شعری از خسرو شکیبایی
پشت كاجستان ، برف
برف، يك دسته كلاغ
جاده يعني غربت
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط
پشت كاجستان ، برف
برف، يك دسته كلاغ
جاده يعني غربت
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط

بوی عیدی بوی توت بوی كاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمیکردی و میرفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم ...

با دلم طاقت دیدار تو فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

و در شرم خیابان
و در اندوه میدان
خیابانی که میشد:
رهاییراهِ سبزِ راهیانِ عشق باشد

می خواهم همه ی دنیا باشم
در آغوش تو
می خواهم همه ی دنیایم
آغوش تو باشد

در هیچ سوی افق نمی بینم

/**/ هوشنگ کاووسی، منتقد پیشکسوت سینمای ایران
دوم فروردین در سن 90 سالگی درگذشت

شنبه
ناظم ما می گفت
پیش بزرگترها فضولی موقوف
و من فضول بودم

گاهی
كسی كه از دور شبیه نقطهایست
خواب ایستگاههای متروك را برمیآشوبد
چشمانات را میبندی و خیره میشوی

گاو، موجود نیمه خوشبختی ست
جفت دارد، کمی علف دارد!
دست سلاخ چیز برّاقی ست
![]()
چشای آبی تو مثل یه دریا میمونه
دل خسته منم مثل یه ماهی میمونه
ماهی خسته من می خواد تو دریا بمونه
ماهی خسته من نذار که تنها بمونه

دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
ضربه دست مرا پاسخ گوی
ضربه دست مرا پاسخ نیست

شب بروی شیشه های تار
می نشست آرام، چون خاکستری تب دار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد
پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر سر دیوار

آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد
خلق را از طرهات آشفتهتر خواهیم کرد
اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست
پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد

در كتاب چار فصل زندگي
صفحه ها پشت سرِ هم مي روند
هر يك از اين صفحه ها ، يك لحظه اند
لحظه ها با شادي و غم مي روند

شادی دیدنت ندیده دلم
با غم رفتنت گلاویز است
هرچه زیباتر است امدنت
رفتنت بیش تر غم انگیز است
یک فکر دیگر

ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم
يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من
يه احترام رجعتت من ناز کمتر مي کنم
يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام