اتانازی...! یک شهر و نیم اپیزود....
از روی اتفاق ، می افتاد !
روی خمیازه ، از ارتفاع گیج آه ه ه ه ه ه ه !!
شب برانکارد بود ، ستاره خون آلود
حوض ،کاشی ،نور ،آهن ،گور ،آدم ، !!
صلح ، دودآلود!
شهر ....!،
شهر در اتفاق ، می افتاد !
تب آلوده ،حجمش را به آب می داد...
ابرویش را به باد می داد...!
اب و باد و جنون جمع بودند
درد ، از ته شهر نشت می کرد
شهر در نیازوشیشه واشک...
سنگ آخرش را ، دشت می کرد !
شهر روی برانکارد ، عشق از تنش پس رفت !
خواب ، بی تن پوش ، ...
یخ ، !!
از سرش ، سر رفت !
خون در رگ جیغ، ، تیغ می کشید ،
تیتر های تن روزنامه را ،
مشت ، !
با ولع ، می چشید !
یک خبر، ... اتفاقی ساده!
با فعل مستقیم ِ " کـَرد "!
شهر" هارا گیری " کرد ..
مردم شهر به اتفاق ،
خواب بودند ،
.
.
وقتی اتفاق را... اتفاق می کرد....!
***** **********
بی طناب ، بی دشنه ، بی سقوط
در خوابش...، خون ستاره می پاشید...
کودکی از ترس های کهنه اش ،
می ریخت .!
دند نرمش ،
تخت تنگ اش ،
رنگ زردش را ،
در لباس ساده ی شب ،
لکه لکه ،ابر می پاشید !
گرم و بی منظور
هفت خواب ِ پادشاهان را
بی توقف گاه ،
بی تعبیر ،
خیساخیس ،
قوسا قوس...!!
نرم و آهسته !
......می شاشید !
بار کج ""
کژ تابی گمراه چشم تو ست
این بار کژ
به مقصد نمی رسد ...َ
"ما"...
"ما " شدیم ...
بخت آزمایی ملی
چاه های انزوا به "بخت" رسید!
درین بیدادگاه " لاهو" !!
توانت اگر نیست ،
که ملی کنی "صنعت بخت" را!
دلگیر نمی مانم!
که "مشروطه خواهیت " ! ،
کار من نیست ...!
به عهدی که بستی به "مردم" قلبم !
دانم که می خواهیم !
بوسه ای ت ، نذر کرده ام!
زود باشد ،
"مصدقم" گردی!!!
چند لحظه صبر کنید...!
در کشاله ی نگاهت ،
چون زوال یک آواز، می آویزم...!
با تجارب نموری که ، از وخامت تر س می درخشند !
چون چشمان گربه در تاریکی...
تورا ...،
در شیار دشنامی ،که غلت خوردی تمام بسترش را ،
به بی جفتی ،
چنگ زدم!
بوی باروت می دادی ..
انگشتانت ، از سرابی که در واحه ای ، تیز پا تر... !
و ا زآهویی که شیرش بدود !،
از گلوی چلچله ها لرزان تر...
و آهنگ صدایت چنانم بود ...،
که هیچ ماشه ای تاب ماندن نداشت ...!
که خود را از حلقه چشمانت !
وساقه ی گردنت ،
- که گلهای صورت تو را همیشه بار می دهد -
و حلقه های دار ! ...
بیاویزم...!!!
که کتان بافته ی گیسوانت ،
کمند هیچ عاشق نشد ،
به فتح باروی سنگ به سنگ تنیده ای
که دیده بانانش سخی تر ند در ویرانی ...
تا مردمان مرزهای دوری که عاشقند به لالایی...
بوی باروت می اید ، بوی گوگرد
بوی کبریت هایی که سواد تاراج ، در خوابهای خیس شان نم کشیده !
باید خود به جنگشان روم... با فندکی که تنها سلاحم
و هیمه ای پر از ، تو تون و تاجهای کاغذی خط دار!
که غنیمت از سلطنت لبانم بود ،
بر سلسله ی نا آرامی ...
افسوس !! که موبدان قلبم که روشنی می کاشتند، برای شبهای جهان ،
قتل عام شدند...!
آاه ... گفتمت : از این راه مرو !
کاروان ابریشم را بید خورد ، در نفوذ عطر کهنه ای ، که از درز های باد می وزید...
دهلیز پیله ها ، به خوابهای دیبای هفت رنگ ، حفره می زنند ،
به آغوشی که شیر در پستانش ، رگ می کند ، وقتی...
از بکارت لبانش پرده بر می داری !!
به بازوانی که، تب دار نیمه ای هستند،
که هرگز نمی آید....ولی نمی دانند!
به نفسهایی ،
که از میانشان بوی شیر تازه می غرّد در شمیم...!
به دخترکانی که وقتی قلبهایشان را بخشیدند ،
به پسرانی که هرگز عاشق نبودند !!
در لبهایشان خون می تپید .
ونبضشان،
در بوسه ها شان تا ابد ،جزر و مد داشت ...
اگرچه باد
،حتا،...تنها حاملش بود!
آرام باش ...نترس.... !
زانوانت راخم کن،
تا جزیره ای ازآب، سر بر آورد به زیبایی!
به پرواز فکر کن !
به دیدن آن همه خوبی ، یکجا!!
کافی است حائلی نباشد، تا سقوط....،
اوج پروازمان...!
کاش...! بالا می افتادیم! از غربتی که مارا دوره می کند....
بالا جای زیبایی ست ،
اگر زمین گرد نبود..
.و نمی چرخید!
چون کرکسان بر گرد کالبدی ،
که روزی به پهنای صورت ،
تمام قد می خندید!
شکوه کرکس ها..... وصف ناشدنیست...!!!
وآن آزِ یگانه ای که از منقارهایشان ،
دشنه های سرکج می سازد،
برای تجسس در،
رگهایی که شاید ،
عشق دویده باشدشان... !
آه ه ه ه ه ه ه ه ه!
شاید هنوز چیزی باقی ست...باری برای دوست داشتن!
زمین خوابگرد است.
آخرین کرکسی که پرید این راگفت...
و زمین می چرخد به رویا های بی بالین !
از خوابت که برخاستم ،
به التهاب غنچه ی سرخ دفنم کن ، در جوار ترسی که از دریدن داشت..
حتا اگر از دریدن ، عطر گل سرخی ، برنسیم یله می داد...
که دریدن درد آور است ،
و همیشه دندان نیشش خونیست ..!
.اگرچه غنچه ای بدرد به تاریکی...!
دفنم کن....! به دشنام درشتی ، که چشمان تو سرود ،
از خوابیدن با کرمها بیزارم ...شاید!
تنها به سوراخ های احتمالیت خیره می شوند.....
به سوراخهایی که با ولع می کاوند ... !به هنگام رقص ،!
همیشه چیزی می جوند زیرآرواره هایشان ، !
وتنت را چنا ن می لیسند !
که شهوت در تو بیدار شود...
.
.
.
شهوتی که از خاک جوانه میزند هر بار...به قامت جنون!
کرم ها نمی بوسند !...
و اجاقشان کوراست،! بی جفت!
اینجا سردم است و بی اجاق!
شهامت دونیمه شدن ، در مخیله ی تنهایی ام ، نمی گنجد !
سکوتم گرم نمی شود اینجا...
خالی ام ،...می دانی!
....سهم کویر خواهم بود...می دانم!
از ازدیاد سلولهایم در بُن ِ گز و تاک بیزارم ..
سر برآوردن از کویری که ،
شبهایش از روزهای من سردتر نیست !
فساد می گیرم !! از این همه خوبی که در تاریکی نهفته است ...
وتابش ستارگان کویر!
اینکه نتوان ، تشنگی رمل های بیابان را به آغوش کشید ،
آنقدر وسیع نباشم که سایه ام ، سهمی از تو باشد...
آنقدرنباشم ...
که باد وباران و صاعقه ، همزمان مهمان شوند،
به سفره ی ، ساقه های سبز م...
لبی مست نگردد از شرابی که ، در آوند هایم...!
اینان درد های خفیف منند ،از دنیای تباه شما !
باید ، در برکه ای که آن یوز خالدار برش خفتیده مست !
تن شست !!
تا خال دار شوند ، فلس های براق لزجم !
سپیدی مطلق نیست و سیاهی هم واگیر ...
خاکسترین اندوه شاید ...
ابدیتی ست که باقی...!
تمام داستان :
"سیماب و خاکستر!"،
بشارتی در اندوه رُخ کشید...!
تیرهای چوبی سقفم تیر می کشند!
وتمام مهره های پشتم لق اند...،
این قبا را از آغاز گویا ، پشت و رو پوشیدم!
انسانیت بر تنم زاررررررررر... می زند ، انگار!
گمانم با دکمه هایی که مهره هایی لق اند ....بازی کرد ، باید ،..انگاه،
تا عفیفانه عریان شدن راهی نیست..
شاید فرای یک باور کهن ، که انسان!
تمام ریشه هایم ، تب دارند .
اینجا ... خاک ، آلوده است...!
از سایش گامهایی که بی وقفه ، می دوند در پی هیچ .
برکت از خاک رفته ، ...زایش اینجا یعنی مرگ...!
..با شمایم!
چند لحظه درنگ ،
ریشه هایم تب دارند...!
این جا باد یعنی ، زهدان انتظار !
یعنی دشت از کاج ،خالی ست!
جنینی گریان!
ای ! دخترکان نالیده ، در بن هر درخت!
ای ! دختران ژولیده ی انتظار!
خزیده در نهایت هر شب ،
به اشکهای بی شمار!!
کجا ؟
روانه ی کدام قصیده اید؟
چند لحظه صبر کنید...!
گمانم...
عاشقم...!!!
غوزه های پنبه!
کسالتهای دور برگردانهای گیج
سر هر پیچ ، اما ،
حامل اعجازی است
خمیازه می کشیم
بر کراهت زیستن
غوزه های پنبه چاک می خورند
و قلبهایی که بکارت از مهر دارند هنوز
سپید وعریان می خندند !
چه خوب!
چه خوب که ما هنوز آدمیم!
می توان...اما!
می توان مغزم خورش ماران باشد
یا نغزم برشی از باران !
می توانم گریید
می توانم گیج ،!
هق هق نسیمی بر ، شاخه های دووووووور!
ساحلی با دانه های نرم خون الود!
چنگهای وحشی امواج
پوستم صاف است و حزن الود !
می توان لرزید...
می توانم بود را،
-چون سرودی سرد-
یکنفس ، لاجرعه بالارفت !
می توانم مُرد !
درخستگی های صدایی هرز...
در سرزمین بغض اهو ها !!
باز اما نالید..
با سایه های ساکت اشباح و ادمها !
شاد رقصید...
به رخ کشیدن درد !
" ابرو به ابرو " از رو نمی روند ،
اخم های تو...!!
" لب به لب " !
لبالبم از " زخم های " تو...!!