خدايا ......

اي خدا windows دل را باز كن

يك print ازرحمتت اغاز كن

option غم را خدايا on مكن

فايل اشكم را خدايا run  مكن

نام تو password درهاي بهشت

ادرس email ،سايت سرنوشت

اي خداحرف دلم باكي زنم؟!

help مي خواهم كه f1 ميزنم

refresh اين دل به الطاف تو است

save انعامش در اين ماه نو است

با clear كردن ذهنم از گناه

ما به تو مي آوريم عذر وپناه

اي خدا اين كهنه دل format نما

از خود وقرآن مكن ما را جدا

آمين

گويا كه صد ها خدا داري..................


خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

شب برایت حساب می کنیم بنده: اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد… بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان

گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری .......... 

با تمام احترام...

مـــــاییم و دلــی ؛ مُـــــدام تقـدیــــــم شما

بـــا عــــــزّت و احـــــتـــرام تقــــــدیم شــما

از فــــــاصـــــله هـــــــزار کیـــــلــــومـــــتری

انــــــدازه یــک ســــــلام تــــــقدیـــم شمـا

مــــــا دار و نــدارمان دلی دربــــه در است

دارایــــــی مـــــان تمــــــام تقـــــدیم شما  

از عــــشق هـــــر اندازه خـــــدا داده به ما

این تُـــــحفه عـــــلی الـــدوام تقدیم شما

دربـــــــاره جانمان که تــــــــردیدی نیست

نـاقــابـــل و والســلام تقــدیم شمــا .....

داستانهایی از شیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد    
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، 
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت 

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، 

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد 

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدس
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد
شیطان در ادامه توضیح می دهد
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) 

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر 

باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم

تشرّف در مسجد سهله


 مرحوم نورى اين حكايت را نيز از سيّد محمدبن سيّد احمد ( همان كسى كه قضيّه حاج على بغدادى را نقل كرده ) حكايت مى‏كند ،
 سيّد محمّد فرمود : در حدود سنه هزار و دويست و هفتاد و پنج كه در نجف اشرف مشغول تحصيل علوم دينيّه بودم از جماعتى از اهل علم و غير اهل علم شنيده بودم كه مردى كه شغل او فروختن بقولات بود خدمت امام‏زمان‏عليه السلام مشرّف شده است ، من تلاش كردم تا او را بشناسم ، وقتى با او آشنا شدم ديدم مرد صالح و متّقى و متديّنى است ، و به همين علّت با او رفاقت كردم تا بتوانم قضيّه را از زبان خودش بشنوم ،
 پس از مدّتى كه با او مأنوس شدم منتظر فرصتى بودم تا او را در خلوت ببينم و از آن حكايت سؤال كنم ، تا اينكه شب چهار شنبه‏اى براى خواندن نماز معروف به نماز استجاره به مسجد سهله رفتم ، چون به درب مسجد رسيدم او را ديدم ، من از فرصت استفاده كرده و از او خواهش كردم كه امشب را نزد من بيتوته كند ، او نيز قبول كرد و با من بود تا آنكه فارغ شديم از اعمال مسجد سهله ، و سپس با يكديگر به طرف مسجد كوفه حركت نموديم ، وقتى به آن مسجد رسيديم و مقدارى از اعمال آن را انجام داديم از او خواهش كردم كه قضيّه تشرّفش محضر مقدّس امام زمان‏عليه السلام را براى من نقل كند .
 گفت : من از اهل معرفت و ديانت زياد شنيده بودم كه هركس به نيّت ملاقات با امام منتظرعليه السلام چهل شب چهارشنبه مداومت داشته باشد به عمل استجاره در مسجد سهله موفّق خواهد شد به زيارت آن بزرگوار ، پس من مشتاق شدم به اين عمل و آن را انجام دادم ، و هيچ چيز از قبيل سرما و گرما و باران مانع من نمى‏شد ، تا اينكه قريب يكسال گذشت و من هر شب چهار شنبه براى عمل استجاره به مسجد سهله ، و بعد از آن براى بيتوته به مسجد كوفه مى‏رفتم ،
 تا اينكه عصر سه شنبه‏اى بود ( شب چهار شنبه ) از نجف به قصد مسجد سهله خارج شدم ، و فصل زمستان بود ، و ابرهاى متراكمى در آسمان بود ، و كم‏كم هوا تاريك شد و باران نيز شروع به باريدن كرد ، من وقتى به مسجد رسيدم آفتاب غروب كرده بود و تاريكى سختى عالم را فرا گرفته بود ، و رعد و برقهاى مهيبى زده مى‏شد ، و چون وضعيّت هوا اينگونه بود آن شب كسى به مسجد نيامده بود ، حتّى خادم كه هميشه شبهاى چهار شنبه مى‏آمد آن شب نيامده بود ، من از تنهائى در آن مسجد وحشت زده بودم ، و با خود گفتم بهتر است نماز مغرب را بخوانم و بعد از آن با عجله عمل استجاره را انجام دهم و به مسجد كوفه بروم ، و با اين حديث نفس ، خودم را آرام كردم ، پس برخاستم و نماز مغرب را خواندم و بعد از آن مشغول عمل استجاره شدم ، در بين نماز استجاره متوجّه مقام شريف كه معروف است به مقام صاحب‏الزّمان‏عليه السلام شدم و ديدم در آنجا روشنائى كاملى است ، و صداى شخصى را شنيدم كه مشغول خواندن نماز بود ، پس قلبم مطمئن شد و شادمان شدم ، و گمان كردم كه عدّه‏اى از زوّار در آن مكان بوده‏اند و در موقع ورود من متوّجه آنها نشده‏ام ، پس عمل استجاره را با اطمينان خاطر تمام كردم .
 سپس به طرف آن مقام شريف رفتم ، و با اينكه در آنجا شمع و چراغى روشن نبود آن مكان را بسيار نورانى يافتم ، و ديدم در آنجا سيّد جليل و با هيبتى در لباس اهل علم نماز مى‏خواند ( و اين روشنائى از او بود امّا من از اين موضوع غافل بودم ) با ديدن او محبّتش به دلم نشست ، و گمان كردم كه يكى از زوّار غريب است ، زيرا وقتى به او نگاه كردم فى الجمله دانستم كه او از ساكنين نجف اشرف نيست ، و من نيز شروع كردم به خواندن زيارت امام‏عصرعليه السلام كه از وظايف آن مقام است ، و پس از آن نماز زيارت خواندم ، وقتى فارغ شدم اراده كردم كه از او خواهش كنم با هم به مسجد كوفه برويم ، ولى بزرگى و هيبت او مانع شد ، و من در اين حال به خارج مقام نگاه كردم ديدم رعد و برق و باران است ، آنگاه با مهربانى و تبسّم متوجّه من شد و مرا با اسم صدا زد و فرمود : مى‏خواهى برويم مسجد كوفه؟ عرض كردم : آرى اى سيّد من! و ادامه دادم عادت ما اهل نجف اين است كه چون از اعمال اين مسجد ( سهله ) فارغ شديم به مسجد كوفه مى‏رويم .
 پس من در خدمت آن بزرگوار از مسجد سهله بيرون رفتيم ، و در راه به وجود او مسرور و به حسن همراهى و صحبت با او خرسند بودم ، و با اينكه شب تاريك و سرد و بارانى بود ولى در بين راه هوا مانند روز روشن بود ، و اثرى از سرما نبود ، و زمين نيز خشك بود ، و من غافل بودم كه تاريكى و سردى هوا و باران چگونه براى من محسوس نيست ، تا اينكه بالاخره رسيديم به درب مسجد كوفه ، و درب بسته بود ، پس من درب را كوبيدم ، خادم گفت : كيست؟ گفتم : درب را باز كن ، گفت : در اين تاريكى و شدّت باران از كجا آمده‏اى؟ گفتم : از مسجد سهله ، چون خادم درب را باز كرد من به طرف آن سيّد برگشتم ولى كسى را نديدم ، و ديدم دنيا تاريك است و به شدّت باران بر روى من مى‏بارد ، شروع كردم به فرياد زدن و مرتّب مى‏گفتم : سيّدنا! يا مولانا! بفرمائيد كه درب باز شد ، ولى هيچ اثرى از آن بزرگوار نديدم ، و در همان مدّت كوتاه سرما و باران مرا اذيّت كرد ، پس داخل مسجد شدم و از حالت غفلت بيدار شدم ، چنانچه گويا آنچه ديده بودم در خواب بوده ، آنگاه خود را ملامت كردم از غفلت از آن نشانه‏ها از قبيل آن روشنائى در مقام صاحب‏الزّمان‏عليه السلام كه اگر بيست چراغ هم در آنجا روشن بود نمى‏توانست آن مكان را اين گونه روشن و منوّر كند ، و ديگر اينكه آن سيّد جليل مرا با اسم صدا زد و حال آنكه او را نمى‏شناختم ، و ديگر اينكه به خاطر آوردم كه چون در مقام نظر به فضاى مسجد مى‏كردم هوا بسيار تاريك بود و باران به شدّت مى‏باريد ، ولى چون با آن بزرگوار از مقام خارج شديم اثرى از سرما و باران و تاريكى نبود ، و خلاصه وقتى همه اين امور را به خاطر آوردم مطمئن شدم كه آن جناب همان كسى بود كه من اين عمل استجاره را در سرما و گرما براى مشاهده جمالش انجام مى‏دادم .

مهدی جان ، امشب چه غوغا کرده ای

سلام…شب جمعه و بی تابی دل …آن هم این روزها که غم از دست دادن آن عالم ربانی سنگینی غم هجران یار غائب را بر دل دو چندان می کند البته اگر دلی باشد و احساسی…قطعه شعری است بسیار زیبا از سروده های حجت الاسلام پناهیان … باشد که خاک رهش توتیای چشمان خواب آلوده مان باشد انشاء الله


یا مهدی ادرکنی


امشب چه غوغا کرده ای طو فان چه بر پا کرده ای
                          در سرزمین سینه ام دل را چو دریا کرده ای
گاهی به مدم می کشی گاهی به جذرم می کشی
                                ای ماه  پر افسون مرا بالا و پایین کرده ای
تا کی به ساحل سر زنم امواج را بر در زنم
                                تا کی بجویم من تو را لنگر کجا را کرد ه ای
کی در هوا فانی شوم کی ابر بارانی شوم
                               بر من بتاب ای ماهتاب کاتش به دلها کرده ای
پا در رکاب موج بر با خود مرا تا اوج بر
                                آی و وفا کن در کنار عهدی که با ما کرده ای

آی و تنی در اب زن چرخی در این گرداب زن
                               آیا به عمرت اینچنین موجی تماشا کرده ای
تو سینه ام را میدری تا کی نمایی دلبری
                               گویا میان یک صدف گوهر تو پیدا کرده ای
پر شور گردیده دلم با آن که نزد ساحلم
                               می میرم از تشنه لبی از ما چه پروا کرده ای
بردی ببر این ابرو در هم مکش آن چشم و رو
                                 از آبروی من عجب ابری مهیا کرده ای
شد رعد و برق این ابر من یعنی سر امد صبر من
                               باران که می بارد بیا دل را تو رسوا کرده ای
دیگر چه سود از گفتگو رو گل ندارد پشت و رو
                               با ما مگر تا پیش از این بهتر از این تا کرده ای
دریای من آرام گیر از عکس رویش کام گیر
                            مه در بغل کی آیدت دل خوش چه بیجا کرده ای

گر بیایی صبح صادق می شود

ای امید آخرین فاطمه (س)

ای نگار دلنشین فاطمه (س)


ای که هستی جملگی از هست توست 

آسمانها و زمین در دست توست 


گر بیایی صبح صادق می شود 

جلوه گر قرآن ناطق می شود 


تا به کی رخساره پنهان می کنی 

روی خود را کی نمایان می کنی 


کی بگیری انتقام فاطمه(س)

پر کنی عالم ز نام فاطمه (س)


فاطمه (س) آن علت کل وجود 

منتظر باشد ز رخسار کبود


کی ز رویش رنگ نیلی می بری

کی ز دل ها داغ سیلی می بری


آوری کی بهر آن مادر دوا

کی دهی بشکسته پهلو را شفا


مادر غم دیده و دل بی قرار 

می کشد بهر ظهورت انتظار

جوگیر لحظه های سحر ...

گفتی از من بخواهید .

 از تو می خواهم که هیچ نخواهم .

مثل روزهای بی نهایتی که داشتیم .

 بگذار پیش تو خود را فراموش کنم تا دلم تو باشی .

 نگاهم ، زبانم ، خیالم و بالم تو باشی .

هرچه می بینم اول تو را ببینم .

هرچه می خواهم اول تو را بخواهم .

هرچه می گویم اول تو را بخوانم .

تا نباشم ، یا تو باشم . بی جا ، بی زمان . تنها ، بی نیاز .

وای ! چه می گویم ! چه می خواهم !

باز جوگیر لحظه های سحرم .

 تو هم که خاموشی و پرده می پوشی !

کاش بیایی ...

دل من خون شد ازین غم، تو كجایی؟
و ای كاش كه این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد،
"همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ ... تو کجایی؟ تو کجایی..."»

و تو انگار به قلبم بنویسی:
كه چرا هیچ نگویند
مگر این رهبر دلسوز، طرفدار ندارد، كه غریب است؟

و عجیب است
كه پس از قرن و هزاره
هنوزم كه هنوز است
دو چشمش
به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش
زیاد است
كه گویند
به اندازه یك « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او سپهش یار ندارد!
تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی
كه به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی، تو كجایی؟
تو كه یك عمر سرودی «تو كجایی؟» تو كجایی؟
باز گویی كه مگر كاستی ای بُد ز امامت،
ز هدایت،
ز محبت،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت 

تو پنداشته ای هیچ كسی دل نگران تو نبوده؟
چه كسی قلب تو را سوی خدای تو كشانده؟
چه كسی در پی هر غصه ی تو اشك چكانده؟
چه كسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه كسی راه به روی تو گشوده؟

چه خطرها به دعایم ز كنار تو گذر كرد،
چه زمان ها كه تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر كرد...

و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی كجایی!؟
و ای كاش بیایی!

****
هر زمان خواهش دل با نظر یار یكی بود، تو بودی ...
هر زمان بود تفاوت، تو رفتی، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت،
و همین است كه تاثیر نبخشند به دعایت،
و به افاق نبردند صدایت،
و غریب است امامت.

من كه هستم،
تو كجایی؟
تو خودت! كاش بیایی.
به خودت كاش بیایی. 

غرب وآخرالزمان

عنوان «غرب و آخرالزمان» بلافاصله دو موضوع مرتبط اما مجزا را متبادر به ذهن می‌سازد و این سؤال را در ذهن شنونده ایجاد می‌کند که منظور گوینده کدام یک از این دو موضوع است و یا این مقاله کدامین موضوع را مورد بررسی و مطالعه قرار داده است؛ اول، مفهوم و مصداق آخرالزمان در فرهنگ و ادب غربی (غرب مسیحی) و دوم، رویکرد غرب به موضوع آخرالزمان‌ در عصر حاضر.

ادامه نوشته