بعد از سالها سلام

چقدر دلم تنگ شده برای فضای وبلاگ و نوشتن و منتظر موندن برای آپدیت شدن وبلاگ دوستان

من الان توی اینستا مشغولم و خیلی خوشحال میشم اونجا بهم سر بزنید و از خودتون بهم خبر بدید.

@arbabiifatemeh

این آدرس اینستاگرام منه

امیدوارم کسی باشه که هنوز به وبلاگم سر می زنه

کاشکی همه بودین

گاهی فقط میشه نشست و تموم خاطرات گذشته رو از دید گذروند

بعد از چهار سال اومدم وبلاگم و از صب فقط نشستم و تموم حرفایی که با دوستام می زدم رو می خوندم...

چقدر دلم برای گذشته تنگ شده،چه روزای خوب و بدی رو توی این وبلاگ گذروندم با بقیه...

چقدر حرف می زدیم، چقدر درددل می کردیم و چقدر گاهی عین بچه ها دعوا می کردیم

دلم برای همتون تنگ شده، واسه شماهایی که یه روزی مثل خواهر و برادرام بودین، چقدر عزیز بودین و هستین

کاشکی می شد برگشت به گذشته و تموم خاطره ها رو زنده کرد...

دوس داشتم الان همتون بودین تا باهم حرف می زدیم و به یاد گذشته لحظه ها رو می گذروندیم

امیدوارم هرجا هستین خوب و سلامت باشین...

به وبلاگ یه سری ها سر زدم ولی بسته بود، یه سری هم مثل من چندین ساله به وبلاگشون سر نزدن...

دعا می کنم همه خوشبخت شده باشین...

اگه هنوزم منو یادتونه خوشحال میشم بیاین پیشم و مثل گذشته برام بنویسید...

دوس دارم بدونم تو این مدت چه اتفاقاتی واستون افتاده و به کجاها رسیدین...

منتظرتونم...

من و زندگی

در پشت پنجره
همیشه درختی هست
در پشت پنجره
همیشه آسمانی هست
در پشت پنجره اما
هیچگاه آنکه در آرزوی دیدنش هستی را
نمی یابی
در پشت پنجره ام

چقدر وبلاگم سوت و کور شده ، دیگه هیچ هیاهویی نداره

چه لحظه هایی اینجا گذشتن ، چه آدمایی اومدن و رفتن ، چه دلایی شکستن و دم نزدن

من بودم و خاطره هایی که مهم بودن!!! من بودم و دوستایی که دوست بودن!!!

هیچ کس پشت در خونه ام نمی موند تا یه روزی اگه هوس کردم در خونه رو براش باز کنم ، لیلی یه روزی مهمون نواز بود

لیلی یه روزی همه ی هم و غمش دوستاش بودن ، الان دیگه لیلی کنار یه دیواری نشسته که روش نوشته سکوت...

لیلی عاشق آخرش عشقو پیدا نکرد ، رسید به یه آسمونی که بی نهایته ، رسید به معبودی که تو دل همه هست و همه تو دلشن...

لیلی راه زیادی رو رفت خیلی بهای سنگینی پرداخت برای پیدا کردن عشق!!! هنوزم داره بها میده ، هنوزم داره راه میره ، بی حرف ، بی ترس ، بی توقف ، داره میره ، بدون جاده !!!

لیلی عاشق هنوزم بی مجنونه ولی هم آغوش خداش شده ، لب به لب معبودش گذاشته و داره عشق بازی می کنه ، همدیگه رو نوازش می کنن و مست مهربونی هم می شن

خسته اس مثل همیشه ، دلش گرفته مثل همیشه ، نگاهش بارونیه مثل همیشه ولی این دفعه یکی رو داره که نوازشش کنه ، یکی رو داره که وقتی گریه می کنه اشکاشو براش پاک کنه...

خدایا لیلی خیلی دوستت داره ، خدایا لیلی عاشقت شده ، خدایا دستشو وقتی گرفتی حست کرد ، وقتی بوسش کردی و گفتی عاشقشی مست حضورت شد ، خدایا...

یه روز دیگه ، یه نوشته ی دیگه ، یه لیلی دیگه

هنوزم نفس می کشم ، نفستون گرم دوستای گلم

 

چيزي ازم نپرسيد...


یهو دلم خواست بنویسم...

از كی و كجا نمی دونم ...

همیشه دوست داشتم شنبه های اول هفته رو خیلی خوب شروع كنم ، طوری كه تا اخر هفته بتونم خوب باشم...

نشد.... امروز نشد...چی شده ؟ خودمم خبر ندارم...

دلم میخواد ساكت باشم ، نه كسی حرف بزنه نه من... بغض ندارم ، بی حسم ، بی احساس ...

شاید دلم تنگ شده ، برای كی؟ نمی دونم !!!

هرشب میرم هیئت ، گریه می كنم تا آروم بگیرم ، با خدا عهد می بندم و گاهی ازش یه قولایی می گیرم ، وقتی برمی گردم خونه ، چیزی عوض نشده !!!

همیشه زمستون كه میومد ، بخاری محبت قلبمو زیاد می كردم تا یخ نزنم ، ولی امسال هنوز زمستون شروع نشده بود كه یخ زدم...

دلم میخواست با بخاری یكی دیگه گرم بشم !!! دلم میخواست یكی یه فنجون دوستی مهمونم كنه ، دلم میخواست یكی یه  چند تا دونه شیرینی مهربونی بهم بده ، دلم میخواست از یكی كادوی دوستت دارمو بگیرم ، دلم میخواست دورم پر از گلای دوستی باشه ، دلم میخواست عطر باهم بودن توی قلبم بپیچه...

وقتی یخ زدم ، فهمیدم كه هیچ كس حاضر نیست گرمم كنه ...

بخاری محبتم از كار افتاده ،‌ هیزم احساساتم نم كشیده...

دیگه گرمایی ندارم...

خیره تابلوی روبه روم شدم ( عجب صبری خدا دارد)

 

من لیلی ام ، من عاشقم!!!


باید باشم ولی نیستم ...

باید محکم باشم ولی نیستم...

باید امیدوار باشم ولی نیستم...

باید گرم باشم ولی نیستم...

سردمه ، خیلی سردمه

نمی دونم بارون میاد یا ابرا دلشون گرفته ، نمی دونم بخار پنجره رو تار کرده یا چشای

 منه که تاره...

ساعتو نمی بینم ولی میدونم خیلی از لحظه ها گذشتن ، خیلی از حرفا گفته شدن

 و خیلی از حرفا رو شنیدم...

واژه ها خیسه خیسن ، درختای بلند عشق من هنوز که هنوزه حکومت می کنن به

دلم...

شاید الان وقتش باشه که سکوتم بشکنه ، شاید وقتش باشه مشت گره کرده ام

 دهن انتظارو درهم بشکنه ، شاید وقتش باشه که دستام نلرزه ، که صدام محکم و

 بلند باشه ، که نگام مات نباشه ، باید بتونم آره باید بتونم محکم تر از این باشم...

دیگه نه از دنیا ناله می کنم نه از بدی و خوبیش ، دیگه نه از زندگی بدم میاد نه از

اجبارش ، دیگه فرقی نمی کنه آسمون بارونی باشه یا آفتابی ، دیگه فرقی نمی کنه

 شب باشه یا روز ، دیگه مهم نیس چی پیش میاد...

من هنوزم عاشقم ، هنوزم نفسم با عشق میاد و میره ، هنوزم عشقم مشخص نیس

 ولی عاشقم...

عاشق بارون ، عاشق آفتاب ، عاشق شب ، ستاره ، روز ، خورشید ، عاشق اون

گلدونایی که مامانم عین بچه هاش بهشون میرسه ، عاشق اون سجده های طولانی

 بابام ، عاشق اون موتور کوچلوی داداشم ، عاشق اون عصاهای کوچلوش ، عاشق

 قلب مامانم که هر روز دردش بیشتر میشه، عاشق نگاهای خسته آبجیم ، عاشق

 اون ....

من عاشقم ، بی مجنون ، بی رسیدن ، بی خاطره ، بی انتظار ، بی خوشی ، بی

ناخوشی ، بی گریه ، بی خنده...

هستم ، نه اینجا ولی هستم ، نه تو دل همه ولی هستم ، نه برای همه ولی

هستم ، من لیلی ام پس باید باشم ، عاشقم!!!

لیلی عاشق ، همونی که همیشه بوده ولی نبوده ، همونی که میخواست باشه

 ولی نبود...

من لیلی ام ، عاشقم!!!

 

سلام

سلام دوستاي مهربون و هميشه عاشقم

خيلي وقته ديگه نه شعري ميگم نه چيزي مي نويسم

انگار توي يه سرابم كه هركاري ميكنم نمي تونم ازش دور بشم و حقيقتشو

پيدا كنم

اين روزا سردم ، سرد و بي احساس...

پنجره اتاقم ديگه حاضر نيست به روي هيچ نسيمي باز بشه

هيچ پرنده اي رو درخت احساسم نميشينه

باغچه اي كه يه روزي با همين دستاي كوچلوم توش گلاي ياس و اطلسي

كاشته بودم حالا از بي آبي و تشنگي داره كم كم جون ميده...

آينه اي كه هر روز چشمامو توش مي ديدم و به خودم مي گفتم ليلي اين

چشما بايد به روي بدي ها بسته باشه هميشه الان شكسته

خسته ام

از خودم و بغضايي كه هميشه با منه

ولي دوستتون دارم و هميشه بدون اينكه واستون نظر بذارم به وبلاگاتون

سر مي زنم

شدم مثه يه قصه ي نوشته نشده

يه موجي كه آروم مياد و ميره و كاري به كار كسي نداره

يه نسيمي كه زودگذره و كسي حسش نمي كنه

ليلي هميشه عاشق الان تبديل شده به ليلي يخ زده ، كسي كه هست

ولي نيست


آه اگر عاشق نبودم

گاهی آدم بدون اینکه بخواد دلی رو می شکنه و بی تفاوت از کنارش رد میشه

گاهی اصلا درک نمی کنی که اون چیزی رو که داری می شکنی دل باشه...

و این بار

اینجا سکوت دوباره معنا می گیرد

و ابر بی غیرت و سیاه دل بی کسی به روی چمنزار مهربانیم می بارد

باریدن نه تگرگ می گیرد

دلم می گیرد

نگاهم خیره تک درخت محبتی می ماند که روزی با دست خود درون قلبش کاشته بودم

اینجا سکوت مرهم تمام دردهایم می شود

اینجا سکوت قفل کوچکی می شود برای تمام حرفایی که ناگفته مانده اند

دلم می گیرد از تمام آنهایی که روزی برایشان مظهر عشق بودم

لیلی آن تک کبوتر خسته ی در راه مانده اینجا با سکوت اسیر بی مهری می شود

آه اگر عاشق نبودم

آه اگر عاشق نبودم

........

 

بارون

وقتی بارون می زنه چشمامو نمدار می کنه

 

وقتی غصه می زنه بغضمو بیدار می کنه

 

وقتی تنها می شم و با خاطره سر می کنم

 

می زنم بال نوشته هامو پرپر می کنم

 

وقتی با قلم میام رو زندگیم خط می کشم

 

یعنی ای خدا نذار عاشق بشم عاشق بشم

 


 

خدا کنه از آسمون بارون حسرت نباره

اینم یه شعر از خودم بخونید و نظر بدین ممنون

 

مرا تنها به این دریا سپارید

 

تنسرگردونم،افسرده ام،دلم گرفته،نگاهم مات ودلسرده،به سکوت

احتیاج دارم،باید یه پنجره ای پیدا کنم تا بتونم رو به تموم دلگرمی ها

 و آرزوهام باز کنم.من می تونم،من قدرت دارم،دستای من معجزه

می کنن،درسته که بغضم می شکنه واشکم مثه سیل گونه هامو نشونه

می گیره،درسته که قلبم به تلاطم می افته وخون داغ یه غرور وحشی

 توی دریاچه ی رگهام جاری می شه ولی نمیذارم دیواراعتقادات و

آرزوهام رو سرم ویرون بشه،نمیذارم افکارمنفی مثه یه گردباد تموم

 ذهنمودرهم بشکنن.این گردباد هر چقدر هم قوی باشه،قوی تراز

دیواراستقامت من نیست،من به نگاهم یاد دادم که همیشه امیدوارباشه

،نمیذارم برق ناامیدی نگاهمو سردویخ زده کنه،زمستون هرچقدر

 هم که سرد باشه گرمای بهاروتابستون می تونه یخ های بی حوصلگی

 و سرمای ناامیدی رو از پا در بیاره. میشه با گرمای یک نگاه امیدوار،

 آدم برفی یک رؤیای زیبا رو آب کرد و به جاش یه آینه گذاشت تا بشه

 تموم تردیدها رو دید،میشه توی اون آینه به غرور بیجا سنگ زد و

عشق رو نقاشی کرد.این وسط من نباید بشکنم،چون اگه من نباشم

زندگی معنی نداره،باید باشم و مشت محکمی به دنیای سنگی بزنم،باید

 خاری بشم به چشم دنیای حسود.نمیذارم با بی رحمی یاسهای

اعتمادموازریشه خشک کنه،من به اطلسی های امید ایمان دارم،من

 پیچک احساسمو روی تموم دیواره های قلبم رها می کنم و به فریادم

اجازه رها شدن می دهم ، آری فریاد من آزادانه در گوش همه می پیچد

که لیلی همیشه استواراست. 

 

 

یه دوبیتی گفتم نمی دونم قشنگه یا نه براتون میذارم نظر بذارید

دریا دلم دریا دلم ، اما کویرم

در موجی از دریای بی حسی اسیرم

ترسم میان واژه های سرد و بی روح

تنها شوم تنها شوم ، تنها بمیرم

 

 

 

سلام

 

سلام

هیچی نمی خوام و نمی تونم بگم

فقط می گم اومدم که دوباره شروع کنم

 

من اینجا بی تو دلگیرم ، من اینجا بی تو افسرده

 

تموم حس عشق من ، میون واژه ها مرده

 

نمی دونم چرا اینجا ، همیشه بوی غم داره

 

نمی دونم چرا چشمام ، همیشه حس نم داره

 

نمی دونم دلم اینجا ، به دنبال چه می گرده

 

چرا حسم ترک خورده ، پره درده پره درده

 

آخه اینجا کویری نیست ، ولی درد و غمش انبوه

 

میون این همه گلها ، نصیب من گل اندوه

 

مثه دریای بی موجم ، مثه یک دشت بی آواز

 

رسیدم من به پایانم ، همین اول ، همین آغاز

 

 

اینم یه شعر از خودم مثل بقیه شعرام بخونید و ازش انتقاد کنید خوشحال میشم

 

 

بازم دارم میرم

با سلام خدمت تمام دوستای گرامی و همیشه همراه کلبه حرف دل

این کلبه تا چند صباحی به دلیل یه سری از مشکلات آپ نمی شود

از همه مهربونایی که تا این مدت همراه من بودین تشکر می کنم

از همه اونایی که نتونستم برم پیششون معذرت می خوام

برام دعا کنید

خیلی خیلی دعا کنید

دوستتون دارم

همیشه شاد باشید و عاشق

 

انگار نمی شه

 

دلم می خواد با آسمون آشتی کنم انگار نمی شه

دلم می خواد مثل یه پروانه باشم بال بزنم ،پر بکشم

اما نمی شه

من می خوام کوچه ی اقاقی رو پیدا کنم

آدرسش تو رویامه پیدا نمی شه

از یه بچه پرسیدم:

سمت عشق بخوای بری کدوم وره

یه نگاهی کرد و گفت:

آخر کابوس شب، یه چراغه تو برو بگذر از اون

پیرمردی میون گلهای کاکتوس

که تو دستش پرهای رنگی طاووس

وسط جاده ی وحشت می درخشه

آدرس عشق رو داره

من گذشتم از توی کابوس شبهام

تا رسیدم وسط جاده ی وحشت

اما گیر افتاده بودم تو تباهی

آخه کابوس جای عشق نیست

من گذشتم از چراغ عاشقی

و گذشتم از خودم

حالا باید با خودم آشتی کنم.

اشک چشمامو ندیدی

گل خنده هامو چیدی

حالا که مردم ز عشقت

به حرف دلم رسیدی

 

 

 

انتظار

 

خيلي وقته انتظار پا گذاشته رو دلم

خدايا منتظرم

كي مي شه بارون بباره از چشام

بشكنه بغض گلوم

كي مي شه حرف بزنم

راز دلو افشا كنم

كي مي شه تو خواب ببينم

سرنوشتم آبيه

اين همه غصه تو دلم خياليه

كي مي شه كنار مهتاب بشينم

از تو باغچه ي چشاش

ستاره عشق بچينم

كي مي شه غما تموم شه

نكنه عمرم حروم شه

نكنه عمرم حروم شه

 

 

من خودم تنهاي تنها

جنگيدم با لشكر غم

من خودم تنهاي تنها

پيروزم به درد و ماتم

من خودم تنهاي تنها

دلمو دادم به دستش

من خودم تنهاي تنها

مي كنم عشقو پرستش

من خودم تنهاي تنها

بي وفايي هاشو ديدم

از تو باغچه نگاهش

گل بي صفايي چيدم

من خودم تنهاي تنها

واسه اون نامه نوشتم

توي نامه با گلايه

خط زدم رو سرنوشتم

من خودم تنهاي تنها

نامه رو دادم به دستش

اما اون نامه رو پس داد

چه كنم با دل پستش

من خودم تنهاي تنها

توي تاريكي اسيرم

اگه عشق اون نباشه

توي تنهايي ميميرم

من خودم تنهاي تنها

عاشق دلش مي مونم

مي دونم منو نمي خواد

ولي من باهاش ميمونم

 

 

 

 

 

خدا جون سلام

 

 

حرفای من و خدا 

خدا جون سلام، خوبی خدا، منم لیلی، همونی که یه روزی فرستادی رو زمین و گفتی برو زندگی کن، گفتی برو خودم هواتو دارم، خدا جون الان خیلی وقته به قول تو دارم زندگی می کنم، هر شب با صدای لالایی غصه می خوابم و با صدای غم بیدار می شم، خدا جون تموم دریچه های قلبم پر شده از سیاهی گناه وقتی منو فرستادی اینجا نگاهم پاک و آبی بود، اما حالا چی؟ حالا نگاه سیاهه سیاهه. خدا جون دستامو ببین ، ببین داره چطور می لرزه، می دونی چرا؟ چون دیگه طاقت ندارن آره دستام دیگه خسته شدن از بس از غم و غصه روزگار نوشتن، لبام خسته شدن از بس از زمونه شکایت کردن، خدا جون سرم درد می کنه، یه چیزی تو گلوم گیر کرده انگار داره از آسمون چشام بارون میاد، لبم داره می لرزه قلبم تند تند می زنه، خدا جون خوابم میاد، برام لالایی می خونی، می خوام بخوابم ولی قول بده وقتی بیدار شدم دیگه اینجا نباشم، می خوام برگردم توی همون آسمون خدا جون قول دادی ها یادت نره، من چشامو بستم ها، وای دارم آروم می شم ، آروم آروم.

 

 

سپیده ای که به من تابید 

سالها پیش وقتی چشمانم طلوع خورشید را دیدند

دریافتم که نا توانم

و ناتوانی من بهانه ای شد برای دیگران تا مرا به تمسخر بگیرند

اما نشکستم، صبور ماندم

غرورم را سالها به دوش کشیدم

تا زیر بار اینهمه تمسخر خرد نشود

سالها سکوت کردم

سالها گونه هایم را با اشکهایم شستشو دادم

و لبانم را، با حرفهای فرسوده آشنا کردم

گوشهایم فقط زمزمه های سوزناک را می شناختند

و چشمهایم نظاره گر دردها بودند

سالها گذشتند و گذشتند

و زندگی من دریایی کویری شد

هیچ ستاره ای در آسمان دلم نکاشته بودم

و هیچ شبی برایم مهتابی نبود

سالها و ماهها و روزها می گذشتند و من

سردرگم افکار پریشانم بودم

تا اینکه ،سپیده ای

شب سیاهم را روشن کرد

خندیدم

به تمام غصه ها خندیدم

دردهایم را به تعجب واداشتم

و آسمان بی ستاره ام را

پر از ستاره های امید کردم

آری

سپیده ی عشق زندگیم را عاشقانه کرد

و من به عشق ماندن زندگی می کنم

آری می مانم

تا ثابت کنم که هستم.

 عاشقی جرم قشنگی است در انکار نکوش
خدایا مرا عاشق کن و عاشق نگه دارزیرا که:عاشق ماندن هزاربار سختتر از عاشق شدن است
خدایا هرگز مرا ودلم را خالی از عشق نگردان زیراکه:تنها عشق هست که دلیل زندگی ست
خدایا مرا در پیچ وخم زندگی گرفتار نساز زیراکه:بی صبرم ؛تحمل شکست ندارم؛هرگز آنروز نباشد که فرامشت کنم زیرا که آنروز خود را فراموش کردم.

من برگشتم

 

 

راز دل

می خواهم امروز با خدایم درددل کنم آری خدای من می خواهم با تو راز دل بگویم و سخنان پر مهر و محبت تو را سبد سبد به وجود سرشار از گناه خود که لکه های سیاه در آن خودنمایی می کنند بفرستم تا شاید کمی عمق وجودم از این شیطان بد سیرت دست بشوید و به سوی تو بیاید می خواهم در این  ماه عزیز و پر برکت که همه در این ماه دست به سوی تو بلند می کنند در کنار سفره ی افطاری که تو با خیر و برکت و بخشش خودت تزئین کرده ای بنشینم و دست به سوی تو بلند کنم  راه دانه های مروارید شکل دریاچه ی چشمانم را باز کنم و اشک بریزم و از تو طلب بخشایش کنم. سحرگاهان که از خوابی ناز بیدار می شوم تا با صدای گرم الله اکبر موذن محله امان خود را با وضو شستشو دهم و به نماز بایستم قلبم از جای کنده می شود و به سوی تو پر می کشد انگار از عالم دیگری آمده ام انگار تازه متولد شده ام، خدایا می خواهم دعایی بکنم، می خواهم از تو یاری بجویم و اعماق وجودم را با تام تو مزین کنم. می خواهم همیشه در راه تو گام بردارم و همیشه تو را در کنار خود داشته باشم سحرگاهان نیت می کنم که تا وقت افطار تو همراهم باشی و نگذاری که پایم به دره ی بی ایمانی بلغزد و من خود را گم کنم و دیگر راه حقیقت را نجویم و تا وقت افطار زبان و دست و پایم را محافظت کنی تا مبادا خطایی از آنها سر بزند. خدای من قلم دیگر یارای حرکت ندارد و نمی دانم چطور از خوبیهای تو بنویسم برای همین خاطر حرفهایم را در کنج دلم در صندوقچه ی مهربانی محفوظ نگه می دارم تا در امان باشد.

 

حلول ماه مبارک رمضان را به همه شما خوبان تبریک می گم و از همه شما التماس دعا دارم

دارم میرم ولی زود بر می گردم

 

 

تصمیم

وقتی حس می کنی از درون تهی شده ای

دلت می خواهد پرنده باشی

پرنده ای که آزاد است

اما،

تا وقتی شکارچی باشد

پرنده ای در کار نیست

پس آرزو می کنی ستاره باشی

اما،

روزها گم می شوی

آرزو می کنی خورشید باشی

ولی خورشید سوزنده است

باید تصمیم بگیری

تو احساس حقارت می کنی

باید این حس در تو کشته شود

پس خودت باش

اگر خودت باشی

هیچوقت حقیر نیستی.

 

 

 

غروب

هنگام غروب است

و خورشید بار سفر بسته

و پایان من است

من در صبحی طلوع کردم و

حالا

در شامگاه بهار غروب می کنم

هیچگاه در بهار شکوفه نکردم

همیشه خشک بوده و هستم

چون نا امیدم

امید در من غروب کرده

و من نیز در حال غروبم

آری،

امروز پایان من است

و تا امیدوار نشوم

طلوع نمی کنم.

سلام بچه ها

این وبلاگ تا چند وقتی دیگه اپ نمی شه

یعنی نمی تونم تا چند وقتی بیام و اپ کنم

ولی شما بی معرفت نشین ها بیاین و بهم سر بزنید وقتی برگردم حتما جبران می کنم

برام دعا کنید

خیلی دوستتون دارم و دلم برای همتون تنگ می شه

مواظب خودتون باشید

زود بر می گردم خیلی زود

خوب دیگه با اجازه

خداحافظ همین حالا

 

این بار...

 

            

این بار دیگر...

این بار دیگر ز غم نخواهم نوشت

این بار دیگر غصه نخواهم خورد

این بار دیگر به اشکهایم اجازه ی جاری شدن نخواهم داد

این بار دیگر نخواهم گذاشت قلبم بشکند

می خواهم این بار آسمان را فتح کنم

زمین را به اسارت بگیرم

و کویر تشنه ی بی کسی ام را

آشنا کنم با گلواژه های بودن

این شعر نیست که می خوانم

اینها حرفهای یک دل است

اینها حرفهای لیلی است

لیلی عاشق

عاشق بی مجنون

این بار دیگر از مجنون، از لیلی هیچ نخواهم نوشت

این بار من عاشقم

عاشق آسمان

این بار دیگر به زمین نخواهم آمد

من آسمانی ام

من زمینی نیستم

چون از زمین رانده شده ام

آسمان میعادگاه من است

و زمین جز حسرت چیزی ندارد برایم

من به آسمان سفر خواهم کرد

تا زندگی کنم

تا رشد کنم

تا عاشق باشم

تا بمانم.

 

امضاء: لیلی عاشق 

 

 

و عشق یعنی

پایان آرامش

بچه ها شرمنده شاید نتونم به همه خبر بدم آخه به خدا وقت نمی کنم منو ببخشید


 

نمي دونم چرا دلتنگي مي كنم ولي خوب ديگه بسه

 

دیار نا امیدی

دیشب،

گنجشکی را به خواب دیدم

پرواز می کرد،بالی نداشت

آواز می خواند، منقار نداشت

راه می رفت، پایی نداشت

حیرت کردم

خدایا این چه بود که می دیدم

ندایی آمد

این تویی

تو می روی، نا امیدی

می نشینی، نا امیدی

حرف می زنی، نا امیدی

تو گنجشکی بی پرو بالی

و آسمان زندگیت را هرگز نپیموده ای مگر با حسرت

حسرت چه چیز تو را ثابت نگه داشته؟

چرا پرواز نمی کنی؟

تو در این دیار نا امیدی چه می خواهی؟

فریادی گلویم را آزرد

ولی کسی صدایم را نشنید

از خواب که پریدم

به گمانم در حال پرواز بودم.

وقتی تو را ندیده بودم

وقتی تو را ندیده بودم

آسمان برایم رنگی نداشت

و دریا برایم سرابی بیش نبود

وقتی تو را ندیده بودم

زندگی نمی کردم

راه می رفتم، مقصدی نداشتم

حرف میزدم، مخاطب نداشتم

نگاه می کردم، کسی را نمی دیدم

می خندیدم، خنده ای همراه غصه

گریه می کردم و اشکهایم بوی حسرت می دادند

وقتی تو را ندیده بودم

دو بال پروازم شکسته بود

قلم شاعری ام خشکیده بود

در جمع آشنا ها غریبه ای بیش نبودم

اما...

اما حالا که تو را دیده ام

عاشق شده ام

و می دانم که با عشق همه چیز رنگ عوض می کند

حتی زندگی من

کاش تو را زودتر دیده بودم

کاش...

خسته شدم

امروز

امروز به اندازه تمام عمرم شکستم،امروز تمام هستی ام را از دست دادم،نمی دانم خدا برای چی اینقدر غم و غصه به من داده، همه می گن دوستم داره ولی این چه نوع دوست داشتنی است که همیشه باید اشک توی چشمام باشه و غم توی دلم، این چه دوست داشتنی است که حتی برای یه لحظه هم نباید آروم باشم تا میام بخندم غصه می زنه تو ذوقم

خسته شدم، خسته شدم،خسته شدم

خدایا دیگه نمی تونم، مگه دست من بود که اینجوری شدم،مگه من خواستم که با بقیه فرق داشته باشم،مگه من ازت خواستم که منو اینجوری بیافرینی،مگه من.........................

دیگه بسه خسته شدم

حالم از هرچی ....................

این یه اپ جدید نیست

یا برمی گردم و ادامه میدم یا برای همیشه خداحافظی می کنم

می دونم کسی دلش برام تنگ نمی شه

می دونم با رفتنم کسی ناراحت نمی شه

می دونم همه شاید خوشحال هم بشین ولی..............

برام دعا کنید

خیلی به دعا محتاجم

امشب به روی دفتر دل  کردم رها بغض گلو را

 

گاهی وقتها که دلم می گیره و حس شکستن بهم دست می ده دوست همیشگی ام رو به دست می گیرم و بغض ها و غصه هایم را بر روی صفحه ی سفید کاغذ رها می کنم. امشب دلم گرفت،امشب شکستم،روحم آزرده شد و دریاچه ی چشمانم به سوی سرزمین گونه هایم جاری شدن. لبانم به لرزه درآمدند و بغضم شکست و صدای هق هق گریه ام قلبم را به تلاطم انداخت. خدایا من دیگر تاب تحمل ندارم. می خواهم زندگی کنم، نمی توانم، نمی توانم، نمی توانم

 

و امشب سهم من از تو

تنها کلامی بیش نیست

و تو گلواژه ای هستی

بر روی هر کلامی

نام تو،

لرزه به قلبهای زیادی می اندازد

و من تنها نظاره گرم

من عاشقم

من سکوت می کنم که عاشقم

و تو تنها نگاهم را می بینی

تنها بهانه ات دوستی است

و من می سوزم

من آتش می گیرم

من خاکستر می شوم

من میمیرم

و تو تنها نگاهم می کنی

همین.

 

سکوت 

سکوت،سکوت،سکوت

نگاه با سکوت

حرف با سکوت

اشک با سکوت

درد با سکوت

و من با سکوت عجین شده ام

و با سکوت به فراز آسمانها خواهم رفت

من با سکوت زنده ام و با سکوت هم خواهم مرد

سکوت دوستت دارم.

 

از همه اونایی که نتونستم بهشون خبر بدم معذرت می خوام

آخه حالم زیاد خوب نیست

با تو بودن به تمامي دنيا مي ارزد

    

با تو

در نگاهت سادگي چشمك مي زند

حرفهايت

آرامشي بر طوفان است

با تو بودن

به تمامي دنيا مي ارزد

و بي تو بودن

مرگ است

آسمان در برابر تو هيچ

و خورشيد

با بودن تو بي نور است

با بودن تو هيچ شبي سياه نيست

گلكم وصف تو گفتن

سخت است.

 

خواب

عشق بود كه در نگاهم چشمك مي زد

مهرباني مهمان دلم شد

كينه از من گريخت

صدها، گلبوته ي وفاداري در من جوانه زد

كسي مرا صدا كرد

صدايي مبهم اما آشنا

او را شناختم

او مرا با خود به سرزمين خنده برد

و برايم از محبت گفت

ناگهان غريد يك ابر خشن

ريسمان خواب من از هم گسست

صبح بود و هنوز هم عشق

در نگاهم بود و چشمك مي زد.

يه آپ اجباري

 اين يه پست اجباريه 

اين پست رو گذاشتم كه به همه دوستام اعلام كنم هر كي از طرف من مياد و براي شما كامنت مي ذاره و فحش ميده من نيستم

به امام حسين قسم كار من نيست، شما كه ديگه بايد تا الان منو شناخته باشين

نمي دونم كدوم آدم بي شعور و هرزه اي اين كار رو مي كنم البته تا حدودي فهميدم كه كي مي تونه باشه همين جا هم ازش مي خوام اگه جرات داره يه آدرس بذاره تا بهش ثابت كنم كثافت كيه؟؟

بچه ها بهم كمك كنيد كه هر چه زودتر از دست اين بي شعور خلاص بشم

امروز اومده بودم كه اپ جديدمو با يه خبر خيلي خيلي شاد بذارم ولي وقتي ديدم چند تا از دوستام اومدن و برام نظر گذاشتن كه ليلي چرا فحش ميدي و بي شعور خودتي واقعا حالم گرفته شد.

نمي دونم كسي حرفامو باور مي كنه يا نه

از خدا مي خوام هر كي داره آبروي منو مي بره روز قيامت آبروشو ببره

به خدا خيلي ناراحت شدم و همينطور دارم اشك مي ريزم داغون شدم

هي آقا يا خانم نسبتا محترم و حقيقتا بي شعور چرا اين كار رو مي كني چي رو مي خواي ثابت كني هان

خدا رو به آبروي امام حسين قسم مي دم كه آبروتو ببره

بچه ها از همه ي شما معذرت مي خوام ديگه نمي تونم بنويسم

من برگشتم

اين سنگ قبر آرزوهاي منه

خلوتگاه

خلوتگاه شب هاي بي كسي ام

تبديل شده به گور آرزوهايم

آنجا كه هر روز صبح گلهاي ارغواني را به نمايش در مي آوردم

حالا تبديل شده به دشتي پر از لاله هاي دل سوخته

مني كه دل تنهايم را به وجود تو عادت داده بودم

حالا در كوچه هاي غربت به دنبال دلم مي گردم

سالها پيش آن را به عنوان هديه به قلب تو دادم

اما تو آن را پس فرستادي و

دلم شكست

دل مغرور من زير واژه هاي بي رحم تو خرد شد و شكست

او سالهاست كه به من هم سر نزده

نمي دانم كجا دنبالش بگردم

اين را خوب مي دانم كه جايي در اين دنياي بي وفا پيدا كرده و

بر سر گور آرزوهاي بر باد رفته اش ضجه مي زند

دل من ساده بود و ساده عاشق شد و

ساده هم سوخت و خاكستر شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام گلهاي قشنگ

به خدا شرمنده بعد از اينهمه وقت اومدم با يه اپ غمگينه ديگه

توي اين مدت خيلي فكر كردم و ديدم نمي تونم ننويسم يعني داشتم داغون ميشدم.

براي همين خاطر برگشتم تا دوباره غمهامو بنويسم و دلاي مهربون شما رو غمگين كنم.

تو اين مدت خيلي ها باهام بودن و با كامنتها و حرفاشون دل بي قرار منو آروم كردن كه جا داره همين جا ازشون تشكر كنم.

اول از همه از داداش گل و مهربون خودم تشكر كنم كه تو اين مدت حسابي منو شرمنده كرده

داداش حميد خيلي خيلي ممنونم ازت خيلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي دوستت دارم.

و بعدم بايد از آقايان محسن،ابي،دانيال،امير،سعيدو خيلي هاي ديگه تشكر كنم .

و همينطور از آبجي ليلا خيلي تشكر مي كنم و از آبجي رهاي مهربون و گل خودم كه خيلي خيلي مديونشم رهاجون خيلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي دوستت دارم.

از همتون ممنونم

اگه نتونستم به همتون خبر بدم معذرت مي خوام

ليلي فداي همتــــــــــــــــــــــــــــــــــــونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لیلی چشم انتظار

شب

شب بود و سکوت همدم ستاره ها شده بود.لیلی بود و دلتنگی هایش. او دلتنگ بود و در انتظار مجنون کنار برکه ی عشق نشسته بود و عاشقانه به آبهای جاری مهربانی خیره شده بود.او انتظار می کشید و هر لحظه انتظارش کشنده تر می شد.ساعتها گذشتند و از مجنون خبری نشد.لیلی سردش بود و می لرزید اما باز هم به عشق مجنون با سرما می جنگید.شب پرده ی سیاهش را کنار کشیده بود و سپیده سر زده بود و لیلی کنار برکه ی عشق هنوزم در انتظار بود.مجنون نیامده بود و دیگرهم نیامد.مجنون لیلی دیگری را برگزیده بود.لیلی گریست و اشکهایش تبدیل شدن به باران افسوس.باران بر سر مجنون بارید.ناگهان عطر دل انگیز لیلی به مشام مجنون رسید.دلش هوای لیلی قدیمی را کرد، پس به راه افتاد به همان جایی رفت که روزگاری نه چندان دور در آنجا با لیلی اش بوسه ی عشق رد و بدل می کردند. اما وقتی به آنجا رسید به جای لیلی سنگ قبری را دید که بر روی آن نوشته شده بود(( مجنونم دوستت دارم و آرزو می کنم که به آرزوهایت برسی)) آری لیلی رفته بود، لیلی چشم انتظار رفته بود و مجنون همیشه حسرت عشق لیلی بر دلش ماند.

و این بار قصه ی لیلی به اتمام رسید.

این بار دیگر لیلی برای همیشه در حسرت عشق می ماند.

این بار دیگر حتی ستاره ها نیز نمی توانند تنهایی اش را پر کنند.

این بار دیگر لیلی واقعا لیلی شد.

 

 به او بگویید

به او بگویید که دوستش دارم

به او که لیلی را واقعا لیلی کرد

به او که می پنداشت لیلی دروغی بیش نیست

 

این آخرین دستنوشته ی لیلی برای دوستان مهربونشه، لیلی عاشق نوشتنه ولی اینبار فقط

 به خاطر اینکه دوست داشتنش را ثابت کند از نوشتن دست برمی دارد تا بلکه او عشق

را باور کند.دوستای گلم اگه می خواین لیلی دوباره برگرده و دلنوشته هایش را برای شما

بازگو کند از او بخواهید که به من اجازه ی برگشت دهد.از او بخواهید که مرا باور کند.

همتون رو دوست دارم.

نمي شه يعني تو دنيا      ليلي از مجنون جدا شه

 

گرچه غمگينه نگاهم

گرچه همنشين آهم

ولي خنده رو لبامه

حس زندگي باهامه

گرچه شعرام يه سرابه

يه حباب روي آبه

وليكن اين دل خستم

پر شور و تب وتابه

گرچه شعرام پر غصه است

گرچه راه خنده بسته است

اما هيشكي نمي دونه

ليلي اينجا دلشكسته است

همه تو اوج نگاهم

فقط غصه رو مي بينن

از ميون حرفاي دل

غم روزگار مي چينن

هيچ كسي اينو نفهميد

واسه چي ليلي غمينه

واسه چي كنج نگاهش

گاهي اشك غم مي شينه

همه تو فكر و خيالن

مجنون من كجا رفته

نمي دونن كي چطوري

دل ليلي رو شكسته؟

مگه هر كي ليلي باشه

هميشه مجنون باهاشه

نمي شه يعني تو دنيا

ليلي از مجنون جدا شه

همه اينو خوب مي دونين

عاشقي حق دلم نيست

بهتره ازم نپرسين

اگه عشق نيست،درد من چيست؟؟!!

 

سلام دوستان به خدا شرمنده دعا كنيد اين آخرين شعر غمگينم باشه بعضي ها سوالايي پرسيده بودن و منم سعي كردم به صورت شعر جوابشونو بدم اميدوارم جواب سوالاشونو گرفته باشن من ناراحت نمي شم كه كسي بخواد بدونه من كيم و يهو از كجا پيدام شده هر سوالي دارين بپرسين سعي مي كنم اگه زيادي خصوصي نباشه جوابتونو بدم

ممنون كه اينهمه به من لطف دارين.

فداي همتون بشه ليــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلي

من عشق را به هوس نمي فروشم

 

                       

وقتي به چشمانت مي نگرم

به وضوح بي وفايي را د رك مي كنم

گرچه غمگين مي شوم  

اما...

ديگر چه فايده كه با يك قاب شيشه اي حرف بزنم

سالهاست كه رفته اي

و چشمانت پشت اين شيشه باقي مانده

كاش چشمانت را نيز با خود مي بردي

نمي دانم چرا آتش رابه دست گرفته ام

چرا وقتي به سوي تو مي آيم

معصوم و پاك به من مي نگري

آخ!! چه شد؟!!

چرا خود را بر روي زمين انداختي

نكند از آتش توي دستم ترسيدي

نترس

من آنقدر دوستت دارم

كه هيچگاه

به آتش نخواهم كشانيد چشمانت را

من مثل تو نيستم

من عشق را به هوس نمي فروشم.

 

من خودمم تنهاي تنها

 

             من خودم تنهاي تنها                                                                        

                                  جنگيدم با لشكر غم

    من خودم تنهاي تنها

                                      پيروزم به درد و ماتم

  من خودم تنهاي تنها

                                   دلمو دادم به دستش

   من خودم تنهاي تنها

                                مي كنم عشقو پرستش

  من خودم تنهاي تنها

                               بي وفايي هاشو ديدم

   از تو باغچه نگاهش

                              گل بي صفايي چيدم

   من خودم تنهاي تنها

                             واسه اون نامه نوشتم

    توي نامه با گلايه

                            خط زدم رو سرنوشتم

    من خودم تنهاي تنها

                            نامه رو دادم به دستش

  اما اون نامه رو پس داد

                            چه كنم با دل پستش

  من خودم تنهاي تنها

                             توي تاريكي اسيرم

   اگه عشق اون نباشه

                              توي تنهايي ميميرم

  من خودم تنهاي تنها

                              عاشق دلش مي مونم

مي دونم منو نمي خواد

                               ولي من باهاش ميمونم

عهد بستم كه برم

نمي دونم اين رسم روزگاره يا از بخت سياه منه كه هر وقت مي خوام درددل كنم ياد تو مي افتم و مجبورم با تو حرف بزنم. امشب فكرم سفري به گذشته داشت، مي دوني به كجا رفته بود به جايي كه هم تو بودي و هم من. يادته توي پارك قدم مي زديم و با همديگه دسته هاي گل مريم و رازقي و نرگس رو تماشا مي كرديم كه خيلي مرتب مثل سربازان وظيفه ژست گرفته بودند و نسيم آنها را نوازش مي كرد و ما مست بوي خوششان بوديم. يادته مي خواستي يكي از گلهاي نرگس رو از شاخه جدا كني و به من بدي، اما من گفتم نه، ناراحت شدي اما خنديدي.يادته گفتي دوستم داري،من ناراحت شدم و تو خنديدي. گفتم دوستم داشته باش اما عاشقم نشو،گفتي:مگه عاشقي جرمه؟!! گفتم:عاشق من شدن گناهه. خنديدي و گفتي:نكنه از آسمون آيه نازل شده؟ گفتم:از آسمون نه،ولي همه اينو مي دونن.ساكت شدي و به زمين خيره شدي.مي دونستم كه ته دلت چي مي گذره.آرام از كنارت دور شدم،مثل بچه هايي كه مادرشونو گم كردن دنبالم گشتي و فرياد زدي دوستت دارم و به همه ثابت مي كنم كه عاشق تو شدن گناه نيست.دلم مي خواست گريه كنم اما آسمون پيش دستي كرد و ابرهاي دلسوزي اش بر سر تمام غصه هايم باريدن و من شكستم و همان جا قسم خوردم كه ديگر به سراغت نيايم و تا الان كه چندين سال از آن روز مي گذرد به عهدم وفادار بوده ام و خواهم بود. اما هيچوقت فراموشت نخواهم كرد چون تو تنها بهانه براي زنده بودن مني.

 

سلام

سلام سلام

وای باورم نمی شه که دوباره برگشتم

خیلی دلم براتون تنگ شده بود

همش فکر می کردم که دیگه بر نمی گردم و همون جا...

ای بابا حالا که اومدم بی خیال.

راستشو بخواین خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود.داشتم دق می کردم.حالام که دارم براتون می نویسم بغض گلومو گرفتههیچی نمی تونم بنویسم جزء اینکه واقعا سخت گذشت.

امیدوارم هیچ کس به این جور جاها نره. امیدوارم حتی از کنار بیمارستانم رد نشین.

امروز فقط می خوام خبر برگشتمو بدم و چیزی دیگه ای نمی نویسم.

فقط اینو بگم که مدام سرم طرف آسمون بود و از خدا می خواستم که هیچ کدوم از دوستهام و حتی همه مردم به این جور جاها نیاین.

خدا نگه دار   به امید دیدار   دارم می رم از پیشتون     خدا نگه دار     

      

       

 

                                                  اگر بار گران بودیم ، رفتیم

                                        اگر نامهربان بودیم ، رفتیم

 

سلام دوستای عزیز و مهربون خودم.

دیگه وقت رفتنه ، من دیگه باید برم

اگه خوبی و بدی دیدین حلال کنین، البته بدی که ندیدین، هر چی بوده خوبی بوده

من دارم می رم بیمارستان واسه عمل جراحی. واسم خیلی دعا کنین.

همه ی شما رو دوست دارم .نکنه برم و کامنت نظرام خالی بمونهگاهی بیاین و یه سری بهم بزنین،گرچه نیستم که نظراتتون رو بخونم ولی وقتی برگردم خوشحال می شم و غم دوریتون رو فراموش می کنم.

حالا بهتره قبل از رفتنم یکی دیگه از شعرهامو براتون بنویسم.

مجبورم سکوت کنم

تنهاتر از همیشه

کنج قفس بی کسی

واژه های نا آرام غم و غصه را

کنار هم می گذارم و

شعر درد می سرایم

شاید در این بیابان

کسی حتی به خاطر دل شکسته ام

دانه ای بکارد و

بعدها این دانه

درختی شود و همدمم باشد

اما حالا که کسی از اینجا گذر نمی کند

مجبورم سکوت کنم

مجبورم با تمام بی کسی هایم بسازم.

 

 

دلم واسه همتون تنگ می شه

فراموشم نکنین

منتظرم بمونید

بر می گردم

البته اگه خدا بخواد