حداقل یکی این وسط عاقبت به خیر شد......
گفت: تو بچه داری؟ این دخترته؟
گفتم: آره این آواست... دخترمه.
گفت: شبها میخوابونیش پیش خودت؟
گفتم: آره...چون تنهایی سختشه. منم طاقتشو ندارم. دلم تنگ میشه براش.
پلکاشو تند تند به هم زد و با تعجب پرسید: باهاش حرف میزنی؟
گفتم: آره خب... دخترمه.
انگار که یهو از پیله اومده باشه بیرون و کسی رو دیده باشه که متعلق به دنیای کوچیک خودش باشه، با اون لهجه شیرین و کتابی افغانیش برام از عروسکاش گفت. بعد گفت میخوای بیارم ببینی عروسکای منو؟ گفتم: معلومه که میخوام. و پیش خودم فکر کردم تا این کوچولوی چهار ساله با پدرش و احمد برگردند یه چند دقیقه ای وقت دارم تا خرت و پرت ها رو از جلو دست و پا جمع کنم و فضا رو برای جابجایی اسباب و اثاثیه باز. سرم شلوغ بود ولی نمیدونم چطور این دختر با اون لبخند نمکین و لپهای سرخ از خجالتش من رو از دنیای اطرافم جدا میکرد.
صدای آهنگ آسانسور که اومد فهمیدم الانه که از آسانسور بدوه بیرون بیاد پیش من. هنوز اون آهنگه تو گوشمه. فکر نکنین حاظه فوق العاده ای دارم. اگه شما هم بیشتر از ده سال به یه خونه رفت و آمد کنین که دو سالش خونه شما بوده و در تمام این سالها یه آهنگ شادمهر عقیلی رو پخش کنه هر چقدر هم حافظه ماهی قرمزی داشته باشین باز یادتون می مونه. برگردم به دخترک که با عروسک ارزون قیمتش که البته خیلی تمیز و مرتب بود برگشت پیشم. نشستیم رو آخرین کاناپه ای که تو خونه مونده بود. هی حرف زد و حرف زد و قصه تعریف کرد. عروسکش رو گذاشت کنار عروسکم تا با هم دوست بشن. خودش هم بهم گفت که با من دوست شده. یه جور شیرینی بود. از اونا که دوست داری بغلشون کنی بچلونیشون ولی از اونجا که الان دیگه دو تا دوست هم سن و سال با دغدغه های مشابه بودیم احساسات بالغانه خودم رو کنترل کردم و نشستم به گوش دادن به حرفاش......
چیزایی رو که نتونستم بیارم ولی دوستشون داشتم هدیه شون دادم به دوست و آشنا. آوا یه بخشی از هویت من در یک دوره از زندگیم بود. برام مواجه با کودک درونم بود. میخواستم بره دست کسی که دوستش داشته باشه. بچه کوچیکی تو فامیل نداشتیم. همینجور مونده بود تو مجموعه هدیه هایی که برای آدمهای مختلف بسته بندی شده بودن بدون اینکه صاحبی براش سراغ داشته باشم. گذاشته بودم یکی بیاد برش داره. یکهو فکری به ذهنم رسید. به دخترک گفتم اگه دختر من بیاد پیش تو زندگی کنه مثل باقی عروسکات باهاش مهربون میشی؟ چشماش برق میزدن. گفت یعنی برای همیشه. گفتم برای همیشه. اگه بشه دخترت مواظبش میشی؟ باهاش بازی میکنی؟ گفت آره تازه با عروسکم دوست شدن با هم.....
انگاری سبک شده بودم.... آوا رو سپردم دست مادر جدیدش که قدش به زحمت از خودش بلندتر بود.
بعد از پانزده ماه که از مهاجرتمون میگذره چند روز پیش یاد دخترک افتادم و تمام ماجرای اونشب. یاد خاطراتی که دارن شکل تصویر میشن برام. انگار هیچوقت واقعیت فیزیکی نداشتند. این ماهیت مهاجرته که من ماههاست که وارد فاز پذیرشش شده ام.