دلم آهنگ غمگین میخواد فقط همین!

دلم یه آهنگ غمگین میخواد 

آهنگی که هیچی نگه...  فقط اشکهای منو بکشونه بیرون! 

یه آهنگ که فکر غم خودش نباشه،  یه آهنگ دلسوز یه آهنگ بدون رودرواسی 

برای تارهای سفید لابه لای موهام

برای بغض بزرگی که نشسته و نمیشه نادیده اش گرفت 

برای بازدمهای عمیقی که ناخودآگاه تبدیل به آه میشن

برای بی حوصلگی ای که مجبوری پنهونش کنی 

برای عصبانیتی که حقی برای ابرازش نداری

برای حسرت و تعجب از دعاهایی که چهار روز پیش از ته دل با خدا درمیون گذاشتی و انگاری نشنید

دلم یه آهنگ بی کلام غمگین میخواد...  مث نم نم بارون...  مث لالایی غمگین یه مادر بیچاره...  مث آوازغمگین  یک رهگذر در دور دستها

دلم یه آهنگ غمگین میخواد فقط همین 

نیمه شب قهرآلود :-/

الان یک نصفه شبه

دوس دارم جیغ بکشم و وقتی از خواب پریدی بپرسی چی شده؟  

من بگم قشنگ بخواب 

بغلم کن و بخواب 

منو ببوس و بخواب 

کنار گوشم زمزمه کن عشقتو بعد بخواب 

این وضع خوابیدن نیست حتی اگه بهونه گرفتی

حتی اگر حق با تو بوده

قهرو دلخوریو ب خوابگاه نیارررررر

شایدم بیدارت کردم! 

اولین شب خونه شما

امشب اولین شب فروردین 94

اولین شبی که من خ طاهاشون خواهم خفت

برم دشوری بهدش بیام کنار شومرم.

دوستتتتتت دارممممم

شب عقد

من از آرایشگاه برگشته نشستم ب سختی با ناخن مصنوعی پست میذارم

حدودا یک ربع پیش طاها و خوانوادش اومدن برای بعله برون و عقد

تا ساعاتی دیگر رسما زنو شوهر میشوبم

عاشقتم عشقم

آخرین شب مجردی

امشب آخرین شب مجردیمونه 

فردا شب این موقع صفحه دوم شناسناممون پر میشه با اسم هم

پنج سال و ده ماه عاشقی...  انتظار...  

تا ابد عاشقت میمونم و وفادار بهت گل مسیحا

 

قبل از جلسه چهارم

توی راهید...ووووووییی قلبم گوپس گوپس میزنه

دستامم ک یخ یخه!

 

جلسه محرمانه و بقول معروف حرف تموم کنی

امشبم عالی باشه ایشالا 

بعداز جلسه سوم

خدایا مندونم ازتتتتتتتتتتتت

جلسه سوم هم برگزار شد ب خوبی و خوشی 

انشالله جلسه بعدی صحبت های کلی درباره مهریه پهریه ست

خدایا دمت واقعنی گرم

جلسه سوم

امشب پونزدهم اسفند سومین جلسه خواستگاری 

ای بابا چقد کشش میدن خووو

دستمونو بذارین تو دست هم دیگه 

ایشالا هرچه سریعتر عقد کنیم

من و طاهام

غشق مهربون خودم 

تا ابد کنارت هستم..  با عشق..  با آرامش..  با تموم حسهای خوووووووب دنیا

بعداز خواستگاری

امشب مراسم خواستگاری ب خوبی و خوشی برگزار شد 

جز مامان که یه کم نق میزنه بقیه خیلی راضی بودن

دوتا خانواده هم خیلی باهم گرم بودن شکر خدا 

خدایا بقیشم جور کن... 

توی اتاق باحال بود باهم میحرفیدم 

من داشتم سیب میخوردم تا سوال میپرسیدی میگفتم خودت توضیح بده حال حرفیدن ندارم خخخخخ درکل باحال بود

یک ساعت و بیست دقیقه مانده به...

فقط یک ساعت و بیست دقیقه مونده برای دومین جلسه خواستگاری 

با حضور شادوماد و مادر

ماها همگی بجز فاطی و حمید ؛-))

خدایا خودت جواب مثبتشونو زودتر بگیر که عید من و آقامون کنار هم باشیم

دستام میلرزه،پاهام مور مور میشه تو دلم رخت میشورن

بعبارتی یه تشنج خفیف دارم الان....

خب پاشم به ادامه کوزت بازیم برسم.

هنوز اتاق گفتگوی اختصاصی عروس و داماد مونده تمیز شه.

تا بعداز جلسه خدانگهدار 

اولین جلسه خواستگاری

امروز مامان و دختر خاله طاها اومدن و من رو دیدن 

فک میکردم خیلی استرس بگیرم ولی وقتی اومدن دیگه استرس نداشتم ... خدا کنه کسی مخالفت نکنه 

خدا کنه همه چی به خوبی و خوشی پیش بره ... خدایا کنارمون باش ....

مث همیشه

 

تا جلسه دوم خدانگهدار 

طنز/ نردبان آتش‌نشانی اعتراف و استعفا کرد


آفتاب: پوریا عالمی در شرق نوشت:

ما هرچه منتظر ماندیم یکی استعفا بدهد، نداد. پریروز هم یکی، دوتا خبر منتشر شد که ما گفتیم فرصت بدهیم بلکه تکذیب شود، نشد.

1- مدیرعامل سازمان آتش‌نشانی تهران چهارروز بعد از آتش‌سوزی خیابان جمهوری، خیلی شیک و ‌رو به دوربین، گفت: «قربانی حادثه اگر 15ثانیه دیگر طاقت می‌آورد (و لب پنجره آویزان می‌ماند) این حادثه رخ نمی‌داد.»
مسوولان مربوطه به یک‌چیز توجه نمی‌کنند: مردم عادی برخلاف آنها نمی‌توانند آویزان بمانند. حتی 15ثانیه. ولی مسوولان اینطوری نیستند. یک معاون یا مدیرعامل یا رییس که می‌آید 40نفر بهش آویزان هستند. حالا خود آن رییس هم به یک جای دیگر آویزان است. برای همین از مسوولان تقاضا می‌کنیم قدرت بازو، قدرت بقا و قدرت آویزانی مردم حادثه‌دیده را با خودشان یکی در نظر نگیرند.

2- رییس ایستگاه و اپراتور نردبان ایستگاه آتش‌نشانی حسن‌آباد بازداشت شدند. (مهر)

در همین‌رابطه نردبان در صفحه فیس‌بوکش نوشت:مسوولان، شهرداران، رییسان عزیز. سلام. من اعتراف می‌کنم که همه‌چیز زیر سر من است. ببخشید درست بالا نرفتم. ولی شما که بلدید، چرا از من بالا نرفتید و به حادثه‌دیدگان یا به خانواده‌شان کمک یا با آنها همدردی نکردید؟ بعد هم اگر قرار بود کسی را بگیرید، من را می‌گرفتید. اپراتور من را چه‌کار داشتید؟ ولی حرکت ظریف و قشنگی بود. یادم است بابای من هم هروقت جیبش خالی بود و نمی‌توانست مسوولیت پرکردن شکم ما و یخچال را برعهده بگیرد - و مثل شما از مسوولیتش استعفا هم که نمی‌توانست بدهد- یک ظرف را می‌انداخت و می‌شکست. بعد ما را مجبور می‌کرد شروع به جاروکردن کنیم، تا مشغول شویم و اصل قضیه یعنی گرسنگی را فراموش کنیم. خیلی کارتان درست است‌ها. آفرین. من به‌جای شما از نردبانیتم استعفا می‌دهم. فقط سریع بروید بالا که وقتی استعفا دادم زیر پایتان خالی می‌شود و باید از لبه پنجره 15ثانیه بیشتر آویزان بمانید.