یه ورق از خاطراتم

 

 

 

                                                                                                                                                    

 

                                                                  زمزمه های دلتنگی

غریب است دوست داشتن ...

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

 

                                                                                  زمزمه های دلتنگی علی شریعتی

خیال پدر

شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال

خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود

 

در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت

رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

 

درعالم خیال به چشم آمدم پدر

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

 

موی سیاه او شده بود اندکی سپید

گویی سپیده از افق شب دمیده بود

 

یاد آمدم که در دل شبها هزار بار

دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

 

از خود برون شدم به تماشای روی او

کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

 

چون محو شد خیال پدر از نظر مرا

اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

 

                                                                    سهراب سپهری   

 

مادر بزرگ مهربون

 

دیدن مادرا چقدر بچه هاشونو دوست دارن

مدام نگرانند که اتفاقی براشون نیفته

نمونش همین مادر خودم اگه یه روز بی خبر برم بیرون

دلش هزار راه میره

از قیافش میشه فهمید که چقدر نگران بوده

یا شماها حتما" تو زندگیتون تو لحظه لحظه ی زندگیتون مادرتونو لمس میکنید

میبینید که چقدر دوستون داره و چقدر نگران آیندتونه

حالا فکر کنید یه مادر داغ اولاد ببینه

اولادی که با چنگ و دندون بزرگش کرده

براش آرزوها داشته

وقتی پسرش مرد همه ی آرزوهاشو باخت

آره مادر بزرگ مهربون من نتونست دوری پسرشو تحمل کنه

دلش برا پسرش تنگ شد

دوست نداشت پسرش تنها بمونه

این بود که بار سفر بست و رفت پیش پدرم

درست کنار پدرم خاکش کردیم اونا دیگه تنها نیستن الان پیش همن

اما این ماییم که تنها تر شدیم

منی که یتیم بودم حالا یتیم تر شدم

مادر بزرگم رفت تا پدرم تنها نباشه غافل از اینکه ما تنهای تنها شدم

بیچاره ما...

نمیدونم این بدبختیی و مصیبت تا کی ادامه خواهد داشت

خدا چه نقشه ای برام داره

چه بلایی قراره سرم بیاد

ولی میخوام اعتراف کنم

اعتراف

دیگه برام سخته کمرمو صاف کنم و وایستم

اول پدرم بعد مادر بزرگ مهربونم

هنوز رخت سیاه در نیورده بودم که داغ مادر بزرگم سیاه پوشم کرد

نمیدونم آینده چه خواهد شد

اصلا" آینده ای وجود داره یا نه

تازه اول جونیم بود

دیگه جونی برای من تموم شد

بیچاره من...

 

زندگي بار گراني  است كشيدن  تا  لب  گور          اي فلك زحمت اين بار گران ما را بس

 

                                                                                                      زمزمه های دلتنگی

آدم نماها بخونن

 

همتون گوشاتونو باز کنید

با شما هام همه ی شمایی که تنها دنبال عیش و شادی هستین

کجا بودین؟

همتون از یه قومین

خواب بودم که شماها رو دوست خودم میدونستم

حالا بیدارم

دیگه کافی

دیگه هیچ کدومتون برام مهم نیستسن

هیچ وقت دوست ندارم بهتون فکر کنم

و هیچ کدوم از خاطرات مسخرتونو یادم بیارم

برای همیشه از ذهنم پاکتون میکنم

همتونو

هیچ کودومتون مستثنی نیستین

هیچ دینی به گردنم نیست

به همتون اونقدر خوبی کردم که از سرتون هم زیاد بوده

فقط یه کار ناتمام دارم

اونم به همین زودی تمومش میکنم تا رها بشم رها...

از این به بعد طوری زندگی میکنم که همتون انگشت به دهن بمونین

برای خودم زندگی میکنم

هوای هیچ کدومتنونم نخواهم داشت

بعد از این دلم برا هیچ کس نمیسوزه الا خودم

قیافه هاتون دیدنی خواهد بود...

 یه بیت از شهریار براتون میزارم تا اونایی که گوشاشون سنگینه بفهمن که چی گفتم

 

پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی         که من این گوش ز فریاد فغان کر کردم

 

 

 

                                                                                                                    زمزمه های دلتنگی

پدر ...

 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیكر او سیر ندیدیم و برفت

گوئی از صحبت ما نیك به تنگ آمده بود  

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس كه ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم  

وز پیش سوره ی اخلاص دمیدیم و برفت

خارها بر دل رش آمد از ایام فراق 

گل بستان وصالش بنچیدیم و برفت

 عشوه می داد كه از كوی ارادت نروم 

دیدی آخر كه چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن لطف و ملاحت و آنگه

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری كردیم 

كای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

 

پدرم رفت...

هنوز باور نکردم... ولی میتونم یتیم هارو درک کردم

نمیتونم احساسمو بگم

دنیا برام رنگ باخته

دیگه انگیزه ی هیچ کاری رو ندارم

همه چیز پوچ و بی معنی

وقتی عزیزترینه آدم تو یه چشم به هم زدن از دست میره

وقتی تکیه گاهت پشتتو خالی میکنه

وقتی دیگه پاهات توان ایستادن ندارن و دیگه پدری هم نیست که کمک کنه تا بایستی

وقتی مادرتو میبینی که ذره ذره داره آب میشه

وقتی دیگه دست پدر نیست که گاهی با گرمای دستای مهربونش نوازشت کنه

وقتی باید تمرین کنی تا دیگه بعضی کلمات و جملات فراموش کنی

وقتی میرسی خونه دیگه نباید بپرسی بابام کجاست

خیلی سخته

یتیم...

مرگ تمام آرزو ها و رویاها...

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی      چون بهاران میرسد با من خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیرو علیلم ساختند    آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند

 

                                                                                                             زمزمه های دلتنگی

یک شبی مجنون نمازش را شکست...

 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

                                                                                                       زمزمه های دلتنگی

و اما اشک...

 

فتواى حسین این است: آرى! در نتوانستن نیز بایستن هست. 

 .................................................................................................................................................

مگر نه اشک، زیباترین شعر و بی‌تاب ترین عشق و گدازان‌ترین ایمان

و داغ‌ترین اشتیاق و تب‌دارترین احساس و خالص‌ترین گفتن

و لطیف‌ترین دوست داشتن است که همه، در کوره یک دل، به هم آمیخته و ذوب شده‌اند

و قطره‌ای گرم شده‌اند، نامش اشک؟

کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده و یا عزادار است

و مرگ عزیزی قلبش را می‌سوزاند، می‌گرید، غمگین است،

هرگاه دلش یاد او می‌کند و زبانش سخن از او می‌گوید و روحش آتش می‌گیرد

و چهره‌اش برمی‌افروزد، چشمش نیز با او همدردی می‌کند؛ یعنی اشک می‌ریزد،

اشک می‌جوشد و این حالات همه نشانه‌های لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند

گریه‌ای که تعهد و آگاهی و شناخت محبوب یا فهمیدن

و حس کردن ایمان را به همراه نداشته باشد

کاری است که فقط به درد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان می‌آید.

 

 

                                          ...................................................................................

 

 

هوا گرفته بود باران میبارید ...

کودکی آهسته گفت: خدایا گریه نکن درست میشه !

کودک نگاهی به آسمان کرد ، دید آسمان دل پر دردی داره.

 به آهستگی گفت:

سرتو بزار رو سینم

بزار اشکاتو نبینم

وقتی که چشات بشن خیس

میمیرم، دست خودم نیست

اشکای تو منو کشتن

مرواریدای درشتن

وقتی چشمات پر آبه

دنیا رو سرم خرابه

آنگاه آسمان چشمهایش برق زد ، و بعد کودک صدای رعد را شنید ،

چشمهایش را که بست ، باران گرفته بود.

 

                                                                                            زمزمه های دلتنگی

 

دلتنگی

 

سلام

اومدم دلتنگیهامو زمزمه کنم ...

 

فریاد


مشت می كوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز كنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر كوهی دل صحرایی
كه در آنجا نفسی تازه كنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بكشم
كه صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند كسی
كه نیازی به تنفس دارد
مشت می كوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد كند
از شما خفته چند
چه كسی می اید با من فریاد كند ؟

فریدون مشیری

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

دنیا هاوفاصله ها

من خسته ام
من در کنار پنجره,تنها نشسته ام
و با تمام خویش میندیشم
به هر چیز,هر چه هست
انسان و سنگ,گربه,یک بوته خار,و.....
دنیای مبهمی است
دنیای گنگ,تیره,مرموز,ناشناس
((دنیا))کنار پنجره,تنها نشسته است
در کوچه عابری
میخواند,
آوازی,غمناک,زیر لب
غمناک تر زباد
غمناک تر زشب

من میخک سپید قشنگم را,
با آب پاش کوچک خود,آب میدهم,
من,سهره ظریف زرنگم,را
هر صبح و شام,دانه ی شاداب می دهم,
اما حقیقتی است که:من نیز
بیگانه ام,
با ان دو یار خویش, دو دنیا:
با ان سکوت میخک زیبا.
با ان سرود مرغک تنها.
من.


گاهی, به میز خویش می اندیشم
گاهی, به قاب روی بخاری, به تنگ آب
و با تمام خویش بر انم که:روز وشب
اینان, مرا نهفته, بر انداز می کنند
گاهی که نیستم من و کس نیست, در اطاق
آواز میکنند.
چون مرغ پر گشوده و پرواز میکنند.
اما...


ما,چشمهایمان,
کور است و گوش , کر
آری به هر کنار,
صدها هزار دنیا,در گردش است و ما
زآنجمله بی خبر!


من خسته ام
من در کنار پنجره,تنها نشسته ام.
دنیا کنار پنجره,تنها نشسته است!

نوذر پرنگ

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نیایش

خدایم ، خدایم
آه ای خدایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
شكنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد كس غم مگر صدا را
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گل های به خون غلتیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
كه داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی در گذر است
به فكر قتل عام لاله ها باش
كه خواب گل به گل كابوس خار است
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت می زنم با گریه هایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان نگردان
عطا كن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان نگردان
الی كیفرم را می پذیرم
كه از تو ذات خود را پس بگیرم
كمك تا كه با ناحق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت می زنم با گریه هایم
صدایت می زنم بشنو صدایم

اردلان سرفراز
 
 
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 

ناله ناکامی

برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم


عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسمهای تو باور کردم


به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم


تو شدی همسر اغیار و من ازیار و دیار
گشتم آواره و ترک سر وهمسر کردم


زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی
که من از خار وخس بادیه بستر کردم


در ودیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا ناله ناکامی خود سر کر دم


در غمت داغ پدر دیدم وچون در یتیم
اشکریزان هوس دامن مادر کردم


اشک از آویزه گوش تو حکایت می کرد
پند از این گوش پذیرفتم لز آن در کردم


پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش زفریاد وفغان کر کردم


ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
دیده را حلقه صفت دوخته به در کردم


شهریارا!به جفا کرد چو خاکم پامال
آنکه من خاک رهش را به سر افسر کردم.

استاد شهریار

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

خسته ام از این کویر

 
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
 
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
 
ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر
 
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
 
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
 
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر
 
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر
 
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
 
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
!با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
 
قیصر امین پور
 
 
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 

قاصدک

قاصدک از چه خبر آوردی
وز کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیارو دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قااصدک در دل من همه کورندو کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجروبه های همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک هان ولی آخر ای وای
راستی آیا رفتی با باد
با توام آی کجا رفتی آی؟
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی کجا رفتی آی؟
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم،خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک،
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند


مهدی اخوان ثالث

 

                                                                                                زمزمه های دلتنگی شهرام

 

رها، رهاتر از ستاره

 

 

سلام

حالتون چطوره؟

حتما" میپرسین اینا عکس کیه؟!

رهاست دیگه !!!!!!!

همون که من میشم عمه اش!

می بینید چه قدر نازه

الهی عمه فدات شه عزیزم

چیزی نمونده یه ساله شه بهمن ماه اولین تولد زندگیشو میگیریم

همه ی شما هم دعوتین

بیاینا!

حالا دیگه زیاد حرف نمیزنم ببینید لذت ببرید!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

                                                                      زمزمه های دلتنگی

 

بی وفایی مگر چه عیبی داشت

 

وه چه خوب آمدی صفا کردی
چه عجب شد که یاد ما کردی؟


ای بسا آرزویت می‌کردم
خوب شد آمدی صفا کردی


آفتاب از کدام سمت دمید
که تو امروز یاد ما کردی؟


از چه دست سحر بلند شدی
که تفقد به بینوا کردی؟


شب مگر خواب تازه‌ای دیدی
که سحر یاد آشنا کردی؟


بی وفایی مگر چه عیبی داشت
که پشیمان شدی و وفا کردی؟


هیچ دانی که اندرین مدت
از فراقت به ما چه ها کردی؟


با تو هیچ آشتی نخواهم کرد
از همان ره که امدی بازگرد.

 

                         ایرج میرزا 

 

...........................................................................................................................................

                                          

                                یار با ما بی‌وفایی می‌کند

یار با ما بی‌وفایی می‌کند

 

بی‌گناه از من جدایی می‌کند

شمع جانم را بکشت آن بی‌وفا

 

جای دیگر روشنایی می‌کند

می‌کند با خویش خود بیگانگی

 

با غریبان آشنایی می‌کند

جوفروشست آن نگار سنگ دل

 

با من او گندم نمایی می‌کند

یار من اوباش و قلاشست و رند

 

بر من او خود پارسایی می‌کند

ای مسلمانان به فریادم رسید

 

کان فلانی بی‌وفایی می‌کند

کشتی عمرم شکستست از غمش

 

از من مسکین جدایی می‌کند

آن چه با من می‌کند اندر زمان

 

آفت دور سمایی می‌کند

سعدی شیرین سخن در راه عشق

 

از لبش بوسی گدایی می‌کند

 

هنوز نفس میکشه

 

سلام

کاملا" بی مقدمه اومدم

این بلاگ تا همیشه ادامه خواهد داشت

چه شهرام باشه چه نباشه

چه من باشم چه نباشم

و...

و...

و...

و...

خیلی کارا میخوام بکنم اما اول میخوام ازش اجازه بگیرم

اولین پستم هم شعرایی که شهرام خیلی دوستشون داره طوری که همیشه برای من میخونه

 

 

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر و برگ من بی سر و سامان دارد

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه نهم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی است

نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ؟ برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شوند

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شوند

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دلی پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

 

                                                                                                     زمزمه های دلتنگی

آخرین پست

 

 

آخرین پست

شتری که در خونه ی هر بلاگ نویسی میخوابه

دیرو زود داره اما سوخخت و سوز...

بالاخره نوبت آخرین پست منم شد

لحظه سختیِ

به واقع بغض داره خفم میکنه

باید اشتیاق درونیمو سرکوب کنم و برم

اینجا رو درست کردم تا تنها نباشم ولی تنها تر شدم

یادمه وقتی تصمیم گرفتم بلاگ بسازم یه چیزی که اسمشو نمیدونم تو دلم جوونه زده بود

وادارم میکرد یه تکونی به خودم بدم

روزای قشنگی بود

نمیدونم دوباره دوست دارم به اون روزا برگردم یا نه

خاطرها....

تنها چیزی که همیشه با آدم میمونن

ولی ای کاش می شد بعضی از اونارو فراموش کرد

حتی نمیدونم میتونم از اینجا دل بکنم یا نه

خیلی سختمه

دلم برا همه بچه هایی که برام مینوشتن تنگ میشه

دلم برا پست های پر از احساسشون تنگ میشه

خیلی دارم طولش میدم

آخه میدونین چیه؟ دارم آرزو میکنم ای کاش این لحظه هیچ وقت تموم نشه

این پست تا بی نهایت ادامه داشته باشه

اما چه میشه کرد هر طلویی یه غروبی داره

غروب غم انگیز اومده سراغ من و بلاگم

اما میدونید نقطه عطف داستان کجاست

اینجاست تو پاییز

که هر وقت که از راه میرسه یه زخم رو دلم میذاره

متنفرم ازش

کاش هیچ وقت پاییز نمیشد

بالاخره این لحظه هم داره تموم میشه

بالاخره این پست هم داره به آخر میرسه

و بالاخره این قصه داره تموم میشه ولی با یه علامت ( ؟ )

نمیدونم تا کی

ولی خدا نگهدارتون تا...؟؟؟

 

وحشی بافقی

 

 

اي گل تازه كه بويي ز  وفا      نيست تورا           خبر از سرزنش خار جفا  نيست  تو    را

رحم بر بلبل بي برگ و نوا      نيست تو را          التفاتي به اسيران  بلا   نيست    تو     را

ما اسير غم  و  اصلا  غم  ما   نيست تو را         با اسير غم خود رحم چرا نيست   تو    را

                                      فارغ  از  عاشق  غمناك  نمي‌بايد بود

                                      جان من اين همه  بي‌باك  نمي‌بايد بود

 

همچو گل چند به روز همه خندان     باشي          همره غير  به  گلگشت   گلستان    باشي 

هر  زمان با  دگري   دست و گريبان  باشي          زآن بينديش كه از كرده پشيمان     باشي

جمع با جمع نباشند و  پريشان      باشي             ياد حيراني ما آري و  حيران        باشي

                                      ما نباشيم كه باشد   كه    جفاي  تو كشد

                                      به جفا سازد و   صد جور براي  تو كشد

 

شب به   كاشانه   اغيار   نمي‌بايد        بود           غير  را  شمع  شب  تا ر  نمي‌بايد     بود

همه‌جا با همه  كس   يار    نمي‌بايد      بود           يار   اغيار   دل   آزار   نــمي‌بايــد    بود

تشنه   خون  من  زار   نمي‌بايد            بود            تا به اين مرتبه خونخوار  نمي‌بايد    بود

                                      من اگر  كشته شوم باعث بدنامي توست

                                      موجب شهرت بي‌باكي وخودكامي توست

 

ديگري  جز تو  مرا اين  همه   آزار    نكرد           جز تو كس در نظر  خلق  مرا  خار  نكرد

آنچه  كردي تو به من هيچ ستمكار  نكرد           هيچ  سنگين  دل  بيدادگر  اين  كار  نكرد

اين ستمها دگري  با   من   بيمار    نكرد            هيچ كس اين همه آزار من زا نكرد 

                                      گر ز آزردن من هست غرض مردن  من 

                                      مردم ،  آزار  مكش  از  پي   آزردن  من

 

جان من سنگدلي، دل به تو دادن   غلط است           بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است   

چشم اميد  به روي توگشادن غلط است                  روي پرگرد به راه تو نهادن  غلط است 

رفتن اولاست زكوي تو ،  ستادن   غلط است           جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است 

                                      تو نه  آني  كه  غم  عاشق  زارت  باشد

                                      چون شود  خاك  بر آن خاك گذارت باشد

 

مدتي  هست  كه  حيرانم  و   تدبيري نيست             عاشق بي‌سر و سامانم و تدبيري  نيست

از  غمت سر به  گريبانم  و   تدبيري    نيست             خون دل رفته به  دامانم و تدبيري نيست

از  جفاي تو  بدينسانم   و     تدبيري نيست              چه توان كرد پشيمانم  و  تدبيري نيست

                                      شرح  ماندگي   خود  به  كه  تقـرير  كنم

                                      عاشقم چاره ی من چـــيست چــه تدبـير كنم

 

نخل  نو خيز  گلستان  جهان    بسيار  است             گل اين باغ بسي، سرو روان بسيار است

جان من همچو تو   غارتگر  جان بسيار است             ترك زرين  كمر  موي  ميان بسيار است

با لب همچو شكر تنگ دهان     بسيار است            نه كه غير از  تو جواني نیست، جوان بسيار است

                                      ديگري   اين   همه بيداد به عاشق نكنـــد

                                      قصـــــد آزردن  ياران   مـــــوافق   نكنـــد

 

مدتي  هست     در آزارم  و  مي‌داني      تو              به كمند تو گرفتارم  و  مي‌داني تو

از  غم  عشق   تو  بيمارم    مي‌داني     تو              داغ  عشق تو به جان دارم و مي‌داني تو

خون دل از   مژه مي‌بارم و   مي‌داني      تو              از  براي  تو  چنين  زارم  و مي‌داني تو

                                 از زبان تو  حـــــديثي  نشـــنودم هرگـــــز

                                 از تو شرمنده يــك حرف  نبـــودم هرگــــز

 

مكن آن  نوع  كه  آزرده   شوم از     خويت              دست بر دل نهم و پا كشم از كويت

گوشه‌اي  گيرم  و  من  بعد نيايم     سويت              نكنم  بار  دگــر ياد قــد  دلــجويت

ديده   پوشم   ز    تماشاي   رخ    نيكويت               سخني گويم و  شرمنده شوم از رويت 

                                  بشنو پند و مكن  قـــصد دل آزرده خويش

                                 ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش

 

چند صبح آيم و از خاك درت شام روم                  از سركوي تو خود كام به نـــاكم روم

صد دعــا گويم و آزرده به دشنـام روم                  از پي‌ات آيم و با من نشوي رام روم

دور ددور از تو من تيره سرانجام روم                   نبود زهره كه همراه تو يك گـام روم

                             كس چرا اين هم سنـــگين دل و بدخو مزن

                             جان من اين روشي نيســـــت كه نيكو باشد

 

از چه با من نشوي يار چه مي‌پرهيزي                 يار شو با من بيمـــار چــه مي‌پرهيزي

چيست مانع ز من  زار چه مي‌پرهيزي                 بگشا لعل شكــــربــــا چــه مي‌پرهيزي

حرف زن اي بت خونخوار چه مي‌پرهيزي               نه حديثي كنــي اظهــــار چــــه مي‌پرهيزي

                              كه تو را گفت به ارباب وفـــــا حـــرف مزن

                              چين بر ابر و زن و يك بار به ما جرف مزن

 

درد  من  كشته  شــــمشير  بلا مي‌داند                 سوز مـن سوخـــته‌ي داغ جـفا مــي‌داند

مسكنم ساكن صـحراي  فنا       مي‌داند                همه‌كس حال من بي سروپا مـي‌داند

پاكبازم   همه كس  طـور  مـرا    مي‌داند                عاشقي همچو من‌ات نيسـت خـدا مــي‌داند

                               چاره‌ي من كن و مــگذار كـــه بيچاره شوم

                               سرخود گــيــرم و از كـــوي تـو آواره شوم

 

از سركوي تو با ديده تر خـــواهم رفت                 چهره آلـوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر مي‌كني از پيش نظر خـــواهم رفت              گر نرفتـم  ز درت شام، سـحر خواهم رفت

نه كه اين بار چو هر بار  دگــر خواهم رفت                   نيست بـاز آمدنم بـــاز اگـــــر خـــواهم رفت

                              از جـــفاي تـــو مـــــن زار چــــو رفتم، رفتم

                               لطف كن لطف كه اين بار چـــــو رفتم، رفتم

 

چند در كوي تو با خـــاك بــــرابر باشم             چـــــند پامــــال جـــفاي تو ستمگر باشم

چند پيش تو، به قدر از همــه كمتر باشم          از تــو چند اي بت بـــدكيش مـــــكدر باشم

مي‌روم تا به سجـــود بت  ديگر باشم               باز اگــر سجده كنم پيش تو كافر باشم

                              خود بگو كه از تو كشم نـــاز و تغافــل تا كي          

                               طاقتم نيست كه از اين بيش تحــــمــل تا كي

 

 

سبزه دامن نسرين تــو را  بنــــد ه شوم             ابـــتداي خــــط مشكين تو را بنده شـوم

چين بر ابروزدن و كين تو را   بنده شوم              گره ابروي پـــــرچـين تو را بنده شـوم

حرف ناگفتن و تمكين  تــو را بنده شوم              طرز محبوبي و آييــن تو را بنده شـوم

                              الله، الله، ز كه ايــن قـــــاعـــــده اندخـــــته‌اي

                              كيست استاد تــو ايــنهــــا ز كه آموختـــــه‌اي

 

 

اين همه جور كه مـن از پي هم مي‌بينم                زود خود را به سـر كـوي عدم مـي‌بينم

ديگران راحت و مـن اين همه غم مي‌بينم             همه‌كس خرم و مـــن درد و الــــم مـي‌بينم

لطف بسيار طمــــع دارم و كــم مي‌بينم                 هستم آزرده و بسـيــــار ستـــم مـي‌بينم

                               خرده بر حرف درشـــــت مــــن آزرده مگير

                               حرف آزرده درشتانه بــــود، خـــــرده مگير

 

آن‌چنان باش كه من از تو شكايت نكنم                  از تو قطع طمع لـــطف و  عنايت نـكنم

پيش مـــردم زجـــفاي تو حــكايت نكنم                   همه جا قصه‌ي درد تــــو  روايت نـكنم

ديگر اين قصــــه بي حد و نهايت نكنم                   خويش را شهره هر شــهر و ولايت نـكنم

                                خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است

                                 سوي تو گوشه‌ي چشمي ز تو گاهي سهل است

 

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تورا /اي گل تازه /اي گل تازه كه بويي ز وفا/وحشی بافقی/

وحشی/وحشی بافقی/بافقی/شب به كاشانه اغيار نمي‌بايد

 

 

 

بغض مهر

 

 

سلام...

سلام به اول مهری ها...

خوش به حالتون کلی خوش میگذره روز اول مدرسه...

دوستای سال قبل میبینین... چهره های جدید و خجالتی که تازه واردن... البته بعضی هاشون هم از سر و کول آدم بالا میرنا!!!!

حسودیم میشه بهتون... کاش یه بار دیگه اول دبیرستان بودم ... وای پیش و نگو که دیگه اشکم در میاد

دلم برا دوستام تنگ شده... معلم زبانمون... دبیر ورزش... استاد دیفرانسیل... آقای محمد لو دبیر جبر خطی...

آه......

داغ دلم تازه شد...

برید خوش باشید...

 

شاد باشیم یا...

 

وداع با ماه رمضان از زبان امام سجاد (ع)

 

اي خدايي كه در برابر احسان به بندگان پاداش نخواهي، و از عطا و بخشش پشيمان نمي‏شوي، اي كسي كه مزد بنده خود را بيش از عمل او مي‏دهي. نعمتت بي‌استحقاق به بندگان رسد، و عفوت تفضل، و مجازاتت عدالت، و قضايت عين خير است. اگر بخشش كني، عطايت را به منت آلوده نكني و اگر عنايت نكني، از باب ستم نيست.

 به مهرباني‌ات كه پايان ندارد و احسانت كه كاستي نمي‏پذيرد، خداوندا بر محمد و آلش درود فرست و درد از دست رفتن رمضانمان را جبران كن و روز عيدمان و فطرمان را بر ما مبارك گردان و آن را از بهترين روزهايي قرار ده كه بر ما گذشته، كه بيشترين عفو را موجب و بيشترين معاصي را محوكننده باشد و گناهان پنهان و آشكار ما را مورد مغفرت قرار ده.

بارالها! پايان يافتن اين ماه را پايان يافتن خطاهايمان قرار ده و به دنبال خارج شدنش، ما را از بدي‌هامان خارج كن و ما را از سعادت‌مندترين اهل اين ماه به آن و پرنصيب‏ترين آنان در آن و بهره‏مندترين ايشان از خودت قرار ده.

 

و اما تموم شد به همین زودی و خیلی معصومانه...
همش آرزو کردیم تموم شه حالا که تموم شده غصه ی رفتنشو میخوریم...

 

بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا…

بدرود ای ماه دست یافتن به آرزوها….

بدرود ای یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادی…

بدرود ای که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم

و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک...

 

حالا عید شده و باید تبریک بگیم به همه ی اونایی که تو این یه ماه بنده ی ناب خدا بودن

 

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود

صد حیف ازین بساط که برچیده می شود

در این بهار رحمت و غفران و مغفرت

خوشبخت آنکسی ست که بخشیده می شود

عیدتون مبارک

 

 

جنس وفا

 

جایی روم که جنس وفا را خرد کسی

نام متاع من به زبان آورد کسی

 

یاری که دستگیری یاری کند کجاست؟

گر سینه ای خراشد و جیبی دَرَد کسی

 

یاریست هرچه هست و ز یاری غرض وفاست

یاری که بی وفاست کجا میبرد کسی؟

 

دهقان چه خوب گفت چو میکند خار بن

شاخی کش این بر است چرا پرورد کسی

 

وحشی برای صحبت یاران بی وفا

خاطر چرا حزین کند و غم خورد کسی؟؟؟

 

 

میروم

 

 

میروم از شهر شوم چشمتان
میکشم دلواپسی ها را به دوش
قصه ی بیزاری من از شما
قصه ی باران شد و هیزم فروش

دم به لحظه کودک حسی غریب
سر به روی زانوانش مینهد
دور باید شد ز چنگال شما
قلبتان بوی خیانت میدهد

بیصدا اندام دل در خود شکست
از نگاه ِ چشم ِ هیز ِ سرنوشت
قبل رفتن سردر این خانه را
اینچنین با حسرتی خواهم نوشت:

"درمیان کوچه های بیکسی
غربتم پیدا شد و من گم شدم
آه نفرین بر شب شومی که من
وارد دنیای این مردم شدم"

 

 

خواب می‌بينم همه شب، اسب رهوار مرادم را
يالش از نور سحرگاهان ، طلایی رنگ
خواب می‌بينم که برزين بلند او
راه می‌پيمايم از فرسنگ تا فرسنگ
رو به سوی قله‌های دور می‌آرم
قله‌های دور، پنهان در غبار خنده‌ی خورشيد
می‌روم آن سان که نعل اسب من از سينه‌ی هر سنگ لاله‌ی برقی بروياند
می‌روم آن سال که گرمای نفس های تب آلودش
پرده‌ی ابريشمين آبشاران را بسوزاند
می روم آنجا که چون چشمم به طاق آسمان افتد
بشکفد در باغ چشمم سوسن خورشيد
همچو عکس بيشه‌ها در چشم آهوها
می‌روم آنجا که چون اسبم دو چشم از خواب بگشايد
نقش بندد در نگين مردمک‌هايش
سايه‌ی پرواز خاموش پرستوها …

عاقبت زين می‌کنم روزی به بيداری
اسب رهوار مرادم را
رو به سوی قله‌های دور می‌آرم
قله‌های دور، پنهان در غبار خنده‌ی خورشيد
می‌روم آنجا که باغ آفرينش را بهاری هست
می‌روم آنجا که دلها را شکوه انتظاری هست

 

میروم

 

 

و خدایی که در این نزدیکی است

 

 

و خدایی که در این نزدیکی است

لا ی این شب بوها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها، حوضشان بیآب است

باد می رفت به سروقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

 

 

ماه خدا

 
 
اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي راز شـــد 
لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب 
گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني
طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن 
چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام
چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير 
مثنوي معنوي - مولوي
 
 

شعر حمید مصدق و جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق

 

 


" حمید مصدق خرداد 1343"



تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید 

سیب را دست تو دید 

غضب آلود به من كرد نگاه 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز، 

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم ...

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت .



" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم 

چون كه می دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 

پدرم از پی تو تند دوید 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 

پدر پیر من است 

من به تو خندیدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك 

دل من گفت: برو 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... 

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 

حیرت و بغض تو تكرار كنان 

می دهد آزارم 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم 

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

 

 

اي پرنده مهاجر

 

متن آهنگ " اي پرنده مهاجر " از سیاوش قمیشی 

اي پرنده مهاجر

سفرت سلامت اما

به کجاميري عزيزم قفسه تموم دنيا

روي شاخه هاي دوري چه خوشي داره صبوري

وقتي خورشيدي نباشه تا هميشه سوت و کوري

ميگذره روزاي عمرت توي جاده هاي خلوت

تا بخواي بر گردي خونه گم ميشي تو باغ غربت

واسه ما فرقي نداره هر جا باشيم شب نشينيم

دلخوشيم به اين که شايد سحرو يه روز ببينيم

آخرش يه روزي هجرت در خونتو ميکوبه

تازه اون لحظه ميفهمي همه آسمون غروبه

آخرش يه روزي هجرت در خونتو ميکوبه

تازه اون لحظه ميفهمي همه آسمون غروبه

ميگذره روزاي عمرت توي جاده هاي خلوت

تا بخواي بر گردي خونه گم ميشي تو باغ غربت

واسه ما فرقي نداره هر جا باشيم شب نشينيم

دلخوشيم به اين که شايد سحرو يه روز ببينيم

آخرش يه روزي هجرت در خونتو ميکوبه

تازه اون لحظه ميفهمي همه آسمون غروبه

آخرش يه روزي هجرت در خونتو ميکوبه

تازه اون لحظه ميفهمي همه آسمون غروب

 

 

...؟؟؟

    چقدر از تو دور ماندم !

 

چقدر از تو دور ماندم ، جقدر از خود دور ماندم . کلامم را با چشم دل بخوان که ببینی آن را با آب زلالی از جنس اشک نوشته ام . آن را بخوان که حدیثی از فراق تو ست. آن را بخوان وبدان که از خود توان نوشتن نداشتم .

یادم است که میگفتی باید به آنجایی که لایق آنیم ، یعنی بهشت برین دست یابیم . اما میدانی که بی تو یافتن مسیر بهشت چقدر دشوار است . آخر نشان آن را از که بپرسم که خود ره گم کرده نباشد و از که بپرسم در حالی که هیچ  راه شناسی نمی یابم ودر این سرای بی کسی تنها خود را میبینم بی تو و تنها و نمی دانم بعد از تو چه کسی با لبخندش مرا به سوی خدا خواهد خواند و چه کسی با نگاهش قلبم را آرام خواهد کرد که مهدی (عج) می آید . دیگر چه کسی عصا زنان راه نماز را نشانم خواهد داد  . دیگر چه کسی با قطرات اشکش بذر حب مولا را در دلم خواهد کاشت .

کاش بودی ودستم را می گرفتی یا شاید ای کاش من بودم در آن مسیری که تو در آن قدم بر می داشتی . ولی افسوس که آن راه را گم کرده ام ، همان راهی که تونشانم دادی ، راه بهشت را می گویم ، همان بهشت گم شده .

یادت هست آن روزی را که رفتی ، من در کجای این مسیر بودم ، حال آرزو دارم همان جا مانده بودم تا لااقل راه را گم نکرده بودم . اما میدانم که نمی توان در یک جا ماند وباید رفت واز این روست که به امید خدا به خود جرئت حرکت دادم و می دانم آن را به مدد تو خواهم یافت

 

چــه می کشم

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

 

 

انتظار

باز امشب اي ستاره تابان نيامدي
باز اي سپيده شب هجران نيامدي


شمعم شكفته بود كه خندد بروي تو
افسوس اي شكوفه خندان نيامدي


زنداني تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دريچه زندان نيامدي


با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز
چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي


شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند
افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي


گفتم بخوان عشق شدم ميزبان ماه
نامهربان من تو كه مهمان نيامدي


خوان شكر به خون جگر دست مي دهد
مهمان من چرا به سر خوان نيامدي


نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش
اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي


گيتي متاع چون منش آيد گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نيامدي


صبرم نديده اي كه چه زورق شكسته اي است
اي تخته ام سپرده به طوفان نيامدي


در طبع شهريار خزان شد بهار عشق
زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي

 

 

بیست سالگی

سنین عمر به بیست میرسد ما را

خدای من که به فریاد میرسد ما را

گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند

دگر چه فایده از یاد میرسد ما را

حدیث قصه سهراب و نوشداروی او

فسانه نیست کز اجداد میرسد ما را

اگر که دجله پر از قایق نجات شود

پس از خرابی بغداد میرسد ما را

به چاه گور دگر منعکس شود فریاد

چه جای داد که بیداد میرسد ما را

تو شهریار علی گو که در کشاکش حشر

علی و آل به امداد میرسد ما را

 

 

انتحار تدریجی

خجل شدم ز جوانی ، که زندگانی نیست
به زندگانی من ، فرصت جوانی نیست


من از دو روزه ی هستی به جان شدم بیزار
خدای شکر ، که این عمر ، جاودانی نیست


همه به گریه ی ابر سیه گشودم چشم
در این افق که فروغی ز شادمانی نیست


به غصٌه ، بلکه به تدریج انتحار کنم
دریغ و درد که این انتحار ، آنی نیست !


نه من به سیلی خود سرخ می کنم رخ و بس
به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست


ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند
به جان خواجه ! که این شیوه ی شبانی نیست


ز بلبل چمن طبع شهریار ، افسوس !
که از خزان گلش ، شور نغمه خوانی نیست

 

 

 

 
جرس کاروان

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانیم از این زندگانیم

 

دور از کنار مادر و یاران مهربان

زال زمانه کشت به نامهربانیم

 

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

 

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

 

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده جرس کاروانیم

 

یکشب کمند گیسوی ابریشمین  بتاب

ای ماه اگر از چاه به در می کشانیم

 

گوش زمین نیست به ناله من آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

 

 

 

در راه زندگانی

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را

کنون با بار پیــری آرزومندم که برگـردم

به دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را

به یاد یار دیرین کاروان گم کـرده رامانـم

که شب در خــواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهر آلود شهد شادمانـــی را

سخن با من نمی گوئی الا ای همزبـان دل

خدایــا بــا کـه گویم شکوه بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانـــی را

به چشم آسمانـی گردشی داری بلای جان

خدایـــا بر مگردان این بلای آسمانـــی را

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتـن

که از آب بقا جویند عمــــر جاودانـی را 

 

 

وحشی شکار

تا کی در انتظار گذاری به زاریم

باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاریم

دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز

جان سوز بود شرح سیه روزگاریم

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

دیشب که ساز داشت سرسازگاریم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داریم

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست

ماند به شیر شیوه وحشی شکاریم

شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساریم


شكنجه گر

 

 

رو به تو سجده مي كنم دري به كعبه باز نيست

بس كه طواف كردمت مرا به حج نياز نيست

به هر طرف نظر كنم نماز من نماز نيست

مرا به بند مي كشي از اين رهاترم كني

زخم نمي زني به من كه مبتلاترم كني

از همه توبه مي كنم بلكه تو باورم كني

قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد

تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد

عذاب مي  كشم ولي عذاب من گناه نيست

وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست

قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد

تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد

عذاب مي  كشم ولي عذاب من گناه نيست

وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست

 

 

برای تو

 

برای خواب معصومانه ی عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شبهنگام وحشت
کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایبونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرهم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میون سفره ی شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن
تو رو می شناسم ای سر در گریبون
غریبگی نکن با هق هق من
تن شکسته تو بسپار به دست نوازشهای دست عاشق من
به دنبال کدوم حرف و کلامی
سکوتت گفتن تمام حرفاست
تو رو از تپش قلبت شناختم
تو قلبت ، قلب عاشقهای دنیاست
کسی به فکر مریم های پرپر
کسی به فکر کوچ کفترا نیست
به فکر عاشقای در به در باش
که غیر از ما کسی به فکر ما نیست
تو با تنپوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم
تو خورشید و به دست من سپردی
کمک کن جاده های مه گرفته
من مسافرو از تو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته
رو یخبستگی شاخه نمیرن
کمک کن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم
کمک کن تا برای هم بمیریم
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میون سفره ی شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

 

 

کمکم کن

کمکم کن ، کمکم کن
نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن ، کمکم کن
نذار اینجا لب مرگو ببوسم
کمکم کن ، کمکم کن
عشق نفرینی بی پروایی می خواد
ماهی چشمه ی کهنه
هوای تازه ی دریایی می خواد
دل من دریاییه
چشمه زندونه برام
چکه چکه های آب
مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون
شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمی دم
موندنم مرگ منه
عاشقم ، مثل مسافر عاشقم
عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه ی کوچ
تو سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم
رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد
مسخ یک عشق پر آوازه شدن
کمکم کن ،کمکم کن ، نذار این گمشده از پا در بیاد
کمکم کن ، کمکم کن ، خرمن رخوت من شعله می خواد
کمکم کن ، کمکم کن ، من و تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیکه برامون ، ما باید بریم به دریا برسیم
دل ما دریاییه ، چشمه زندون مونه
چکه چکه های آب ، مرثیه خونمونه
تو رگ بودن ما ، شعر سرخ رفتنه
کمکم کن که دیگه ، وقت راهی شدنه

 

 

کلبه من

آه يکی بود يکی نبود
يه عاشقی بود که يه روز
بهت می گفت دوست داره
آخ که دوست داره هنوز

دلم يه ديوونه شده
واست بی آزاره هنوز
از دل ديوونه نترس
آخ که دوست داره هنوز
وای که دوست داره هنوز

شب که می شه به عشق تو غزل غزل صدا می شم
ترانه خون قصه ی تموم عاشقا می شم

گفتی که با وفا بشم
سهم من از وفا تويی
سهم من از خودم تويی
سهم من از خدا تويی

گفتی که دلتنگی نکن
آخ مگه می شه نازنين
حال پريشون منو
نديدی و بيا ببين

شب که می شه به عشق تو غزل غزل صدا می شم
ترانه خون قصه ی تموم عاشقا می شم

 

 

بوی غم

 

میگن بلاگ بوی غم میده

راست میگن

هیچ جوابی ندارم فقط اینو براشون میزارم

 

دنياي اين روزاي من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

دنياي اين روزاي من درگير تنهاييم شده

تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

در حسرت فرداي تو تقويممو پر مي كنم

هر روز اين تنهاييو فردا تصور مي كنم

هم سنگ اين روزاي من حتي شبم تاريك نيست

اينجا به جز دوري تو چيزي به من نزديك نيست

دنياي اين روزاي من همقد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

دنياي اين روزاي من درگير تنهاييم شده

تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده

 

 

 

 

 

من فقط عاشق اينم

حرف قلبتو بدونم 

الكي بگم جداشيم

تو بگي كه نمي تونم

من فقط عاشق اينم

بگي از همه بيزاري

دو سه روز پيدام نشه تا

ببينم چه حالي داري

من فقط عاشق اينم

عمري از  خدا بگيرم

اونقدر زنده بمونم

تا براي تو بميرم

من فقط عاشق اينم

روزهايي كه با تو تنهام

كارو بار زندگي رو

بذارم براي فردا

من فقط عاشق اينم

وقتي از همه كلافم

بشينم يه گوشه ي دنج

مو هاي تو رو ببافم

عاشق اوون لحظه ام كه

پشت پنجره بشينم

حواست به من نباشه

دزدكي تو رو ببينم 

من فقط عاشق اينم

عمري از  خدا بگيرم

اونقدر زنده بمونم

تا براي تو بميرم

من فقط عاشق اينم

عمري از  خدا بگيرم

اونقدر زنده بمونم

تا براي تو بميرم

 

 

 

 

 

 

خیابان عوض شده بود.

نوازنده نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد.

نئون ها در ویترین مغازه ها دیگر کسالت آور نبودند و...

مرد فکر کرد راه خانه اش را اشتباه آمده است وگرنه در عرض چند ساعت خیابان نمیتوانست این قدر تغییر کند.

نگاهی به تابلوی خیابان انداخت.

اما دید اسم خیابان همان است که بود.

به فکر فرو رفت..... دنیا و این همه زیبایی؟ باورش نمیشد....

مرد عاشق شده بود و نمیدانست...

 

 

 

از میان گلوی پنجره ای باز

هوای تازه را نفس می کشید

تق...تق...

در را کوبیدم

انتظار داشتم دستی در را بگشاید

اما دستی دیدم

که داشت پنجره را هم می بست.....

 

 

من داشتم اینجا می آمدم که تصادف کردم.

ناگهان یک ماشین آمد و مرا زیر گرفت.

وقتی میخواستم از خیابان رد شوم این اتفاق افتاد.

جنازه ام را گوشه خیابان در برف رها کردم و آمدم ... اما کاش نمی آمدم.

نه مرا میبینی و نه صدایم را میشنوی....

کاش نمی آمدم.

من داشتم به دیدن تو می آمدم که مردم.....

 

عاشق شدم

 

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگی بر بوی تو عاشق شدم

آه...

آه اگر صیاد من غافل شود از یاد من

فریاد اگر از کوی خود وز رشته ی گیسوی خود بازم نماید

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحب دل کنم

آه...

آه ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

 

 

 

 

 

 

دعا کردم

 

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني
تو را با لهجۀ گلهاي نيلوفر صدا کردم
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت
دعا کردم...
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييد، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
"دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم..."
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حرير چشمهايم را
بروي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نميدانم چرا رفتي...
نميدانم چرا...
شايد خطا کردم...
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي
نميدانم کجا... تا کي... براي چه...
ولي رفتي...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد
و بعد از رفتنت يک قلب باراني ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بالهايش غرق در انده غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران شد
و بعد از رفتن تو انگار کسي حس کرد
من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد...
کسي فهميد نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد،
هنوز آشفته چشمان زيباي توام: برگرد...!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اينهمه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
"تو هم در پاسخ اين بيوفاييها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم"
و من در حالتي مابين اشک و حسرت و ترديد-
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل-
ميان غصه ام از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگيمان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.