من آمدم
۱۲ روز اجرا داشتیم
خیلی عالی بود
تماشا چیا که سالن رو ترک کردن بغضم گرفت
۱۲ روز اجرا داشتیم
خیلی عالی بود
تماشا چیا که سالن رو ترک کردن بغضم گرفت
چون جایی رو نداشتم رفتم خونه یه پیرمرد و پرستارش شدم
یه پسر تریاکی هم داشت که ضهر ها میومد دو بست میکشید و میرفت
خیلی کار داشتم
تمرین میرفتم
خلاصه
یه روز هم پدره هم پسره خواستن دست درازی کنن
عصبانی شدم
از خونه بیرون زدم
شب خونه نرفتم
رفتم خونه دوستم
فرداش که رفتم درو روم باز نکردن
آواره شدم
آواره ی آواره
دوستم منو برد خونشون
به اسم دوست مامانش تقریبا یک ماهی باهاشون زندگی کردم
هم خودش
هم مامان باباش
خیلی بهم لطف کردن
مثه کوه پشتم بودن
یادم نمیره خوبی هاشونو
مامان بابا حمایتم نمیکردن
کارمو تو گروه تئاتر به خاطر حماقت دوستم از دست دادم
مرجان جون از دستم خیلی ناراحت شد
همه اون اتفاقم از چشم من میبینه
امیدوارم منو ببخشه
این بار کمی خسته
دیگه تو رفتارم شادی نیست
دوستم میگه جا افتاده شدی
سنگین رنگین و خانم
ولی نمیدونه خالی شدم
اون قد خالی که دلیلی واسه شادی نمیبینم
ما آدما اسم سکوت و میذاریم بزرگ شدن
بابام میگه بزرگ شدی
بزرگ شدن چه شکلیه
من فقط چن کیلو چاق شدم همین
همه نگام میکردن و با تاسف سر تکون میدادن
۲ روز قبل داشتم تو اتوبوس با دوستم شوخی میکردم
نمیدونم چرا ولی ۱۰۰۰کیلو وات انرژی داشتم
تو اتوبوس همه سر تکون دادن گفتن دیوونه
تازه یه پیرزن اصفهانی گفت دخترش به خاطر خندیدن زیادی طلاقش دادن
بابا به خدا من دست خودم نیس
الان که مینویسم سمت راست شکمم خیلی درد میکنه
فکر کنم آپاندیسم باشه
آخره هفته عقد یکی از پسرای گل فامیله
دلم میخواست باشم ولی نمیشه
اصفهان خیلی کار دارم
چن تا مشکل دارم که دارم واسشون خیلی تلاش میکنم تا حل شن
برام دعا کنین
کنار مژده عزیزم نشستم و مینویسم
شادی رو ....
فکر کن الان مژی جونم کنارم نشسته
دستش تو دستم
نگاهش به نگاهم
هووووووووووووووووو
خدا مرسی
نمی دونم چی بگم
عاشققققققتم مژی
سی و سه پل
صدای داد و قال چن تا پسر بچه رو شنیدم
به خودم که اومدم دیدم ۲ تا پسر بچه ۱۰ /۱۲ ساله با هم گلاویز شدن
یکیشون یه چاقو در آورد به بزرگی شمشیر جومونگ
یه لحظه بغضم گرفت بلافاصله خنده و یه هو بغضم ترکید
شبش رفتیم با یکی ۲ تا از بچه ها رفتیم شام بخوریم
راستش گودبای پارتی بود
یه پسر بچه اومد که قرآن میفروخت
باهاش حرف زدم و کلی رفیق شدیم
اسمش حسین بود
افغان بود
مدرسه نمیرفت
چون ایرانی نبود
براش لقمه از غذامون گرفتم نگاهش کردم
نمیدونم چرا ولی خیلی دلم میخواست بغلش کنم
معصوم بودو آروم
مثل کودکی من هیچ شیطنتی نداشت
برگها در هجوم پاییزند
زردها روی شاخه میمانند
سبزها روی خاک میریزند
ناله پر شرار مرغ سحر
معنی اش ارتداد و بی دینیست
در زمستان ذوق و اندیشه
سبز بودن چه جرم سنگینیست
عالی پیام
اول اینکه یه ریسک کردم کاملا احمقانه
سر یه شوخی رفتم شمال
ولی خدا رو شکر به خیر گذشت
خونمو عوض کردم (یعنی صاب خونه بیرونمون کرد)
رفتم پیش یه پیر زن اصفهانی
۲۲ خرداد با یکی از بچه ها از برادران زحمت کش نیروی انتظامی شام گرفتیمو....
بذار سر فرصت