01:52

نوشتن اون چیزیه که حال منو خوب میکنه ، اسپند روی آتیشه ، مرهم روی زخمه ،سال هاست از نوشتن و دست به قلم بردن فاصله گرفتم ولی دلم میخواد این طوفانی که توی دلم به پا شده رو یه جوری آروم کنم تحت سلطه خودم در بیارم …طوفانی که داره ریشه های این درخت سر به زیر رو به لرزه در میاره …

زمان با سرعت سرسام آوری در حال گذره … و من هنوز نتونستم مثل گذشته ها ، احساساتی که عمیقا توی دلم رخنه کرده رو به زبون بیارم … حق مطلب ادا نمیشد … اخرین باری که خاطراتم رو از پستو های ذهنم به رشته تحریر در میاوردم مربوط به زمانی میشه که یه دخترک ساده و خوشحال و خوش باوری بودم که از دل کتاب و وبلاگ نویسی سر از نوشتن در آورد و به نوشتن خو گرفته بودم و فکر میکردم میتونستم یک نویسنده چیره دست و توانا باشم … اما گردباد زمانه سرنوشت و تقدیر انسان هارو به کجاها که نمی کشونه …

پ.ن : وبلاگ چهارده ساله اتو همچنان میخونم ، همیشه ، بی کم وکاست ، مو به مو ، با ذوق و شوق ، لبخند به لبم میاره ... zeha جان :)

01:51

همیشه اینجام ... وقتایی که دلم میگیره میام اینجا و نوشته هامو میخونم و در موردشون فکر میکنم ... به تموم اتفاقاتی که برام رقم خورد ... خوب ... بد ... تلخ ... شیرین ... و تنها جمله ای که میتونم به زبون بیارم ... مات ومبهوت ، خیره ی دخترک ِ تنهایی بشم که با صبر و تحمل ، پشت ِ خط ب خط نوشته هاش پنهون شده ...

01:03

من.. مثل پیچک بازیگوشی هستم...
که آنقدر دلبرانه...
دورِ تنهایی ات پیچیده ام...
که انگار...
آغوش هیچ بَنی بشری...
دنیای خسته ام را...
تا به حال بغل نکرده باشد!!
و تو قطعا...
تکّه آهنِ زنگار بسته ای...
که بی آنکه بخواهم...
سالهاست - سخت و سنگین - سقف خانه ی باغبانی را سُتون شده ای...
که شدیداً اعتقاد دارد:‌
پیچک ها ،علف های هرزه ای بیش نیستند!!

ادامه نوشته