مرد.....
مرد نباید بپرسه:میآی......؟
باید اینجوری ورداره ببره..!!!
یکی....
یـکی داشتــ یکی نداشتــ
اونی که داشتــ تو بودیـــ
اونی که جز تـو کسی رو نداشت مـن بـودم

دنبالـ کسی نیستمـ کهـ وقتی میگمـ میرمـ ؛
بگهـ : نرو !
کسی رو میخوامـ کهـ وقتی گفتمـ میرمـ ؛
بگهـ : صبر کنـ منمـ باهاتـ بیامـ ، تنهـ ـا نرو … !
شهرزاد قصه گو
امــشب
شبی پر از خاطره
مـــن
''شـهرزاد ِ قصه گو'' ،تــو را
رو به روی هم،کنار ِ همین دیوار ، در آغوش ِ هم
مهمان میکنم به ''هــــــزار و یــک بوســـه'' ، از لب هایــم ...

تابع عشق
تابع عشق
تابع عشق تو را دامنهاش پیدا نیست
یکبهیک هست ولی بهر دلم پوشا نیست
میهراسم که چو معکوس نمایم آنرا
آشکارا شود آن رابطه که پیدا نیست
راستی گر به تو بسیار شوم من نزدیک
عشق پاکت به کجا میل نماید جا نیست
گر تو خواهی که در آغوش تو من جا گیرم
تابع ، فرد خودت زوج نما ، پروا نیست
منحنی دلت از رأس شکسته است چه باک
که مماس دل من هست ولی آنجا نیست
رفع ابهام نمودم ز خم لبهایت
پس سخن ساده بگو وقت غم و حاشا نیست
هر چه من روی نمودار رخت گردیدم
باز یک نقطهی بحرانی آن پیدا نیست
من بیچاره اسیر خم گیسوی توام
این چنین تابع بی چون و چرا هر جا نیست
چون سعادت سر و کارش به توابع افتاد

این بار
مینویسمت…
” تو ” را میان اصطحکاک مداد و کاغذ
گیر خواهم انداخت
شاید اینگونه بشود تو را
” تجربه ” کرد…!!!
برای تویی که قلبت پـاک است…
برای تو می نویسم……..
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست…
برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست…
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست…
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد…
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است…
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی…
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی…
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است …
برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است….
برای تویی که قلبت پـاک است…
برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است…
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است…
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است…
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است…
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است……….
دوستت دارم تا ……..!
نه…!
دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد
بی حد و مرز دوســـــــتت دارم
بعضی حرفا
بعضی حرفا رو نمیشه گفت، باید خورد!!
ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت نه میشه خورد!!
می مونه سر دلت و میشه دلتنگی...
میشه بغض!
میشه سکوت!
میشه همون وقت که خودتم نمیدونی چه مرگته......


چیزه زیادی نمیخواهــــــم ...
فقط کمی گوش کنــــــــی ...
اندکی درک کنی ... و از تــــــه دل این جمله رو بگویی :
آرام باش ! من کنــــــارتم ...!
و از تمام تو…
یک دست که قفل شود در دست من…



کــ ــنـــــارم هــــستی و اما دلــــم تنــگ مــــیشه هر لحظه