کلاس ما! (پست ثابت)

با خلوص نیت وارد شوید!

اینجا دفتر خاطرات ماست... جایی برای ثبت روزای خوبمون

آلبومی برای ثبت با هم بودنمون

امسال سال آخریه که با همیم... سومین سال!

دیگه بعضی کارای مشترکمون عادت شدن

مثلن نشستن دور بخاری و خندیدن به جرز دیوار!

به امید روزی که هر 10 نفرمون نشسته بر صندلی به حقیقت پیوسته ی آرزوهامون به اینجا نگاه کنیم و دلتنگی بهونه ای باشه برای به یاد هم بودن...


***

عابر گرامی دوزار معرفت داشته باش دو کلوم کامنت بذار!

به عبارتی میشه هر یه هزار معرفت یه کلوم کامنت!!!

نتایج کنکور!

وااای چه تار عنکبوتی اینجارو گرفته!!

ده تا دختر تو یه خونه باشن و..چند٪ با وجود این وضعیت میرین خونه ی بخت؟!

......

دیروز نتایج کنکور اعلام شد و مام شاد ازین موضوع.

اینقد که دیروز شادی خوش حال بود ما سرجمع خوش حال نبودیم.

واقعن دستش درد نکنه تو این یه سال هم روحیه داد هم زد تو کلمون! با شادیمون شاد با استرسمون مضطرب با گریمون گریه..خلاصه همه جوره پایمون بود تا الان که همه شادیم و رفتیم دانشگاه.

از قرار معلوم همه قبول شدن بجز یک نفر که در جریان اوموراتش نیستیم.

بعضیامون پارسال رفتن بعضیام موندنو امسال قبول شدن.ولی در کل همه رفتیم.

.....

قبول شدگان پارسال:

1. شادی: مهندسی معماری(ایلام.روزانه)

2. هدی: مهندسی مکانیک(اهواز.روزانه)

3. سارا: مهندسی پلیمر(اصفهان.آزاد)

4. فائزه: آمارو کاربردها(اهواز.روزانه)

قبول شدگان امسال:

1. کریمه: مهندسی شیمی(ایلام.روزانه)

2. اسما: مهندسی عمران(بروجرد.روزانه)

3. فاطمه: مهندسی معماری(ایلام.روزانه)

4. هیام: مهندسی مکانیک(ایلام.روزانه)

5. مهسا: مهندسی صنایع(شیراز. غیر انتفاعی)

6. نیلوفر: در دسرس نیست



پ ن1: ایشالاه همه نتیجه ی زحمتاشونو گرفته باشن. کماکان بجز برادر کوچک تر.

پ ن2: یک شنبه اجلاس داریم در مدرسه ی فاطمه الزهرا!(منتظر پست زود هنگام باشین.)


خواهرخوانده

و آن هنگام که وظیفه‌ی شستن انبوه ظرف‌های نشسته‌ی اتاق‌های 28و29 بر من محول شد، آنچه که مرا به وجد آورد، دیدن لیوانی بود که به صورت کاملن خودجوش، لقب خواهرخواندگی لیوان اسما را به آن اعطا کردم!

اینجا ایلام!

اینجا ایلام است

صدای من را از اعماق دلتنگی های یک معمارِ حال گرفته می شنوید!

چی بگم که هیچ جا به خوبی 301اسبق و 401سابق نیست؟

چی بگم که هیشکی مث "مهندسای کلاس ما" نمی‌شه؟

حتی عنصرترین عنصرِ خودفروخته‌ی کلاس خودمون صد شرف داره به بعضی از اینایی که اینجا...

البته هستن رفقای خوب... هستن کسایی که دوسشون دارم... ولی دلم کلاسِ شیت پل خودمونو می‌خواد و شیرین‌بانو و چقل‌بانو و خانم صیدمرادی و...

هعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی... دنیا!

تف د ریت قلب کوچک...

اصطلاحات پکیج مهندسین

میخوام درمورد دایره المعارف کلاسمون براتون بگم! چون بیشتر مخاطبان لحن و سخن مارا در نمی یابند! 

...........

کریمه!!: این اسم زمانی مورد استفاده قرار میگیرد ک حرکت ناشایستی از یکی از اشخاص کلاس ، ک این شخصم ب احتمال99.9 % مهساست ، سربزند!!

و کریمه هم با شنیدن اسمش با یک پسگردنی جالب مهسارو ب راه راست هدایت میفرمایند! قطعن!

دقیقن حرکتی همانند حرکت اقای قلعه نوعی ب هنگام صدا زدن همون علی معروف.....

مسلمن استفاده ازین واژه برای استقلالی ها راحت تر است!

دقت!!: این کلمه جایگزینی برای توجه کردن و فهمیدن است!

مثال: شادی دقت کردی هدی G L X خریده!؟ آیا ؟

تو کار دقتم!!: این اصطلاح فقط در جواب سوالی ب کار میرود ک میخواهند دقت شمارا در مورد یک شی ، فرد ، یا اتفاقی یا هر چیزی ک نیاز ب دقت داشته باشد، جویا شوند!!

مثال : هنگام ورود یک فرد ناشناس ب داخل مدرسه!

- هدی (ب این یارو )دقت کردی؟!

تذکر!! نباید هنگام سوال ب مورد قابل دقت اشاره بکنید!!

- تو کار دقتم!!( پاسخ از جانب هدی با لبخندی ک مخصوص برو بچ خودمونه همراه است)!

در جریان ک هستی؟! :

موارد استفاده:در مواقعی ک نیاز ب تاکید حرفتون دارید و یا اشاره ب موضوعی در بین حرفاتون ک اصلن حس توضیح در قبالش را ندارید ب کار میرود.

و همچنین ب شنونده میفهمانید ک انتظار هیچ گونه توضیحی را نداشته باشد.

شونده هم موضف است ک با گفتن تصدیق گوینده را همراهی کند..

تصدیقی مانند این جمله:( آ چی داریم..)!

مثال: شادی در جریان ک هستی؟ دیروز رفتم پیش طوطی ی خودکار خریدم..(روح شادی ازین دیدار اگاه نی!!)

-          آ چی دارم!

استفاده های دیگر: این مورد در هر سوالی ک پاسخ ان را نمیدانید ( میخواهید دلیل ندانستن خود را ب دیگران بگوید ) یا منظور ان را درک نمیکنید یا اتفاقی برایتا رخ داده است ک میخواهید ب دیگران توضیح دهید کاربرد دارد!

حال ممکن است ک طرف اصن جریانی نداشته باشد یا شما اصن در جریان نباشید ..ولی خب طرف جریان دارد و شمام در جریان هستید!

چند ٪؟: سوالی ک درمورد سنجش صحت یک مورد و امکان وقوع یک پیشامد پرسیده میشود. و دارای دو جواب است..

پاسخ اول: تو درصد بگیر!! (با لحنی خاص بیان میشودو معادل صفر درصد است!)

پاسخ دوم: ۶۰ ٪

فکم کنید!! ( ولم کنید)!: زمان مورد استفاده : هنگام بی حوصلگی و زمانی ک حس دقت کردن ندارید!

شکت شدیم !:(خسته شدیم)!: هنگام خستگی چ روحی چ جسمی! و در اخر زمان هر کلاس از جانب هاش ب دبیر مربوطه اعلام میشود!!

جماعت ، ملت ، مردم : کاربردی برابر با سوم شخص مفرد و جمع دارد!!

مثال : شادی این ملت و دیدی؟! (منظور از ملت هاش نادانه)!

دانا !: از جانب مخاطبان ب هر فردی ک حرکت نابی انجام داده یا سخن شایسته ای گفته باشد!!

البت گاهن این حرکات و سخنان شایسته نیستن  ولی چون در راستای اهداف شما انجام میگیرند همیشه شایسته و بایسته اند!

نادان!: در قبال حرکت نابایست ی فرد گفته میشود ! گاهن ب صورت تفریحی ب دیگرانم گفته میشود!!

مثال: اسان ب این هاش نادان دقت کردی؟

-          ن هم چی کرده؟ آیا؟ (بازم چکار کرده؟)

-          رفته پیش طوطی یادش رفته سیم خودکار بگیره!

ب نکات خوبی اشاره میکنی ، جا داره تشکری بنمایم!!: این اصطلاح زمانی مورد استفاده قرار میگیرد ک شخص ب نکت ای جالب اشاره کند! اما گاهن این نکته ها هم ظریف و فخیمانه نیستن!

این مورد برای تحقیر کردن ملت هم بکار میرود !

مثال: اسان تو چقد میحرفی؟! اه!

-          ب نکات خوبی اشاره میکنی جا داره تشکری بنماییم..( با لحنی تحقیر امیز بیان شود)!

کماکان ، یا چی ، اصن ی وضی!! : برای تاکید ب کار میروند و اخر جمله اورده میشوند ! معمولن!

از قضا گویا ، این که!: در جملات توضیحی ، اغلب غیبت کاربرد دارند(!) و در اخر جمله اورده میشوند!

مثال : نیلو در جریان هستی ؟ باز خانم رضایی تو دفتر بخاطر تو گردو خاک ب پا کرده و خانم بیگیم طبق معمول طرفتو گرفته!! گویا اینکه!

چی داریم؟! : این اصطلاح مثل نقل و نبات میمونه! و هر کجای جمله ک دلتان بخواهد میتوانید از ان استفاده کنید!

مثن اینکه از شادی بپرسن:

-          اسمت چیه؟

-          شادی! چی دارم!

تاکید اکید : برای تاکید بیان سخنی از جانب مدیر مدرسه!

مثال: بروبچ خانم بیگی تاکید اکید فرمودن ک فردا مدرسه باشیم!

میدونی دلم برا کی تنگ شده؟!: این جمله معمولن بین منو شادی کاربرد زیادی دارد!

معمولن دارای چهار پاسخ است ک این پاسخ ها با هم متفاوتن (  )و از جانب پاسخ دهنده انتخاب میشوند!

مثال :

-          میدونی شادی دلم برا کی تنگ شده؟!

-          (پاسخ ها از جانب شادی)!

1.       همزه زرینی                     2. حسن هوری          3 مرتضی پاشایی     4. پتروس فداکار

شادی: اسان میدونی الان دوس دارم چ کسیو ببینم؟!

قابل توجه : پاسخ ها باید در محدوده ی شهر خودتون باشند!

1.       نادری سوپرمارکتی سر کوچه! ( قابل توجه :  مغازه نادری سر نبش قرار دارد و شادیم همینطور! استفاده از کوچه صرفن برای تغییر فضا بود و هیچ کاربرد دیگری ندارد!)

2.       ام زد        3.  همدا                   4. همسایه دو کوچه پایین تر پدربزرگت ک تا حالا ندیدیش!

 

من عااااااااااااااااااشق...!: این اصطلاح احساس هر فرد را در قبال هر گونه موجودی نشان میدهد! حتی موجودات بی جان !( )

این اصلاح در طی یک روز بیش از ده بار از جانب بچه های کلاس شنیده میشود!

مثال هایی در این خصوص: میتوانید در بیان احساستون ب یک فرد ک تا حالا ندیدینش ابراز شود!

یا با دیدن مهدی رحمتی هنگام دریافت توپ ب دیرک دروازه ابراز کنید! ( من عااااااااشق دیرک دروازم)!

تذکر : ب همان صورتی ک نوشته شده خوانده شود!! باید الف را تا میتوانید بکشید ، چون این عمل فزونی عشق شمارا نشان خواهد داد!!

 

این اصطلاح ها زیاد میباشن. و از توضیح آنان خسته !

اصطلاحاتی مانند : روم سیش ( برم براش) ، شیت ( گیج)، ب سختی ، کاریه ک از دستومن برمیاد ، ب طور مینگیل ، کز (ساکت) .( هاش کز و وز شادی)! ، دیگر یاد ندارم شادی برسون..

پ . ن : این پست بدلیل نداشتن حوصله نویسنده شاید دارای اشتباهات زیادی باشد. ب بزرگی خودتون ببخشین!

اجلاس مهندسین

"مطابق با نظر اکثریت، شنبه راس ساعت ۹ در محل حیاط مدرسه حضور ب هم رسانید."

باز هم فراخوان از جانب شادی!

...........

وارد مدرسه شدم. مث همه ی کسانی ک بعد از اتمام مدرسه، وارد مدرسه میشن و با لبخندی ملیح بر لب، گوشه گوشه های مدرسه رو مینگاهن ک خاطراتشونو ب یاد بیارن تا شاید مثل ورود آقای کیوان سریال مدرسه ی ما (ک وقتی بعد از مدتی ب خانه ی دومش برگشته بود و مدرسه دورش میچرخید) بشن، و یا ب ذهنشون فشارها میارن تا یادشون بیاد ک مثلن روی همین سکو با نمیدونم کی آشنا شدم و الان شده بهترین دوستم، یا اگه یکی از بچه سوسولای مدرسه ب حساب اومده باشه (مثل همون شخص معروف ک همه ی بروبچ در جریانشن) ب یاد لوح تقدیر های کسب کرده میفته و... نبودم!

بعد از نگاهی طولانی ب اطراف اولین چیزی ک ذهنمو درگیر خودش کرد این بود ک چرا بروبچ هنو نیومدن و من اینجا باید مدتی وقتمو ب بطالت بگذرونم و ... درهمین افکار پوچ بودم ک ناگهان نیلوفر از سالن خارج شد..

همه ی بروبچ با اندکی تاخیر از همدیگر وارد شدن، بجز دو نفر ک طی دو ماه اخیر عنصریتشونو ب اثبات رسانده بودن و ما هم ب نشانه ی اعتراض آن ها را ب اجلاسمون دعوت ننمودیم!

همین جا جاداره از حضور افتخاری ندا در اجلاس بطور ویژه تشکر و قدردانی های لازم به عمل بیاد!

بروبچ هیچ تغییری نکرده بودن و همه همان خوب های همیشگی بودن..

(در این راستا اینقد ک از دیدن کریمه شاد شدم با دیدن هاش و شادان مشعوف نشدم.)

همگی وارد دفتر مدرسه شدیم و با کادر دفتری خوش و پشی نمودیم!

طبق معمول رفتیم و جایگاه دبیرانو اشغال کردیم!! با دلیل و بی دلیل اون جایگاهارو حق خود میدونستیم هرچند هیچ کدوم از پکیجمون تربیت معلمو نزده بودن!!

بر جایگاه خود نشستیم و اجلاس شروع شد و در مورد رویدادهای اخیر حرفا زدیم و چیزها گفتیم..

(قرار شد این سخنان بی پرده گفته شوند! اما بعد از مذاکره با همتای دانای خود (شادی) در این خصوص، وی اعلام داشتن ک: «در هاله ای از ابهام، بگو در اجلاس عدم تعهدمون در مورد موضوعات اخیر و کامنت های جالب بحث های نمودیم..»)

مشکلات گفته و طرح ها بیان!

بعد از طرح مشکلات داخلی، ب بحث درباره ی موضوعات منطقه ای در خصوص دو عنصر نامطلوب پرداختیم.. نام نبردگان عنصریتشونو ب عرش رسانده و نتایج خود را از دیگر سران اجلاس مخفی نگه داشته بودن!

ماهم از قضیه ب دور نماندیم و بعد از پیدا نمودن شماره ی داوطلبی شخص نام برده نشده، شماره شناسنامه ی وی را از اسناد مدرسه کش رفتیم!

اما چگونگی پیدا نمودن شماره ی داوطلبی وی:

بعد از اعلام نارضایتی همگان از نامشخص بودن رتبه‌ی عناصر، تصمیم بر این شد ک خود دس ب کار شده و موضوع را کشف کنیم! با کش رفتن یک برگه(از دفتر حضور و غیاب اختصاصی کلاس!) و پس گردنی خوردن هاش نادان در قبال گرفتن یک پِن(!) عملایت شروع شد. همه دو رقم آخر شماره داوطلبی خود را گفتن و مام سالن کنکور و البت صندلیارو کشیدیم و با بررسی نحوه‌ی چینش کرسی‌های کنکوردهندگان، آخرش شماره‌شو پیدا کردیم..

(فقط دقت کنید ب این استراتژی تیمی، شاد شین! در گیر خودمونم شدید!!) با تشکر از همگان!

بعد از این اقدام، هیچکدام از حضار حاضر ب استفاده از اطلاعات ب دست آمده و پرده برداری از اسرار عناصر نشدن تا عواقب این کارو بر گردن نگیرن و با نکیر و منکر گلاویز نشن!

اینم تصویری از مراحل هیجان‌انگیز کشف رمز: (همونطور که در تصویر مشخصه، شماره ی مجهولِ کشف شده15بود!)

 

بعد از اتمام مذاکرات..

گفتیم چی داریم؟! این همه راه اومدیم بهتره ک مدرک دیپلممونو هم بگیریم و بریم!!

تو این مدت مدرک گرفتن کل مدرسرو گذاشتیم رو سرمون و معاون محترمم ی خط درمیان کلمه ی "سکوت اختیار کنید" و حواله ی ما میکردن.. 

این مدرک گرفتن خودشم بحث های جدایی داشت! مسئولین حاضر ب دادن حق ما نبودن، مام با اصرار بسیار مدارکو ب خانه اوردیم.. و حالا نمیگیم ک...

عکس های زیر سندی بر گفته هایمان است..

عکاسمونم طبق معمول شادیست.. حالا من نمیگم این پست اشتراکی بود و ایشون رفیق نیمه راه شدن..

دفتر حضور و غیاب:


کمد بایگانی اسناد مدرسه واقع در دفتر مخوف اسناد:


دیپلمای مهندسین:


..........

حالا ما دیگه ب خداحافظی و ازین قشر موضوعات نمی پردازیم!

درکل بسیار ازین دیدار مشعوف و مسررور شدیم..

امدادهای غیبی در  تنگنا های زندگی!!

چند وقتی بود ک کسل شده بودم..

دیدم ای بابا چ کاری برم ی سر ب وبمون بزنم ی دستمالی بکشم روش از بس سر نزدیم تار عنکبوت همه جاشو گرفته...

بعد از کلی فکریدن یادم افتاد ک چ دوران جلبی با تقلب داشتیم ..

دیدم اگه روشای تقلب ک تو کلاسمون رواج داشتو بگم هم ی یاد اوری میشه و بچه ها مسرور میشن هم شما دوستای عزیز ی چی یاد می گیرین..

درس زبان خارجه: اگه دقت ب خرج بدین تا حالا باید فهمیده باشین ک تو درس زبان خارجه بجز سوالای ریدینگ و ی سوال گرامر بقیه جاخالی و چهار جوابین!!!

واسه تقلب ی برگه ب طول کم ، عرض کوچک و ضخامت ناچیز !!تهیه کنید،و تمام سوالارو توش بنویسید ، این برگه رو در بین بچه ها ب گردش در بدر آورده و دو دور ک بگذره همه بیس میشن..!

البته شرط اصلیش اینه ک همه پایه باشن ، مث ماها..

اگه همه ی برو بچ پایه نبودن ی ردیف پایه تهیه کنید..(ناچاریه دیگه. امان از دست بچه + ها)این روش شدنیه جوری ک ما تو س سال ب طور مکرر انجامش دادیم..

درس شیمی: بعضی درسا هستن ک نیازمند ماشین حسابن مخصوصن شیمی(۳وپیش) ، ک دانش آموز و مجبور میکنه همراه خودش ماشین حساب داشته باشه!!اما واقعن چ دلیلی داره ک تو ی کلاس همه ماشین حساب داشته باشن؟!

سعی کنید ماشین حساباتون کشویی باشن ک زیرشون برگه جاسازی بشه ، در بین امتحان یا آخراش دوستاتون طلب ماشین حساب می کنن و ....

قابل توجه بچه های ریاضی ک این روش اصن تو درسای جبر ، حسابان ، گسسته ، دیفرانسیل کاربرد نداره چون وقت واسه پاسخ دادن پیدا نمی کنید ک بخواین تقلب کنید..البته اینم گفته باشم ک تقلب تو این درسا واسه ی دانش آموز ریاضی زیاد جالب نی..

درسای عمومی جز زبان خ : تو درسای عمومی مث ادبیات و دینی و عربی تقلب ب دانش اموز و دبیر بستگی داره!!!

مثن تو ی کلاس ک دبیر عرض کلاسو طی نمیکنه و ترجیح میده ک از رو صندلیش منظره رو تماشا کنه ی دانش اموز زرنگ مث شادی ک شاگرد اول کلاسم باشن میاد برگه سفیدشو میذاره رو کتاب وا شدشو امتحان میده..

بعضی از دبیرام ک هردو کارو همزمان انجام میدن بهتره ک برگه های امتحانتونو هروقت میل داشید با هم عوض کنید مث منو (اسما) هاش..

شیوه ها و نکته های تقلب:

1ـ اگه همزمان دو امتحان دارید با صمیمی ترین دوستتون هماهنگ کنید و هر کدومتون ی درس بخونه .......(شیوه ی منو هاش)!!!!!!!!

2ـ بعضی وقتا حین تقلب مشکلاتی ب وجود میاد مثن اگه میخواین برگه سر کلاس پاره کنید و ب دوستتون برسونید ، صداش در میاد و دبیر گوشتونو..

بهترین روش اینه ک سر جلسه نشون بدین ک از سوالا عصبانی هستین و عرض برگه چرک نویستونو با خودکار خط بکشید تا مسافت کمتری طی کنه و برگتونو ازون ناحیه ببرید..

3ـ تو امتحان کشوری ک هر حرکتی تقلب محسوب میشه بهترین روش اینه ک از برگ سوالا استفاده کنید..

سوالارو همیشه رو صفحه ی اول مینویسن و پشت صفحه همیشه سفیده..

اگه با بغل دستیتون دوست و هم رشته ای هستین با هم هماهنگ کنید ، شما میتونید سوالای و ک نیاز دارین  یا ب دوستتون انتقال بدین و پشتش بنویسین و ب طرف دوستتون کج کنید..(روش منو شادی و هاش و...)

4ـ وقتی ک امتحان فیزیک یا دیفرانسیل دارین از برگه هایی در ابعاد بزرگتر استفاده کنید تا اگه ب دوستون برگه رسوندید بتونه رو برگه سوالش بذارتش و  دبیر فک کنه چک نویشه..

5ـ تو برگه هایی ک ب دوستاتون میرسونید جک یا ی حرف بی ربط بنویسید تا از صدای قهقهش دبیر مچشو بگیره!!!!!!!

6ـ دختر خانومابخونن: وقتی میخواین ب دوست پشت سریتون برگه برسونید و دبیرم خیلی زبله بهتره ک برگتونه بذارین لا انگشتاتونو ب بهانه ی مرتب کردن موهاتون دستتونو ببرین زیر مقنعه و بندازیدش رو نیمکت پشت سری. یادتون باشه ک لبه ی مقنعتون رو نیمکت دوستتون باشه..

7ـ اگه نمیتونید ب بغل دستیتون نگاه کنید یا برگه برسونید بهترین کار اینه ک تقلب نکنید..

 

ما همه ی این روشارو تو این س سالی ک  باهم بودیم یاد گرفتیم و هممون همه ی روشارو تجربه کردیم ..

اما خدایش ن ب خاطر اینکه تنبل بودیم تقلب می کردیم دیگه این کار برامون ی سرگرمی شده بود..

ولی پیشنهاد می کنیم ک هیچوقت تا مجبور نشدید تقلب نکنید..

راستی ماها ب خاطر اینکه تعدادمون کم بود و ب تعداد هممون دوتام بیشتر نیمکت داشتیم ی نفری مینشستیم..

 

پیوست ۱: البته آقا پسرا ید طولایی تو امر تقلب  دارن. مشتاقانه منتظر راهکارای حرفه ای این قشر زحمت کش هستیم...

کنکوری های 91


آآآآآآآآآآآآآآآ ب                     آآآآآآآآآآآآآآب

یادتونه سارا انار داشت؟ آن مرد در باران آمد؟!

یادتونه شب بود؟! ماه پشت ابر بود . امین و اکرم به آسمان نگاه می کردند..

یادتونه کبری کتابشو گم کرد تا ما یاد بگیریم مواظب وسایلامون باشیم؟!

یادتونه کوکب خانم زن با سلیقه ای بود ؟! راستی حسنک کجا بود ؟!

یادتونه زاغکی قالب پنیری دید بر دهن گرفت و زود پرید...؟!

یادتونه با خانواده هاشمی از کازرون تا نیشابور رفتیم ؟!

یادتونه با سردی انگشت پتروس تا صبح بیدار بودیم؟!

یادتونه ریزعلی رو چقد دوس داشتیم ولی از دیکته ش بدمون میومد؟!

یادتونه قد کشیدیم رفتیم ی دوره بالاتر به ابتداییا می گفتیم بچه؟!

یادتونه یاد گرفتیم ب آن بگیم هذا ؟!

یادتونه ریاضیمون دیگه دو دو تا نبود؟!

یادتونه دیگه انشا نوشتنمون تموم شد؟رفتیم دبیرستان کتاب فارسیمون شد ادبیات؟! علوممون شد زیست و فیزیک ؟!

یادتونه با یه انتخاب راه آینده رو انتخاب کردیم ؟!

                  

                            بروبچ یادتونه........


هدی یادته با فائزه وارد کلاس شدی ؟یادته می گفتی اول از شادی خوشت نیومده؟

یادته همیشه با شادی سر این که کنار پنجره بشینی دعوا می کردی ؟

یادتونه همیشه مهسارو برا پرسش داوطلبی می فرستادیم ؟!

یادتونه هاش خجالتی بود؟ خجالت می کشید بیاد سر کلاس! روز اول هدی رفت آوردش کلاس؟!

یادتونه یاد مهسا دادیم وقتی کنفرانس میده نگه خانم ، خانم!!؟

یادتونه سارا ی بارم از قنادیشون برامون شیرینی نیاورد؟!

یادتونه اولین تکیه کلام کلاسمون «کلن»، آخریشم «چی داریم» بود؟

یادتونه می نشستیم دور هم ، هدی رمانایی  که خونده بود رو برامون تعریف می کرد ، با تمام جزئیات؟!

یادتونه دست ب یکی کردیم همه ب هاش رای دادیم تا همیار مشاور بشه؟!

یادتونه اسما عاشق خودش بود؟! شادی عشقاشو می شمرد؟!!!!

یادتونه شادی رئیس شورای مدرسه شد، دو روز بعد رفت استعفا داد؟!

یادتونه ی روزی مریم و ندا هم کلاسیمون بودن ،حدیث و الهه از کلاسمون رفتن؟!

یادتونه سال دوم یازده نفری والیبال بازی می کردیم ، سال سوم ی نفر رو نیمکت داشتیم؟

یادتونه وقتی کریمه اومد تو کلاسمون چقد ازش بدمون میومد؟یادتونه که حسون داداش خود ناقلاش بود؟

یادتونه نیلو با اسم بچه ها نقاشی می کشید؟

یادتونه تو حیاط مدرسه؟! قضیه ی... بسیجیو و عربی حرف زدن هیام و فریادای بچه ها ک هیام ماذا افعل؟!

یادتونه ب کیا می گفتیم مادر مدرسه ؟یادتونه هدی برا هر شخصیتی اسم میذاشت؟

یادتونه برا مدرسه سرود اجرا کردیم اقای قاسمی بهمون وجه نقد!!!!!!!!!! داد ؟

یادتونه برا دهه فجر برنامه اجرا کردیم ؟شادی شد مجری؟

یادتونه وطن ای شکوه پا برجا؟!

یادتونه وقتای تمرین سرود فلش مموری میبردیم یگانه گوش میدادیم؟

یادتونه ی آسمون آبی سقف اتاق منه.......

یادتونه کلاسمون ی لیوان و ی پاک کن داشت؟!

یادتونه اسما ، مهسا ، هاش ، نیلو برا تئاتر رفتن ایلام برنده شدن،مهسا شد بهترین کارگردان استان؟!

یادتونه همون سال اسما برا فوتسال، نیلو برا بسکت مقام سوم و شادی برا شیمی مقام دوم استان و اوردن؟

یادتونه شادی و نکبت و فائزه و همدا تو ی ماه ب دنیا اومدن؟!

یادتونه اسما کتاباتونو خط میزد؟یادتونه فرق تفاوتو ب اقای میرزایی یاد داد؟!!!!

یادتونه خانم رضایی همیشه ب نیلو گیر میداد؟!

یادتونه همیشه زنگای تفریح  تو کلاس بودیم؟

یادتونه دبیر عربیمونو پیچوندیم ی امتحان و با همون نمونه سوالا دوباره امتحان گرفت؟!

یادتونه هدی همش خسته بود؟شادی در گیر کارای خدا بود و هر مسئله ی حل شده ای رو کار خدا می دونست؟

یادتونه اخرش مهسا از عنصریت خارج نشد؟!

یادتونه امتحانای ترمو با خودکار بیک جواب دادیم......

یادتونه حالا           داریم از هم جدا می شیم          داریم میریم تو دانشگاه






پ.ن1: شادی می دونی آآآآآآآآآآآآ    ب رو با هم شروع کردیم؟انتگرالو هم با هم تموم...؟

پ.ن2:این نوشته تقدیم ب شادان..

تنها درآمد ما این روزها پدرمان است!

آدم که کنکوری میشه، خو دیگه میشه! به قول بابا جونم، یا به زبون ما کُردا «بُوکِم» یا همشهریای لر عزیزمون «بوأم» که ...
که چی؟!؟!!! ای بابا! اصن یادم رفت می خواستم چی بگم! وای همه ش درگیر اینم که حساب نخوندم، ولی حال رفتن و نشستن پاشو ندارم...
***
کنکوری که باشی، برا خودت هزار برنامه می نویسی بی عمل!
کنکوری که باشی، دفتر برنامه ریزیتو بارها کنار میذاری و دوباره...
کنکوری که باشی، تفریح برات معنایی نداره، ینی نباید داشته باشه! (البته واسه اونایی که می خوان یه رشته ی خوب قبول شن، نه واسه ما که 13 روز عیدو تفریح بودیم! خصوصاً هاش...)
کنکوری که باشی، مامان میگه دختر همسایه درس... بابا میگه دخترم درس... آبجی میگه تو درس نداری باز رفتی اینترنت... داداشت میگه...
کنکوری که باشی، پسر همسایه که پیام نور خونده و دختر عمویِ مامانِ داداشِ همسایه ت که آزاد رفته، می شن رتبه های برتر!
کنکوری که باشی، اتاقت میشه این:


کنکوری که باشی، خرجت سر به فلک می کشه... سنجش و کلاس خصوصی و اینا...
کنکوری که باشی،‌وسایل ضروری اتاقت میشه یه ساعت واسه ثانیه شماری، یه میز واسه مطالعه، یه لیوان چای...
کنکوری که باشی، تنها فوتبالایی که مجوز نگاه کردن دارن، میشن الکلاسیکو و شهرآورد و جام باشگاه های آسیا و اروپا، اونم فقط بازی تیمای محبوب(البته اگه مامان جون و باباجون خونه نباشن!)...
کنکوری که باشی، آهنگ پیشواز گوشیت میشه «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد»!!!
کنکوری که باشی،‌ دبیرای عزیزی مث آقای میرزایی نایاب میشن!
کنکوری که باشی،‌ دو ماه آخر میشه همون دو روز دنیای معروف!
کنکوری که باشی، حتی پوسترای پرسپولیس و علی کریمی و عابدزاده هم برات بی معنی میشه!

کنکوری که باشی،‌وسایل توی کیفت میشه این:

اِوااااااااااااااا! مث اینکه لو رفتیم

کنکوری که باشی، امیدواری همه قبول شن، به جز برادر کوچکتر

...

خلاصه... کنکوری که باشی، کنکوری ای دیگه!

اندر حکایت شادی(مادر علم شیمی!)

آن فیلسوف ضرب و تفریق، آن برنده ی مسابقه ی رادیو جوان، آن با برنامه ی نیمروز قاطی، آن آبی اناری پوش باحال، آن از کهکشانی ها بیزار، آن مخالف رنگ آسمان، آن نویسنده ی «مطابق» با «ت»، آن عااااااااااشق عادل فردوسی پور، آن تک شاعر کلاس، آن دارنده ی حافظه ی ناب(وه دِرو)،‌ آن استراتژیست قیام ها، آن همسایه ی نکبت(!)، آن مجری برنامه ی ویژه ی دهه ی فجر، آن عاشق لرها، آن تأمین کننده ی چادر زاپاس در کلاس، آن مترجم مکالمات عربی هیام، شادان، مادر علم شیمی!
وی را پرسیدندی برخی مریدان خاص:«چگونه بدین منصب فرود همی آمدی؟» وی را پاسخ آمد:«به سختی»!
وی را دشمن بسیار بود در کمین. چون بر المپیاد شیمی نمره ی one را ازآن خود نمود، به ناگاه مکان دوم را بر ایشان ندا همی دادندی و وی را یک مقام سقوط دادندی و بر اثر این وقایع تلخ، برق از چشمانمان همی رخت بربست و جهان پیش چشمانمان تیره گشت...
اندر مغاک کردن امتیاز وی، همانند کسر امتیاز مهدی بیباک در دوحه ی قطر و کسر شش امتیاز پرسپولیس در نگون سال 1387 بود...
***
وی از پای ننشست و میدان را ترک نکرد. باری در مراتب بالاتر بر اورنگ نشست!
وی را پرسیدند مریدان که: «چگونه میدان را بازهمی ستانیدی؟» وی را پاسخ آمد که: «سه علت داشت: علت اول، علت دوم، علت سوم(!) علت اول را یاد ندارم، علت دوم در مخیله ام نیست و علت سوم نیز فراموش همی نموده ام...»

***

تشکر و قدردانی و سپاس و عرض مرسیّت از جانب مهندسین آتی
خدمت
حسسسسسون و رفقا( به جز برادر کوچکتر!)
به پاس رفت و آمدهای مکرر و وقت و بی وقتشان
به ولباگ


***

با تشکر بهینه
اسما!

5 اسفند... روز مهندسی!

روز مهندس

بر پکیج مهندسین

مبارک

به یاد قیام 14اسفند!

یکشنبه-30بهمن1390:

هوا بسی آلوده... گرد و غبار در آسمان شهر در حال جولان دادن! -باتشکر از هموطنان عربستانی و اینا!-

ییهو میبینی خبر میاد مدارس ابتدایی تعطیلن! انگار که داغ میذارن رو قلبت!!! از ته دلم آرزو کردم کاش بچه بودم!

اسما اومد... خرامان خرامان آهنگ مدرسه کردیم... در طول مسیر اّسان به زیارت «هُمدا» مفتخر گشت!

* لازم به ذکر است هُمدا از نادانان جامعه محسوب می شود!

رسیدیم مدرسه... ملت همه به صورت پکیج نشسته بودن ور دل هم!

آخه یکی نیس بگه این یه بار چی میشد علاقه به علم رو ندیده بگیریم؟ آیا؟!؟!

به زمین و زمان بد و بیراه میگفتیم و همچنان هموطنان عربستانی رو مورد لطف و عنایت قرار میدادیم که ناگهان مهسا(متخلص به عنصر) در یک حرکت خودجوش به آفرینش صحنه ای که در زیر میبینید مشغول شد:

از خدا که پنهون نیس،‌از شما چه پنهون، حقیر کفشای سیاسیمو آویزون کردم و 4گوشه ی زمینو بوسیدم و از میادین کناره گیری کردم! لذا نه از حکم جهاد خبری بود و نه هیچ گونه قیامی! تنها به دادن یک بسته ی پیشنهادی به یکی از سران اژدهای هفت سر اکتفا کردم و مث یک محافظه کارِ خاک بر سر نشستم سرجام!

جاداره از درگاه خداوندی تشکرات لازم رو به عمل بیاریم که وانگهی وحی از آسمون رسید و حوالی(یا شایدم هوالی!) ساعت10 دبیرستانیا رو هم فرستادن خونه وگرنه عمرن اگه کسی شایستگی اینو داشته باشه که بیرق کاویانی منو به ارث ببره و راهمو ادامه بده!

افسوس و دوصد افسوس که دیگر کسی شاهد هیچ قیامی نخواهد بود!


* توضیحات پیرامون تصویر فوق:

قاسمی اشاره ی مستقیم دارد به رئیس محترم اداره ی آموزش و پرورش شهرستان
(معروف به عمو کپلی!)
و مجازن به کلیه ی بچه های بالا(به جز برادر کوچکتر) اشاره دارد!

بیگی تلمیح، تضمین و مجاز است از مدیر مکتب!
(از دادن هرگونه توضیح اضافه معذوریم!)

اندر حکایت هاش(نادان بالقوه)!

آن درّ معانی، آن آیات ریاضی، آن گوینده ی«دو دوتا، چارتا» از حفظ، آن از گنده ریاضی دانان زمانه، آن کباده کش نستعلیق انگلیسی، آن مقلد مایکل جکسون، آن مدهوش صدای انریکه، آن آلمانی از اذل ملقب به «هاش»، آن عاشق منچستر و رئال، آن دوستدار مسعود اوزیل و وین رونی، آن معشوقه ی شادی، آن از سران قیام 14 اسفند، «فاطیله» تک لر کلاس!

گویند وی را کرامت بسیار بود. نقل است از مریدی از مریدان وی:«چون بر رشته ی مهندسی نائل آمدمی، در جوار ستونِ کلاس شخصیتی را بدیدمی که همچون بنفشه سر به گریبان کشیده بود! وی را پرسیدم که ای فلان! از چه چنین بنشسته ای؟ پس از لختی درنگ وی را الطاف آن آمد که بنده را بر سبیل کنجکاوی به حال خود رها ننماید... ایشان با صدایی لرزان که حاکی از غم بسیار بود، رخ سندروس خود را بر زمین نمود و از اعماق وجودی خویش بانگ برآورد و چنین گفت:« از قضا بنده مرید و مجادل انیشتین تشریف دارمی و خواهان ادامه ی راه وی ام! اما باری شرم دارمی که گستاخانه پای در مکتب این بزرگوار بگذارمی.» و من حیران این همه درس اخلاق... از آن پس مکتب را در سرسرای عمارت برگزار کردمی(سه نطقه!)»

گویند شبی 50 قضیه ی حل ناشدنی را به اثبات رسانید! مریدان پرسیدند:«بزرگوارا! این همه به یک شب چگونه حل نمودی؟!» گفت:«شما را از رموز اسرار آگاهی نیست... اگر از خواب نمی جستمی، بیش از این اثبات می کردمی...!»

***

با اندکی ارادت!
اَسان(بچه ها میگن!)

ورود اس دق لالی های بی جنبه ممنوع!

پرسپولیس

سرور

اس دق لاله

 

به زنبوره میگن تا حالا شده تو ۱۰ دقیقه ۳ تا  بخوری؟
«مهسا»

چه ۶تا بخوری و چه ۲-۰ باشی و ۳-۲ از یه تیم ۱۰ نفره ببازی... اونم چی.. تو ۱۰دقیقه.. 
«اسما»

توجه به مربی یکی از عوامل تغییر باخت ۲-۰ به برد ۳-۲ است.
قابل توجه عده ای که مربیشونو جا میذارن

«کریمه»

از یارو پرسیدن درد دندون بدتره یا کلیه؟
گفت: هنوز از تیم ۱۰ نفره تو ۱۰ دقیقه ۳ تا گل نخوردی که  جفتش یادت بره...
«هدی»

ینی خوشم میاد طوفان سرخ ۱۰ دقیقه ای مون،‌آسمون آبیشونو تیره کرد...
«هیام»

من نفهمیدم بالأخره رحمتی اشکاشو پاک کرد؟ «شادی»


 این پست تکمیل میشود!


پی نوشت: حس تکمیل پست پرید!

بایه رویَه (طوفان)

روزی روزگاری در سرزمینی دور دست، در شهری کوچک، در مدرسه ای زیبا و در کلاسی جالب، ده نفر دانش آموز که هر یک از آن ها آوازه ای بلند در شهر داشت، به دانش اندوزی اشتغال ورزیدند. همه آنان را از نوادگان انیشتین می دانستند و همدلی و دس به یکی کردن و زیر آب زنی از دیگران در بین آن ها موج می زد!

می بینیم با هم جزئیات کار رو(!) (هر کی تونست راز این جمله رو برملا کنه جایزه داره!)

***

بایه رویِه

یک هفته ای بود که هوا حالت غریبی داشت... شهر حالت عجیبی داشت... مردم حالت عجیب-غریبی داشتند...

گرد و خاک و مه و خورشید و فلک در کار بودن که ما مدرسه نیایم، اما...

اخبار حاکی از آن بود که دَرِ همه ی مدارس و مکاتب و مساجد و محافل و... تخته شده بود و ما...

از اونجایی که خیلی درس خون بودیم(!) بدون اعمال هیچ گونه خشونت و به رخ کشیدن گرز و بیانیه دادن، مث بچه ی آدم با عشق و علاقه ای وصف نشدنی اومده بودیم مدرسه(برای کسب دانش البته!) و «همه دم در این امید بودیم که نسیم صبحگاهی/ به پیام آشنایی بنوازد آشنا را» و بگه برید خونه هاتون، شاد باشید، اما...

امان از این اژدهای چهار پیکر و هفت سر!(از گفتن نام این عزیز معذوریم، چرا که غیبت میشه!)

اژدهای نام برده سکوت کرده بود و کوچک ترین حرکتی برای تعطیلی بادآورده انجام نمی داد!

از اونجایی که ما 10 نفر اهل قیام و اعتراض بودیم، بصورت پکیج شورش کردیم... در خیابان ها شعار میدادیم... مچ بند نارنجی بسته بودیم... پلاکارد دستمون گرفتیم و بیانیه دادیم و... ئه ئه! ببخشید... مث اینکه دچار اتمسفر گرفتگی شدم!

اساسن اهل قیام بودیم، ولی فقط تو سالن تجمع کردیم و شعار دادیم! بعضی از بچه ها از دور ما رو تشویق می کردن و بعضی ها اشک ریزان دست به دعا شده بودن و بعضی دیگه هم به عنوان عوامل نفوذی از دربار اژدهای هفت سر، قصد سرکوب ما رو داشتن که بحمدالله اقداماتشون کارساز نبود!...

بالأخره بعد از کلی قیام و اعتراض و راهپیمایی مصالحه آمیز و خون و خونریزی و گیس و گیس کشی و... برای تعطیل کردن مدرسه، توسط شخص شخیص اژدهای هفت سر سرکوب شدیم! بعد از اون روز تاریخی 14اسفند1389 بود که به عنوان سران فتنه تو مدرسه و در جوامع بشری شناخته میشدیم!

بعد از سرکوب بود که از سوی بیگانگان ما رو به شدت تهدید میکردن... تهدید به کاهش نمره ی انضباط و... اما ما محکم بودیم... استوار همچون کوه!... بر مواضع خودمون ایستادیم و سربلندانه قدم برمیداشتیم و باکی نداشتیم از کم شدن نمره ی انضباط...

همون روز بود که همه مون تو تقویمامون 14اسفند رو به عنوان سال روز به پا خاستن حق علیه باطل یادداشت کردیم!


زنده باد آنان که سرافرازانه برای حقوقشان میجنگند!

زنده باد 14 اسفند به یاد ماندنی

آخه اینم شد زندگی؟ یک نیس وظایف بقیه رو بشون یادآوری کنه؟!

ای بابا! آدم اصن میمونه چی بگه! به حق چیزای ندیده... دانش آموزم دانش آموزای قدیم(تأکید بر نوع برادران!)

والا تا جایی که ما یادمون میاد همیشه یه هفته قبل از امتحانا و دو هفته قبل از عید اساسن محرم ما شرو میشد که چرا مدارس برادران به آسونی نوشیدن یک جرعه آب گوارا به وادی خاموشی مبدل میشه و ما کماکان باید خاک تخته بخوریم! این اواخر تو این فکر بودیم که طی یک عملیات خودجوش، استراتژی برادران رو تو مدارس دخترانه هم جا بندازیم که از طرف خود صاحب اثر رو دس خوردیم!!!

***

همین هفته ی پیش بود که آهنگ مدرسه کرده بودیم... چشمتون روز بد نبینه! ناگهان جماعت آینده ساز مذکر مملکتو دیدیم که کوله بر پشت و کتاب بر دست برای رسیدن به مدرسه از هم سبقت میگرفتن! البته با صرف نظر کردن از اون عده ای که خواستن نامشون فاش نشه و به در بسته خورده بودن!(خدایی اینایی که ما هر روز میبینیم ازشون بعید نیس که مدرسه رو با استادیوم آزادی قبل از دربی اشتب گرفته باشن و هرشب جلوی مدرسه بساط نداشته باشن!)

البته دیدن این تعقیب و گریز برا ما دیگه عادی شده! ولی واقعن انتظار یه همچین ساختار شکنی ای نداشتیم! آخه تا بوده تو مدارس دخترانه به تقلید از مدارس پسرانه کلاسا تعطیل میشده و ما هم حالشو میبردیم! الان یکی نیس از طرف ما بزنه کل دکوراسیون این پسرای سوسولو بیاره پایین که اینجور کل برنامه ریزی ما رو ریختن به هم!!!

این طور که این جماعت برا رسیدن به مدرسه در تکاپو بودن حتا میشه انتظار داشت که امتحانای ترمو هم لابلای زنگای تفریح بدن و به هیچ وجه لحظات فراگیری علم رو به بطالت نگذرونن!!! و حتا این احتمال هم قابل بررسیه که این عزیزان زمان مدرسه رفتن همون «حسنی» معروف رو هم اسوه ی خودشون قرار داده باشن! حالا مسئله اینجاس که این ملت جمعه میرن مدرسه به هوای دربی یا راه حسنی رو ادامه میدن؟!


هــــــــــــــی دنیا!

دیگه گفتن این حرفا چه فایده ای داره! ما که با کله افتادیم تو امتحانا و به لطف علم دوستی برادران حسرت یه فرجه ی حسابی موند به دلمون! دیگه تنها کاری که از دستمون برمیاد چیزی نیس جز  تکون دادن سر و بالا انداختن ابرو و بیرون انداختن متوالی آه سوزناک از گرمگاه سینه و زهرخند زدن و اندیشیدن به آینده ی سوسولای مملکت!!!

رفقا برید خوش باشید... آسوده بخابید که مطمئنن عابرانِ سرعتیِ روز، شب زنده دارانِ خرخوانِ شب اند!

آغاز ولیّت (ول گشتگی!)

سال دوم دبیرستان!... اولین سال اجتماع یافتن تعدادی اراذل فرهیخته که کلن در کلیه ی امور پایه بودند و بدون هیچ هماهنگی قبلی با هم مچ می شدند! حال از این مجمع انتظار هرکاری می رود... حتا پیچاندن دبیری که در سرسختی و نفوذناپذیری شهره ی خاص و عام بود!
چهارشنبه روزی زنگ آخر آمادگی دفاعی داشتیم... اونم با چه آمادگی ای!!!!
از قضا قرار بود دبیر مربوطه از درس پنج پرسشی ناب داشته باشه!!!
بچه ها هم با آمادگی تام و مثال زدنیشون بر سر نمره struggle داشتن... (بخون ولی باور نکن)
دبیر عزیز هم که از اون خونواده هاش نبود که بخواد حرفشو چپکی کنه... یا به این فک کنه که شاید روز قبل پرسپولیس بازی داشته و بروبچ یک پارچه قرمز پوش دوم ریاضی() پای اون جعبه ی جادویی نشسته و حتا سخنان ناب مزدک عزیزو هم گوش نداده باشن!
«با نام و یاد خدا... آغاز میکنیم هفته ی جدید لیگ برترو با بازی دو تیم پرسپولیس و...»!!!
و حتا بعد از کمی استراحت باز سراغ جعبه ی جادویی رفته و نیم ساعت زودتر منتظر شروع بازی یکی از تیم های محبوب لالیگا بوده و این بازی هم تا پاسی از شب ادامه داشته!
تازه اگه بخوایم از کارشناسی قبل و وسط و بعد از بازی صرف نظر کنیم تازه میشه ساعت 3:15 که از بامداد هم گذشته و شده با خودکار!
در خصوص این تنبلی کردنم باید عرض کنم که ما پکیج کمیتمان در دروس عمومی لنگ بود!
البته فک نکنید که ما به چه کنیم چه کنیم() افتاده باشیم!... اصنا، ینی اصن!... اگه یه همچین فکری کرده باشید گفته باشیم که ما توهین شما رو نمیبخشیم آقااااااااا (با لحن خانوم شیرزاد)
خلاصه بعد از اندکی تفکر(اندکیااا!!!) ...

.
.
.
یافتیم-یافتیم!!!
دبیر طی یک حرکت بدون توپ وارد کلاس شد 
عده ای از بروپچ نیم خیز، عده ای تمام خیز و عده ای هم بی خیز بانگ صلوات برآوردن و طبق عادت معهود سلام و احوال پرسی کرده() و سر جای خود نشستیم(البته منهای اون عده ای که بی خیز بودن!!!)
دبیر کتاب شِر (پاره پوره!) خود را وا کرده و برای یافتن آن درس کذایی تلاش به عمل می آورد!
بعد از یافتن مقصود خود، چشمان را با زاویه ای به حدود نمی دونم چند رادیان به منتها علیه سمت چپ بر رو لیست متمرکز کرده چشمان را در راستای محور yها بالا و پایین می آورد و ما نیز در تکاپوی این بودیم که زمان صفر شدن سرعت حرکت چشمان را محاسبه کنیم! ناگهان سرعت به صفر رسید و وی شخص دلخواه خود را یافت و در مخیله ی خود پنهان نمود!
سکوت بر کلاس حکم فرما بود!
دبیر با متانتی سرشار از ادب لب به سخن گشود و سخنانی پر بار به زبان آورد. ما وقع بدین شرح است:
«خب بچه ها قراره درس پنجو بپرسم!»
همچنان سکوت جولان میداد که شادی از انتهای کلاس با صدایی شیوا، رسا و بلیغ(از نوع اضافه) پاسخ برآورد:
«خانم شما که هنوز درس پنجو تدریس نکردید!»
این جمله ی بسیار کوتاه جرقه ی یک حرکت خودجوش و فراگیر در کلاس بود و با تأیید همه ی مهندسین آینده ی این مرز و بوم قدرت گرفت و اقدام ناجوانمردانه ی دبیر جان را سرکوب کرد!

فوقع ما وقع!

و این بود آغاز گرد کردن سر دبیران عزیز...


پ.ن: استفاده از کلماتی هم چون «کمیتش لنگ بود»، «معهود» و «مخیله» صرفن جهت عوض کردن فضا و بازگشت به سنین گذشته بود و هیچ ارزش دیگری ندارد!

با تشکر بهینه!
اسما