هرکس هم که می آید مسافر است
میشکند
هم نمازش را
هم دلم را
میرود .
هرکس هم که می آید مسافر است
میشکند
هم نمازش را
هم دلم را
میرود .
از خانه دور شده ام
و ديگر
کافه ها آرامم نمی کنند
بايد
به برج بلند شهر پناه ببرم
و خودم را در آغوش آسمان رها کنم
يا به خانه برگردم
و خيال کنم کنار پنجره نشسته ای
و آواز می خوانی.
--------------------------------------------------------------------------------------
مرا به آلزایمری که این روزها گرفته ام ببخش
لبخندت را به جا نمی آورم
مسکّن ها / از همیشه هشیارترم می کنند
به جا نمی آورم
/ و گلهات/ مرا به یاد سنگی می اندازند که قرار است آخرین نگاهم را بپوشاند
فکر می کنی
فراموش شده باشم از یاد دوچرخه های قد بلند چینی ؟
و آرنج های همیشه زخمی ام
از یاد میز بلند نانوایی رفته باشند ؟
حالا که قدم از تمام زنگ ها بلند تر شده
اصلا ً معلمی در خانه اش مانده آیا ؟
مثل عابری که بر سایه کوتاه عصر لمیده باشد
اصرار می کنم که به شانه های خودم پناه ببرم
دستانم را بگیرم
و از نامعلومی این روزها بگذرم
به گوش هام تلقین می کنم این دروغ ها را از دهان تو نشنوند
به قلبم
جای تو را تا همیشه تلقین می کنم
مثل عابری که بر سایه کوتاه عصر لمیده
اصرار می کنم
که به شانه های تو؟
ـ نه ـ
به شانه های خودم پناه ببرم
باده لر بیر بیر دولور ایچمه ده خوش گلمور منه
غملرونن بیر زمان شاهلیخ ادیردیم عالمه
سن جدنن گونن سورا غملر ده خوش گلمور منه
عطریوی آلاردیم هر سحر یللر اسنده سوگلیم
ایل گلیب آیلار کچیب گوننرده خوش گلمور منه
از هرطرف نرفته به بن بست می رسیم نفرین به روزگار من و روزگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من می خواستم که گم بشوم درحصارتو
احساس میکنم که جدایم نموده اند همچون شهاب سوخته ای ازمدارتو
آن کوپه تهی منم آری که مانده ام خالی تر از همیشه ودر انتظار تو
این سوت اخر است وغریبانه می رود تنهاترین مسافر تو از دیار تو
معلم گفت: ب ، گفتم:با او
معلم گفت: پ ، گفتم:پیش او
معلم گفت: ت ، گفتم:تنها او
معلم گفت: ج ، خواستم بگویم: ..... او
.... گفت نگو ....
-------------------------------------------------------------------------
تیغ روزگار شاهرگ کلامم را چنان بریده ، که سکوتم بند نمی آید : هنوز هم از تمام كارهاي دنيا دلبستن به دلت بيشتـر به دلم مي چسبد
--------------------------------------------------------------------------
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من نهاينكه مرا شعر تازه نيستمن از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه بازمن سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
با او چه خوب مي شود از حال خويش گفتدريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزنددريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببيندريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست
من از دوست داشتن
تنها و تنها
سهم صداقتم را می خواستم
همین.
سفر ع.ش.ق
سفر باید کرداز خانه دور شده ام
و ديگر
کافه ها آرامم نمی کنند
بايد
به برج بلند شهر پناه ببرم
و خودم را در آغوش آسمان رها کنم
يا به خانه برگردم
و خيال کنم کنار پنجره نشسته ای
و آواز می خوانی.
--------------------------------------------------------------------------------------
مرا به آلزایمری که این روزها گرفته ام ببخش
لبخندت را به جا نمی آورم
مسکّن ها / از همیشه هشیارترم می کنند
به جا نمی آورم
/ و گلهات/ مرا به یاد سنگی می اندازند که قرار است آخرین نگاهم را بپوشاند
فکر می کنی
فراموش شده باشم از یاد دوچرخه های قد بلند چینی ؟
و آرنج های همیشه زخمی ام
از یاد میز بلند نانوایی رفته باشند ؟
حالا که قدم از تمام زنگ ها بلند تر شده
اصلا ً معلمی در خانه اش مانده آیا ؟
مثل عابری که بر سایه کوتاه عصر لمیده باشد
اصرار می کنم که به شانه های خودم پناه ببرم
دستانم را بگیرم
و از نامعلومی این روزها بگذرم
به گوش هام تلقین می کنم این دروغ ها را از دهان تو نشنوند
به قلبم
جای تو را تا همیشه تلقین می کنم
مثل عابری که بر سایه کوتاه عصر لمیده
اصرار می کنم
که به شانه های تو؟
ـ نه ـ
به شانه های خودم پناه ببرم
بنماند هیچش الی ، هوس قمار دیگر
-----------------------------------------------------------
هرکس که مرا دید تورا نفرین کرد
همه تن چشم شدم ،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم ،گل یادتو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که: شبی باهم ار آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت.
...
..
.
آفتاب چشمانم!
اینجا سرماست،
دل تنهاست
طلوع کن،
آب کن
ذهن پوچ یخ بسته
بی تو بودن را...
...چه راحت بی عشق شدم... .
برف بارید و جای پایت را پوشاند
برف بارید و جای پایم را پوشاند
وحالا که دیگر ردی نیست
نمی دانم کدام یک به دنبال همیم !
تورا به خدای
ای خدای وارۀ من
بانو!
مهرم راپذیره باش!
حتی
اگرذره ای
نمی ورزی ام به مهر.
عشق را اگر در معبد چشمهای تو
نماز برده ام
مرا گناهی نیست
مرا گناهی نیست
خدای را اگر
درشبان گیسوی تو
خواب دیده ام.
گناه در چشم توست
گناه در نجابت چشمهای توست.
ای قعرگاه آغوشت
قتلگاه عاشقانه من!
-----شاهکاربینش پژوه-----
love is like a flower it must flower and fade
if it dosent fade it is not a flower
its either an artificial rag blossom or an immortelle for the cemetry
-----------------------------------------------
I am sick of lovable people
Somehow they are a lie
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
ازخیال پریشان من گذشت:
ـ بر شانه های تو... ـ
بر شانه های تو
می شد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را
از تنگنای سینه بر آرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده ام کند.
غمگنانه ترین سرود زمین است
نام من
آنگاه که تو
بنام کوچکم آواز می کنی.
فراتر از فرازنای غرور
خداوندگار خدایگان زمینم
آنگاه که می خوانی ام به مهر
و پشیزی ناچیز
در حضیض عدم
بیگاه که نیستی.
زمینی ام مخواه ! صدایم کن !
چنان مومنانه که ابراهیم خدایش را .
نازنین !
آواز نیستی تو
غسل تطهیری .
گرَم زادروزی باید
تا به تهنیت درآئی
وگرَم مرگی
تا به تسلیت
و حزن آلود آوازی که :
دوستش داشتم
هزارباره بمیرم کاش.
... .
آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تورا باور کنم(فریدریش نیچه)
مهربانی را زمانی آموختم که کودکی روی دوش پدر گروهبانش یه ستاره کشید تا کسی به او زور نگوید
چشم هابه اسمان دوخته شده
همه منتظر بارانند!
اما من..
جورهمه ي اين ابرهارا کشيده ام
انقدرباريده ام که سرزمين وجودم را سيل ويران کرده
يا بايد مي گذشتم يا مي گذشتی
من از تو يا تو از خودت
من انتخاب کردم
گذشتم... . !!
اما تو ندانستی که همه ي دنيای من بودی
که تو خود من بودی... .
...
پروانه ای که می چرخد و می سوزد و
عاقبت نور ميشود
....**رهاست**
ازثانيه ها تندتر ميدوم
تا شايد زودتر تمام شوم
اما دريغ که به خط پايان نميرسم
اه فراموش کردم
من از خط پايان گذشته ام
از تو....
به کجا ميروم
نميدانم...!!
شاعر:فاضل (رها)
من این باغ و بهاری که ندادی تو خدایا
من واین نقش ونگاری ،که ندادی تو خدایا
همه عمرم به زمستان شدو در دوزخ پستان
به بهشت و بهاری ، که ندادی تو خدایا
دیگرازخلق نفورم من و خلق ازمن و دل دور
من و این گوشه کناری که ندادی تو خدایا
روم از شهر و دیارت، به کجا و به چه یارا؟
با زروسیم و یاری، که ندادی تو خدایا
Wine comes in the mouth
And love comes in at the eye
That's all we shall know for truth
Before we grow old and die
I raise the glass to my mouth
I look at you, and I sigh
------------------------------------------------
I am sick of lovable people
Somehow they are a lie
به تماشا سوگند
وبه اغاز کلام
وبه پروازکبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرفهایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگردربگشایید به رفتار شما می تابد
وبه انان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنان که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ
درکف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه ازتابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه هارا به چراگاه رسالت ببرید.
...
...سرهرکوه رسولی دیدند
ابر انکار به هوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
تنها دلیل من که خداهست و،
این جهان
زیباست،
وین حیات عزیز و گرانبهاست؛
لبخند چشم توست!
هرچند با تبسم شیرینت،
آن چنان
ازخویش می روم،
که نمی بینمش درست!
لبخندچشم تو در چشم من ، وجود خدا را
آواز می دهد.
جان مرا،-که دوریت ازمن گرفته است-
شیرین و خوش ،
دوباره به من باز می دهد.
هیچ وقت.............
هيچ وقت گريه نکن چون هيچکس لياقتش رو نداره ! اون کسي هم که داره طاقتش رو نداره !
تا تو بمانی
امشب می گریم
تا تو بخندی
امشب سکوت می کنم
تا تو فریاد کنی
امشب تمام می شوم
تا تو آغاز کنی
و فردا خواهم رفت
- تنها -
تا دیگری را
- عاشق - بمانی
... .
خسته از سفر
پیاده از غرور
در این خلیج خاموش
به گل نشسته ام.
گر نمی گوئی که:
(( چه دیر! ))
جز نامت به خدا دیگر هرگز
نامی نمی خواهم.
سردم است
بسیار سردم است
ای دستهایت گرم !
....
نیمه دیگر را
اما
تنها به تو می سپارم
اگرم مانده باشد.
زاشکم بیخبر ماندی و آهم را نمیبینی
سخنها خفته در چشمم،نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما! ـ مگر طرز نگاهم را نمیبینی؟
سیه مژگان من! - موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من! - روز سیاهم را نمیبینی
پریشانم ، دل مرگ آشیانم را نمیجوئی
پشیمانم ، نگاه عذرخواهم را نمیبینی
گناهم چیست جز عشق تو؟ روی از من چه میپوشی؟
مگر ای ماه ! چشم بیگناهم را نمیبینی؟
--------------------------------------------------------
موی سپید و بخت سیاهم نگاه کن
سوز مرا بشعله ی آهم نگاه کن
شاهم ، ولی بملک بلا ، با سپاه غم
ملکم ببین و موج سپاهم نگاه کن
تا صد سخن به نیم نگه ، بازگویمت-
نازآفرین من ، به نگاهم نگاه کن !
هره اوز سودیگی معشوقه سیله شادکام اولدی یانان پروانه لر تک روزو شب اودلارا بیز قالدیک
--------------------------------------------------------------------
پس چه بامن نشوی یار چه می پر هیزی یارشو بامن بیمار چه می پرهیزی
چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی
که ترا گفت که با ارباب وفا حرف نزن چین بر افروز و یک باره به ما حرف مزن
درد من کشته شمشیر بلا می داند سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می داند پاکبازم همه کس طور مرا می داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می داند چاره من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم