک که تو چشمای تو میبینم عزیزم دیوونه میشم.

ولی من مطمئنم با خوابی که دیدم و حسی که دارم باباجان جاش خیلی خیلی خوبه و از اون بالا

هممون رو میبینه.

خیلی اوقات میام باغ کنارخودمون احساسش میکنم و عجیب فکر میکنم که داره باهامون زندگی میکنه

فقط ما نمیبینیمش..روحش شاد واقعا که مرد خیلی خیلی خوبی بودن.

دیگه دیگه اینکه ما باز درگیر مراسمات ختم هستیم..

هفته پیش باز نیما هی خونه مامانم بود تا من برم تششییع  عموجون رضا .بردنش امام زاده لواسون

کنار مادر پدر و برادر قبلیشون خاک کردنش.

امشب هم سومشون هست و باید ساعت 7 برم.

سه شنبه هم هفت و کلا این هفته باز درگیریم.

و این مراسم ها برای من با نیما خیلی سخته... از همه بدتر اینه که مامانم صبح رفته یزد خونه دختر خالم با

داداشم.و اونم نیست که نیما رو نگهداره من نبرمش تا اذیت نشه.

ولی خب بالاخره خدا بزرگه ایشالاا میگذره.

البته نیما شیطون نیست یا جیغ جیغ و گریه ایی نیست ولی ووول زیاد میخوره و و وروجک بازی این مدلی زیاد

داره و این تو مهمونی رو اعصابته :دی

واییی ماه دیگه هم تولد* 1 سالگی  نیما هست 13 مهر.

تولدی که 2 ساله از زمان بارداریم دارم براش نقشه میکشم.

و میخوام مثل جشن بدنیا اومدنش عالی برگزاربشه.ولی بابا جان که فوت شدن نمیخواستم بگیرم..

هم حسه خوبی نداشتم خودم و دلم راضی نبود  هم میگفتم زشته..

ولی بابا رضا میگه میگیرم.. چون هم چهلم باباجان تموم شده هم اینکه میگه بابای من شادی رو خیلی دوست

داشت و دلیلی نداره نگیریم. اینه که فعلا قرار بر گرفتن شده.

هنوز خیلی کار هام رو نکردم...

ولی فعلا داریم وسایل تزیین رو طراحی میکنم تو کامی و پرینت میگیرم و درست میکنم.

میخوام یه تم خاصی براش درست کنم اگه وقت کنم کارهام رو انجام بدم.

یه دنیا کار دارم.

برای غذا هم اگه پیشنهادی دارین میپذیرم.

راستی مامانم اینا میخوان برای نیما از این ماشین *برقی ها بگیرن..ولی چون نیما موتور* برقی  شارژی داره

( عمه جونش برای بدنیا اومدنش براش گرفت) من پیشنهاد دادم از این ماشین* شارژی ها بگیرن که کنترل

هم داره و مادر پدر میتونن بچه رو کنترل کنن وقتی توش نشسته و بعدش هم که بزرگتر شد خودش گاز

 و فرمون رو کنترل کنه.شماها نمیدونین کجای طهران جز بهار از اینا داره ؟

دیگه دیگه اینکه میخواستیم با مامان بابام و داداشم بریم مشهد همگی ولی بلیط قطار گیرمون نیومد.

رضا  و بابام هم کار براشون پیش اومد این شد که من و مامانم و نیما بلیط هواپیما گرفتیم اخر شهریور 4 روز

میریم مشهد ایشالا..خیلی خیلی دلم هوای مشهد و * امام رضا رو کرده ..

ولی بابا رضا نمیاد ناراحتم.. اولین باریه که میخوام تنهایی بدون اون برم سفر. و برام سخته دوری ازش.


از نیم نیم بگم که خیلی وروجک شده.. یه کلماتی میگه:

گشنش میشه یا غذا میخواد میگه : هم هم ham ham  یا به به

من رو ما ما صدا میکنه پشت هم و سریع.

رضا رو هم بابا میگه گاهی ولی هم مامان هم بابا رو با فتحه میگه و خنده دار.

هنوز دندون دیگه ای در نیاورده و فقط بیشتر تلاش مکینه حرف بزنه.

غذاش هنوز رو اعصابه.. بعضی روزا هیچی دلش نمیخواد بخوره ولی بعضی روزا عالیییییییییییییی میخوره

مامانم برگرده میخوام ببرمش برای ازمایشاش.

هنوووووز نشده باورتون میشه ؟

دیگه دیگه هم خبری نیست جز سلامتی شما.

دلم برای همتون به خدا خیلی خیلی تنگگگگگگگگگگگ شده و دوست دارم که بیام حسابی همتونو بخونم

ولی به خدا وقت نمیشه میبینین که چه روزگاری داریم.

ارزوی سلامتی برای همتون دارم میبوسمتون..فعلا باباییییییییییی


پ ن 1 : یادتون نره برام بنویسین ماشین* شارژی * کنترل دار کجا داره.

پ ن 2: چشم عشقای من حتما از نیمای وروجک عکس میزارم امشب :*


233

سلام سلام دوست جونیای خودم

خوبین خوشین سلامتین

چه کار میکنین با این ماههه عزیز و لذیذ که مثه اینکه تموم شدنی نیست.

ما هم خدا رو شکر خیلی بهتریم..

بالاخره غم عزیزی که از پیشمون رفته تمومی نداره ولی خیلی خیلی اروم تریم خداروشکر.

اون که رفت جاش حتما خوبه..ما موندیم و خاطره های خوبی که ازش داریم.

چند روز پیش خواب بابا جان رو دیدم.. خیلی کوتاه بود و خلاصه اش این که ازم خواست براش یاسین

بخونم..ایشالا خیره..

خیلی دلم براش تنگ شده..الان حدود ۱ ماهه که ندیدمش..

چقدررر بده واقعا که ادم تا کسی پیشش هست قدر نمیدونه..این احساس وقتی واقعی تر میشه که تازه

یکی از نزدیکانت و از دست میدی. خدا برای هیچ کس نخواهد.

حال شوشو هم خوبه خیلی بهتره و یه دنیااااااااا کار داره...برای کارای انحصار وراثت کوفتی که مجبورن

انجام بدن.. برای سر سامون دادن کار ها و مغازه های باباش و ملک و هزار تا کاره ریز ریز دیگه.

یه ساختمون نیمه کاره هم پدرش داشت میساخت که نصفه مونده.

این که میگم یه دنیا کاره ، واقعا میگم..

شاید ۱ سالی زندگیمون تغییر کنه.. شاید رضا مجبور شه برای سر سامون دادن کارای بابا کار خودش رو

مدتی ول کنه.. چون داداشش کارش جوری هست که از قرار معلوم نمیتونه کارای بابا رو بر عهده بگیره.

برای رضا هم خیلی سخته که کار خودش رو ول کنه ولی بالاخره دیگه چاره ایی نیست.

نمیدونم هنوز چیزی معلوم نیست.ایشالا خدا خودش همه چی رو سر سامون بده و اون چیزی که

خیر هست رو تو زندگیمون قرار بده.

دیگه دیگه اینکه مامی و خواهر شوشو هم بهترن.. ۳ شب پیش خونه مامی شوشو افطاری دعوت بودیم..

جای بابا  جان خیلیییییییییییییی خالی بود.. عکسش که یه ربان سیاه بهش بود اعصابم و ریخته بود به هم

ولی واقعیت این هست که وجود داره نه اون چیزی که دوست داریم باشه.

عید فطر هم نو عید هست و نمیدونم چه مراسمیه ولی هرچی هست باید بریم خونه مامی شوشو..

فردای عید هم قرار شد بریم بهشت زهرا.برای سفارش سنگ و اینکه بهش سر بزنیم.

دوست دارم یه چیزی براش درست کنم ببرم برای خیرات ولی نمیدونم چی ؟

شاید نون پنیر سبزی .. هنوز تصمیم نگرفتم.

باباجان هندونه خیلی دوست داشت ولی چون اونو تو ۷ بعد شام و افطار دادیم دیگه نمیشه اونو ببرم.

دیگه اینکه این ماه عزیز رمضان هم خیلی کششش اومده..

و خصوصا چون ماه خیلی بدی برامون بوده دوست دارم زودتر تموم شه..

چون نیما غیر شیر خودم غذا کمکی میخوره باید روزه بگیرم..

تا الان جز روزایی که همه خانوم ها میخورن...بیشترش رو گرفتم..

۴ روز که میگیرم روز پنجم حالم خیلی بد میشه برای همین یه روز فاصله میدم باز میگیرم.

امسال بیشتر افطاری هایی که دعوت شدیم رو نرفتیم چون تو مراسمات بابا جان بود

 و حوصله اش رو نداشتیم.

جز مال دختر عموی مامانم که جمعه بود .رفتیم ولی اینقدرر شلوغ بود و ادم بود که زیاد چیزی نفهمیدم.

فقط بچه های فامیل تو یه اتاق جمع شده بودن و پانتومیم بازی میکردن... نمیا گریه میکرد و برای ساکت

کردنش بردمش پیش اونا..

بچه که چه عرض کنم همشون هم سن و سال خودمن ۱ سال ۲ سال چند ماه از من کوچیکترن..

من بینشون بزرگه بودم..تنها ادم ازدواج کرده و بچه دار!

کلی اذیتم میکردن ولی هی گیر داده بودن که تو ام باید بیای بازی.. من خیلی حوصله نداشتم راستش

ولی برای ساکت شدن نیما بینشون موندم و خب با اینکه حسه شادی نداشتم ولی بد نبود..کمی

روحیه ام از خل و چل بازیشون عوض شد.

بقیش هم چیز خاصی نبود و عین همه مهمونی های فامیلی بود!

نیما اصلا تو جاهای شلوغ اروم نیست..از جایی که ادم بیشتر از ۳ یا ۴ تا باشه فراریه و بیتابی میکنه

همش میچسبه به من و دوست نداره هیچ کی بغلش کنه..و همش دستاشو سمت من دراز میکنه

 و میگه : ماماماماماما

اها راستی یادم رفته بود بیام و بنویسم که قشنگ میگه : ماما   

خوابش میاد.. لباس میپوشم..یا جای غریب باشه همش میگه ماماماا و میخواد که بغلش کنم..ببرمش دددر

یا اینکه از بغل غریبه ها بیاد بغل خودم

روز به رزو شیرین تر میشه و روز به روز بیشتر تو دلمون جا باز میکنه.

الان رفتم تو اتاق تا شیرش بدم.. بوش اتاق رو پر کرده بود.

شاید مامان ها بفهمن من چی میگم..

به رضا میگم نیما یه بوی خوب خاصی داره.. میگه: یعنی چی ؟

ولی من قشنگ بوش رو میفهمم.. به تمام لباساش هست.بغلش میکنم که دیگه قشنگ احساس میکنم

وقتی هم که تو اتاقمون تو گهواره اش خوابه بوش اطاق رو پر میکنه. خیلی بوی دوست داشتنی هست.

بوی نی نی.. بوی نیما.. عزیزم.. مامانی عاشقتیم

از نیما کمی بگم تا حال و هوای بلاگ عوض بشه..

نیما ۱ هفتس که دیگه کاملا سینه خیز رو گذاشته کنار و تو ۱۱ ماهگیی ۴ دست و پا رو شروع کرده.

تازهههههههه ۲ روز با مامانم دست زدن رو باهاش کار کردیم.

همون بار های اول یاد گرفت ولی درست بلد نبود و دستاش رو مثل ادمی که دست به سینه نشسته

میکرد و تکون میداد.. اینقدرر خنده دار بود.

ولی بعد ۲ روز قشنگ دیگه یاد گرفته و دست میزنه.هرازگاهی یه صدای کوچیکی هم میده.

هر وقت کار خوبی میکنه یا غذاش رو میخوره براش دست میزنیم و تشویقش میکنیم میگی:

نیما نیما هِی هِی

افرین نیما باریکلا نیما

اونم ذوق میکنه خودشم برای خودش دست میزنه.

جدید هم چون این دو تا کار رو باهم یاد گرفته..صبح ها که بیدار میشه از اتاق خودش میره تو اتاق ما

و همین طور که ۴ دست و پا میره یهویی میشینه و برای خودش دست میزنه.

اون وقته که من عین این ندید بدید ها میرم سمتش بغلش میکنم و سفتتتتت یه ماچش میکنم.

اونم اصلا از بوسه محکم من خوشش نمیاد و غر میزنه.

ولی چیکار کنم پسرک من.. اگه اروم بوست کنم بهم مزه نمیده.

حتی شب ها که خوابی دلم میخواد محکم بوست کنم ولی دلم نمیاد راستش.

الان رضا بود میگفت : نه ترو خدا بکن!

اخه همش بهم غر میزنه نیما رو اروم بوسش کن دردش میاد.ولی من نمیتونم.

خودش اینقدرر با لطافت و اروم نیم نیم رو بوس میکنه که انگار نیما خمیری هست و فرو میره

نیما همچنان عاشق هر مدل سیم هست ..تا حدی که یه موس لبتاپ رو که خراب بوده..شستیم

باهاش مدت ها بازی میکنه..مامانم هم براش از این سیم پیچ پیچی های تلفن خریده یدونه نو شسته

 و با اونم خیلی حال میکنه.

عاشق نخ هست.. و همینطور عاشق یه بند مثه کمربند شلوار لیش..

حتی اینا رو به عروسکای تولوش که من با هزار امید که خوشش بیاد براش میخرم ترجیح میده.

هرچی رو زمین پیدا کنه میبره دهنش و به هیچی  رحم نمیکنه.

"راح" وقتی خونه و تمیز میکنه و میخواد بره بهم میگه : م خانوم بیا ببین هرجا رو راضی نیستی یا تمیز

نیست بگو تا تمیزش کنم یا دوباره بکشم.

منم همیشه بهش میگم : تو عالی تمیز میکنه و دست درد نکنه.

 واقعا هم همیشه عالی تمیز میکنه و یه گوشه کنارایی که میمونه دیگه بهش نمیگم چون قیافه خسته

اش رو که میبینم خودم و میزارم جاش و دلم نمیاد چیزی بهش بگم.

ولی تو جارو کشیدن عالیه و همه ی اشغالای ریز که ممکنه تو خونه ریخته باشه رو خوب جارو میکنه.

ولی ولی ولی !

باورتون میشه بعد رفتنش.. اقا نیما که از خواب بیدار میشن بازهم چیز هایی از زمین پیدا میکنن که

قابل خوردن  هست..

و قابل حرص دادن مامان "م"! که همیشه میترسه نکنه نیما چیزی تو گلوش گیر کنه و نتونه از دهنش بیاره

 بیرون.

و این شده که اسمش رو گذاشتیم : نیما جاروبرقی !

و به برکت وجود اقا نیما و حتی با داشتن  خاله "راح" جون ..بازم مجبورم گهگاهی تو فاصله اومدن های

خاله خودم جارو کنم !

آی نیمااااااااااااااا آی نیما بزرگ شدی شیطنت هات رو یادت نره ها مامانییییی 

دیگه اینکه همچنان از قطره مولتی و اهن بدش میاد.

حالا الان یه هفته است براش خارجیش رو گرفتم.

مزه هاشون خیلی خیلی خیلی بهتر از نمونه ایرانیش هست.ولی تو بهتر بودن و تاثیر گذاری بیشتر

ایرانی یا خارجی بین مادرها و دکتر های اطفال هنوز اتفاق نظر وجود نداره.

من ۱۰ ماه ایرانی دادم..ولی حالا میخوام ۲ ماه هم خارجیش رو امتحان کنم.

خارجیش ۱۰ برابر هست قیمتش ولی اگه واقعا بهتر باشه برای بچه من که کم وزن هست ارزش داره.

گفتم کم وزنی داغ دلم تازه شد.

خیلی همچنان حرص وزن و قد و کلا رشد نیما رو میخورم.

این دفعه دکتر گفت شاید به پدرش رفته ژنش لاغر هست اینقدرر زوم نکن.

ولی من اصلا نمیتونم خودم و راضی کنم.

من بچه چاق هم دوست ندارم ولی اینکه کم رشد داشته باشه هم اذیتم میکنه.

دکترش رو این ماه عوض کردم  و بردمش پیش دکتر **س* ل * طان ***زاده

 دکتر بچگی های خودم و داداشم و عموم بوده تقریبا..

ولی اونم زیاد چیزی نگفت هی میگفت برو تا سایتم برو تو سایتم..

یه سری ازمایش هم براش نوشته.که بعد ماه رمضون میبرمش انجام میدم.

یه شیر خشک* رژیمی هم داده به اسم سیمیلاک*نئوشور

برای بچه های کم وزن هست.

گفت شیرت بهره نداره و اصلا رشدش خوب نیست. و باید شیر خشک بدی.

ولی من خرم یا بدم یا خلم یا هرچی راضی نمیشم نیما از شیر مادر محروم بشه و شیر خشکی بشه.

ولی این شیر خشک رو هم گرفتم با لیوان بهش میدم.. و تو سوپش و فرنیش اینا میریزم.

چون اگه با شیشه بهش بدم همین یه ذره شیری هم که از سینه ام میخوره دیگه نمیخوره میدونم.

اینه که فعلا یه هفته است دارم کالری غذاهای کمکیش رو میبرم بالا.

تا ببینم سر ماه چه نتیجه ایی میگیرم ؟

ازمایشش هاش رو میبرم تا ببینم خدایی نکرده مشکل خاصی نباشه.

ولی چون از این دکتر هم خیلی خوشم نیومد اگه دکتر خوبی میشناسین که برای بچه کم وزنی

کار خاصی کرده بهم معرفی کنین.تاکید میکنم دکتر *اطفال خوب نمیخوام هااااااااا. دکتر اطفال خوب برای

وزن کم اگه میشناسین میخوام دوستای گل گلیم.

البته مطمئنم که مشکلی نیست و کم وزنیش برای بی بهره بودن شیر  خودم و جست و خیز زیاد نیما

هست.. ولی برای اطمینان میبرمش.

وگرنه که اینقدرر هوشش زیاده و کارهاش زودتر از ماه خودش هست که مطمئنم سالمه.

هر کاری رو یه دفعه براش میکنی میگیره و هممون هاج و واجح میمونیم.

الان نگین چقدر از بچه اش تعریف میکنه منظورم اینه که فقط وزنش نگرانم کرده.

همین

راستی نیما از جاروبرقی هم خیلی به طرز خنده داری میترسه.

دم گاز هم که میریم.. و اتو رو هم که میبینه میگه : اوووف

اوف رو با کلمه ادا نمیکنه ها.. لپاش رو باد میکنه خالی میکنه یه جور با مزه ایی میگه :فووووووو

یعنی داغه.

 

دیگه همینا دیگههههههههههههه فعلااا

راستی قبل فوت بابا جان.. تولد شوشو بود ۸ مرداد..

براش یه تولد کوچولو گرفتم..

یه کیک خوشگل و جاتون خالی خوشمزه هم از سولد*وش گرفتم.

زنگ زدم مامی شوشو روهم دعوت کردم افطار اومد پیشمون.. چون پیش خاله کوچیکش بود اونم اومد.

بعد افطار و شام هم یه تولد هول هولکی گرفتیم..کادو هم من و مامان شوشو بهش نقدی دادیم.

اخه شوشو یادش نبود تولدشه و داشت با همکاراش میرفت دهکده* ابی.

دوست داشتم مثه هر سال براش یه تولد کوچیک بگیرم.. اخه امسال اولین سالی بود که تولد سه نفره

میشد..

امسال اولین سالی بود که پسرمون هم بود و و تو تولد باباش کلیی اتیش سوزوند بسکه حمله میکرد

سمته کیک و شمع ها و بادکنک های کوچیک آبی که زده بودم.

آبی!

رنگی که تو دوست داری عشقم.

عزیزم رضای ماهمم اینقدر ۲ روز بعد تولدت زندگیمون عوض نشد که شادیش بمونه..

ولی با این حال مینویسم تا یادت نره

عاشقتم ..یه دنیا.. یه دنیای آبی و پر از مهربونی..

۲۹ امین شمع زندگیت رو فوت کرده و خیلی خوشحالم که کنارت بودیم..

من و پسرت نیما..

تو برای من و نیما عزیز ترین کس تو زندگیمون هستی..

تو بهترین همسر و بهترین بابای دنیای و اینو خودتم میدونی..

عزیزم..عشقم..دوست داریم و تا ته دنیا مدیون زحمت ها و مهربونیات هستیم.

رضا جونمی..

توولدت بازم مبارک......مهربون

 

پ ن : واقعا نمیدونم از این همه لطفتون و این همه همدردیتون با ما و تسلیت هاتون چطوری تشکر

کنم.. من خیلی شرمندم که ناراحتتون کردم و احیانا اشک رو تو چشمای مهربونتون آوردم..منو ببخشید

مرسی که همراهمون بودین.. بیشتر کامنتارو خوندم.. در اسرع وقت همه رو میخونم و تایید میکنم.

میبوسمتون..ایشالا همیشه براتون و تو خونه هاتون شادی و عروسی باشه.

 

232

سلام سلام

اما یه سلام ناراحت..

یه دنیا غم تو دلمونه..

من رضا خانواده هامون...

حتی نیما!

دوشنبه پیش بابای رضا در اثر تصادف ساعت 10 و نیم شب فوت شد.:((

دارم اینارو مینویسم ولی اصلا باورشون ندارم..حتی بعد 1هفته گریه هنوز باورمون نمیشه بابا جان دیگه نیست

بابا جانی که اون عمل قلب سنگین رو گذروند..:((

صبح 3 شنبه بود که مبایل رضا ساعت 6 صبح زنگ خورد..

رضا هول هول بلند شد و لباس میپوشید.

من از خواب پریده بودم و هی میگفتمرضا چی شده چی شده کجا میری .. خاله جون چی گفت

گفت : هیچی گفته بابام حالش خوب نیست بردنش بیمارستاان زودی بیا  اینجاا خونتون.

چون بابا رضا بعضی شب ها تو باغشون برای اب و کارایی که باغ داشت میموند مامانش شب که بابا نمیاد

خونه شک نمیکنه که چیزی شده باشه.

رضا زودی حاضر شد و رفت سمته خونه مامانش.

دل من زیر و رو شد و حس خوبی ندااشتم ولی به رضا گفتم با عجله نری ها اروم رانندگی کن بابا حتما

روزه میگیره براش خوب نیست و قلبش باز ناراحت شده.

گیج و منگ رفتم تو اتاق نشستم .. نیما خواب بود..

ساعت میگذشت و من اصلاا قدرت زنگ زدن به رضا رو نداشتم.

یه ربع هفت بود که رضا زنگ زد..

وای جرات نداشتم گوشی رو بردارم.. وقتی برداشتم رضا گریه میکرد و گفت : اسم رو گفت و بهم گفقت..

تموم شد بابا رفت.

اینو که گفت شوکه شدم... خیل یخلی خیل خیلی بد بود..

دیگه زیاد چیزی یادم نیست که چی گفتم و چطوری گوشی رو قطع کردم..

فقط یادمه از صدای جیغ و گریه من نیما بیدار شد..

با همون حال بدم زنگ زدم به مامانم و با گریه بد بهش گفتم بیا پیشم..

رضا باز زنگ زد و گفت ما داریم میریم بیمارستان شهدای تجریش..توهم زودی نیما رو بردار و بیا اینجا پیش

م ( جاریم که طبقه پایین مادر شوهرم اینا هستن) تنهاست با بچه ها..

اینو که گفت زنگ زدم به مامانم که نیاد و رفتم با همون گریه و حال بد زنگ واحد بغلیمون مریم اینا  رو زدم تا بیاد

پیشم. نیما از حال بد من ترسیده بود و گریه میکرد.

خدا خیرش بده مریم و اومد و بغلم کرده بود و منم که داغون اصلا نمیدونستم چیکار کنم..خیلی چیزی یادم

نیست که چی میگفتم..

با زاری و گریه اژانس گرفتم و رفتم سریع نیما رو دادم خونه مامانم با ساکش و خودم رفتم پیش جاریم..

دوتایی نشسته بودیم همدیگه رو بغل کرده بودیم که گریه میکردیم..

ساعات خیلی خیلی بدی بود..

حالمون افتضاح بود تا شب دیگه همه فامیل اومدن. و رضا و داداشش و ایناو... هم مشغول کارای بابا..

شب همه فامیل اومدن و بساط شام و افطاری تو اون هیر و ویر..

وایی باورمون نمیشد و با هرکی سلام میکردیم گریه مون شروع میشد..

روزای خیلی بدی رو داشتیم بچه ها..

روز تشییع جنازه یکی از بدترین روزای عمرم بود..

پدر شوهرم به جرئت میتونم بگم یکی از بهترین  زحمت کش ترین و مهربون ترین ادم هایی بود که دیدم تو

زندگیم..

از ته قلبم دوسش داشتم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد.

وقتی عمل قلب داشت جونم داشت در میرفت که خدایا چیزیش نشه..

و حالا یهویی و ناگهانی هممون شوکه شدیم..

لحظه اخر هم به گفته شاهدا تو بیمارستان زنده رسیده و رضا رو صدا میزده.

پیاده میومده خونه.. چون خیلی وقته که دیگه نمیتونسته پشت ماشین بشینه.. و اصلا هم حرف گوش نمیکرد

که سر کار نره بیرون نره استراحت کنه یا حداقل با اژانس بره و بیاد.

چون یه مرد قدیمی بود و به کار وفعالیت عادت داشت و میگفت من اگه تو خونه بخوابم مریض میشم.

واییییییییییییییی چی بگم براتون..

خیلی دوست داشتنی بود... و هست چون هنوز اصلا باور ندارم و منتظرم این مراسم مزخرف و کوفتی

تموم شه بابا جان بیاد برامون شعر بگه بگو بخند کنه..

برای نیما سوت بزنه..

نیما مامان تو بابا جان رو خیلی دوست داشتی.. خیلی زود بعد 2هفته یا 1 هفته که میدیدش براش میخندیدی

اونم همین طور ترو خیلی دوست داشت..قشنگ میفهمیدیم که خیلی دوست داره از حرفاش.

بابا جان.. میدونم همه مارو میبینی..

میدونم حس قلبیه همه مارو میدونی..

بابا جان خیلی دوست داریم..

جات خیلی خیلی خیلی خالیه..اینقدر که باورمون نمیشه..

وای خدا.. نمیدونم چی بنویسم..

حال خوبی اصلا ندارم.:((

روزهای مزخرفین..

سر خاک روز تشییع حال رضا خیلی بد بود..:((

گریه هاش اتیشم میزد..:((

من اولین کس از نزدیکانم که فوت شد 7 سالم بود که پدر بزرگم بود..که خیلی دوسش داشتم.

3 شنبه همش اون لحظه ها تو بهشت زهرا برام تداعی میشد..

وایییی الهی خدا برای هیچ کس مرگ ناگهانی عزیزانش رو نخواد..

تو دهنم نمیچرخه بگم خدا رحمتشون کنه..

ولی من مطمئنم جاش خیلی خوبه چون من که بشخصه هیچ وقت جز محبت و مهربونی چیزی ازشون ندیدم.

اگه براتون مقدور بود فاتحه ای برای شادی روحش بخونین. ممنونم..

در اولین فرصتی که بتونم میام و از نیمایی مینویسم که دیروز ماهگرد نهمش بود..

و امروز بریا اولین بار چهار دست و پا رفته.. و با دوندونای کوچولوش انگشتای هرکسی که چیزی بهش بده

بخوره رو گاز کوچولو میگیره و خیلی شیرین شده..

ولی حیف که بابا جان نموند تا هم اون بیشتر نیما رو ببینه..هم نیما وجودش رو درک کنه..

 و من باید براش تعریف کنم از بابا جانی.. که..

نمونه بود...

:((

231

سلام سلام صدتا سلامممممممممممم

من اومدم با دندونام

میخوام نشونتون بدم صاحب مروارید شدم

یواش یواش و بی صدا

شدم جز کباب خورااااااااااا

بله ! چی فک کردین هان هان هان ؟

پسر گلیه ما هم دندون دارشد بالاخره

بعد از 3 ماههههههههههه تمومممممممممم غر زدن و ناله کردن و بدقلقی و شیر نخوردن

 و مادر پدر ازاری و شب خوب نخوابیدن نننننننن بالاخره اقای دندون خان نا قلای سفید کوچولو

سرشون رو از لای لثه عشقم اوردن بیرون و گفتن دالیییییییییییییی

اونم ساعت هول و حوش 11 شب 5 شنبه 15 تیررررر* مصادف با نیمه شعباننننننن

شب عید بود و من این شب عید تولد امام* زمان رو تو عید ها خیلی خیلی دوست دارم و همین رو به فال

نیک گرفتم که ایشالا نیم نیم بشه همون نیم نیمه قبل واکسن 6 ماهگی که غر نمیزد و اروم تر از الان بود.

هرچند الان هم هرکی میبینتش هی تعریف میکنه که چقدر ارومه و تخس نیست و ...

که منم رو نمیکنم همچین ارومم نیست بیاین تو خونه ببینینش.

خلاصهههههههههه داشتم میگفتمممم

روزه نیمه*شعبان رفتیم باغ ..

من که به خاطر نیما *گرما و تعویض پمپرزش مثل سالهای قبل یکسره نمی مونم باغ و ظهر تا غذا میخوریم

با نیما با کالسکه میام خونمون.. حسن نزدیکی باغ به خونه ما اینه دیگه!

تا ساعت 5 و 6 خونه میمونم.. نیما رو میشورم غذا میدم میخوابونم و وقتی هوا رو به خنکی میره یواش یواش

باز با کالسکه میریم سمته باغ..

5 شنبه هم طبق همین روال رفتم سمت باغ ولی دلم باغ رو نمیخواست

عید بود و دوست داشتم برم بیرون با شوشو خیابون گردی..

سال پیشش یادمه با داداشش و مامانش پارک قیطریه بودیم و من باردار بودم.

و یه چند تا خانوم تو پارک به بچه ها به خاطر عید کادو میدادن.. منم همش میگفتم سال دیگه پسر منم تو

بغلمه و میرفتم تو رویا.

خلاصه اومدم تو باغ و به رضا گفتم بریم بیرون ؟

اون خیلی مایل نبود .. با اینکه باغ هم کسی به اونصورت نبود و حوصلش معلوم بود سر رفته ولی حس

بیرون رفتن  زیاد نداشت..

منم نیمخواستم زوری بیاد بیرون گفتم اگه دوست داری بزنگم پیمان و *شاد تا بریم بیرون 5 تایی.

که اوکی داد و داشتیم موبایلشون رو میگرفتیم که یهویی مبایل شوشو زنگ خورد

کی بود ؟  بلهههه تله پاتی قوی بود و پیمان بود.

اونا هم حوصلشون سر رفته بود میخواستن اگه ما برنامه ایی نداریم باهم بریم بیرون.

خلاصه برنامه ریختیم.. و رفتیم خونه نیما رو ردیف کردیم شوشو یه دوش گرفت.. و رفتیم پیمان اینا رو

برداشتیم و رفتیم بیرون..تصمصم بر این شد که بریم فشم تخت بگیریم ساندویچ هم خودمون بگیرینم ببریم.

برای همین باز چون نزدیک خونه بودیم برگشتیم و من چایی و میوه و خرت و پرت هم برداشتم.

رفتیم سمت فشم تا رسیدیم تو ترافیک و اینا دیگه ساعت 10 گذشته بود و یارو گفت تا 11 بیشتر باز نیست

ما هم که تازهههه میخواستیم بشینیم این شد که رفتیم میگون و محوطه جلو هتل میگون نشستیم یه

2 ساعتی . جاتوم خالی خیلی خیلی خیلی عالی بود فضاش خیلی ارامش داشت..

صدای قورباغه هم میومد کلی حاال بود.

داشتیم ساندویچ میخوردیم.. نیما هم تو کالسکه هی پاش رو تکون میداد که یعنی منم ساندویچ میخوام..

منم برای اینکه دلش نخواد تیکه های ریز ریز از نونش دهنش میزاشتم..

داشتم نون دهنش میزاشتم که یهوییییییییییی دستم خورد به یه چیز نوک تیز

باز امتحان کردم.. دوباره و دوباره

داد زدم واییییییییییییییی رضا دندون..

رضا و پیمان و خانومش 3 تایی منو نگاه کردن و گفتن اااا اخییییی جدی ؟

منم با افتخار انگاررر بچم المپیاد قبول شده گفتم بلهههههههههه

بالاخره دندون در اورد.. منو رضا جفتمون خیلی خوشحال شدیم.فک کنم البته من بیشتر ذوق کردم شاید

برای احساسات مادرانه باشه.

دو دقیقه یه بار باز بلد میگفتم وای دندون و رو به نیما میگفتم مامان قربونت بشم الهی که دندون در اوردی

عزیزم فدات بشم دست خودم نبود خیلییییییییییی ذوق کرده بودم.

تو دلم گفتم الان پیمان و زنش میگن این چرا این مدلیه ندید بدیده

خلاصههههههه اون شب هم من تا صبح خوابای خوب میدیدم از ذوقم و هی نیما رو بوس میکردم و خدا رو

شکر میکردم.. اخه نگران بودم که نیما 9 ماهشه ولی هنوز دندون نداره.

اون شب شبه خیلی خوبی بود هم برای جایی که بابا رضا بردمون و خیلی حال داد هم برای اینکه کلا

رضا همت کرد و رفتیم بیرون و حال وهوامون خیلی عوض شد. مرسی رضا جوووون جونیه خودم عزیز دلم.


حرکاتش خیلی بامزه شده نیما همش فردای روزی که دندون در اورده بود یه مدلی دهنش رو میکرد که

یعنی من میفهمم یه چیزی تو دهنم اضافه شده . نمیدونم چه طوری توضیح بدم حرکتش رو.

جمعه هم باز باغ بودیم و بیشتر اون 30 نفری که هر سال باغ میومدن جمع بودن..تقریبا 21 نفر بودیم.

منم بعداظهر که اومدم خونه سریع نیما رو ردیف کردم خوابوندم و زنگ زدم سوپری بستنی رو سفارش دادم

 و

شروع کردم به درست کردن دسر و چیدن بستنی ها روش.برای تزیینش هم پاستیل دندونی گذاشتم.

ولی چون بستنی ها رو که اورد کمی شل شده بود..اسکوپ هایی که زده بودم شل شدن و اون قیافه ای

که میخواستم نشد.

بعدم یه سری کارت با عکس دندون کشیدم و درست کردم.. یه دندون گنده هم کشیدم و درست کردم

چسبوندم رو یه کلاه تولد که از قبل داشتم و برای خودم خوشحاااااااااال یه مراسم جشن دندونی ترتیب

دادم بعدم بابا رضا اومد دنبالم و رفتیم باغ

بستنی برای همه کشیدیم بریا شیرینی دندون نیما جونییییییییییییی

کلیم عکس از نیما و پسر عمو هاش و بقیه بچه ها گرفتم.و هدیه کوچیکی هم به بچه ها دادیم.

و این شد جشن خیلی کوچیک دندونی نیما جونه ماااااااااااااا

پسرک گلم اولین دندونت مبارکککککککککککککککککککککککککک

مامان عاشقتیم منو وبابایی.. ایشالا همیشه وهمیشه سلامت باشی و دندونات سالم و سفید مثل

مروارید تو دهن کوچولو ت بدرخشن.

ایشالا همیشه رو لبت خنده باشه

نیمای نازنینم الان دیگه 2 تا دندون کوچولو داری تو فک پایین دومیش هم شنبه نیش زد....

بمیرم که چه دردی کشیدی تا این دوتا دندون اومدن بیرون.. ولی دیگه فعلا درد تموم شده و به چشم

ما خیلی خیلی با نمک تر از قبل شده قیافت وقتی میخندی و اون دو تا نقطه سفید معلوم میشن.

دوست داریم عزیز دل مامان و باباااااااااااااااااااااااااااااااااا

وقتی من مسواک میزنم و نیما منو میبینه کلییییییییییییییی ذوق میکنه و با عشق مسواک رو نگاه میکنه

بدترین گریه رو که سر بده مسواک میدیم دستش اروم میشه. نمیدونم چرا  اینقدر به مسواک علاقه داره

فک میکنم تو ذهن خودش منو هنگام مسواک زدن میبینه فک میکنه دارم یه چیزی میخورم

خدا کنه همیشه مسواک رو دوست داشته باشی و مراقب دندونات باشی

 

دوست نوشت :

شنبه تو مطب دکتر نیما بودم..

تازه رسیده بودم.. تا نشستم یه پسرک حدود 1 سال و خورده ایی توجهم رو جلب کرد..

بیشتر چشمای قشنگش.. سریع شناختمش.. کامیاری گلم بود.. پسر خوشگل همون دوسته وبلاگیم که

ادرس این دکتر رو وقتی نیما 3 ماهش بود بهم داد و از همون موقع من نیما رو بردم اونجا.

خیلی خوشحال شدم.. دل دل میکردم که بهش بگم یا نه ؟

همیشه میومدم دکتر نیما... منتظر بودم که بالاخره مامان کامیاری رو ببینم...ولی نشده بود.

دل و زدم به دریا و وقتی مامان خانومی اومده بود تا کلاه نیما رو که دست کامیار جونی بود پس بده بهش

گفتم که من کیم..

اولش مسلما جا خورد ولی بعدش شد همون مامان خانومی وبلاگ ..مهربون و خانوم

خیلی چهره مهربونی داشت مثل شخصیتش..کمی باهم حرف زدیم و اون نگران بود برای پسرکش.

از نگرانیش نگران و ناراحت شدم ولی چون میدونم مشکلی نیست بهش دلداری دادم.

خیلی دوست داشتم که نره و کلی باهاش صحبت کنم ولی احساس کردم شاید دیرش شده باشه.

مامان خانومی برات نوشتم و خودتم میدونی که بی نهایت خوشحالم از اشناییت..

من برای اینکه رضا دوست نداره با هیچ دوسته وبلاگی قرار بزارم اینکارو تا حالا نکردم ولی قسمت بود که یه

بار از نزدیک ببینیم هم دیگرو.. البته اصلا برام غریبه نبودی و احساس میکردم سالهاست میشناسمت.

نیمدونم چرا ؟ دوست دارم و خیلی خیلی خوشحالم از واقعی شدن این دوستی.

 


پ ن : یه سری عکس از نیم نیم تو ادامه مطلب:*

پ ن ۲: کامنتای ۲ ژست اخیر  زیاد هستن ..یواش یواش می تاییدمشون:*

ادامه نوشته

230

 

سلام سلام دوست جونیای وبلاگی خودم

خوبین خوشین سلامتین

میدونم میدونم الان حتما میگین کجایی این چند وقته

باور کنین سفر بودم بعدشم که الان 2 هفته است ای دی اس ال مون قطعه الانم دارم با دیال اینارو

مینویسم.جووون میکنه دیال اپ اخه .دعا کنین زودی وصل شه مردم از بی اینترنتی.

عرضم به خدمتتون که اینجانبببببب جای همتون خالی چند روزی با خانواده شوشو اینا کیش بودیم.

مهمون مامی شوشو.

من و رضا و نیما مامی شوشو خانواده داداش شوشو کلا.

خواهرشم قرار بود بیاد که چون اسباب کشی داشت و پسر کوچیکش کلاس تابستانی داشت نیومد.

این شد که ماها 29 خرداد رفتیم کیش تا 2 تیر.

و اقا نیما ی 9 ماهه ما اولین سفر هواپیماش رو تجربه کرد.

کلیییی فکر کردم و هرچی لازم بود و البته ضروری بود رو برداشتم و ساکمون رو بستم.

و تا تونستم وسیله کم برداشتم که هم خیلی بارمون زیاد نشه هم مثل شمالی که عید رفتیم برگشتنی

 هزار تا وسیله نمونه رو دستم که مجبور شم دو روز راه برم تا جمع شه.

کلیییییییییی خرید داشتیم هم من هم نیما هم رضا.. لیست خریدامون رو هم نوشتیم با رضا که اینم

 خیلی کارمون رو اسون کرد.

پرواز رفتمون ساعت 6 صبح بود برای همین 3 و نیم بیدار شدم.

بیدار که چه عرض کنم چون شب قبلش هم خونه پسر خاله شوشو پ دعوت بودیم برای شام تازه 1 شب

 خوابیده بودیم.2 ساعت بعدش هم بیدار شدیم.

اون شب هم راستی خیلی شب خوبی بود..غیر از ما نودی و خانمش  علی و زنش هم دعوت بودن.

8 نفری بودیم.

همه هم خل و چل و خدای مسخره بازی.

خیلی خیلبی خندیدیم اون شب و خیلی خوش گذشت..کلیم پ و علی پیانو گیتار زدن و خوندن.

نیما هم کلی حال کرده بود باهاشون هم اواز شده بود میگفت : آ آ آ

عکس نیما جونی که پیانیست شده رو هم اون بالا گذاشتم

خب کجا بودیم ؟

اها صبح ساعت 4 و نیم نیما رو شستم و تر تمیز راه افتادیم سمت فرودگاه..

ساعت 8 کیش بودیم..هتلمون رو همون *شا*یگان انتخاب کردیم که دفعه های پیش رفتیم.

نیما بچم تو راه رفتنی خیلی اذیت شد چون خوابش میومد و هتل هم تا 2 اطاق رو تحویل نداد.

رفتیم هتل ساک هامون رو گذاشتیم و رفتیم پردیس 2 تا 12 کمی چرخیدیم ناهار هم به پیشنهاد کسی

عمو اکبر خوردیم که نسبتا خوب بود.

بعدم اومدیم هتل و خواااااااااااااااااب

چقدررم خوب شد که کالسکه نیما رو برده بودیم.. اخه میخواستیم از این کالسکه عصایی ها که ماله سفره

 و برای بچه برادر شوشو بود رو ببریم که سبک باشه ولی دیدم نیما توش راحت نیست و نیوردیمش.

و انصافا تو کالسکه خودش خیلی خیلی راحت بود و هر وقت خسته میشد میخوابوندمش و نیما توش

میخوابید.

یه پتوی نازک هم مینداختم رو کالسکه اش و در اثر حرکت و تاریکی میخوابید.عکس

خدا رو شکر جز روزه اول نیما اصلا اذیتمون نکرد.

البته در کل با بچه سفر خیلی سختی بود ولی نیما به قوله فافا خوب همکاری میکنه.

و این شد که 3 ساعت صبح  و 3 ساعت بعداظهر میخوابید تو کالسکه اش و ما به کارامون میرسیدیم.

بیشترش به خرید گذشت سفرمون..

فقط یه شب با داداش شوشو و خانوادش رفتیم شام رو کشتی* نوید. که شو منش اسمش علی بود و

خیلی خیلی با مزه بود.

اولش ازش  خوشمون نیومد ولی بعدش خیلی با مزه شد و کلییییییییییی از دستش خندیدیم.

تازه به نیما هم جایزه داد.تخفیف 50 درصدی فروشگاه عطر و 20 درصدی نمایندگی ادیداس.

همش به نیما میگفت من ترو خیلی دوست دارم.اخه نیما بغل من بود و همش با اهنگا قر میداد توسط مادر

 عزیزش

خلاصه که شب خیلی خوبی بود اون شب.

شب اخر هم هرکی رفت یه پاساژ چون کلیی کارت قرعه کشی داشتیم که هر کدوم مال یه پاساژ بود.

من و رضا رفتیم مروارید.

داداش شوشو رفت پردیس* 1

زن داداش شوشو رفت پردیس* 2

و ماهم برگه هامون رو بهشون دادیم و روی ته برگامون اسمامون رو نوشتیم که اگه برگه ما جایزه برد

بفهمیم که ما بودیم.

خلاصه من و رضا که تو مروارید چیزی نبردیم جز یه جایزه که روسری و تخفیف جت *اسکی بود که بازم

مجری داد به  بابا رضا  بازم به خاطر نیما و این شد دومین جایزه اقا نیماااااااا

 بر عکس سال های پیش که همش جایزه میبردیم امسال نا امید شده بودیم.

اخه یه عالمه هم برگه قرعه کشی یه شب تو مرکز* تجاری ریختیم ولی چیزی نبردیم.خیلی برگههه بود و

کلی امید داشتیم  ولی هیچی به هیچی.بعد از تموم شدن مراسم مروارید ساعت 11 بود.

تندی با تاکسی رفتیم تالار شهر .

اخه ما تو جشنواره رفتیم *کیش پانزدهمین *جشنواره* کیش.

و هر شب یه ماشین* تیبا هدیه میدادن.

ما خیلی امید داشتیم و همش به شوخی میگفتیم ماشینمون و چیکار کنیم ؟

و چون بلیط هامون هم عادی نبود و آی *کلاس بود یه ماشین *اسپورتیج هم بلیط هامون قرعه کشی

میشد. و رضا همش میگفت حالا 2 تا ماشین رو چیکار کنیم ؟ و ماهم میخندیدیم.

خلاصههههههههههههههههههه رفتیم تالار شهر و رفتیم تو نشستیم.

اها یادم رفت بگم هر 8 تا برگه قرعه کشی مراکز خرید سور اخ میشد و یه برگه قرعه کشی *ماشین

 میدادن بهمون.ما تقریبا 24 تا برگه ماشین داشتیم .

برادر شوشو و مامان شوشو هم هر کدوم جدا جدا داشتن و همه رو ریختیم تو صندوق.

مجری های برنامه دو تا داداش های* حسینی بودن.

برنامشون شاد و قشنگ بود و تا 1 طولل کشید.

همش منتظر قرعه* کشی بودیم.. نزدیک 1 قرعه کشی شروع شد..

نفر برنده ماشین رو اعلام کرد و همه دست زدن ولی مدارکش کامل نبود و برای همین اوت شد.

تا 3 نفر رو خوند ولی هیچ کدوم مدارکشون کامل نبود و اوت شدن تا نفر چهارم که مدارکش اوکی بود و

برنده شد.

2 بعد این اقا زاپاس خوند که اگه کامل نبود اونا برنده بشن به نوبت که دومیش فک میکنین کی بود ؟

بلههههههههههههههه

اقا شوشوی خوش شانس مااااااااااا

گفت رضا ط ..

ما رو میگی بهت زده شدیم اول و بعد جیغ زدیم دست زدیم...

هورااااااااااااا

 ولی اون اقا مدارکش کامل بود و شوشو نشد که* ماشین رو ببره.

ولی بلیط* رفت و برگشت اونم از نوع فرست کلاس* کیش* تهران برنده شد.

ماها کلی ذوق در ورکردیم بیشتر برای اینکه ثابت شد الکی نیست و اینکه شوشو خیلی خوش شانس بود

 بین اوون همه ادم برنده شد.

خلاصه جایزه رو گرفتیم و رفتیم به سمته شام خوشحال و خندون.

اون شب هم اون جوری گذشت و خاطره خوبی برامون شد.

دیگه دیگه یه روز هم رفتیم دم ساحل و اقا نیما اولین بار بود دریا رو میدید و کمی حالیش میشد..

 چشم از دریا بر نمیداشت.عکس

کلیم عکس انداختیم و بعدم رفتیم پاساژ* مرجان کمکی خرید کردیم.

جمعه ظهر هم ساک ها رو بستیم و اومدیم به سمته تهرااااااااااااااااااان عزیز.

در کل سفر خوبی بود و گذشت.

دیگه دیگه اینکههههههههه اقا نیما خیلی وروجک شده و هرچی ادا در بیاری سریع تقلید میکنه.

سق میزنه

 بوووف میکنه

یه چیز بد که دست میزنه خودش قبل از اینکه من بگم میگه : آه اه اه

بابا رضاش چهار دست و پا دنبالش میکنه و میگه : بگیرمش    اونم جیغ میزنه عقب رو نگاه میکنه میخنده و

 فرار میکنه

چون یه بار از تخت افتاده ( فک کنم دلیلش اینه) دیگه وقتی به لبه تختمون یا یه بلندی میرسه ایست

میکنه و مثه قبل تندی به سمته پایین نمیره.. دور میزنه و یا از بالا فقط نگاه میکنه .انگار دیگه ارتفاع رو

تشخیص میده. قرونت برم پسرک باهوشه مننننننننن:*

راستیییییییییییییی از همه مهمترررررررررر

6 تیر سال 91 برای اولین بار بدون کمک نشست.

خودش هم کلییی حال کرده بود.

من خیلی خوشحال شدم و خیالم راحت شد که میتونه بشینه و خدا رو هزارر بار شکر کردم که سالمه.

دیگه روز به روز بزرگ شدنش معلومه تو کارهاش.

وقتی دعواش میکنی یا دیر خواسته اش رو اجرا میکنی گریه میکنه و باهات قهر میکنه وروجک.

روز به روززز مارو بیشتر عاشق خودش میکنه.

مامان بابام که همش بهش میگن دوست داریم.. عشقمونی و هزارر قربون صدقه دیگه.

دایی جونش هم همش بوسش میکنه و نمیزاره یه ذره هم کسی اذیتش کنه.

خلاصه نیما جونی همه رو دیوونه کردی مامان.

از همه بیشتر مامان بابا رو ..

عزیز دلمونی و ما جونمونرو برات میدیدم.

تو کیش که بودیم دو بار افتادی یه بار از رو کالسکی لیز دادی خودت رو پایین و افتادی تو مغازه..

که که من واقعا مردم و زنده

شدم وقتی دیدم با صورت رو زمینی.. اونم برای اینکه واسه اولین بار یادمون رفته بود کمربند ایمنیت رو

 ببندیم.

دومین بار هم بابا رضا حواسش نبود از تخت اطاق هتل افتادی رو زمین..

وایی خیلی خیلی بد بود هر دوتاش و یادش میفتم موهای تنم سیخ میشه..خدا رو شکر که سالمی و

چیزی نشد.مامانی خیلی خیلی دوست دارم از نگاه کردن به صورت معصوم و مهربونت سیر نمیشم که

نمیشمممممممممممممممم

 

همینااااااااااا دیگه فعلا خبری نیست.

فردا کارگر دارم.. شبش هم خونه دایی کوچیکم مهمون هستیم.جمعه هم که باغغغغغغغغغ

هفته دیگه هم یه خبر مهمه که میام و مینویسم به زودی.

میبوسمتوننننننننن بوس بوسسسسسسسسسس


پ ن : تازه این پست رو هم چهارشنبه نوشتم ولی نشد بزارمش و امروز که دوشنبه است تازه تونستم

 بزارم اونم بازم با دیال اپ هنوز معلوم نیست که کی اینترنتمون وصل شه پس تا اطلاع ثانوی

 نیستم.میبوسمتونننن یه عالمه عکس داشت این پست که به زودی

با وصل شدن اینترنت اضافه میکنم.

دوستون دارم ببخشید سر نمیزنم به خاطر نداشتن نت هست. برگردم جبران میکنم ماچچچچ

 

229

سلام سلامممممممم دوست جونیای خودم

خوبین خوشین سلامتین

عرضم به خدمتتون که من خیلی خیلی بهترم

اون گیر اون شب همون شب تموم شد و فرداش منو رضا اصلا به روی خودمون نیوردیم که شب قبل یکم بهم

گیر داده بودیم.

راستش از وقتی نیما اومده جفتمون دیگه یه چیزی رو خیلی کش نمیدیم و سریع سر و تهش رو هم میاریم

 و سعی میکنیم زودتر از قبل فراموش کنیم.

روزای خوبیه.. از هفته پیش خیلی بهتره.

چهار شنبه ظهر دوستم که گفتم داره جدا میشه اومد نهار پیشم.

خیلی حرف زد و کلی درد دل کرد خیلی حالم بد شد از حرفاش دلم میسوخت و دوست داشتم برم

شوهرشو خفه کنم.دعا کنین راحت و بی دردسر جدا بشه از اون دیوونه.

دیگه اینکه شبش هم پسر پسر خاله شوشو اومد خونمون با خانمش.

تازه از سفر تایلند برگشته بودن و تا شب همش در مورد سفر و این چیزا حرف زدیم.

شام هم ماکارونی با مایع سوسیس قارچ درسته کرده بودم با پنیر پیزا..

تا 1 پبشمون بودن. نیما هم اون وسطا برا خودش وروجک بازی در میاورد

سینه خیز میرفت فضولی میکرد.. شیطونی و کلا هر کاری که فک کنین.

خیلی تحرک داره و همه میگن این که خیلی وزن نمیگره دقیقا برای تحرکش هست.

من هرچی بگم شماها نمیتونین تصور کنین چقدرر ماشالا وروجکه و و وول میخوره.

یه دقیقه تو بغل ساکن نیست همش وول میخوره و این ور اون ور رو نگاه میکنه.

تو چشماش شیطنت هست بچم.. (الهی قربون اون برق چشات بشم خودم تنهایی)

خیلی ها میگن این شیطنت و هوشش نشونه سالم بودنشه و هیمن باعث ریزه میزه گیشه.

نمیدونم !

دیگه دارم سعی میکنم خیلی به وزنش گیر ندم.. همه میگن بچه همینه ! شماها هم نظرتون همین بود.

خوندم همه رو ولی به خدا هنوز وقت نکردم تایید کنم.

دیگه اینکه دیشب هم با مامان بابا و امیر و مادربزرگ پدریم رفتیم فشم.

شوشو شام قبولی نظام مهندیس رو داد.

تو رستوران کاکتوس.

جاتون خالی خیلییییییییی هوا خوب بود.کنار رودخونه هم بودیم شامه خیلی چسبید.

 و کلا شب عالییی بود.

نیم نیم هم کلی اتیش سوزوند همون جوری سینه خیز که بود.

دیگه دیگه اینکه امروز هم شوشو ظهر رفت خونه خواهرش برای کمک ادامه اسباب کشی.

کلیم دلش میسوخت که من تو خونه تنهام ولی من دیدم اگه برم اونجا فقط تو دست و پاشونم با یه بچه 8 ماهه

برای همین فرستادمش خودش بره تا کمکشون کنه.

منم دیگه خیلی حوصله ام سر رفته زنگ زدم به فافا بیاد دنبالم بریم شام بیرون تا شب که شوشو میاد.

الانم دیگه خیلی دیر شده برم حاضر شم نیما رو بیدار کنم تا بریم.

میبوسمتون. دوستون دارم یه دنیااااااااااااااا :****


پ ن :


دیشب وقتی باهم  داشتیم بعد خیلی وقتتتتت فیلم نامزدیمون رو میدیدیم..

خیلی بهم چسبید

وای جفتمون خیلی بچه بودیم و عشق و سادگی از چهره جفتمون میریخت بیرون انگار :))

خیلی خوب بود دیدنش.. خیلی چیزای خوب رو یادمون اورد..

انگار دوباره و صدباره بهم یاداوری شد که خیلی خیلی عاشقتم رضا جونم..

باز انگار برای اولین بار صورت مردونه و مهربونت رو دیدم و یادم اومد من عاشق تک تک اعضای این چهره هستم.

رضا نمیدونم داستان چیه ولی از وقتی نیما اومده من خیلی خیلی عاشق تر از قبل به تو شدم.

درسته کمی فاصله بینمون 6 ماه اول ایجاد شد اونم نه فاصلهعاطفی بلکه از این لحاظ که کمتر وقت برای باهم

بودن داشتیم ولی با این حال روز به روز عشقم بهت بیشتر میشه و باز هر روز  و هر روز بهم ثابت میشه

تو بهترین و تنها ترین مردی بودی که میتونسته این احساس خوشبختی رو به من بده.

چون میبینم و مطمئن هستم که تو هر کاری هر کاری از دست بر بیاد انجام میدی تا منو خوشحال کنی.

میبینم که  تلاش میکنی هرچی رو دوست دارم داشته باشم ..برام تهیه کنی

به معنای واقعی کلمه اول من هستم و بعد خودت..

رضا جونم همسر مهربونم مطمئن باش خیلی دوست دارم و همه زحمتت هات رو خستگی هات رو تلاش هات

رو میبینم و درک میکنم.

نگاه نکن گاهی وقتی بحثمون میشه یه چیزایی خلاف اینا میگم.

اونارو میگم چون حرصم گرفته وگرنه اصلا بهش معتقد نیستم.

درسته سر یه مسائل جزیی باهم تفاهم نداریم.. ولی خب این طبیعیه. حتی دو تا خواهر برادر هم که تو یه

خانواده هستن عین هم نیست .. و ما اینو خوب میدونیم.

گاهی وقتی خوابی.. یه نگاه میکنم به نیما یه نگاه میکنم به تو و از خودم میپرسم کدومشونو بیشتر دوست

داری و برای هزارمین بار هیچ جوابی پیدا نمیکنم.

انتخابی وجود نداره جواب هر دو گزینه هست !

انگار این یه مثلث هست که از من و تو و نیما تشکیل شده و بی هیچ ضلعی زندگی نمیشه کرد.

نمیدونم نیومده بودم اینارو بنویسم باور کن که خودشون میان رو انگشتام و جاری میشن تو این صفحه..

فقط خواستم باز یاداوری کرده باشم که خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی

خیلی  خیلی خیلی خیلی دوست دارم...

عزیزمی..

خدا رو شکر میکنم بابت داشتن تو و پسرمون نیما.

228

سلام سلام

اره میدونم میدونم گفته بودم زود زود میام ولی نشد به خدا

الانم چه اومدنی

اصلا حوصله ندارم

همه خوبیم چیز خاصی نشده فقط دلم گرفته.

خیلی هفته های خوبی نبود.

خبرای خوب این بود که پنج شنبه اش مهمونی بودیم خونه عمه بزرگم .. دوره فامیلی گذاشتن خانواده پدریم.

و یه قرعه گشی هم داریم. هرکی 50 میده هر ماه و هر ماه قرعه کشی داریم. جمع زنونه است فقط.

اها یکی دیگه هم اینکه دلم و زدم به دریا و رفتم  موهام رو های لایت کردم و خیلی دوسشون دارم.

دیگه اینکه عکس جاییزه جشنواره پسر جونیم رو دادن...خیلی قشنگ شده و من خیلی ذوق کردم.


جمعه ها هم  باغ رفتنتمون شروع شده.

باز من  تنها میمونم و رضا بیشتر ماشین میشوره  این ور اون وره و به ماشینش ور میره.

و این جوری جمعه امون میگذره.

شنبه شب مامانم مهمون داشت. دایی بزرگم با عمو و دختر عموش و پسر عموش با خانواده هاشون

رو گفته بود.

جمعی بودن که همشون خوب و انرژی مثبت بودن. شب خوبی بود. تازه تولد دختر دختر عموش هم بود

کیک اورده بودن .. بعد شام بساط تولد بازی راه انداختیم کلیی عکس گرفتیم.

ماهگرد نیما جونی هم بود هشتمین ماهگردش بود .کلیم نیما خوشحال بود و توپ بازی میکرد

اولین بارش بود توپ میدید ( مال پسر پسر عموی مامانم بود 4 سالشه )

اینقدرر خوشش اومد بابام امروز براش یه توپ خرید.اخه بابام خیلی فوتبالیه و همیشه ارزوش بوده پسرش

فوتبالیست باشه عین خودش ولی امیر ما اصلا و ابدا توپ و فوتبال رو دوست نداره.

و حالا فک کنم بابام میخواد سرمایه گذاری رو نیما بکنه :))

این دو روز هم خواهر رضا اسباب کشی داشت همش اونجا بود.

امروزم روزه پدر بود برای بابام     با مامانم    یه قلم خریدیم.برای رضا هم یه صندل.

ازش خواستم تا اخر شب نمونه خونه خواهرش بعد دو روز بیاد پیش من و نیما تا هدیه بابا رو هم بدیم.

هدیه بابا رو دادیم هدیه خودشم بهش دادم .

خیلی استقبالی نکرد فک کنم خوشش نیومد. تازه بعدشم تا خونه سر چیزای الکی کلی توپیدیم بهمدیگه

و دعوا کردیم.

کلا تعطیلات گند و مزخرفی بود.

تازه شنبه هم نیما رو با کلی شوق و ذوق بردم دکترش تا چکاپ ماهیانه بکنه.

وزنش فقط و فقط و فقط 100 گرم زیاد شده بود.

جااا خوردم فک میکردم با اون همه زحمت من تو این 1 ماه از پوره و سرلاک و فرنی و سوپ و تخم مرغ بیشتر

از این حرفا رشدش باشه ولی نبود.

منحنیش باز به سمته پایینه.. خیل خیلی ناراحت شدم و اعصابم خورده.

اصلا هم دوست ندارم کسی بهم بگه ناراحت نباش.

دکتر براش ازمایش عفونت ادرار داده تا خدایی نکرده چیزی نباشه.

قدش هم اصلا اضافه نشده بود.

کلیی حرص خوردم و رسیدم خونه مامانم کلی گریه کردم .

ولی خدا رو شکر سالمه.. میدونم اینا رو .. ولی بازم حرص میخورم دست خودم نیست.

دوست ندارم مشکلی داشته باشه و منحنیش رو به پایین بیاد.

کلا اوضاعم خوب نیست.

یکی از دوستام که پارسال عقدش بود داره طلاق میگیره. پسره خاک بر سر معتاده

 و یه دوست دخترم داره.خیلی خیلی حالم بد شد وقتی بهم اینا رو گفت بهم..براش دعا کنین بتونه ازش جدا

بشه..خیلی از ناراحتیم هم مال وضعیت اونه.

کلا که حالم خوش نیست و نمیدونم باز کی بیام بنویسم.

میدونم خیلی پستم انرژیش منفی بود.. فقط نوشتم تا یادم نره چه هفته های گندی رو دارم میگذرونم.

همینن !


پ ن : واقعا نمیدونم چه جوری از این همه لطفتون تو پست قبل به پسرم  تشکر کنم.

یه دنیا ممنون دوست جونیای خوب مهربون و با معرفتم روی ماه همتونو میبوسم..دوستون دارم

227

 

سلام سلام دوست جونیااااااااااا

حاللل شمااااااااا

خوبین خوشین سلامتین

من دختر خوبی شدم میخوام کوتاه تر از قبل ولی زود به زود تر بنویسم ..البته این پست بیشتر در رابطه

با اقا پسره وروجک هست.

براتون بگم از جشنواره که از اتلیه زنگ زدن و خواستن یکی از عکسای نیمی رو انتخاب کنیم برای چاپ

 هدیه اش.منو بابا رضا هم همون عکسی که تو سایت بود رو انتخاب کردیم با یه چهره دیگه نیما که خندیده

بود.

دیگه دیگه اینکه اقا نیما 2 روزه که خودش رو با کمک پاهاش میکشونه جلو بهتر بگم میخزه

ولی این بازم فقط در صورتی هست که یه چیز خیلی جالبببببببببببببببببب تو مایه های سیم جلوش

باشه و وقتی میبینم سیم رو یافته و خوشحااااااااااااال شده و میخواد ببره ددهنش سریع قیافم رو میکشم

تو هم و میگم : نه نه نه

دستمم به حالت نه اینور اون ور میکنم.

چون الان 2 ماهه کارهایی که نباید اجام بده رو با این حالت بهش نشون میدم که نباید بکنه کمی

عادت کرده و وقتی کار خلافی میخواد بکنه بهش این علامت و نشون میدم و میگم : نه نه نه

مکث میکنه و اون وسیله رو نمیبره دهنش.

ولی اگه اون وسیله سیم باشه چون خیلی مورد علاقه اش هست به لبخند تحویل من میده

از اون لبخند های مامان خر کنی و میبره دهنش.

اون موقع است که دیگه هرچی بگم نه نه نه فایده نداره و با لبخند ملیح اقا نیما مواجه میشم.

و باید وارد عمل شم و اقا نیما رو دوور کنم.

دیگه دیگه اینکههههههه گل پسرم دیگه به صندلی غذا تقریبا عادت کرده چون همیشه میخوام بهش غذا

بدم فقط اون تو میدم. و خیلی هم راحتم.

گاهی فک میکنم بدون صندلی غذا نمیشه غذا داد به بچه یا خیلی سخته.

وقتایی هم که میخوام ظرف بشورم یا غذا درست کنم چون صندلیش نزدیک اپن اشپزخونه است میزارمش

اون تو و کارام و میکنم.

ولی در حدی که خیلی خسته نشه و از نشستن اون تو زده نشه. اگه ببینم خیلی التماس میکنه و

ناراحته سریع میارمش بیرون. یکم بغلش میکنم و باز میزارم اون تو و بقیه کارام و میکنم.

الان تخم مرغ رو هم 3 روزه شروع کردم زرده اش رو.

از یه نخود شروع کردم امروز 3 نخود بود.تو شیر خودم حل میکنم و با قاشق بهش میدم.

دوست داره فک کنم چون سرش رو بر نمیگردونه.

ولی سوپ رو نسبت بقیه غذاها خیلی با میل نمیخوره و با ماست بهش میدم میخوره.

سرلاک برنجی و سیب رو خیلی دوست داره و تا قاشق بعدی بیاد کلی صدا در میاره پاهاش رو تکون تکون

میده میگه : اااااِ که یعنی: بده بازم بده دوست دارم.

خوابش تقریبا خوبه ولی بعضی شب ها هم خیلی نا ارومه و همش دقه یه بار بیدار میشه نق میزنه

خیلی غلت میزنه تو خواب بهضی شب ها و من تا صبح صدبار بلند میشم نگاهش میکنم..

پتو رو درست میکنم بالشش رو صاف میکنم سرش رو صاف میکنم گردنش درد نگیره و کلییی کارای

شبانه دیگه که باعث میشه واقعا یه شب راحت نخوابم ولی اگرم بیدار نشم بازم نمیشه چون استرس

دارم یه وقت ناجور نباشه و من نبینم.

سر شیر خوردنش هنوز داستان داریم و جدیدا بازم میخوام درست نخوره و خیلی بازیگوشی میکنه.

 با دیدن یه ادم غریبه کلی بازی و گریه و بغض داریم .. سرش رو میکنه تو سینه من  خودش رو میچسبونه

 محکم به من و نیم نگاهی میندازه به اون ادم و نق میزنه گاهی هم گریه شدید.

راستش حس خوبی به ادم میده که مامن و پناه یه کوچولو باشی و اون کوچولو فقط تو بغل تو احساس

ارامش داره ولی از طرفی هم سخته..هرجا میرم اولش گریه زاری داریم خصوصا اگه صاحب خونه

اول که نیما رو میبینه مثه دوستام جیغ بزنه و براش ذوق کنه دیگه میترسه و واویلاااااااااااااا

الان خوابیده تو گهواره اش روبروی تی وی و براش سی دی بیبی *انیشتین رو گذاشتم.

قسمت اموزش اعداد. مامانم براش خریده.

تقریبا دوست داره ولی دقت میکنم کارتوون های فارسی رو که زبون خودشه ترجیح میده.

مخصوصا کارتون های عروسکی رو خیلیییییییی دوست داره نمیدونم چرا.

ولی زیاد نمیارمش جلو تی وی میترسم چشماش درد بگیره.

3 شنبه بردمش سنجش شنوایی 6 ماهگی به بعد .. با کلی بدبختی معاینه اش کرد و خدا

رو شکر گفت شنواییش خیلی خوبه و دیگه بعدیش رفت تاااااااااا پیش دبستانی.

 

دیشب هم عروسی پسر دایی شوشو بود تو یه سفره خونه سنتیه همون باشگاه عروسی خودمون

یه جشن کوچیک گرفته بود با موسیقی زنده سنتی.

خوب بود بد نبود..صدا فقط خیلی زیاد بود .

نیما خیلی خوشحال نبود چون خیلی شلوغ بود ولی خدا  رو شکر سر شام خوابش برد تو کریرش.

 

دیگه دیگه هم اینکههههههههه فردا با فافا میخواییم بریم بیرون ناهار.

پس فردا هم خونه مرث دوستم ناهار دعوتیم با دو تا دیگه از دوستامون.

سه شنبه شب هم شاید با شا و پیما پسر خاله شوشو شام بریم یه پارکی جایی..

اخه هوا خیلی خوب شده و حیفه ادم تو خونه باشه.

خلاصه این هفته تا اواخرش برنامه ریزی شده

از خودم بخوام بگم خوبم مشغول رژیمم همچنان هرکی میبینه میگه لاغر شدی.

ولی کلا وزنی فک کنم خیلی پایین نیومدم ولی سایزی لباسام ازاد شده بهم.

دلم میخواد زودی برگردم وزن قبلم ولی نمیشه.

کلا که همش دل ضعفه هم دارم ولی شیر مایعات پروتیین و عسل رو به خاطر شیری که به نیما جون

میدم کم نکردم.

حالا سه شنبه باز واسه چکاپ میرم پیش دکترم اینا رو میگم بهش.

این هفته هفته خرید مانتو بود.

برای رفع افسردگی و ایجاد خوشحالی دو عدد مانتو خریدم.

یکی از همین بلنداااا بکه تازه مد شده کمر میخوره به رنگ قرمز رژی ی ی ی ی

و یک عدد طلایی مسی خردلی برای مهمونیییییییی

و 3 عدد از همین روسری نخی منگول دارا که عاشقشون شدم چون خیلی خنک هستن و هیییی لیز

نمیخورن با این فنقلچه که تو بغلمه.

 

دیگه دیگه اینکه جدیدا اصلااااااا نمیدونم غذا چی درست کنم و هیییییییی فک میکنم فک میکنم.

دیگه دیگه اینکه خوراکی مورد علاقه این روزای من شیر توت فرنگی یخیییییییی با بیسکوییت مادر

هست ! عجیبه ؟ خوب دیگه ما اینیم دیگه

اهنگای مورد علاقه این روزای ما تی ام بکس هست..نوید راستی..و پیت بال

تی ام که ترکونده..حتی نیما هم اهنگاش رو میزاریم ذوق میکنه جیغ میکشه

 

بعدددددد یه چیز دیگه اینکهههه دلم مسافرت میخواد ولی تنهاییییییییییییییییی برم یه جا فقط خودم 

باشم ..هی بخورم و بخوابم ولی دو تا شرط داره که نمیشه.

 یکی اینکه نمیشه هی بخورررم چون چاق میشمممممممم

 دیگه اینکه نمیشه تنها برم   چوووون  دلم تنگ میشههه

دیگه اینکه از وقتی نیما غر غرو شده و میگه بغلم کن من یاد گرفتم خیلی کار ها رو یه دستی انجام

بدم.یه دستی پیشبند بشورم بزارم خشک شه

یه دستی غذا بپزم

یه دستی قارچ گوجه کاهو خورد کنم

یه دستی گاز تمیز کنم

یه دستی جارو کنم

یه دستی طی بکشم

یه دستی غذا بخورم

 و خیلی کارای دیگه که الان یادم نیست

همینا دیگه فعلا برم که منم و هزاررررررررررررررررررر کار

 

پ ن : کسی هست که من رو در رابطه با سی دی های اموزشی و یا شاد هماهنگ با سن نیما کمک

کنه ..که چی رو از کجا بخرم ؟

پ ن ۲ : ادامه مطلب فقط عکس هست و عکسسسسس !

تازه تا پست بعدی بازم بهش اضافه میکنم برای جبران این چند وقت بی عکسیییییییییی

 البته اول میخواستم نزارم..چون دیدم ۸۰ درصد به خودشون زحمت نمیدن و کامنت نمیزارن بر طبق امار

ولی بعد پشیمون شدم..چون نظریه ام یادم اومد که من هیچ وقت برای تعداد کامنت وبلاگ ننوشتم.

پس این شما و اینم چند تا عکس فقط برای لطفی که به ما دارید و ازم عکس میخواستین.

ممنونم که منو بچم رو دوست دارین و برام انرژی هستین.میبوسمتون

پ ن ۳: این چهار تا تو یه خونه  

ادامه نوشته