این روزها

روزها، ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرد و گویا ما به سخت‌جانی عادت کرده‌ایم

روزهای سیاه و تلخی که اگر 10 سال پیش فیلم آن را پیش چشمانت اکران

می‌کردند می‌گفتی امکان ندارد.

ما همچنان دوام آوردیم در این گوشه‌ی خاک خورده و خاطرات را ورق می‌زنیم

و کلی علامت سؤال در ذهنمان ایجاد می‌شود

چه کسی به این کلبه‌ی متروکه سر می‌زند

بارها و بارها

جایی که خودمان هم آن را فراموش کردیم.

این روزها

روزها، ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرد و گویا ما به سخت‌جانی عادت کرده‌ایم

روزهای سیاه و تلخی که اگر 10 سال پیش فیلم آن را پیش چشمانت اکران

می‌کردند می‌گفتی امکان ندارد.

ما همچنان دوام آوردیم در این گوشه‌ی خاک خورده و خاطرات را ورق می‌زنیم

و کلی علامت سؤال در ذهنمان ایجاد می‌شود

چه کسی به این کلبه‌ی متروکه سر می‌زند

بارها و بارها

جایی که خودمان هم آن را فراموش کردیم.

این بود زندگی.....؟؟؟‍

چیزی بگو

حرفی بزن.

چیزی بگو!!!

تو کی هستی که هر از گاهی میای اینجا سر می‌زنی و میری؟

و شکر ای هوای بس
و شکر ای تن شریف

در این زمانه‌ی عجیب!!!

جهان لاغر

مگر به یُمن این ضریح شفا بگیرد این مریض دوباره در مقابلت

یاد تو می‌افتم

بر هر چه اصراری کنم یاد تو می‌افتم.

بی‌بدن

جهان دیوونه‌ای بی‌دردسر می‌خواست من بودم

تو کجایی؟

همه جا رو گشتم

تموم کوچه پس‌کوچه‌های شهر رو

یکی مثل تو رو ندیدم

تو کجایی که بعد از این همه سال با فرسنگ‌ها دوری هنوزم حضورت پر رنگه؟

چرا باید حتی تو خواب‌هام هم باشی؟

چرا هر طرف سر برمی‌گردونم اسم و فکرت باید باشه و نباشی؟

این همه سال خودش یه عمره

بس نیست؟

قمار چشمای تو که بازندن برنده‌‌هاش

جنگل زیبای تو فرارین پرنده‌‌هاش

گیرم تو زیبایی محض همون‌که می‌میرن براش

سرو کمون چه فایده وقتی تو باد ریشه‌هاش

شهر درندشت دلت نفرین شده دروازه‌هاش

هر کی اومد باید بره به موقعش هر کی به‌ جاش