پست پایانی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

من از نماز به این نکته اش رسیدم که

«سلام» وقت خداحافظی چه دلگیر است

 

می گن هر آغازی پایانی داره و این هم نقطه پایان وبلاگ «شاه نامقصود» یا همون «خلوت من (مهدی)» سابقه.

این وبلاگ با همه فراز و نشیب هاش و محاسن و معایبش، درس های خوبی برای خودم داشت. با انسان های جدیدی آشنا شدم که غالباً شریف و محترم بودند. مطالبی از دیگران یاد گرفتم و با نوشتن و سر و کلّه زدن های طولانی و مستمر، قدری خشت خام وجودم رو پختم.

به هر حال؛ اول لازم می دونم بابت خطاهایی که فهمیدم و یا احیاناً نفهمیدم از خداوند متعال طلب مغفرت کنم. بعد هم از همه افرادی که تو این هشت سال اومدن و رفتن طلب حلالیت کنم. اگر ببخشید بزرگواری خودتون رو رسوندین و اگر هم برای گذشتن ملاحظه دارید، خواهش می کنم تو نظرات موضوع رو بگید و یه راهی بذارید جلو پام که رضایتتون رو جلب کنم. بخوام یا نخوام هر چند هفته یک مرتبه یادم می افته وبلاگی داشتم و یک زمانی برو بیایی داشت و حدوداً بازدید روزانه ش به 200 می رسید؛ پس نظرات رو چک می کنم.

نکته آخر: از هر کسی که باز هم اومد و این جملات رو خوند می خوام برام دعا کنه. صدر حوائج همه فرج حضرته. منتها بعدش برای منِ عاصی طلب شهادت کنید.

خدا به شهید حجت الله رحیمی خیر بده که به ما یاد داد واسه طلب شهادت این طور به خدا عرضه بداریم:

«خدایا! اگر بگویی لیاقت نداری خواهم گفت لیاقت کدام یک از الطاف تو را داشته ام؟!»

والعاقبة للمتقین... و اخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

یا علی

لَتَجِدَنَّ اَشَدَّ النّاس عَداوَةً لِلَّذینَ امَنوا الیَهود...

 

قدس است به فتنه مبتلا، بسم الله

ای خیل مجاهدان! به پا، بسم الله

امروز ظهور کربلا در قدس است

برخیز به شوق کربلا... بسم الله

 

از جیب پدرتان پول بردارید

 

پس از شهادت ایشان کت و شلوار او را خشکشویی داده بودم و در کمد آویزان کرده بودم و پولی که از بنیاد شهید می آورندند می گذاشتم توی جیب آن. وقتی بچه ها پول می خواستند می گفتم بروید از جیب پدرتان بردارید. تا مدت 8 سال این گونه بود و من هر سال لباس او را خشکشویی می دادم. بعداً کسی آمد و گفت اگر لباس نو از شهید دارید بدهید برای کسی که می خواهد داماد شود و من همان کت و شلوار همسرم را دادم.

خاطره از همسر شهید نیازخان فروزنده

 


واقعاً بعضی آدما چقدر خوش فکرن!!!

* شهدای اسلام و یادگارانشون رو یک صلوات مهمون کنیم *

 

ز مثل زینب کبری

واژه ای زیباتر از «زینب مدد» انشا نشد

تکیه گاهی در جهان مانند او پیدا نشد

هر که بر بانوی خوبانِ دو عالم تکیه کرد

بین خوبانِ دو عالم لاجرم رسوا نشد

بی معلم عالمه، استاد قرآن و حدیث

هیچ کس مانند زینب، دخترِ زهرا نشد

با خودم گفتم بیایم روز میلادش دمشق

مثل سالیان پیش این بار هم اما نشد

کربلایم جای خود، روزی اشک روضه هم

جز به دست دختر مولا علی امضا نشد

هدیه ی میلاد او شد این غزل، افسوس که...

شعرِ من شعری برای زینب کبری نشد!

مهدی تقی خواه


اسعدالله ایامکم یا اهل بین النّبوة

شعر  چند سال پیشه! دوست داشتم همون چیزی که به قلم اومد بمونه؛ بدون اصلاح، بازنگری و...

به نظرم امشب رو باید به شهدای مدافع حرم و خانواده هاشون تبریک گفت؛ ادب کنیم همه شون رو یک صلوات مهمون کنیم

 

لطفا دهانتان را ببندید

خبرنگار: خانم {فاطمه} هاشمی! خانم ها امروز اومدن ورزشگاه؛ خیلی هم خوشحال دارن برمی گردن...

فاطمه هاشمی: من اتفاقا در تمام مدتی که بازی بود، فکر می کردم ما چرا نمی خوایم مردممون خوشحال باشن! و باید زمینه رو برای خوشحالی مردم سرزمینمون فراهم کنیم و این مباحث هم چیزی نیست که بتونن جلوش رو بگیرن. 

خبرنگار: جواب منتقدین رو چی می دین؟ 

فاطمه هاشمی: من اونا رو منتقد نمی دونم. من اونا رو مخالفین جمهوری اسلامی ایران می دونم.


پ.ن: خانم هاشمی! من تضمین می دم که شما اگر حرف نزنید، کسی نمی گه لال تشریف دارید؛ پس لطفاً دهانتان را ببندید. بهتره به جای این که به تکفیر مخالفین نظرات شاذ خود و هم قطارانتان مشغول باشید، ساندویچی که خواهر مکرمه تون سال 88 در تجمعات فتنه گران خریده بودن رو کَلَف بزنید که مبادا از دهن بیفته!!! خانم حامی جمهوری اسلامی ایران! 

خداحافظ پروفسور

 

رفتی ولی بدون خیلی جات خالیه!

تو این سال ها هر وقت دوربین روی نیمکت نشونت می داد، دلمون قرص می شد. خداییش جای پرسپولیسی های زیر خاک و پرسپولیسی هایی که هنوز به دنیا نیومدن خالی بود که این سال ها رو ببینن. هر جا هستی دست خدا به همراهت که دل مردم ایران رو شاد کردی.

تو فراتر از هر انتظاری بودی؛ حتی اگه خبرنگاری مثل علی رضوانی نفهمه یا خودش رو به دلایلی به نفهمیدن بزنه. بابت همه حرفای نامربوطی که بهت زدن معذرت می خوایم. لعنت به کسانی که تو رو عامدانه تقدیم کردن به سعودی ها!

خداحافظ خونسرد... خداحافظ با شخصیت... خداحافظ پروفسور برانکو

خواستم با این پست ادای دینی کرده باشم به تویی که خیلی شادمون کردی... نمی دونم! شاید چند سال دیگه بازم برگشتی و فرمانده ارتش سرخ شدی... شاید؛ خدا رو چه دیدی!!!

 

معرفی کتاب: «رهش»

سلام

آخرین کتاب رضا امیرخانی؛ با عنوان «رهش» که در واقع برگردان واژه شهر است...

رمانی خواندنی که در آن نویسنده با مهارت بسیار، موضوع توسعه شهری را دستمایه قرار داده و تأثیرات آن را بر عرصه های زندگی انسان معاصر در قالب داستان زوجی معمار در تهران امروز به تصویر می کشد. اثری که سبک و سیاقی تلفیقی دارد از آثار قبلی امیرخانی!

چند نکته در مورد کتاب:

1- برای اولین مرتبه رضا امیرخانی کتابش را از زبان یک "زن" نوشته که هرچند ممکن است در دید اول به نظر نرسد؛ اما با دقت بیشتر می توان دریافت که زن کتاب امیرخانی واقعاً زن نیست... همچنان که در بخش هایی از کتاب، شخصیت اول داستان به نام لیا از خود می پرسد: «زن م آیا من؟!»... بخشی از زن نبودن لیا وابسته به داستان است؛ اما به نظر می رسد عمده دلیل آن تأثیر روحیه مردانگی نویسنده بوده است.

2- باز هم ارمیا! در پایان کتاب موفق ارمیا خواننده می پندارد ارمیا از دنیا می رود؛ اما الحق امیرخانی در کتاب باز هم موفق بیوتن ارمیا را به زیبایی زنده نگاه داشته و باز هم از او می نویسد. شاید به آن دلیل که شخصیت ارمیا آنقدر برای خواننده جذاب است که امیرخانی در کتاب ارمیا فکرش را هم نمی کرد. با این حال هرچند ایده پیوند رهش با ارمیا ایده جذاب و هیجان بخشی است؛ اما شاید به دلیل محکم نبودن پیوند، توقع خواننده را اجابت نکرده و صرفاً از اعتبار آقای ارمیا کاسته است.

3- پایانی بیگانه با آثار امیرخانی! افرادی که کتاب های قبلی آقای امیرخانی را خوانده اند، شاید هرگز فکرش را هم نمی کردند کتاب رهش بخواهد این گونه به پایان برسد. مثل من که حتی گمان کردم شاید چند برگ از آخر کتاب کنده شده و اثر ناقص است!!! با این حال تغییر سبک نگارش چیز عجیبی نیست و نمی توان به این بند ایراد گرفت؛ هرچند قدری داستان را از چشم انداخت.

4- نکته آخر مزیت همیشگی اما ادبیات نسبتاً خاص و البته فاخر نویسنده است که تازگی خود را حفظ کرده و خواننده را ترغیب به مطالعه رهش می کند. در بخشی از کتاب می خوانیم:

«در این میان یک مدیر عینکی هم بعد از همه از راه می رسد و دفترچه ای را که در آن از صحبت های شهردار نت برمی داشت، از جیب کت ش بیرون می آورد و می گوید:

- یک آیه ی قرآنی خواندید راجع به تهران که هیچ شهری مثل ش نیست، عنایت می فرمایید متنِ آیه را؟

- قبل و بعدش معلوم نیست خوش آیندتان باشد...

- شما عنایت بفرمایید متنِ آیه را.

- «التی لم یخلق مثلها فی البلاد»

بالاش «اعوذ بالله» و «بسم الله» می نویسد و زیرش «صدق الله». بعد به من می گوید:

- همان طور که جنابِ شهردار فرمودند خیلی استفاده کردیم. این آیه ی مبارکه بسیار ویژه است برای تبلیغاتِ محیطیِ شهری...

- اما...

«اما» در دهن م می ماسد... می خوام بگویم که قبل ش یک «الم تر کیف فعل ربک بعاد، ارم ذات العماد» هم دارد که مسوولِ عینکی فرهنگی می رود ردِ کارش. یادم می رود که بعدش هم ثمودی داشت و فرعونی و شهری که «دکاً دکا» می شد.»

 

نقشه ها دارند..

«زنِ چادری

در ایران به منزله پرچم جمهوری اسلامی ایران است؛ لذا ما برای براندازی این نظام باید حجاب ها را سست نماییم.»

 

سفیر آمریکا در اسرائیل

 

نمی شود

 

چشمی شبیه چشم تو گریان نمی شود

زهرا! حریف چشم تو باران نمی شود

گیرم که نانِ بعدِ خودت هم درست شد

نان بدون فاطمه که نان نمی شود!

برخیز و باز مادری ات را شروع کن...

فضه حریف گریه ی طفلان نمی شود

بدجور جلوه کرده کبودیِ چشم تو

طوری که زیر دست تو پنهان نمی شود

معجر بزن کنار و علی را نگاه کن

خورشید زیر ابر که تابان نمی شود

فهمیده ام ز سرفه ی سنگین سینه ات

امشب نفس کشیدنت آسان نمی شود

ای استخوان شکسته ی حیدر چه می کنی؟

با کار خانه زخم تو درمان نمی شود

من خواهشم شده ست که زهرای من بمان...

تو با اشاره گفتی علی جان نمی شود

گفتم که روی خویش عیان کن ببینمت

گفتی به یک نگاه به قرآن نمی شود

 


آجرکم الله فی مصیبتکم یا اهل بیت النبوة

جریان شهادت شما از خاطر شیعه محو نمی شود یا زهرا؛ لعن الله قاتلیک...

 

سومین تحت الکساء

 

ای که در قنداقه از فطرس شفاعت می کنی

هر که می خواند تو را درجا اجابت می کنی

تا گدایِ خانه ات هم واجب الحج می شود

ظرف سائل پر شده؛ تا کِی کرامت می کنی؟!

از حبیب و از وهب تا حرّ و مختار و زهیر...

عاشقان را تا وصال حق هدایت می کنی

سومین تحت الکساء و پنجمین اهل بیت!

هم زمین و هم زمان را تو امامت می کنی

هر کسی آمد بگوید «کربلا» قبلش تپید!

تو همان عشقی و بر دل ها سرایت می کنی

گفته شد قاری قرآن احترامش واجب است

قاری قرآن چرا بر نِی تلاوت می کنی؟!

بین قرآن خواندنت حیران شدم؛ آخر چطور

حرف حلقی را تو بی حنجر قرائت می کنی؟!!!

قاری قرآن بخوان...«ثُمَّ استَقاموا»یی بگو...

صبر زینب را چه خوب از رَب روایت می کنی

 

بشنو از نِی چون حکایت می کند «جانم حسین»

خواهرت دارد صدایت می کند؛ جانم حسین!

 

مهدی تقی خواه

 


 

یا اهل العالم! قتل الحسین بکربلاء عطشاناً

 

دختر خرداد

 

روحِ من با روحِ تو جانا مضاعف می شود

«من» من و «تو» تویی اما «ما» مضاعف می شود

دخترِ خردادی و وَه که زبانم قاصر است!

با وجودت گرمیِ دنیا مضاعف می شود

حدّ هر عشقی که از اول خدایی بوده است

شک نکن؛ هر روز و هر فردا مضاعف می شود

زندگی با تو پر از عشق است؛ اما بی تو نه!

با تو رنگ آبی دریا مضاعف می شود

خوب می دانم که زیبایی تو، پس زیباییِ

این غزل با نام تو «لیلا» مضاعف می شود

مربع

آخرین روز بهار آمد به دنیا... هر کسی

روز آخر حُرمتش زیرا مضاعف می شود

 

مهدی تقی خواه

 


 

... تقدیم به همسر مهربانم ...

با آرزوی بهره مندی از الطاف خاص الهی