ادمین برای تولد مستر فعال می شود
سلام به همه ی عزیزان...خداروشکر که تولد آقای پورسرخ عزیز باعث شد که منم بیام
و پست بذارم ولی باور کنید وقت تنگ بود ولی دلم نوشتن می خواست بدجور
خلاصه ازتون میخوام تا پایان این پست منو همراهی کنین...
حالا 1 . 2 . 3 ...برو که رفتیم

حالا میخوام یه متنی بنویسم از ته دل در مورد آقای پورسرخ حتما تا اخر بخونیدش
{بالاخره زحمت کشیدم واسش }
هیچ وقت تو زندگیم از هنرمندی طرفداری نکرده بودم...تا اینکه سر و کله ی تیزر
یه سریال جذاب 100 قسمتی به نام کیمیا پیدا شد یادمه شهریور ماه
سال 1394 بود:بطور شانسی از جلوی تلویزیون رد شدم یهو دیدم
همون بازیگرس که تو وفا و در عنفوان کودکیم زمانی که
طفلی بیش نبودم،در نقش ژوبین بازی می کرد،تیزر رو نگاه کردم که ببینم داستان از
چه قراره وکی پخش میشه...خلاصه اون روز گذشت و منم از فکر این فیلم در اومدم
تا اینکه ماه جذاب مهر فرا رسید...دقیق یادم نیست چه تاریخی بود ولی خوب یادمه زمانی رو
که مادرم منو صدا کرد که ؛ نیایش بیا قسمت اولش شروع شد...منم با کنجکاوی نشستم
پایتلویزیون...به سی امین دقیقه ی فیلم که رسید دیگه خسته شدم ولی بازم
شبای دیگه می دیدم کا شاید فرجی بشه و فیلم از خشکی در بیاد {من کلا از سریالای
انقلابی که دوست دارن به زور عجیب ترین عقاید رو به بیننده منتقل کنن
خوشم نمیاد و دوست دارم واقعا اون فیلم یا سریال به هر مسلک و عقیده ای احترام بذاره}
خلاصه یه هجده روز گذشت و تو این هجده روز کیمیا واسم هیچ جذابیت خاصی نداشت و
فقط بخاطر اینکه صد قسمتیه و باید جذاب بشه داستان از دیدنش دست نکشیدم😄
تا اینکه رسید به قسمت 19و اون شب اولین شبی بود که آرش وارد داستان شده بود و
من هیچ حس خاصی نسبت به بازیگر این کاراکتر و خود نقش تا اون لحظه نداشتم...
قسمت های زیادی گذشت و رسید به قسمت سی و یک ام{قسمت خواستگاری آرش از کیمیا ...
اون شب برای اولین بار جرقه ای تو ذهنم خورد انگار که اون قسمت تونسته بود بدجور
با قلبم و مغزم ارتباط برقرار کنه و از اون قسمت به بعد آقا آرش قصه ی ما
واسم یه کاراکتر خاص شده بود که شب و روز به این کاراکتر فکر می کردم
چون یه جورایی او رو مظلوم می دونستم...واسش غصه می خوردم...با شادی هاش
شادی می کردم...آرش حکم یه امپراطور رو داشت تو کیمیا برام...
یادمه گاهی اوقات تو مدرسه اونقدر سر آرش و پیمان بحث می کردم
که طرف مقابلم خسته بشه و دست بکشه از طرفداری یک پسر انقلابی ترسو به نام پیمان...
این بحث ها واقعا شده بود یه اتفاق نرمال تو زندگیم تو اون روزا...
شب ازدواج آرش و کیمیا در پوست خودم نمی گنجیدم و شب طلاقشون که آرش
بطرز بی رحمانانه ای شده بود آدم بده ی قصه،حالم بدجور بهم ریخته بود
اونقدر که دلم میخواست پیمان رو نابود کنم...شب مرگ آرش هم که بدجور
مظلومانه رفت اشک ها بی اختیار جاری می شدن {البته موقع دیدن مرگ آرش...اشتباه نشه 😂}
اون شب نتونستم با افکار گره خورده ی ذهنم کنار بیام و هنوزم که هنوزه نتونستم
با بی معرفتی نویسنده نسبت به این کاراکتر کنار بیام😁😄😆
از همون فصل سه کیمیا بود که هرشب به پیج پوریا پورسرخ عزیز می رفتم و انتقادات رو
می خوندم و...همون شبا بود که متوجه شدم آقای پورسرخ به کامنت ها جواب میدن...
حتی یادمه شب ها وقتی جغد های پیج 😄 از آقای پورسرخ می خواستن که به
پیجشون سر بزنن ایشون با مهربونی تمام به پیج ها سر میزدن تا همه رو شاد بکنن...
خب اینا واسه هرکسی ممکنه عادی بنظر برسه اما موضوع میرسه به زمانی که
یکی از فن پیجا به بیماری سرطان مبتلا شده بود و همه ناراحت بودن که فلانی که بیماره
چندماهه به فن پیجش سر نزده و ... بنده با دو چشم خویشتن دیدم{یهو یاد بیت مورد علاقه ی
خودم افتادم و شاعر شدم😆}که اقای پورسرخ عزیز براشون کلی پیام گذاشته بودن
که حالشون بهتر بشه و ایشون هم با دیدن اون کامنتا جانی دوباره می گرفت
و بعد از مدت ها الحمدلله حالش بهبود پیدا کرد...

ادامه ی متن ⤵
ازاون شب به بعد من شدم طرفدار پر و پا قرص ایشون و تا الان اتفاقات زیادی رخ داده
که بهم ثابت شده که ایشون با اصالت و با شخصیت و بهترینن...
حالا دیگه این طرفداری از درجه ی جوشش به درجه ی منطقی رسیده و هرگز حاضر نیستم
قدمی در این راه عقب بکشم{جوری این پاراگرافو نوشتم هر کی ندونه فکر می کنه
در مورد عقاید مذهبی یا سیاسیه😉} خلاصه اینهمه طومار نوشتم که تهش اینو بگم:
خوشحالم که طرفدار هنرمندی هستم که حتی وقتی که خستس با روی گشاده
با مردم عکس می گیره...با بچه کوچولو ها گرم می گیره و قربون صدقشون میره...
کسی که تو افتتاحیه ی کافه رئال تا ساعاتی با مردم عزیز عکس می گیره و حتی
اخر شب با وجود خستگی زیاد باز هم تو هتل درخواست دو تا طرفدار رو رد نمی کنه
و با خوش اخلاقی تمام پا به پای اونا سلفی می گیره و ...
کسی که بخاطر مرگ نا به هنگام یه طرفدار 14 ساله ده روز تمام با
غم مردمش شریک میشه و پیجشو سیاه پوش می کنه...
خب دیگه فکر کنم طومار شد ولی باید می نوشتم انگار که یه وظیفه بود برام😆
دوباره تکرار می کنم نبینم به آرش جانمان بد بگیدا😢😃😄
و آرش مرسی که اسطوره شدی برامون مرسی واقعا مرسی💪💝💞
خدا رحمتت کنه درسته که رفتی ولی یادت در ذهنم تا ابد نقش بسته و موندنیه😊


این متن بر خلاف متن های بالا که خودم نوشتمشون کپی شدس
از متن یکی از طرفداران خیلی عزیز و بزرگوار آقای پورسرخ که بارها ایشون رو دیدن
{ این متن رو خطاب به مستر پورسرخ نوشتن در حول برنامه ی سین مثل سریال }
امیدوارم راضی باشن که این متنو داخل وب گذاشتم...منبعی که ازش کپی کردم هم :
https://www.instagram.com/eme.dadi/
آدما سه دسته هستن آدمایی که خوبن و همه میدونن که خوبن آدمایی که بدن
و همه میدونن که بدن و آدمایی که خوبن اما...
صد تا خیریه هستی و کسی نمیدونه چون تو اینستات نمی نویسی که سفیر فلان جایی...
حواست به جزئیات حال مردمه و کسی تا نبیندت ، نشناسدت ، نمی فهمه
با اولین فیلمت کاندیدای بهترین بازیگر میشی و بعد می افتی تو مافیای
تنگ نظری سینماگران اون روزا...بلد نیستی از خودت بگیو ادا در بیاری...
همه فکر می کنن مغروریو هرکسی که میاد تا باهات عکس بگیره میگی : با افتخار
خیلی دعوتا رو قبول نمی کنی اما کافیه یه چیزی باشه مربوط به تحلیل درسخونا یا
ورزشکارا یا فلان اون موقع با سر میری... تو رو نمی شناسنت چون واست مهم نیست
همه بدونن کی هستی حتی چون خوبی خودت رو خوب نمیدونی...
تو دیگه گند خوب بودنو در اوردی.فکر میکردم مظلوم صفت مناسبیه ولی نیس ...
تو اصن یه جاهایی بالا رفتن برات اونقدر بی اهمیته که بخاطرش پاتو از اخلاقیات
اپسیلونی فراتر نذاری...تولد بچه های مدافع حرم میری و کسی نمی فهمه...
به بچه های کافه میگی نکنه بیشتر به ادمای مشهور احترام بذارین تا معمولی...
وسط شلوغیا حواست بیشتر از همه به بچه هاس... وسط صفی که میخوان باهات
عکس بگیرن حواست به کجاست؟حواست یهو میره سراغ اون مشتری که
سینی سنگینی دستشه کی بگی : کمک نمیخوای؟!
میری هیات عاشورا ولی دلیلی نمی بینی مثا بقیه عکساشو بذاری...
یکی گوشیش شارژ نداره با استرس دنبال شارژرت می گردی...وقتی میخوای
گریه ی یکی از بچه های کافه رو ساکت کنی حواست هست پوریایی؟!
بذار همه بگن اینا چیه نوشتی...ولی تو رو آدمایی که می شناسن باید بشناسوننت
وگرنه به خودت باشه همیشه توی خودتی و زندگی خودت و یه اپسیلونم
بلد نیستی نمایش بدی...حتی نمیتونی چاپلوسی کنی واسه نقشی که لایقشی!
تو اما ماهی که پشت ابر نمی مونه تا حالاشم نمونده...از ته دل بغض کردی یه وقتایی
با شرافتی، اهل ادا نیستی...وای ازین مردم جوگیری خیلی هارو ببخش آقای دکتر🙏
{ از اون جایی که خیلی این متنو دوس داشتم گفتم بذارم در وبلاگ تا همه ببینن...}


مرسی از شما عزیزان که تا اینجا همراه من بودین و امیدوارم که خسته نشده باشین😂😆


آقای پورسرخ عزیز تولدتون مبارک و انشالله در سایه ی خدا به تک تک آرزوهاتون برسید
و امیدوارم در عرصه ی هنر بیش از پیش بدرخشید بهترین 💟🎂🎁
پ.ن 1: قرارمون واسه کتاب هم فراموش نمی کنما شما هم تنبلی نکنید دیگه!تو تابستون
سرتون رو با کتاب گرم کنید. باش؟😉
کتاب 《شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید 》نوشته ی مسعود لعلی ***
{ راستی این کتاب ده جلد داره من که تا الان سه جلدشو خوندم و
خیلی هم زیبا بوده با متن گیرا }
پ.ن 2 : در درون شهر کوران درد ها دارم ز بینایی...
پ.ن 3 : از خدا ميخوام با يه اتفاق فوق العاده مهمونتون كنه ،هموني كه منتظرشي،
واسش تلاش كردي و قلبت واسش ميتپه ؛ خير به زندگيتون بباره عزیزان...
# ساعت به وقت تیر جان جذابم # Tag





































































نوشتم که حوصله ی 







دلم یه پست جدید خواست












قصد نداشتم پست بذارم 












این































































































































سلام الهی که دل همتون شاد باشه و مراقب گلهای زندگیتون باشید بیشتر از همیشه...