در پاسخ مشیری...

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 در نهانخانه ی جانم گل عشق تو درخشید

 باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید

 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 من همه محو تماشای نگاهت

 آسمان صاف و شب آرام ..... بخت خندان و زمان رام

 خوشه ی ماه فرو ریخته در آب .... شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

 شب و صحرا و گل و سنگ ........ همه دل داده به آواز شباهنگ

 یادم آمد تو به من گفتی .............. از این عشق حذر کن

 ساعتی چند بر این آب نظر کن...... آب آئینه ی عشق گذران است

 تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 باش فردا که دلت با دگران است

 تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 با تو گفتم حذر از عشق ندانم

 سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

 روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 چون کبوتر لب بام تو نشستم

 تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

 باز گفتم که توصیادی و من آهوی دشتم

 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 حذر از عشق ندانم ، نتوانم

 اشکی از شاخه فرو ریخت

 مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

 اشک در چشم تو لرزید      

 ماه بر عشق تو خندید

 یادم آید که دگر از تو جدایی نشنیدم

 پای در دامن اندوه کشیدم

 نگسستم ، نرمیدم

 رفت در ظلمت شب ، آن شب و شب های دگر هم

 نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

و در جواب مشيري

با تو گفتم حذر از عشق ندانم ... نتوانم

و تو گفتی : من از این شهر سفر خواهم کرد

عاقبت هم رفتی ............. و چه آسان تو شکستی دل غمگین مرا

تو سفر کردی از این شهر ولی .......... ای گل خوبم ......... جانم

من هنوزم حذر از عشق ندانم .............. سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم !

روزها طی شد و رفت !

تو که رفتی من دلخسته ی پاک

با همه درد در این شهر غریب ...... باز تنها ماندم

همه فکرم ... همه ذکرم ! آرزوهای دل دربدر و خسته ز هجرم ....وصل و دیدار تو بود!

تا که باز از نفست ....... روح در من بدمد .... زنده باشم با تو ......... ولی افسوس نشد !

ماهها هم طی شد ؟! بارها قصه ی آن کوچه ی مهتاب مشیری خواندم ...

باورم شد که جهان !!! زندگی ... عشق ... امید...

سست و بی بنیاد است

ولی انگار که عشقت ... یادت ... هیچ فکر سفر از این دل و این سینه نداشت !!!

راستی محرم دل ؟ کوچه ی خاطره های تو و من .... یادت هست ؟؟؟؟

کوچه ای مثل همان کوچه ی مهتاب مشیری !!!

کوچه ی مهر و صفا کوچه ی پنجره ها

پای آن تیر چراغ وه چه شبهایی بود !!!

خنده ها می کردیم قصه ها می گفتیم

از امید... عشق ... محبت که در آن نزدیکی ... در صمیمیت و پاکی فضا جاری بود !!!

و سخن از دل ما ... که به دریا زده بود ... حیف از آن همه امید دراز

د رخیال با خود می گفتم : کوچه ی مهتاب مشیری شعریست ... عشق برتر باشد !!!

و به این صحبت کوتاه خیالم خوش بود

ولی افسوس که دیگر رفتی !!! رفتنی بی پایان ! بی عطوفت ... بی مهر

و در این قصه ی تلخ ... باز من ماندم و من

دیگر امروز گذشت ... هر چه بود آخر شد

ولی از عادت این دل ... دل تنها .. دل مرده .. شب .. شبی روشن و مهتاب شبی

باز از آن کوچه گذشتم زیر لب میخوانم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...

 

چقدر دير شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام سلام

چطورين ؟ خوفين ؟ خوشين

اينقده آپم دير شد كه ديگه خودم شرمنده شدم

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه

آپ آخرم مال قبل از عيد فطره

راستي عيد فطر مبارك نماز و روزه هاتون قبول (يك سال بعد)

حالا  خوب چكار كنم وقت نكردم بيام آپ كنم ديگه

آخه همكارم رفته بود مرخصي يك مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

منم كه جانشينش بودم هي بدود پشت اين ميز

هي بدو پشت اون يكي ميز

با اجازتون باباي محترمم در اومد

اين همكارم يك ماه ميره مرخصي من سه سال حقوقم حلال ميشه

چراااااااااااااااااااااااااااااااا

از بسكه سرم شلوغ ميشه ديگه

الان هم كه اومده منم زودي اومدم اينجا

آخه دلم تنگيده شده بود

خوب ديگه خيلي حرفيدم ديگه كاري ندارين؟

با اجازه

من زودي ميااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

باباي

خدایا چنان کن سرانجام کار...

 

سلام سلام

چطورین

چکار میکنین با گشنگی و تشنگی

منکه کف یه چای اول صبحم

هر روز تو اداره پشت میزم چرت میزنم

آخه عادت کردم اول صبح حتما چایی بخورم

اومدم یه خبر خوب بدم بهتون smile

یه کار خوب توی یه بانک خصوصی برای علی پیدا شد

یکی از آشناها زنگ زد و گفت کسی رو دارین ؟

منم زنگ زدم به علی  گفتم زودی بیا خودتو معرفی کن smile

اونم که چقدر زود اومد

بعد از سه روز خودشو رسوند smile

اول صبح رفتم تعاونی دنبالش

رسوندمش دم بانک اما بانک هنوز تعطیل بود

برای همین مجبور شدیم یکمی توی شهر بگردیم

با هم رفتیم پمپ بنزین بنزین زدیم آخه من فک کردم بنزین تموم کردم

خودمونیم ها همه ی شهرو با هم گشتیم اول صبحی

منکه همش حواسم به رانندگی بود

اصلا نشد درست و حسابی ببینمش

وقتی رفت بانک بهش گفتن مدارکتو بده

اونم چون قبلش از من پرسیده بود چی باید بیاره

همه ی مدارکش آماده بود و برد پیش یارو بانکیه

اونم بهش گفت باهاش تماس میگیره

چون باید مدارک بره تهران و جواب بیاد

البته همون  آشنا مون سفارششو کرده

خلاصه بعد از بانک راه افتادیم

که علی رو برسونم خونه ی داداشش تا استراحت کنه

چند قدم بیشتر نرفته بودیم

که فهمیدم بابا از بنزین نیست ماشین خرابه

منم خودمو رسوندم اداره

علی هم با تاکسی رفت خونه ی داداشش

البته ناگفته نماند که توی این مسیر

دویست بار ماشین خاموش کرد

خلاصه علی که از پروندش فقط عکساش کم بود

فردا صبحش رفت بانک تا عکساشو تحویل بده

و از یارو بانکیه پرسید که چقدر طول میکشه تا جواب بیاد

اونم گفت یکماه دیگه این شد که علی گفت

منکه نمیتونم یکماه اینجا بمونم

اگه اجازه بدی من برم smile

وقتی اینا تماس گرفتن بیام

گفت باهام بيا ميدونست كه نميتونم

همون شب هم بلیط گرفت و رفت

بدون اینکه من ببینمش connie_wimperingbaby.gif

دعا کنید زودتر این کاره درس بشه و جذبش کنن

تا زودتر بیاد اینجا

زود بيــــــــــــــا علي جـــــــــــونم

 

زندگي كه هر چه آيد خوش آيد نيست قربونت برم

 

سلام سلام من برگشتم علي هم برگشت

بهش گفتم خيلي دوسش دارم 

بيشتر از بيست بار گفتم

نميدونم باور كرد يا نه

اما احساس ميكنم هنوزم به من اعتماد نداره

هنوزم ميترسه كه بازم جا بزنم و كنار بكشم

تا منو عقد نكنه خيالش راحت نميشه

خودش چندين بار اينو بهم گفته

آخه اينطوري هم كه نميشه

يعني اجازه بدم علي عقدم كنه

بعدش هم همه چيزو بسپزيم دست اوستا كريم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علي و لباس تنش نه كار نه خونه نه ...

يعني عشق بالاتر از اين چيزاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی فقط به دوست داشتن فک کنم

بابامو چکار کنم بگم علی هر چی هست میخوامش ؟؟؟؟؟؟؟؟

شما چي ميگين اجازه بدم ؟

 

خودت نخواستی ّ!ّ!ّ!

 

من رفتم طرفش ولی ...

رفتارهای علی خیلی غیر قابل تحمل شده

فک کن از اون ناز کشیدها و قربون صدقه رفتن های علی

حالا رسیدیم به توهین و تشر و...

بعد از اون همه ادا اطفاری که در اوردم

الان هر چی من میخوام به علی نزدیک بشم

اون بیشتر ازم دور میشه

دیگه بیشتر از این میشه التماس

باید یه کاری کنم هوای علی از سرم بیفته

بهترین راهش ازدواج منه

اگه ازدواج کنم هر دومون دست از سر همدیگه بر میداریم

هم من راحت میشم هم اون

مشکل اینجاست که چطوری خودمو توجیه کنم

دلم پیش علی باشه و دستم توی دست یکی دیگه

اما حالا دیگه فرق میکنه

علی هم موافقه از رفتاراش معلومه

وگرنه این همه بهم بی محلی نمیکرد

خدایا کمکم کن تا بتونم یکی دیگه رو توی زندگیم قبول کنم

نیاز عاشقان  معشوق را  بر ناز وا میدارد

تو سر تا پا وفا بودی تو را من بی وفا کردم

 

جریان اینه ّ!ّ!

 

این شعر هم وصف حال علی و منه smile

چقدر این بیتها به جریان ما نزدیکن

آدم هم ذوق میکنه هم قصش میگیره

آخی !!!!!

خیلی دوست داشتم علی این شعرو بخونه

از اونجا هم که میدونم هیچوقت به وبم سر نمیزنه smile

با اس مس براش فرستادمش

فک کن چقدر طول کشید تا بنویسمش

جونم در اومد smileولی خوب ارزششو داشت

آخه واسه ی علی بود

خدا کنه اونم مث من این شعرو درک کرده باشه

خدایا آمین

اینم واسه ی اونایی که میگن از جریان بی خبریم

گوش کن  

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم د رخیال

دل باید آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل باید آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دوچشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار ُ او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم بدم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد...

 

 

علی برام اس مس فرستاد

خدایا شکرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررت

خدایا ممنونم  Free Emoticon

داشتم از خوشحالی بال درمیوردم

اینقدر گوشیمو مث دیونه ها بوسیدم که خودم خندم گرفته بود

اما چه فایده

بازم ....smile

به خدا ایندفه دیگه تقصیر من نبود smile

علی اون علی همیشگی نبود

با چندتا اس مسی که ردوبدل کردیم

بازم بخودی ناراحت شد و گفت ببخشید که مزاحمت شدم smile

من سریع شمارشو گرفتم تا باهاش حرف بزنم

درسته که زیاد به روی خودم نیوردم که

چقدر از اینکه بهم اس مس داده خوشحالم

و از اینکه دارم صداشو میشنوم نزدیکه بال در بیارم

اما اونم علی همیشگی نبود smile

اون لحن و صدا

اون طرز صحبت و برخورد

مال علی من نبود

احساس کردم داره تو دلش میگه

این خروس بی محل دیگه چیه زنگ زده

کاش زودتر قطع کنه حالم داره از صداش بهم میخوره

نه اون صدا ...صدای علی من نبود که با هر تشر من

 با جان جوابمو میداد

انگار از من متنفر بود

دیگه مث همیشه احتراممو نگه نمیداشت

همش میگفت من میخواستم دیگه نمیگفت میخوام

با تشر باهام حرف میزد

حق هم داره من خیلی اذیتش کردم

من هنگ کرده بودم نمیدونستم چی بگم

خیلی روم زیاده  که شاکیم

من هر کاری کردم تا علی ازم دور بشه که شد

اماحالا ....smile

آخر حرفامون مث همیشه قهر بود و حرف رفتن

چکار کنم که برگردی علی ؟connie_wimperingbaby.gif

 

اولین بوسه ّ!ّ!ّ!

 

میخوام یه شعر توپ براتون بزارم

اول یه توضیح بدم

گفتم که منو علی همدیگه رو دیدم

آره

دقیقا نه تقریباْ این اتفاق برامون افتاد 

وقتی این شعرو دیدم اینقده ذوق کردم dance3.gif

حالا گوش کن

شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ

مانده در ظلمت دهلیز خموش

اختران دوخته بر منظره چشم

ماه بر بام سراپا شده گوش

در میان بود به هنگام وداع

گفتگویی به سکوت و به نگاه

دیده ی عاشق و لعل لب یار

دل معشوقه و غوغای گناه

عقـل رو کردبه تاریکی ها

عشق چون گل مهتاب شکفت

عاشق تشنه لب بوسه طلب

همچنان شرح تمنا میگفت

سینه بر سینه ی معشوق فشرد

بوسه ای زان لب شیرین بربود

دختر از شرم سر انداخت به زیر

ناز میکرد ولی راضی بود

اولین بوسه ی جان پروز عشق 

لذت انگیز تر از شهد وشراب

لاجرم تشنه ی صحرای فراق

به یکی بوسه نگردد سیراب

نوبت بوسه ی دوم که رسید

دخترک دست تمنا برداشت

عاشق تشنه که این ناز بدید

بوسه را بر لب معشوق گذاشت

 

 

 

این دفه من ضایع شدم ّ!ّ!ّ!

 

بعد از همه ی توهیناکه دیگه واقعا به اوجش رسیده بود

و من اصلا نمیتونستم جلوی دهنمو بگیرم

و عین نقل و نبات هر چی به دهنم میومد تحویل علی دادم   

علی بهم گفت دیگه سراغم نمیاد اما منتظرم میمونه

که سرم بخوره به سنگ و خودم برم طرفش

از اونجا که صد و بیست بار این حرفو زده بود  

اعتنا نکردم

البته اون موقع هم برام مهم نبود

آخه نمیدونستم که توی این مدت چقدر بهش احتیاج داشتم

اما از خودم میروندمش  smile

نمیدونستم که چقدر بهش عادت کردم

خبر نداشتم که جای خالیش چقدر اذیتم میکنه

علی برعکس اون صدوبیست باری که این حرفو زده بود

ایندفه سر حرفش وایستاد و  

الان بیشتر از دوهفتست که یه تک هم بهم نزده

اعتراف میکنم که دلم براش تنگ شده و دلم هواشوکرده

انگار که اون فهمیده بود که اگه بره چقدر تنها و بی کس میشم

اون فهمیده بود اما خودم نفهمیدم

میدونم که علی بازم سراغمو میگیره اما کی معلوم نیست

راستش ایندفه دیگه مثل دفه های قبل طاقت ندارم منتظر بمونم

به نظرتون من خیلی ضایعم؟ smile

حالا باید چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟hysteric.gif

 

 

باز باران!


نه نگو یید با ترانه!


می سرایم این ترانه جور دیگر:


باز باران بی ترانه


دانه دانه


میخورد بر بام خانه


یادم آید روز باران....:

 

پا به پای بغض سنگین


تلخ و غمگین


دل شکسته


اشک ریزان


عاشقی سر خورده بودم


میدریدم قلب خود را


دور میگشتی تو از من


با دو چشم خیس و گریان


میشنیدم از دل خود


این نوای کودکانه


پر بهانه


زود بر گردی به خانه

یادت آید؟


هستی ِ من!


آن دل تو جار میزد


این ترانه


باز باران،


باز میگردم به خانه...

 

 

 

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

سلام

من اومدم      

اومدم که دوباره بنویسم

میخواستم یه وب جدید برای خودم بسازم

اما نشد میدونید چرا

چونکه اگه صدتا وب هم درست کنم هیچکدومش این نمیشه

برای همین تصمیم گرفتم دوباره بنویسم توی همین وب

امیدوارم که دوستای گلمو دوباره پیدا کنم

و بتونم باهاشون باشم

توی این مدت خیلی اتفاقا افتاده که شاید نتونم همشو بنویسم

هم خوب هم بد

خوبش اینه که منو علی همدیگه رو دیدم    

بدش هم ؟؟؟؟؟ بد زیاد داره  کدومشو بگم ؟

بیخیال  connie_wimperingbaby.gif

بهرحال خوشحالم که دوباره اینجام

و خوشحالم که دوباره آپ کردم

من دوباره میام

فعلا بابای

 

خدانگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهدار عزيزم

 

تلفناي علي دو روز بعد از رفتنش شروع شد

موبايلمو جواب ندم زنگ ميزنه اداره

بازم مجبور شدم باهاش حرف بزنم

بازم برگشتيم سر جاي اولمون

من ميگم اين كارو بكن اون ميگه چشم وقتي تو بگي بله انجامش ميدم

ديگه هنــــــــــــــــــــــگ كردم از دستش ديگه دارم رواني ميشم

ميخوام وبمو تعطيل كنم ديگه حوصله ي نوشتن هم ندارم

از همه ي دوستاي عسلم ممنونم

كه توي اين مدت چرتو پرتاي منو خوندن

البته تعطيل شدن وبم به اين معني نيست كه به دوستام سر نزنم

حتما بازم ميام پيشتون ولي ديگه نمينويسم

خوب حالا بياين يه خداحافظي توپ با هم بكنيم

لپاتونو بيارين تا بوستون كنم

بوس بوس ماچ ماچ اينور لپ اونور لپ

 

 

خوب خیلی از دوستای خوبم به قول خودشون تو کفن

که بدونن بلاخره ملاقات منو علی چی شد

اگه بگم باورتون نمیشه

میدونی من فک میکنم که از مادوتا مسخره تر خودمونیم

اصلا خودم هم هنور گیجم

نمیدونم چی شد اما ....

باشه بابا فوش ندین میگم چی شده

اول بگم که بابام با من در مور علی اتمام حجت کرد

که دیگه هیچوقت اسم علی رو توی دلم هم نیارم

چه برسه توی خونه

علی اومد چابهار بهم زنگ زد و خواست منو ببینه

ازم خواست برم خونه ی آشناشون  تا ببینمش

منم گفتم من خونه ی آشناتون  نمیام

ولی هر جا بگی میام تا ببینمت

میدونید آخرش چی شد

نه اون حاضر شد منو بیرون ببینه

نه من حاضر شدم برم و اونو خونه ی آشناشون ببینم

بعدشم هر دوتامون بدون خداحافظی تلفنامونو قطع کردیم

توی این دو سه روزه که اینجا بود نیومد حتی دورادور منو ببینه  

روز پنجشنبه زنگ زد تا ازم گلایه کنه

بهش گفتم به بابام چه قولی دادم

بازم دعوامون شد ایندفه خیلی خفن

گفت شب داره میره کلی نفرینم کرد که منو نمیبخشه

و ازم نمیگذره به خاطر همه چیز

بخاطر تهمتام بخاطر بی اعتمادیام و بی اعتناییام

منم گذاشتم هر چی دوست داره بگه

میدونی چیه برای اولین بار دیدم که داره گریه میکنه

من از مردایی که گریه میکنن متنفرم

بهش هم گفتم

بهش گفتم میخوام ببینمش ولی ایندفه اون نخواست

گفت اگه حرف اینه نمیخواد منو ببینه

علی روز پنجشنبه با همه ی بحثا و فوش و فوشکاریا نرفت

و اس مس داد که بلیطشو پس داده و شنبه میاد تا منو ببینه

شنبه اومد اما .......................

اما جلو نیومد تا من ببینمش

از دور منو دیده بود

فقط زنگ زد و بازم هر چی نفرین بلد بود بارم کردو تا میخوردم گفت

گفت که دیگه نه بهم زنگ میزنه و نه اس مس میده

نه دیگه سراغی ازم میگیره

اما منتظر میمونه تا من خودم برگردم پیشش

منم که ..........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همون روز هم برگشت شهرشون

اینم ازقصه ی منو علی

خوب اگه کاری ندارین فعلا با اجازتون

 

کمککککککککککککککککککککککککککک

 

علی زنگید جوابشو ندادم

فک کنم طرفای ۲۳ یا ۲۴ تا میس کال افتاده بود روی گوشیم

آخرش اس مس داد که من ترمینالم دارم میام اونجا

پرسید بیام یا نه

فک کردم داره چاخان میکنه گفتم بیا

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

راس راستی تو راه بود

اصلا حرکت کرده بود امروز باید برم ببینمش

من تا حالا فقط یه بار دیدمش اونم شب خواستگاری بود

اولین باره که باید برم ببینمش تنها اونم بیرون از خونه

اگه بابام بفهمه

حالا چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا کمکککککککککککککککککککککککککککککککککککک

 

 

سلام سلام

خوفید هیچی حرفی ندارم فقط خودم حالم بدشد از بسکه آپ نکردم

برای همین اومدم آپ کنم برای خالی نبودن عریضه

دیروز صبح خوابیدم تا لنگ ظهر

بعد از ظهر هم رفتم اداره

اینم از سیزده بدر کردن من خیلی خوش گذشت به جون شما

راستی چند روز پیش بازم در مورد علی با بابام حرفیدم

میدونی چی گفت مریض شد

خوب به من چه این پسره هی میگه میخوام بیام میخوام بیام

آخرش هم سه ساعت مخمو کار گرفت که این پسره بدرد تو نمیخوره

فرداش هم رفت مسافرت دیگه حرفی هم از علی نشد

تا اینکه یکی دو شب قبل یه دفه بی مقدمه بهم زنگ زد و گفت

به علی بگو به من زنگ بزنه

هر چی ازش پرسیدم چکارش داری گفت بعداْ میگم

منم به علی اس مس دادم که به بابام زنگ بزن

نیم ساعت بعدش بابا خبر داد که این پسره که زنگ نزد

منم که حساسسسسسسسسسسسسسس

زنگ زدم به علی و بهش گفتم مگه من به تو نمیگم به بابام زنگ بزن ؟

اونم معذرت خواست و گفت جایی هستم نمیتونم حرف بزنم

عصبانی شدم و تلفنو قطع کردم به بابام هم گفتم تلشو خاموش کنه

فرداش با اجازتون بهش زنگ زدم و

بازم با اجازتون هرچی بلد بودم و نبودم بارش کردم

اون فقط میگفت ببخشید و حقو به من ميداد

آخرش معلوم شد که دیشب با بزرگترای خونشون جمع شده بودن

 تا در مورد من و علی صحبت کنن و تکلیف ما رو روشن کنن

خوب به من چه میتونست یه دیقه زنگ بزنه معذرت خواهی کنه

 ولی اینکارو نکرد علی گفت همین امشب به بابات زنگ میزنم

منم گفتم بابام دیگه جوابتو نمیده زحمت نکش با این گندی که بالا اوردی

علی گفت تو چه بخوای چه نخوای من زنگ میزنم

همون شب به بابام زنگ زد

و بابا حرفایی رو بهش زد که اصلا دوست نداشت

بهش گفت باید بیاد اینجا و یه کار ثابت

و یه خونه داشته باشه اونم خونه ی اجاره ای

یعنی دیگه از این پایینتر نمیشد ببین بابام تا کجا کوتا ه اومده بود

وقتی بابا داشت باهام حرف میزد از خودم خجالت کشیدم

که بخاطر من داشت از همه چیز میگذشت

احساس کردم بغض گلوشو گرفته ولی چیزی نمیگفت

میترسم همه ی حرفاش راست در بیادکه تا حالاش همش درست بوده  

نمیدونم چی درسته چی غلط

حالا بزار ببینم کار بعدی علی چیه ؟ و میخواد چکار کنه

خوبه من حرفی نداشتم ها این همه حرفیدم

ببخشید دیگه چی بگم مادر دلم خونه آخه

 

اولین آپ89

 

سلام امروز دوم عیده

و من دوست دارم اولین آپمو شاد شروع کنم

ایشالله که تا آخر سال آپای شاد بزارم براتون

خوب از کجا دوس دارین بگم آهان از شب تحویل سال بگم

امسال ما سفره ی هفت سین انداختیم ولی دوتا سین کم اوردیم

واسه همین نمیدونم شاید امسال برامون شگون نداشته باشه

علی یک ساعت بعد تحویل سال زنگید

چه پرو شده پسره   

نه گذاشته نه ورداشته فرتی شماره ی منو گرفته بود و دبزنگ

اصلا نگفت باباش بفهمه مامانش ببینه آبجیش ببینه اصلا

خیلی ریلکس بهم زنگ زده بود که عیدو تبریک بگه

حالا بماند که صبح همون روز یه دعوای خفن هم با هم کرده بودیم

و من اساسی از دستش عصبانی بودم و باهاش قهر بودم

نه قهر الکی ها نه  راس راسی دیگه میخوام قیدشو بزنم

برای همین جوابشو ندادم چون دیگه فایده نداره

ای بابا من مثلا میخواستم اولین آپم شاد باشه  

ببین چی شد خوب دیگه بگذریم

امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشید

و تا آخر سال نمیگم مشکلی نداشته باشین

چون نمیشه که مشکل نداشت ولی خداتحمل مشکلاتتونو بهتون بده

وای چقدر مادر بزرگی حرف زدم

خوب دیگه بسه فکم خسته شد اینقدر حرف زدم

فعلا با اجازه همگی بابای

چه دعایی کنمت بهتر از این ؟

خنده ات از ته دل

گریه ات از سر شوق

روزگارت همه شاد

سفره ات رنگارنگ

و تنی سالم و بی آلایش و روانی راحت

تابخندی همه عمر

 

 

سلام آبجیا سلام داداشیا

خوفین خوشین فک کنم این آخرین پستیه که توی سال ۸۸ میزارم

ايشالله  که  سال جديد خیلی خیلی خیلی خوبی براتون آغاز بشه

از همه لحاظ شغلی درسی خانوادگی

خصوصی عمومی همه چی دیگه

میدونید چیه من میخوام یه اعتراف خیلی سخت بکنم

از اینکه یکسال داره به سنم اضافه میشه دارم دغ میکنم

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خوب من چکار کنم فهلاْ قصد ازدواج ندارم  مگه زوره  

آخه تو رو خدا شما بگین زندگی به این قشنگی

حیف نیست با ازدواج خرابش کنیم

آخه کجای زندگی قشنگه دختر

وقتی رسماْ بهت گفتن ترشیده بعداْ میفهمی دنیا دست کیه

ای بابا این بحث بجایی نمیرسه بهتره تمومش کنم

بهرحال من واقعا واقعا واقعا آرزو میکنم سال خوب و شادی داشته باشین

منکه توی ایام عید سرکارم اما اونایی که میرن مسافرت

جای منم خوش بگذرونن یادتون نره نامردی نکنید ها

تحویل سال ۱۳۸۹ بر همگیتون مبارک باشه

شـــــــــــــــــــــــــــــــادکــــــــــــــــــــــــــــــام

پیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز

ســــــــــــــــــــــــــر زنــــــــــــــــــــــــــــــــده

ســــــــــــــــــــــــــربلــــــــــــــــــــــــــــــــــند

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــــق

مــــــــــــــــــــــــــــــــوفــــــــــــــــــــــــــــــق

تووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووپ

و مثل همیشه دیـــــــــــــــــــــــــــونه باشید

 

 

خوب بازم نزدیک عیده توی وب بعضی از بچه ها که میرم

میبینم که بیشتر از دو دره کردن مدرسه و این چیزا خوشحالن

خوب خوشحالی هم داره من یاد یه چیز جالب افتادم

فک کنم کلاس دوم دبیرستان بودیم

یکی دوهفته مونده بود به عید نوروز

و بچه ها همه داشتن آماده میشدن برای عید

یه روز با بچه ها یه تصمیمی گرفتیم

خوب بزار تعریف کنم

ما یه ناظم داشتیم که نزدیک ۴۰ یا ۴۵ سالش بود

و هنوز ازدواج نکرده بود

اما نمیدونم چرا مث این دخترای ترشیده عقده ای نشده بود

خلاصه مارفتم و ناظمو که اسمش خانم امیری بودرو آوردیم توی کلاس

و خیلی منطقی باهاش صحبت کردیم

خانم اجازه : الان نزدیک عیده و ما دوست داریم خوشکل باشیم

خانم میشه این یکی دو هفته ای که مونده به عیدبه  ناخنهای ما گیر ندین

 و اجازه بدین ما ناخنهامونو بلند بزاریم

آخه میخوایم برای عید ناخنامون بلند باشه

حالا که فکرشو میکنم میبینم ما چقدر دل و جرعت داشتیم ها

خانم امیری با اخم ولی مهربون نگاهی بهمون کرد و گفت

باشه ولی یه شرطی داره

ما هم گفتیم باشه قبول

شرطم اینه که روز چهاردهم که میاین مدرسه

همه ناخنها کوتاه باشه اینطوری من تا قبل از عید به ناخنهاتون گیر نمیدم

وای همه ی بچه ها جیغ کشیدن مدرسه رو گذاشتن روی سرشون

خلاصه خانم امیری با معرفتی کردو دیگه به بچه ها گیر نداد

البته ما هم نامردی نکردیم خداییش

بعد از عید همه ی بچه ها ناخنهاشونو کوتاه کردن

آخی یادش بخیر  

 

مسي آبجي جونم

 

يكي از آبجياي خويم يه پيامي برام گذاشته كه دلم نمياد توي وبم نزارمش

دوست داشتم بگم از كيه

اما چون توي پيامهاي خصوصي گذاشته گفتم شايد دوست نداشته باشه

اين بود كه بي نام و نشون نوشتمش

حالا خودش كه ميدونه كيه اگه دوس داشت توي پياما بگه   اينه گوش كن " 

دیروز حال یکی رو که دوستش داشتم گرفتم اساسی

......امروز پشیمون شدم ...رفتم سراغش حالم و گرفت اساسی 

............رفت..منم رفتم....

تو این مدت که رفتیم..هر دو تامون فهميديم ...  رفتنی باید بره......

آبجي دست درد نكنه

 

برم سربحث خودم بهتر نیست ؟

 

خوب من فک میکنم که بهتره دیگه از سیاست و اینا بیام بیرون

و برم سر بحث خودم

فقط من موندم که این عزیزانی که اینقدر از من بدشون میاد و بد و بیراه میگن

چرا هی میان توی وب و پیامای خصوصی میزارن

خصوصی هم میزارن که من اوکی نکنم نمیدونم چرا ؟حالا بماند

بیخیال بریم سر بحث خودمون

از کجا بگم

آهان علی آقا خوبه ؟ بیچاره علی شده سوژه ی چرت و پرتای من

خوب چکار کنم

چند شب پیش خیلی بد باهاش حرف زدم کلی بهش توهین کردم

اونم بلاخره عصبانی شد

بعدش خودم طبق معمول پشیمون شدم و مثلا میخواستم از دلش در بیارم

اما دیگه هر کاری کردم جواب منو نداد

منم حسابی کفری شدم و براش پیام گذاشتم

و قسم خوردم که دیگه هیچوقت جوابشو نمیدم

اونم همون موقع اس مس زد و کلی عذر خواهی کرد

و التماس کرد که جوابشو بدم

آخه بگو مگه مجبوری لاف بی خودی بزنی بعدش به التماس بیفتی

این جریان مال شب جمعه بود و من تا امروز سر قسمم وایستادم

خدا کنه کفر منو در نیاره که باز مجبور بشم جوابشو بدم

 

 

سلام صبح همگی بخیر

خوب الان ساعت ۳۰: ۷ صبحه و من دیدم که حتما باید بیام و مطلبی رو روشن کنم

باید اعتراف کنم که داداش امیر راست میگفت

که از نوشتن اینجور مطلبا خودداری کنم من اون موقع درک نکردم که چی میگه

فقط گفتم باشه نمینویسم اما الان میفهمم که چی میگفت بنده ی خدا

البته همه میدونن که وب من کاملا شخصیه و اصلا هیچ ربطی به سیاست نداره

ولی روی هم رفته تجربه ی خوب و جالبی بود

تا  اطرافمو بشناسم و ببینم با چه کسایی در ارتباطم

خوب حتما دیدین که توی مطلب قبلی

دو نفر چه الم شنگه ای بپا کردن

آخرشم نمیدونم با همدیگه قرار گذاشته بودن که توی وب من خرابکاری کنن

یا هر چیز دیگه نمیدونم شاید هم با هم دوست صمیمی در بیان کسی چه میدونه

خلاصه تیر اتهام به طرف من گرفته شد که چرا پیامهاشونو اوکی کردی

من فک میکردم ما اینجاییم که حرفامونو بزنیم ؟!

اما مث اینکه فقط باید حرفایی که دیگران دوست دارن رو بزنیم

یا به قول ایناحرفایی که بقیه دوست دارن رو اوکی کنیم ؟ نه ؟

نمیدونم شاید واقعا هم من اشتباه کردم

من به خودم جرات دادم و این مطلبو نوشتم اما مث اینکه

دوستان توی نظراتی که دادن زیاد ثابت قدم نبودن

خوب البته من بهشون پیشنهاد می کنم که دفه ی دیگه

 اگه حرفی میزنن حتما پاش وایستن

چون اینطوری خیلی ضایست که به مدیر وبلاگ بگن

 چرا پیامهای ما رو اوکی کردی؟!نیست ؟

در ضمن من با اجازه ی همه برو بچه هایی که لطف میکنن و  بهم سرمیزنن

هر پیامی که برام میاد رو اوکی میکنم مگر اینکه خصوصی باشه

چون نظر من اینه که نظر هر کسی برای خودش محترمه حالا هرچی میخواد باشه

البته بعضی ها هم باید یاد بگیرن که توی وب دیگران اینکارها رو نکنن

و احترام مدیر و وبشو نگه دارن تا احترام متقابل ببینن

من فک میکنم همین دوتا مستر میتونستن با هم صحبت کنن

به هم دیگه حرفاشونو ثابت کنن

 و اگه جنبه داشتن حتماْبه یه نتیجه ای میرسیدن

این نظر منه در مورد وبلاگ نویسی اینکه هر کسی نظرشو بده

حالا هر چی میخواد باشه بدون بحث و دعوا

اما مث اینکه اینم توی ایران مث چیزای دیگه هنوز فرهنگ سازی نشده متاسفانه

 

چرا به این زودی اعتراف کرد ؟

سلام به دوستاي خوب و مهربونم

داداشا و  آبجياي خودم كه هر وقت آپ كردم با دل و جون و با صميميت

اومدن و در مورد نوشته هام نظر دادن

توي پست قبلي همونطوري كه گفتم خواستم فيلم ... بزارم

اما مث اينكه بيشتر دوستان مخالفن

خوب هر كسي نظر خودشو داشت كه توي نظرات هست

فقط يكي از دوستاي خوبم توي نظر خصوصي كه برام گذاشته

چيزي گفته كه واقعا منو از اين كار منصرف كرده

اينه كه منم تصميم گرفتم بيخيال اينكار بشم

نه فقط به خاطر اون نظر خصوصي كلا بيشتر بچه ها

نظرشون اينه كه اين فيلم گذاشته نشه گفتم كه هر كسي نظر خودشو داشته

بهر حال من از همه بچه ها ممنونم كه نظرشونو گفتن

فقط يه چيزي ميمونه كه خيلي مهمه

اينكه يكي نيست بپرسه اين آدم  چرا اينقدر زود اعتراف كرد ؟!

شهلا رو كه يادتونه الان چند ساله كه توي زندانه و اعتراف نميكنه تازه اون يه زنه 

اونوقت اين آدم جاني كه زن و بچشو هم كشته سر دو روز اعتراف ميكنه

اين واقعاً عجيب نيست

اصلا به نظر شما كسي كه اين جنايتها رو انجام داده و

 از هر لحظش فيلم گرفته بايد بازجويي بشه ؟!

منكه فك نميكنم اصلا به بازجويي نيازي باشه

راستي توي شبكه استاني سيستان و بلوچستان اعلام كرد

كساني كه با ريگي رابطه داشتن و توي جنايتاش شريك بودن

بيان و امان نامه بگيرن و به زندگيشون ادامه بدن به همين راحتي ؟!

نكنه چند روز ديگه هم بگن مستر ريگي متنبه شده و بهش امان نامه بدن و ... !!!

 

كي ميگه فيلمو بزارم؟

 

حتماً همتون خبر دستگير شدن عبدالمالك ريگي رو توي تلوزيون ديدين

و حتماً ميدونيد كه من ساكن سيستان و بلوچستانم

اوا نميدونستيد خوب الان بدونيدالبته توي شهرستان چابهار نه خود زاهدان

خوب بهر حال ميخواستم بگم كه اگه ديشب ۳۰: ۲۰ رو ديده باشيد

 فيلماي جنايات عبدالمالك و نشون داد

همونو ميگم كه سر يارو رو با كارد ميوه خوري ميبريد

من سي دي شو دارم

ميخواين براتون بزارمش توي وبم

اگه خواستين بگين تا بزارمش ولي نترسيد ها

من كه ديدمش حالم بد شد قش كردم

واي مث اينكه منم سياسي شدم

راستي جريان دستگيريشم بگم ؟

نه نميگم ديگه خيلي سياسي ميشه

خوب قرعه ميكشيم هر كي ميگه بزارم توي نظرات اعلام كنه باشه

البته خودم ديگه هيچوقت نگاش نميكنم چون جرعتشو ندارم

 

 

سلام خوبي ؟ خوبم

الان از راهنمايي و رانندگي ميام

امتحان آئين نامه داشتم

هيچي ديگه رفتم امتحان دادم ميدوني چي شد

هيچي  قبول شدم ديگه آي كيو

وقتي افسره اسممو خوند ميخواستم جيغ بكشم

اما نميشد كه  اونوقت با اردنگي مينداختنم بيرون براي همين جلوي خودمو گرفتم

ولي  زياد ذوق نكنين هنوز تموم نشده تازه بايد برم كلاساي تو شهريمو بگذرونم

بعدشم امتحان اونه ده روز ديگه يعني قبول ميشم

اگه قبول نشم حتما افسردگي ميگيرم

اي خـــــــــــــــــــــــــــــدا كـــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــك

 

ولـــــــــــــــــــنتاین مبـــــــــــــارک

 

سلام سلام امروز اومدم كه فقط ولنتينو بهتون تبريك بگم وبرم

حتماً خودتون ميدونيد ۲۵ بهمنه ديگه آي كيو ها(‌ ايكيوسان  )

يعني روز عشــــــــــــــــــق

من به داداشاي خوبم پيشنهاد مي كنم يعني توصيه ميكنم

كه امروزو فراموش نكنن بخاطر جون خودشون ميگم ها

كه قابلمه و كفگير و .... به سرشون اصابت نكنه خداي نكرده

البته اين در صورتيه كه طرف همسرشون باشه

ولي اگه در دوران شيرين نامزدي و آشنايي قبل از ازدواج و اينا باشن

وضع بدتره چون دختره قهر ميكنه ديگه آشتي كردنش هم با خداست

حالا بيا و درستش كن

چي؟ كي من ؟ علي ؟

بيخيال من اصلا فك نكنم علي بلد باشه

واو و الف و لام و نون و ت و الف و  ي و نون رو بنويسه

چه برسه به اينكه بخواد .... بگذريم

خلاصه من آرزو ميكنم كه هر روزتون روز عشــق باشه و

هميشه عاشــــق بمونيد

 

 

مســــــــــــی بــــــــــــروبچ

 

خیلی ممنونم از دوستای خوبم که برای پست قبلی لطف کردن

و نظرات قشنگشونو گذاشتن خیلی خوشحالم کردین

البته یه تجدید خاطرات هم شد نه؟  

ولی من آخرش نفهمیدم که بابای پسر شجاع برای پسر شجاع اسم گذاشت

 یا پسر شجاع برای پدرش اسم گذاشت

خوب بگذریم بزارین از علی براتون بگم 

ذوق کردی؟ذوق نکن

وامــــــــــــا القــــــــــــــصه ( یعنی بریم سر اصل مطلب )

هفته ی پیش من عکس و نامه و کارت پستالی که علی برام فرستاده بود

و براش پس فرستادم

چرامیزنی ؟؟

خوب دیگه دلیلی نداشت پیش من بمونه

آخه ما که دیگه

خوب حالا !!!

بگو با چه اوضاعی کاش میشد اسکنشون کنم و براتون بزارمشون

روی کارت پستال هر چی تو دلم مونده بود نوشتم حتی نفرینش کردم

براش نوشم که بره نوشتم من کس دیگه ای رو دوست دارم

خوب چکار کنم باید یه جوری از سرم بازش کنم یا نه؟

هیچی دیگه بسته ای که باید دو روزه میرسید

یک هفته طول کشید تا بدست علی برسه

البته من به علی مشکوکم

چون احتمالا بسته بدستش رسیده بود اما به من دروغ میگفت که نرسیده

روز چهارشنبه ی هفته ی پیش باید بدستش میرسید

من جمعه براش اس مس زدم که امانتی رسید ؟!

اونم خودشو زد به اون راه که کدوم امانتی

و گفت هیچی بدستش نرسیده

خلاصه دو سه روز به همین خاطر مجبور شدم باهاش حرف بزنم

آخه اگه قرار بود بسته برگشت بخوره به آدرس اداره برگشت میخورد

و من باید حواسمو جمع میکردم که دست کسی نیفته

چکار کنم دیگه زود باورم

تا اینکه منم نامردی کردم و بهش زنگ زدم و به دروغ گفتم

من از طریق اداره ی پست پیگیری کردم

و بسته رسیده به مقصد و درب خونتون تحویل داده شده

برو ببین دست کیه

حتماْ یکی تحویل گرفته و به تو نمیدتش

خلاصه دروغم گرفت

و همون شب بسته ای که علی روحش هم  ازش خبر نداشت به دستش رسیده بود

البته من زیاد به روش نیوردم که فهمیدم که دروغ گفتی  

یعنی یه خورده به روش اوردم یعنی یه کوچولو فقط

آخه باید میفهمید که من فهمیدم که فکر نکنه که من نمیهمم

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفتم ؟؟؟؟؟؟

خوب آخرش چی شد ؟

هیچی از اون شب من دیگه با علی حرف نزدم

فقط علی هر شب یه میس کال میزاره

نه اس مسی نه زنگی فقط میس کال

دیروز براش اس مس زدم که منظورت از این میس کالای شبونه چیه ؟

اونم این جوابو داد

این آخرین تلاشمه واسه بدست اوردنت

چقدر میخوای تو بشکنی غرور این شکسته رو

هر چی میخوای بگی بگو

اما نگو بهم برو

ای خــــــــــــــــــــــــــــــدا کـــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــک

 

 

همه ي برو بچه هاي دهه ي شصت سر كار بودن خودشون خبر نداشتن !!!

 

سلام سلام من بازم اومدم چند روز دپرس بودم

حوصله ی نوشتن نداشتم یه دفه یه سوال خیلی مهم به ذهنم رسید

خدا کنه شما جوابشو بدونید

بچه ها اگه یادتون باشه بچه که بودیم یه کارتن بنام پسر شجاع توی تلویزیون پخش میشد

یادتون اومد ؟؟؟؟

خوب ! و اگه یادتون باشه پسر شجاع با پدرش زندگی میکرد مثلا!!! خوب ؟

بعد توی این کارتونه هر وقت میخواستن بابای پسر شجاعو صدابزنن میگفتن

پدر پسر شجاع     پدر پسر شجاع

حالا سوال من که خیلی مهم و تخصصیه اینه که :

اسم پدرپسر شجاع قبل از بدنیا اومدن پسر شجاع چی بوده ؟؟؟؟ 

نیشتو ببند بچه سوال من خیلی جدیه خیلی هم تخصصیه اگه میتونی جواب بده

تو رو خدا هر کی جواب این سوالو میدونه به من بگه

 هر کی جواب نده دشمن خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااست

 

علی لهراسبی( کوه)

 

من این پایین نشستم سردو بی روح

تو داری میرسی به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

ازم دل میکنی مجبور میشی

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمیتونم بمونم

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمیتونم بمونم

منم اونکه تو رو داده به مهتاب

کسی که روتو میپوشونه تو خواب

کسی که واسه آغوش تو کم نیست

میخوام یادم بره دست خودم نیست

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمیتونم بمونم

 

 

باید بنویسم تا نترکم !!!

 

امروز احساس کردم که باید بنویسم برای همین اومدم

چند روز پیش مامان علی زنگ زد به گوشی بابام و برای عید ازش وقت گرفت

تا بیان خواستگاری یعنی بعد از محرم و صفر

بابام وقتی فهمید اونیکه پشت گوشیه مامان علیه تعجب کرد

نمیدونست چی بگه برای همین به مادر علی گفت تشریف بیارین

بعدش که گوشی رو قطع کرد و یکمی به خودش اومد

ازمن پرسید که مگه تو علی رو میخوای

میخواستم خودمو بی اطلاع نشون بدم اما نشد

بابام پخته تراز اونیه که من نی نی بخوام گولش بزنم

بعد از کلی سوال و جواب آخرش گفت

به علی بگو بهم زنگ بزنه کارش دارم منم گفتم هر وقت زنگ زد بهش میگم

دوسه روز منتظر بودم علی زنگ بزنه و خبر بگیره اما هیچ خبری ازش نبود

حتماْ منتظر بود من زنگ بزنم فکر کرده بود مامانش زنگ زده شاخ قول شکونده

خلاصه بعد از دوسه روز به گوشیم تک زد فهمیدم که علی فکر میکنه گوشیم دست بابامه

خودم بهش زنگ زدم و دعواش کردم که منظورت چیه که زنگ نمیزنی

اونم قسم آیه و پیغمبر خورد که من زنگ زدم تو گوشیتو از دسترس خارج کرده بودی

در صورتی که اصلا اینطوری نبود و من اصلا گوشیمو از دسترس خارج نکردم

تازه به فرض محال هم که خارج کرده بودم چرا اس مس نداد چرا به اداره زنگ نزد ؟

خلاصه سرتونو درد نیارم

من به علی گفتم بابام گفته بهش زنگ بزنه خیلی جا خورد یعنی ترسید

خلاصه فردا شبش به بابا زنگ زد من وسطای حرفشون رسیدم

فقط فهمیدم که بابا به علی گفت باید برای دخترم یه پشتوانه ای داشته باشی

اونم گفت باشه چشم اما ...

بعدش به من اس مس زد که چرا نمیپرسی بابات از من چی خواسته

و کدوم جون اول زندگیش همه چیز داره که من داشته باشم

تو رو خدا به نظر شما ۳۰ سالگی اول جونیه ؟؟؟

من نمیدونم علی در مورد من چی فکر میکنه یا اصلا فکر میکنه ؟

نمیدونم چرا بازم بهش اعتماد کردم و یه فرصت دیگه بهش دادم

علی میگه منم و لباس تنم

چطور منکه ۲۵ سالمه تازه یه دختر هستم همه چیز دارم

آدم باید عرضه و جنم داشته باشه

کسی که توی سی سالگی چیزی نشد دیگه بعدش ...

به علی اس مس زدم که همه چیز از نظر من تموم شدست

امروز علی بهم زنگ زد  

من هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم

اونم مثل همیشه بدون هیچ توهینی گفت غیر از خونه و ماشین

هر چی که لازم باشه برام انجام میده اما من میدونستم مثل همیشه دروغ میگه

چرا گذاشتم بازم با شعورم بازی کنه مگه من با این پسره چکار کردم

آخرش علی بهم گفت اگه کسی بهتر از اون هست

که چیزایی که بابام میگه برام فراهم کنه حاضره کنار بکشه

منم گفتم بله هست و گفتم که بره سراغ یکی اندازه ی خودش

چکار باید میکردم ؟؟؟    

 

مرسي از صداقتتون

 

بازم سلام من اومدم یعنی بودم ولی دیگه پست جدید نزاشتم

حرفی نداشتم بزنم ترجیح دادم باشم اما ساکت 

امروز هم اگه نوشتم برای اینکه بعضی از دوستان انتقاداتی از نوشته های من دارن

و توی پیامهای خصوصی که برام میزارن که البته نظر لطفشونه در مورد مطالبم انتقادهايي می کنن

حتی در مورد عروسک ملوس بالا که خیلی  شبیه خودمه  هم انتقاد شده

که البته من به خاطر همه ی این انتقادها از دوستام ممنونم

یه وقت فکر نکنید من حرفاي دوستامو تائید نکردم یا نمیزارم كه بقيه ببينن ها نه

 کلاْ دوستان لطف میکنن و اینا رو خصوصی مینویسن

مثلا بعضی ها از پستهایی که در مورد علی نوشتم برداشتایی میکنن فکر میکنن که ما ...

دوستان باید بگم که منو علی دوستای یه روز و دو روز توی خیابون نیستیم

ما قرار بود با هم ازدواج کنیم که اگه دوستای خوبم همه ی وبمو خونده باشن

 با جزئیاتش متوجه موضوع میشن

اما بعضی ها همون پست اول رو که میخونن سریع انتقاد می کنن که

خواهرم سنگین باش خواهرم رنگین باش و الا ماشالله...... دست به نصیحتشون هم که ...  

بازم میگم که من خوشحالم و ممنونم که این نظرات داده شده

و دوستان در مورد نظراتشون صداقت به خرج میدن و نظر واقعیشونو مینویسن اینو واقعاْ میگم    

اما تو رو خدا اول پستا رو کامل بخونید و ببینید چه خبره بعد نصیحت کنید

( البته ناگفته نماند که اینجور نظراتو بیشتر آقا پسرا دادن قابل توجه دختر خانومای ملوس )

 من بازم از همه ممنونم

ما چاکــــــــــــــــــــــر همه ی دوستان هم هســـــــــــــــــــــــــتیم

مرسی   مرسی  مرسی