هشتم خرداد ۱۴۰۵ ساعت توسط بهار | 

این روزها هر چیزی، هر چیزی، بغض مرا میشکند و اشکم را جاری می کند....

.

‌.

.

بیماری پدرم...

نگرانی ام در مورد کسرا...

مادرم، مادرم...

.

.

.

دلم میخواد بزنم زیر گریه و اشک بریزم ، برای خودم....

هشتم خرداد ۱۴۰۵ ساعت توسط بهار | 

این روزها هر چیزی، هر چیزی، بغض مرا میشکند و اشکم را جاری می کند....

.

‌.

.

بیماری پدرم...

نگرانی ام در مورد کسرا...

مادرم، مادرم...

.

.

.

دلم میخواد بزنم زیر گریه و اشک بریزم ، برای خودم....

دوم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت توسط بهار | 

این روزهایم عجیب با دلتنگی همراست، آن هم دلتنگ کسی که دلتنگ من نیست...

.

.

.

.

.

نمانده در دلم دگر توان دوری...

یازدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت توسط بهار | 

.

.

.

.

ما را دلت نخواست، ندانم چرا نخواست...

شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت توسط بهار | 

دستانم بوی گل می داد

مرا گرفتند

به جرم چیدن گل

به کویر تبعیدم کردند

و یک نفر نگفت

شاید گلی کاشته باشد...

این روزها چقدر برایم سخت میگذرد...

پ ن : دلتنگم مصطفی، دلتنگ دلتنگ دلتنگ...

پ ن : چی شد بین ما...

پ ن : باورم نمی شه قهرمون شد سیزده سال...

پ ن : قلبم به سمتت پرواز می کنه، اما دستم کوتاه...

پ ن : میدونم تو هم دلتنگی...

پ ن : خانه اش ویران باد انکه بین ما تفرقه انداخت

پ ن :یعنی میشه دوباره ؟...

چهارم اسفند ۱۴۰۳ ساعت توسط بهار | 

این روزها، این شب ها، این ثانیه ها، ساعت ها....

بگذاریم بگویم لحظه لحظه، هر لحظه....

خسته ام از زیستن....

و دلگیرِ دلگیر...

غم همه وجودم را گفته...

کلی تلاش می کنم تا کمی شادتر به نظر برسم...

اما خسته ام از زیستن...

از معاشرت با ادم ها...

از بیدار شدن و روز را از نو شروع کردن...

چه دور باطلی !...

دلم یک دوست میخواست، اما نشد

دلم یک دل سیر گریه میخواهد، امید که شود...

پ ن : دو روز مانده به تولدم......

دوم آبان ۱۴۰۳ ساعت توسط بهار | 
بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳ ساعت توسط بهار | 

یکی از بررگ ترین حسرت های زندگیمذاز دست دادن دوستی بود که بدون شک اشتباه من در پایان یافتن اون رابطه غیر قابل انکاره‌...

‌‌.

.

.

و همیشه ناراحتم ، برای از دست دادن این رفیق ناب، این برادر خوب، این حامی بینظیر...

.

.

.

الان که دلگیرِ دلگیرِ دلگیرم، با همه وجودم دعا می کنم که امیدوارم دوباره اون دوستی جانی دوباره بگیرد...

یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

نوزدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت توسط بهار | 

چقدر خوبه که اینجا هست....

اینجا میشه نوشت

اینجا میشه نوشت

اینجا میشه نوشت

.

.

.

چقدر خوبه که کسی اینجا رو نمیشانه....

نوزدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت توسط بهار | 

این بار برای تو میخواهم بنویسم !

.

.

.

.

.

تو مپندار که خاموشی من ، هست برهان فراموشی من....

مشخصات
تو نباشی... دوستی پرسید نام نویسنده وب لاگت را بهار نامیده ای و بالای وب لاگت نوشته ای دوباره در انتظار بهاری...
یعنی چه؟...
.
.
.
من کیم لیلی و لیلی کیست ، من...