این روزها هر چیزی، هر چیزی، بغض مرا میشکند و اشکم را جاری می کند....
.
.
.
بیماری پدرم...
نگرانی ام در مورد کسرا...
مادرم، مادرم...
.
.
.
دلم میخواد بزنم زیر گریه و اشک بریزم ، برای خودم....
این روزها هر چیزی، هر چیزی، بغض مرا میشکند و اشکم را جاری می کند....
.
.
.
بیماری پدرم...
نگرانی ام در مورد کسرا...
مادرم، مادرم...
.
.
.
دلم میخواد بزنم زیر گریه و اشک بریزم ، برای خودم....
این روزها هر چیزی، هر چیزی، بغض مرا میشکند و اشکم را جاری می کند....
.
.
.
بیماری پدرم...
نگرانی ام در مورد کسرا...
مادرم، مادرم...
.
.
.
دلم میخواد بزنم زیر گریه و اشک بریزم ، برای خودم....
این روزهایم عجیب با دلتنگی همراست، آن هم دلتنگ کسی که دلتنگ من نیست...
.
.
.
.
.
نمانده در دلم دگر توان دوری...
.
.
.
.
ما را دلت نخواست، ندانم چرا نخواست...
دستانم بوی گل می داد
مرا گرفتند
به جرم چیدن گل
به کویر تبعیدم کردند
و یک نفر نگفت
شاید گلی کاشته باشد...
این روزها چقدر برایم سخت میگذرد...
پ ن : دلتنگم مصطفی، دلتنگ دلتنگ دلتنگ...
پ ن : چی شد بین ما...
پ ن : باورم نمی شه قهرمون شد سیزده سال...
پ ن : قلبم به سمتت پرواز می کنه، اما دستم کوتاه...
پ ن : میدونم تو هم دلتنگی...
پ ن : خانه اش ویران باد انکه بین ما تفرقه انداخت
پ ن :یعنی میشه دوباره ؟...
این روزها، این شب ها، این ثانیه ها، ساعت ها....
بگذاریم بگویم لحظه لحظه، هر لحظه....
خسته ام از زیستن....
و دلگیرِ دلگیر...
غم همه وجودم را گفته...
کلی تلاش می کنم تا کمی شادتر به نظر برسم...
اما خسته ام از زیستن...
از معاشرت با ادم ها...
از بیدار شدن و روز را از نو شروع کردن...
چه دور باطلی !...
دلم یک دوست میخواست، اما نشد
دلم یک دل سیر گریه میخواهد، امید که شود...
پ ن : دو روز مانده به تولدم......
یکی از بررگ ترین حسرت های زندگیمذاز دست دادن دوستی بود که بدون شک اشتباه من در پایان یافتن اون رابطه غیر قابل انکاره...
.
.
.
و همیشه ناراحتم ، برای از دست دادن این رفیق ناب، این برادر خوب، این حامی بینظیر...
.
.
.
الان که دلگیرِ دلگیرِ دلگیرم، با همه وجودم دعا می کنم که امیدوارم دوباره اون دوستی جانی دوباره بگیرد...
یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن
چقدر خوبه که اینجا هست....
اینجا میشه نوشت
اینجا میشه نوشت
اینجا میشه نوشت
.
.
.
چقدر خوبه که کسی اینجا رو نمیشانه....
این بار برای تو میخواهم بنویسم !
.
.
.
.
.
تو مپندار که خاموشی من ، هست برهان فراموشی من....
دوستی پرسید نام نویسنده وب لاگت را بهار نامیده ای و بالای وب لاگت نوشته ای دوباره در انتظار بهاری...