شیر بیشه خمینی

حسینی با بیان اینکه به اعتقاد من يكي از مظلوميتهاي مرحوم شهيد لاجوردي اين بود كه مجهولالقدر بود اظهار داشت: واقعاً خيلي از دوستانش قدر و منزلت ايشان را نميدانستند و شناخت كافياي از ايشان نداشتند و ندارند. به نظر من اين مجهولالقدر بودن شهيد لاجوردي مسئله حائز اهميتي است. آنهايي كه با خصوصيات فكري، اخلاقي و منش ايشان آشنايي دارند نميتوانند انكار كنند كه آقاي لاجوردي جزو بصيرترين افراد سياسي كشور بود.
وی با تاکید بر
اینکه همين بصيرت موجب شده بود ايشان اين جريان نفاق جديد را شناسايي و در
وصيتنامهاش هم ذكر كند در گفت وگو با روزنامه ایران گفت: آن وصيتنامه بعد
از سالهاي طولاني منتشر شد و همه متوجه شدند آنچه را كه مرحوم شهيد
لاجوردي در طول بيشتر از 20 سال قبل روي آن انگشت گذاشت و جالب است كه ما
در روند حركت انقلاب و مسائل سياسي جاري كشور تدريجاً بدان برميخورديم و
جرياني كه شهيد لاجوردي بهعنوان نفاق از آن ياد ميكرده است در عملكرد و
رويكردهاي سياسي اين تشكيلات، عليالخصوص بعد از قضيه فتنه پس از انتخابات
دهم به صورت برجستهاي رونمايي و آشكار شد.
حسینی با بیان اینکه
ايشان نسبت به بعضي از عناصر جريان نفاق جديد حساسيت ويژهاي داشت با ذکر
خاطره ای ادامه داد:نقل ميكنند در يكي از مراسمي كه همه مسئولين جهت خدمت
رسيدن به محضر مقام معظم رهبري دعوت بودند، مرحوم شهيد لاجوردي در برخورد
چهره به چهره با آقاي بهزاد نبوي مواجه شد. آقاي بهزاد نبوي با حالت خوش و
بشگونهاي به ايشان ميگويد فلاني چطوري؟ كجايي؟ نميبينمت. والله دوست
دارم بيايم آنجا و ببينمت. چون ميخواهم منزل بروم از جلوي اوين رد ميشوم.
(منزل آقاي نبوي در شهرك قدس بود) اما اين آجودانها، مأمورها و
نگهبانهايت دم در ايستادهاند. نميتوانم بيايم و ببينمت. دلم برايت تنگ
شده است و از اين حرفها.
شهيد لاجوردي خلاف برخورد ايشان با حالت
بسيار خشك و سردي با او برخورد ميكند و با صداقت ميگويد: «اگر يك روز به
آخر عمرم مانده باشد، آخرش ميبرمت آنجا!».
وی با بیان خاطره ای
دیگر ادامه داد:يا نقل ميشود ايشان وارد محفل بزرگداشت شهيد والا مقامي
شد. متأسفانه نام شهيد در خاطرم نيست. مستقيماً ايشان را به اتاقي راهنمايي
كردند كه شما بفرماييد اينجا، جناب مهندس هم اينجا تشريف دارند. ايشان
ترديد كرد و پرسيد: «منظورتان كدام آقاي مهندس است؟» گفتند: «آقاي مهندس
بهزاد نبوي». ايشان راهش را كج كرد و برگشت. گفت: «فقط آمده بودم تسليت
بگويم. همينجا اداي وظيفه ميكنم. من زير سقفي كه بهزاد نبوي بنشيند
نمينشينم.» عباراتي از اين دست راجع به ايشان مطرح ميكنند. كاش شهيد
لاجوردي اين مسئله را در وصيتنامهاش ذكر نميكرد. كاش در جايي در زمان
حيات دنيايياش مطرح ميكرد و ما از ايشان ميپرسيديم حاجآقا داستان چيست؟
اگر قدري از پشت صحنههاي اين تفكر را براي مردم و جامعه اسلامي مطرح
ميكرد ممكن بود خيلي چيزها رو شود.
فتنه سبز اموی هنوز کامل نخوابیده ولی باید منتظر فتنه های جدیدی باشیم. اختلافات جناح مثلا اصول گرا یک طرف- این مشائی هم یک طرف. اما حاشا که بچه بسیجی میدان رو خالی کنه. به قول آقا روح ا... آینده از آن حزب اللهی هاست. خدایا چرا احساس میکنم ظهور نزدیکه؟ انگار خرده شیشه دارها دارن خودشون رو لو میدن. خدایا کمک کن جزء خالص ها باشیم.
آخر شعبان که میشه استرس میگیرتم. به دو دلیل. شاید اولیش ترس از اینه که نکنه نتونم روزه بگیرم، دومیشم اینه که روزه ام فقط نخوردن باشه و هیچ معرفتی توش نباشه. خدایا بذار من پاک برم تو این ماه، توفیق میخوام، توفیق، آقام امام رضا خوب گفته:
اَللّهُمَّ اِنْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنا فیما مَضى مِنْ شَعْبانَ فَاغْفِرْ لَنا فیما بَقِىَ مِنْهُ
حسین قدیانی در قطعه 26 مطلب جالبی رو گذاشته که جای تامل داره:
من از آقای روح الامینی یک سئوال دارم: چطور روز اولی که به شما گفتند فلانی ظاهرا بچه شماست و الان در کهریزک به دلیل آشوب طلبی زندانی است؛ آن زمان به دلیل اینکه نگران آبروی خود بودید و می دانستید بچه تان مرتکب چه خبطی شده حتی وجود چنین پسری را کتمان کردید و برای آزادی اش هیچ قدمی برنداشتید اما بعد که ایشان البته به نا حق کشته شد، شد پسر محبوب شما؟! و آنهم لابد شما شده اید پدر شهید؟ و پسرتان شده شهید؟ چطور خون فرزند مجرم شما از خون غلام کبیری عزیزتر شده؟ چطور مو را باید از ماست کهریزک با بهره از رانت مسئولیت بیرون بکشید اما شهدای بسیج در فتنه اخیر خون شان کشک است؟! مادر غلام کبیری هم مثل شما و صد البته هزار بار بیشتر از شما جگر گوشه اش را دوست داشت. بگذریم که حسین غلام کبیری آشوبگر هم نبود. یک بسیجی بود. یک عمار و مادرش شرمنده نمی شد اگر کسی حسین را فرزندش خطاب می کرد! آقای روح الامینی! پسر شما علیه خون پدر من به خیابان آمد نه علیه تقلب. شما در جرم پسرتان که البته خدایش بعید می دانم به این راحتی ها رحمت کند و خون بابا اکبرها را نادیده بگیرد، سهیم هستید. شما چرا از رانت خود برای شناسایی قاتل غلام کبیری استفاده نمی کنید؟ آقای روح الامینی! دل ما از شما خون تر است. شما چند روز داغ فرزند مجرم تان را کشیده اید؟ پدر بزرگ من می دانی چند سال است که وسط روضه علی اکبر امام حسین کارش به بیمارستان می کشد؟! تازه بابا اکبرها هیچ کدام شان مجرم هم نبودند. آری، دل ما خون است حتی از شما. شما خوب پدری نکردید. مادر من بدون بابا اکبر مرا بهتر تربیت کرد … بگذریم!
منبع: قطعه26
بسم الله الرحمن الرحیم
يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ

برعکس تفکری که بسیاری از دوستان دارند و از ۲ خرداد خاطرات خوبی ندارند. من ۲ خرداد رو یکی از طلائیترین روزهای انقلاب اسلامی مان می دانم به نظر من اگر ۲ خرداد نبود ۳ تیر و ۲۲ خردادی هم نبود. یادش بخیر چه خون دلائی خوردیم، چه سختی هائی کشیدیم . برای منی که در چند سال آخر دولت اصلاحات دوران دانشجوئیم شروع شد و قبلش در دوران دبیرستان خاطره وقایع بعد ۱۸ تیر رو گذراندم. این دوران هیچوقت فراموش نمی شه. واقعا اون موقع لذت کار صادقانه رو کشیدم. امیدورام ذخیره آخرتم بشه.
یادش بخیر سال۸۴، موقع انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری بچه های انجمن خیلی جلز و ولز می کردن و به هر حربه ای متوسل می شدن. هوچی بودن، هوچی گری رو بیشتر کردند. اون موقع یکی از رفقای ما حرف زیبائی زد که هرگز یادم نمی ره. می گفت اینا (اصلاح طلبا و تحکیم وحشتیا) آخر عمرشونه خودشونم میدونن مثل یه گوسفند که سرش رو بریدن دارن دست و پا میزنن. اگه شما هم بهشون نزدیک بشین فقط لگد میخورین. گذشت و گذشت و من دوباره این قضیه سر فتنه سبز اموی برام اثبات شد. جنازه ای دیگر روی دست شیطان صفتان باد کرد.
و من امروز پیروزمندانه بر سر جنازه متعفن اصلاحات و سبز بنی امیه ایستاده ام. امروز دوم خرداده و حزب الله با افتخار و پیروزمندانه منتظر ظفر نهائی است.
درود بر حزب الله
مطلب امروز، خاطرات آقای علیرضا جهانشاهی، طلبه سیرجانی در زندانه! کسی که به جرم اعتراض به زمین خواری محاکمه و زندانی شد. البته آقا دستور آزادیش رو داد و ازش تشکر کرد ولی این موضوع جای یه سوال بزرگ رو در ذهن من ایجاد کرد؟ چرا سنگ (عدالتخواهان) را می بندیم و سگ(مهدی هاشمی، جاسبی، کروبی، میرحسین) را رها می کنیم!
الان
حدود ساعت هفت صبح مي باشد و در هواخوری بازداشتگاه میباشم. شنبه 26/5/87
(سی و هفتمین روز). از چند روز قبل منتظر بودم وقتی به هواخوری میآیم،
احادیثی را که از حضرت علی علیه السلام بر روی دربهای اینجا نوشته شده
است، بهعنوان یادبودی از ایام يادداشت کنم و امروز این توفیق حاصل شد.
درب اول: «مومن نگاهش عبرت است و سکوتش فکرت، چون لب گشاید ذکر گوید،
چون...»
(داشتم مینوشتم که مامور زندان آمد و آینه و قیچی آورد تا
محاسنم را قدری کوتاه کنم. خودم گفته بودم بیاورد. و یک ربع ساعتی که وقت
داشتم برای هواخوری به اصلاحات گذشت و نوشتن احادیث به فرصتی دیگر موکول
شد.)
یادم میآید سالهای اول طلبگیام در قم رفیقی داشتیم به
نام آقای امیرحسینی. بچه تهران بود و سالهاست رفته در همان تهران کار
تبلیغی میکند و از او خبری ندارم. او و دوستانش سال سوم طلبگی بودند و ما
سال اول بودیم. در مدرسه عترت آلمحمد (صلی الله علیه و آله و سلم)
قم.آنها از بچههای جبهه و جنگ بودند و خیلی بامعنویت و باصفا بودند. همان
آقای حسینی میگفت علت اینکه متحول شدم و آخرش هم باعث شد به حوزه بیایم،
حدیثی بود که بر روی یک تابلوی کوچک در جاده بین دو شهری که تردد میکردم
نوشته بود.
حدیث از آقا امام رضا علیهالسلام بود و آن اینکه:
«هیچ کاری را بر نماز اول وقت مقدم نکن» (تقريبا به این مضمون. من حدیث را
نمیدانم چه بوده. جملهای را که او نقل میکرد نوشتم) خلاصه میگفت هر
وقت من از کنار این تابلو رد میشدم خیلی فکر میکردم که چرا باید هیچ
کاری بر نماز اول وقت مقدم نشود. حاصل همان تفکرات این شد که من همه چیز
را رها کنم و به حوزه علمیه بیایم. (آقای امیر حسینی و آقای سید عبدالوهاب
میراشرفی از بچههای خیلی خوب مدرسه عترت بودند که ما کوچکترها آنها را
خیلی دوست داشتیم و همواره با دیده احترام به آنها نگاه میکردیم. هر کجا
هستند خدا حفظشان کند و در خدمت به اسلام و انقلاب توفیقشان دهد.
انشاءالله)
الان حدود ساعت هشت صبح همان شنبه 26/5/87 - چهاردهم
شعبانالمعظم 1429 – میباشد که برگشتهام به اتاق انفرادی. سلول انفرادی
نمیگویم چون تصور من این است که سلول به جایی کوچکتر از اینجا گفته
میشود. اتاقی که من تاکنون سی و هفت روز را در آن گذراندم ابعاد و برخی
مشخصاتش چنین است: دو متر عرض دارد، هفت متر طول و حدود سه و نیم متر هم
ارتفاع دارد. یک متر اولش فرش ندارد و جایی است برای گذاشتن کفش و سطل
آشغال و سطل نون خشک و جارو. بعد از آن یک موکت سبزرنگ میباشد. بالای این
قسمت چیزی شبیه پنجره قرار دارد که حدودا میشود موقعیت خورشید را از روی
آن تشخیص داد. دیوارها تا ارتفاع یک متری سنگ هستند و در کل مکان تمیزی
است.
همان روز اول سه عدد پتو دادند. وسائلی که اینجاست: قرآن و
مفاتیح و چند جلد کتاب و یک کلمن کوچک برای یخ -که هر روز می آورند - و
سفره کوچکی برای نان و تشتی بزرگ برای شستن لباس. روزها معمولا به یکی از
این امور میگذرد: استراحت، نماز و قرآن و مفاتیح، قدری مطالعه و قدری
تفکر، صبحانه و نهار و شام و دوش گرفتن و لباس شستن. این چند روز که قلم و
کاغذ به دستم افتاد هر وقت حوصله و حس و حالی باشد چند دقیقهای به نوشتن
میگذرد. در مورد هواخوری عرض کنم که دوستان اینجا (ماموران بازداشتگاه)
هر روز میآیند و پیشنهاد رفتن به هواخوری را میدهند. ولی اکثر اوقات من
نمیروم چون برایم اینجا و آنجا فرقی ندارد. (هواخوری هم تنها هستی) اخلاق
و رفتار افرادی که در این بازداشتگاه مشغول خدمتاند روی هم رفته خیلی خوب
است و بجز یکی دو مورد در همان روزهای اول، هیچ مشکلی با هم نداشتهایم.
البته
از مجموع هفت، هشت نفرشان چهار پنج نفرشان خیلی خوشاخلاقتر و بهترند؛
بطوری که من با آنها احساس دوستی و محبت میکنم و همچنان این نکته را خطاب
به همه عزیزانی که در چنین مکانهایی خدمت میکنند عرض کنم که افراد زندانی
اولا اسیر دست شما هستند و ثانیا قدری دلتنگ و دلشکسته و تحقیر شدهاند و
ثالثا به شماها بهعنوان نیروهای انقلاب و اسلام نگاه میکنند و هر رفتاری
از شما - خوب یا بد- ببینند، به حساب اسلام و انقلاب و نیروهای حزبالله
میگذارند. لذا نظر بنده این است که اگر یک ذره محبت از طرف شما ببینند
تاثیرش در جذب به اسلام و انقلاب از صد منبر من روحانی بیشتر است. از این
حرفها که بگذریم اگر بخواهم خلاصهای از اتفاقات سی و هفت روز گذشته را
بنویسم از این قرار است:
عصر پنج شنبه بیست و چهارم تیرماه ۸۷ لحظه
ورود بنده به این اتاق بود و اولین شامی که مهمان برادران اطلاعات شیراز
بودیم، نان وپنیر و طالبی بود که هر شب جمعه تکرار میشود. شب جمعه دعای
کمیل و صبح جمعه دعای ندبه و عصر جمعه به یاد بچههای سیرجان که عصرهای
جمعه دعای «اللهم عرفنی نفسک...» را که دعایی است اواخر مفاتیح تحت عنوان
«دعا در غیبت امام زمان ارواحنا فداه» میخوانند، خواندم و همان عصر جمعه
اول، اولین دیدار ما با دادستان ویژه روحانیت شیراز بود. در بین راه که
مرا از بازداشتگاه به دادسرای ویژه روحانیت میبردند یکی از برادران مامور
از من پرسید مهمترین تجربه زندگیات چیست. گفتم مهمترین تجربه من این است
که اگر تقوای انسان از قدرتش بیشتر باشد به مردم خدمت میکند و اگر قدرت
آدم از تقوایش بیشتر باشد به مردم ظلم میکند. گفت اینکه سیاسی شد؛ گفتم
سیاسی نیست. (چون قبلش گفته بود سیاسی نباشد.)
اولین برخورد
دادستان ویژه روحانیت شیراز (آقای نعمتاللهی) با من بسیار خوب بود.
روبوسی کرد و خیلی تحویل گرفت و من در چند برخوردی که با او داشتم، از او
خیلی راضی بودم و او را دوست میداشتم. حتی قصد داشتم هر حکمی علیه من دهد
ناراحت نشوم و از بزرگواری و مهربانی و تواضع آقای دادستان نزد دیگران
تعریف کنم و حتی ميگفتم ای کاش ایشان به جای دادستان قم بود ولی از روزی
که یکی از همکارانش آمد و اینجا و حکم مرا اعلام کرد، بسیار از او و از
همه کسانی که در صدور این حکم نقش داشتهاند ناراحت شدهام. البته ناراحتی
من از این نیست که چرا علیه من حکم شده - کم یا زیاد- بلکه ناراحتی و خشم
و عصبانیت من وقتی حاصل شد که دیدم نوع احکام صادره بگونه ایست که مهمترین
ویژگی آنها، حمایت از دزدان بیت المالی است که من حداقل دو سال است تلاش
میکنم به هر نحوی شده قوه قضائیه و سایر مسئولین نظارتی و بازرسی کشور را
متوجه آنان کنم و حالا میبینم قوه قضائیه و دادگاه ویژه روحانیت بجای
برخورد با آنها با من برخورد میکنند و دست آنها را باز میگذارند. در این
موضوع در مباحث بعدی بیشتر خواهم گفت- ان شاءالله.
حکایتی یادم آمد
که نقل آن بیمناسبت نیست. میگویند شخصی وارد روستایی شد. زمستان بود و
کوچهها یخ زده بودند و سنگها در لابلای یخها گیر کرده بودند. در این
هنگام سگهای روستا به او حمله ور شدند. هر چه خواست سنگی بردارد و از خود
دفاع کند، نتوانست. گفت لعنت بر این مردم که سگهایشان را رها کردهاند و
سنگهایشان را بستهاند. عصبانیت بنده هم از این بود که میدیدم سنگها را
میبندند و سگها را رها کردهاند. بگذرم و برگردم به وقایع روزهای قبل.
دومین
دیدار ما، یعنی من و آقای دادستان، در روز سهشنبه همان هفته اول بود. در
این دو دیدار اولا من به عنوان اعتراض نسبت به نوع رفتار و نوع برخورد
دادگاه ویژه با مسئله پیادهروی من در جواب سوالات آنها هیچ مطلبی
نمینوشتم و هیچ چیز را امضا نکردم و البته این امتناع تاکنون ادامه دارد.
چرا که معتقد بودم بجای دستگیری و برخورد قهرآمیز میبایست مسئولین مربوط
میآمدند و مشکل را حل میکردند. بالاخره ما دو سال است که پیگیر موضوع
زمین خواری های سیرجان هستیم و در حرکت اخیر بهعنوان دادخواهی به سمت
مسئولین تهران میرفتم. انصاف نبود که با کسی که به قصد دادخواهی به سوی
شما میآید چنین برخوردی داشته باشید. از این جهت من تاکنون به اصل
دستگیری و محاکمه و این شیوه برخورد آنها با مسئله، اعتراض دارم و لذا به
قول معروف تاکنون تمکین نکردهام و با آقایان راه نیامدهام و این دستگیری
و محاکمه را به رسمیت نشناختهام. البته، آنها هم کار خودشان را میکنند و
منتظر تمکین و بهرسمیتشناختن من نمیمانند ولی من هم به وظیفه خودم عمل
میکنم و آنها به وظیفه خودشان.
خلاصه در این جلساتی که قبل از
جلسه محاکمه با آقای دادستان داشتیم حرف آنها این بود که یک نفر به عنوان
ضامن و کفیل بجای خودم معرفی کنم و برگردم سیرجان (این حداقل خواسته آنها
بود). حرف من این بود که چرا مرا دستگیر کردهاید؟ اول مرا آزاد کنید، بعد
با هم سر حل مسئله گفتوگو میکنیم. نه ما کوتاه آمدیم و نه آنها. تا روزی
که جلسه محاکمه برگزار شد یعنی12/5/87 که ساعت شش عصر محاکمه شروع شد و تا
ساعت ده شب ادامه پیدا کرد و البته به همراه نماز مغرب و عشا. بعد از جلسه
محاکمه ضیافت شامی بود که احتمالا به افتخار بنده ترتیب داده بودند.
قبل
از اینکه بعضی نکات راجع به جلسه محاکمه را بگویم یادم آمد به نکتهای
دیگر. در یکی از همان جلسات با آقای دادستان، یکی از کارمندان اینجا یا
آنجا (اینجا یعنی بازداشتگاه اطلاعات شیراز و آنجا يعني دادسرای ویژه
روحانیت. البته من بعضی قضایا را مبهم میگذارم تا برای کسی دردسر درست
نشود. این نوشتهها را دوستان (ماموران اطلاعات) نیز خواهند خواند. چرا که
شرط کردهاند یک نسخه از آن را به آنان هم بدهم.) خلاصه یکی از کارمندان
اینجا یا آنجا در حضور دادستان، حرکت مرا محکوم میکرد و حرف دادستان را
تایید می کرد ولی بعدا به من گفت: «وقتی در روزنامهها موضوع شما را
خواندم به خودم گفتم اگر در مملکت یک مرد باشه همینه.» منظورم از نقل این
جریان غیر از حدیث نفس، مطلب دیگری نیز هست و آن اینکه برداشت من از مجموع
رفتارهای مسئولین و غیرمسئولین در اینگونه مسائل این است که آنچه اقتضای
شغلی افراد است تا آنچه که نظر واقعی خود آنهاست، در بسیاری موارد فرق
دارد. به تعبیر دیگر، در همین موضوع ما، خیلی افراد هستند که ته دلشان کار
ما را تحسین می کنند و میگویند آره باید جلوی این دزدهای پدرسوخته را
گرفت؛ اما همین افراد وقتی ملاحظه مصلحتهای شغلی و سیستمی را که در آن
قرار دارند، میکنند بهگونهای دیگر فکر میکنند و حرف دیگری میزنند؛ تا
مافوقشان چه بگوید و چه بپسندد.
شبیه این مطلب، گفته یکی دیگر از
کارمندان اینجا یا آنجا بود که میگفت: «شما باید مدتی بیایید در شیراز هم
زندگی کنی» که من در جوابش گفتم: «خود شیرازیها باید همت کنند من
چکارهام.» میخواهم بگویم حتی خیلی از مسئولین و کارکنان دولتی نیز دلشان
برای عدالتخواهی تنگ است. بهطوری که آرزو میکنند ای کاش مثل منی که خیلی
حقیر و کوچکم در شیراز بودم تا شاید عدالتخواهی کنم. (قحطی عدالتخواهان را
ببین!)
قرار بود فقط یک نکته بگویم ولی نکته دیگری هم از همان
اولین جلسه با آقای دادستان به یادم آمد که خالی از لطف نیست. من بودم و
آقای دادستان و یک نفر دیگر. او داشت با من بحث میکرد که «فلان آقا را
قبول داری؟ اگر به تو بگوید کار شما اشتباه است دست برمیداری؟...» همین
طور یکی دو نفر را اسم برد تا رسید به این که گفت: «آقای هاشمی رفسنجانی
را قبول داری؟» همینکه این حرف را زد، چند لحظه همگی سکوت کردیم و بعد از
آن چند لحظه، هر سه نفرمان (یعنی من و او و آقای دادستان) با هم زدیم زیر
خنده؛ نمیدانم چرا! (الان - ا/5/88- میگویم که شاید رابطه محکم
عدالتخواهی با آقای هاشمی رفسنجانی بود که همه ما را به خنده انداخت.)
برگردم به ماجرای محاکمه.
صبح شنبه 12/5/87 که عصرش جلسه محاکمه
بود ابتدا مرا بردند پزشکی قانونی و بالاخره رفتیم به خدمت یک خانم
روانپزشک. خانم دکتر پرسید مشکل چیه؟ گفتم نمیدانم من داشتم از سیرجان با
پای پیاده میرفتم تهران مرا دستگیر کردند و آوردند اینجا. گفت: مگر
پیادهروی جرم است؟ گفتم نمی دانم از دادگاه ویژه روحانیت شیراز بپرس.
متوجه شد ماجرا چیست. گفت برای چه میرفتی تهران؟ گفتم برای دادخواهی.
گفت: دادت را گرفتی؟ گفتم آره اینجوری و اشاره کردم به وضعیتی که دارم.
خندید. خانم دکتر هم به ریش ما میخندد چه رسد به زمینخوارهای سیرجانی...
دست دادگاه ویژه روحانیت درد نکند و باز هم باید یاد کنم از آن بیچاره
مفلوک که می گفت: «سنگها را بسته اند و سگ ها را رها کردهاند.»