حداقل یکی این وسط عاقبت به خیر شد......

گفت: تو بچه داری؟ این دخترته؟

گفتم: آره این آواست... دخترمه.

گفت: شبها میخوابونیش پیش خودت؟

گفتم: آره...چون تنهایی سختشه. منم طاقتشو ندارم. دلم تنگ میشه براش.

پلکاشو تند تند به هم زد و با تعجب پرسید: باهاش حرف میزنی؟

گفتم: آره خب... دخترمه.

انگار که یهو از پیله اومده باشه بیرون و کسی رو دیده باشه که متعلق به دنیای کوچیک خودش باشه، با اون لهجه شیرین و کتابی افغانیش برام از عروسکاش گفت. بعد گفت میخوای بیارم ببینی عروسکای منو؟ گفتم: معلومه که میخوام. و پیش خودم فکر کردم تا این کوچولوی چهار ساله با پدرش و احمد برگردند یه چند دقیقه ای وقت دارم تا خرت و پرت ها رو از جلو دست و پا جمع کنم و فضا رو برای جابجایی اسباب و اثاثیه باز. سرم شلوغ بود ولی نمیدونم چطور این دختر با اون لبخند نمکین و لپهای سرخ از خجالتش من رو از دنیای اطرافم جدا میکرد.

صدای آهنگ آسانسور که اومد فهمیدم الانه که از آسانسور بدوه بیرون بیاد پیش من. هنوز اون آهنگه تو گوشمه. فکر نکنین حاظه فوق العاده ای دارم. اگه شما هم بیشتر از ده سال به یه خونه رفت و آمد کنین که دو سالش خونه شما بوده و در تمام این سالها یه آهنگ شادمهر عقیلی رو پخش کنه هر چقدر هم حافظه ماهی قرمزی داشته باشین باز یادتون می مونه. برگردم به دخترک که با عروسک ارزون قیمتش که البته خیلی تمیز و مرتب بود برگشت پیشم. نشستیم رو آخرین کاناپه ای که تو خونه مونده بود. هی حرف زد و حرف زد و قصه تعریف کرد. عروسکش رو گذاشت کنار عروسکم تا با هم دوست بشن. خودش هم بهم گفت که با من دوست شده. یه جور شیرینی بود. از اونا که دوست داری بغلشون کنی بچلونیشون ولی از اونجا که الان دیگه دو تا دوست هم سن و سال با دغدغه های مشابه بودیم احساسات بالغانه خودم رو کنترل کردم و نشستم به گوش دادن به حرفاش......

چیزایی رو که نتونستم بیارم ولی دوستشون داشتم هدیه شون دادم به دوست و آشنا. آوا یه بخشی از هویت من در یک دوره از زندگیم بود. برام مواجه با کودک درونم بود. میخواستم بره دست کسی که دوستش داشته باشه. بچه کوچیکی تو فامیل نداشتیم. همینجور مونده بود تو مجموعه هدیه هایی که برای آدمهای مختلف بسته بندی شده بودن بدون اینکه صاحبی براش سراغ داشته باشم. گذاشته بودم یکی بیاد برش داره. یکهو فکری به ذهنم رسید. به دخترک گفتم اگه دختر من بیاد پیش تو زندگی کنه مثل باقی عروسکات باهاش مهربون میشی؟ چشماش برق میزدن. گفت یعنی برای همیشه. گفتم برای همیشه. اگه بشه دخترت مواظبش میشی؟ باهاش بازی میکنی؟ گفت آره تازه با عروسکم دوست شدن با هم.....

انگاری سبک شده بودم.... آوا رو سپردم دست مادر جدیدش که قدش به زحمت از خودش بلندتر بود.

  

بعد از پانزده ماه که از مهاجرتمون میگذره چند روز پیش یاد دخترک افتادم و تمام ماجرای اونشب. یاد خاطراتی که دارن شکل تصویر میشن برام. انگار هیچوقت واقعیت فیزیکی نداشتند. این ماهیت مهاجرته که من ماههاست که وارد فاز پذیرشش شده ام.     

She is my mommy! Ok!!

از اون دختر بچه شیطونا بود. با موهای به هم ریخته و گونه هایی که بخاط بارون و باد سرخ شده بود. همراه مادرش بود. زن جوونی که چند تا کیسه زرد خوار و بار نسبتا سنگین دستش بود و دایم حواسش به دخترک بود که یا ازش جا میموند یا همش چند قدم جلوتر میدوید. تو عالم خودم بودم غرق فکر. شایدم ناخودآگاه متوجه این مادر و دختر بودم. اومد جلوم. همینجور راست تو صورتم نیگاه کرد. خیلی جدی و بی مقدمه سرش کوچولوی گردش رو کشید جلو و گفت: "She is my mommy! Ok!!??" اینقدر جدی بود که ناخوآگاه بهش گفتم Ok. دلم خواست منم لپ تاپم رو همونجا باز میکردم و عکس دسکتاپم رو به همه نشون میدادم و با همون لحن حق به جانب ولی آزرده دادمیزدم "She is my Mommy". انگار که بشه با شاخ و شونه کشیدن و گرد و خاک کردن، دنیا رو مجبور کنی از یه سری چیزا عقب نشینی کنه. انگار که به دنیا بفهمونی تو نمیذاری کاری به کار عزیزات داشته باشه.


انگار دیگه راستی داریم جا میفتیم. برای یه پروژه بزرگ معرفی شده ام. از دوشنبه پیش رفتم ساختمون جدید. یه اتاق نسبتا بزرگ با هر امکان رفاهی که از یه دفتر میشه توقع داشت. اولین بار در تمام 10 سال کار قبلیم که یه فضای کاملن شخصی دارم. ولی چند تا چیز کم داره. پنجره ای که عادت داشتم وقتی فکرم مشغوله در حالی که مدارک جلوم پخشن، مدتها رو به اون بشینم و گنجشکهای سبز نگاه کنم که لابلای شاخه های درختچه ای که درست پشت پنجره بود و بذار فکر بره هر جایی که دلش میخواد چرخی بزنه و استراحتی کنه، تو دفتر جدیدم رو به شیروونی آجری رنگ ساختمونهای کناری باز میشه. فکرم مجبوره بمونه تو اتاق و جایی نره. یه چیز دیگه که برام مهمتر بود از دست دادن International Girls Corner بود. پارتیشن کوچیکی که با اولین و شاید تنها دوستانم در نیوزیلند شریک بودیم و تو همون فرصت کم یه ماهه با هم خندیده بودیم و همراه اشکهای هم بودیم. الان وقتی تو تنهایی ناراحت، نگران و هیجان زده میشم فقط احساس میکنم سرم سنگین شده. یه موج توی سرم میچرخه و حتی دیگه نمیاد پشت پلکهام....  و یادم میفته چقدر تنهام. حسی که اینروزها زیاد میاد سراغم. دلتگیهای طاقت فرسا.  

زندگی داره به شکل فلاکت بار و در عین حال دوستداشتنی یکنواخت میشه. کارمندهای مرتب و منظمی که صبح زود بیدار میشیم و میریم سر کار. برمیگردیم یه غذایی درست میکنیم، لباسی اتو میکنیم و خیلی زود میریم میخوابیم.  اگه برسم در مورد جزییات زندگی اینجا مینویسم. تجربه های این مدت. تصویر ثابت اینروزها ولی زیبایی های بینظیر بهار اینجاست و من که غرق تصور گشت وگذار با مامان و بابا تو این دشتها هستم. همیشه یه چیزی کمه....... 

سبز مثل دشتهای دامنه تاراناکی

روز دوم کارمه. نشستم تو اتاق جلسات شرکت با حدود سی تا مهندس دیگه. خیلی از موضوع بحث چیزی دستگیرم نمیشه ولی سعی میکنم روی جلسه متمرکز باقی بمونم. پشت پنجره یه دشت وسیع. چند تا گاو سیاه و سفید دارن میچرند. بینشون چندتا گوساله بازیگوشم هست. همه دارن میخندن. انگار رییس یه چیز بامزه گفته وسط جلسه. منم همراهشون لبخند میزنم....

 

تازه از شرکت زدم بیرون ودارم رانندگی میکنم به سمت خونه. جاده پر از سراشیبی و سربالاییه. بین دشتها با جاده بالا و پایین میرم. تاراناکی با دامنه پربرفش از دور دیده میشه. گم میشم تو فضا. میون تصویر گوسفندهای سفید و اسبهای آزاد و رودخونه ها. خودمو پیدا میکنم که با وجود خستگی نزدیک ده ساعت کار دارم به زندگی لبخند میزنم....

 

دارم لباس پهن میکنم. پرنده ها از سر صبح یه نفس دارن آواز میخونن. لباسا که تموم میشن میرم با احمد یه چرخی تو حیاط بزنیم. دو تا درخت لیمو اون پایین هستن که از تو خونه دیده میشن. میریم پایین، درخت نارنگی و گریپ فروت و پرتقالم پیدا میکنیم. یه نارنگی میچینم ومیگیرم جلوی بینی ام و یه نفس عمیق میکشم....

 

پینوشت: یه جایی از دلم گیر کرده پیش مامان و بابا و خواهرا. اوضاع اینترنت خوب نیست و بالتبع نمیتونم راحت باهاشون تماس بگیرم. هر نفس عمیقی که میکشم تهش میشه یه بغض. یه دلتنگی.

  

بی سرزمین تر از باد ....

ساعت 11 شب به وقت نیوزیلند، 9 شب به وقت استرالیا و 3 ونیم بعد از ظهر به وقت تهران ....

احساس میکنم مهاجرت یه تکون خیلی عمیق در ناخودآگاه آدم ایجاد میکنه. خیلی عمیق. اونقدر که دیگه هیچ چیز مثل قبلش نیست. هیچ تجربه ای اثر سابقش رو نخواهد داشت. انگار هر چیز دیگه ای سطحی میشه مخصوصا اونجا که به ایران مربوط میشه. ریشه ها قطع میشن و دیگه هیچوقت مثل سابق جایی برا سکنی پیدا نمی کنن. دیگه هیچ چیز غیر از تو و احتمالا پارتنرت واقعی نیستن. همه چی محو میشه.

از استرالیا پا شدیم اومدیم یه شهر کوچیک تو کرانه غربی نیوزیلند. یه قرارداد کاری یکساله. شایدم موندگار شدیم. شایدم رفتیم یه جای دیگه. به همین سادگی که مینویسم. غیر از سختی فیزیکی جابجایی و اضافه بار و دردسرهای جا افتادن تو سرزمین جدید هیچ چیز سختی وجود نداشت. اصلا انگار من نبودم. انگار همش یه قصه است که دارم تعریف میکنم. برای شما، برای خودم.

وقتی ریشه هاتو میکنی و با خودت میاری اینور دنیا، یه چیز عمیقی عوض میشه. خیلی سخته در موردش نوشتن. خیلی سخته فهمیدنش. باید تجربه اش کنی ولی هست .....   بازم در موردش مینویسم، یه روزی شاید ...

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

همچین یه سنگینی تو دلم دارم که اصلا نمیشه روش اسم گذاشت.همینقد بگم که هی از دلم پا میشه میاد رو چشمم میشه یه پرده بعد دوباره سر میخوره برمیگرده میره گوشه دلم کز میکنه. گوشه که نه اینقد یهو بزرگ شده که تقریبا تمام قضای دلم رو میگیره. اومدن مامان و بابا باعث شده بود این سنگینی بره اون پس و پشتها قایم بشه و جرات نکنه خودشو نشون بده ولی از پریشب انگاری که فهمیده من دل و دماغ پس زدنش رو ندارم خودش رو حسابی بهم تحمیل کرده.

همه چی مثل همیشه است. آروم و در صلح. روزها میگذرند و فقط فولدر روی درایو دی که اپلیکیشنهایی رو که فرستادم یا قراره بفرستم با تاریخ کنار هم نشستن بهم نشون میده که نه ماه و نیم از اومدن ما گذشته و چیزی نمونده برسیم به ده ماهی که من در بدترین حالت فکر میکردم طول میکشه تا هر دومون بریم سر کار. اصلا یه جور خاصی به خودمون مطمأن بودم که اون نگرانی های معمول آدما برا اینکه زودتر یه کاری پیدا کنن نداشتم. همینم باعث شده هنوز نتونم ریشه هامو با خیال راحت پخش کنم رو زمین تا برن جاشونو محکم کنن و بتونم دوباره جوونه بزنم.

 الانم اگه بخوام با خودم روراست باشم همه موضوع کار نیست همون ریشه زدنست. به اضافه اینکه دلتنگم و خسته. از اینکه نمیتونم در این موردا راحت با کسایی که دوستشون دارم حرف بزنم چون ممکنه نگرانشون کنم. اینکه همش باید بخندم. اینکه حتی وقتی دارم مامان و بابا رو راهی میکنم نمیذارم اشکام بریزن مبادا جدایی براشون سختتر شه. اصلا همینکه الان مینویسم و چند تا تون که میشناسینم با خودتون فکر میکنین پاشم یه زندگی به پریسا بزنم ببینم حالش خوبه. و من باید مراعات همتونو بکنم.

فکر کنم دچار بحران مهاجرت شدم. بحران بیجا و مکانی. اینکه آخه بلاخره که چی. ایران که بودی همش نالون بودی که چرا مهندسی و باید یه کاره دیگه ای میشدی که بهتر بود و اینجا که رسیدی با چنگ و دندون دنبال یکی از همون کارای مهندسی هستی و همچنان بیکاری! بحران تموم شدن سی وسه سالگی وقتی هنوز فرصت فکر کردن به تجربه هایی که دوست داشتی تو این دهه زندگی بهشون برسی نداشتی.

اصلا الان که فکر میکنم اگه میشد گوشی رو بردارم به یکی از اونایی که تو ایران که بودم میتونستیم بشینیم ساعتها حرف جدی و فلسفی بزنیم و بعد از سر مستی بشینیم به همه حرفای جدیمون بخندیم، زنگ بزنم بگم فلانی چیکاره ای؟ پاشو بیا اینجا، حالم خوب میشد. حداقل این بغض لعنتی میرفت پی کارش. ای ملت من دلتنگم.

آرامش زنانه

گاهی خیلی خوبه که یک دفعه میفهمی پشت همه بالا پایین شدنهای در طول روزت چیزی غیراز بالا پایین شدن هورمونها نیست. اینکه یخ میزنی، یه دفعه تپش قلب پیدا میکنی و بی دلیل میزنی زیر گریه. اینکه صبح از خواب پا میشی بعد به خودت میگی چه روز خوبی، امروز شروع یه زندگی خوبه برای خودت غذا میپزی و با غروب خورشید دلتنگی وحشتناکی یکهو سرازیر میشه توی سینه ات و با خودت میگی چطور فکر میکردم روز خوبیه!!! 

گاهی خوبه فکر کنی همه اینا بخاطر بالا پایین شدن هورمونهاست. دوست داری اینجوری فکر کنی. اینجوری نیازی به تسلی هم نیست. لازم نیست حالت رو توجیه کنی. این فکر بهت احساس آرامش میده ..... این فکر بهم احساس آرامش میده

من دلم سخت گرفتست ....

ول شده ام این سر دنیا و گیجم بین همه حسهام و تنها.... تنهای تنها ..... اگه بخوام حس الانم رو بگه چیزی شبیه سقوط آزاده. انگار دلم همش داره میریزه و این ریخته شدن تمومی نداره.

به طرز عجیبی احساس میکنم نقطه اتصالم رو با اطرافم از دست داده ام. درکم رو از آدمها، از خودم، از مرگ مادر، از جایی که دارم زندگی میکنم از دست داده ام. امروز تو سراسر زمانی که مراسم داشت برگزار میشد قدم زدم. در حالی که دستهام رو محکم رو سینه ام به هم قفل کرده بودم با کمترین سرعت ممکن قدم زدم و پینک فلوید و آناتما و کت استیونز گوش دادم با صدای بلند. احساس کردم توانایی تنهایی عزاداری کردن رو ندارم. احساس کردم دیگه تحمل تنهایی رو ندارم و حتی تحمل اینکه به یکی زنگ بزنم و ببینمش. دلم آدم درجه اول میخواد به قول آیدا احدیانی که اونم از یکی دیگه نقل قول کرده بود. کسی از همه اون دوستای قدیم که الان هوای احمد رو دارن که خیلی خوشحالم که اینجوریه ولی عمیقا دلم میخواست هوای منم داشته باشن. 

میدونین.... حتی گریه کردن هم تنهایی حس سبکی نمیده. تمام بغضهات میره میشینه تو گلو و رو دلت و فقط باعث میشه ضربان قلبت بره بالا. دلم یه شونه میخواست ویکی که برام یه لیوان آب بیاره تا وسط هق هق هام یادم بیاد که تنها نیستم.   

خسته دلداری میخواد.... از شما یاری میخواد.... توی قحطیه بهار..... دل پرستاری میخواد

برای یه روز شنبه که ولو شدی و انرژی زیادی نداری و به همه اینها حس دلتنگی و رها شدگی و خودتخریبی و خود تنبیهی برای بی برنامگی رو اضافه کنی، فقط صدای نرم و آهنگهای عاشقانه عارف میتونه جواب بده.

احساس میکنن دهه چهارم زندگی هدیه های عمیقی برام داشته. یه اتفاق مثبتی که افتاده اینه که حسهام رو خیلی بهتر دارم میشناسم. مثلا میتونم بجای اینکه فقط بگم خوبم یا خوب نیستم تغییرات فیزیکی و روحیم رو ببینم و رو حسهام اسم بذارم. وقتی احمد رفت، روزهای اول احساس میکردم یه پروانه از حفره شکمیم شروع میزد بال زدن و خودش رو میرسون به گلوم و اینقدر بال بال میزد که احساس خفگی میکردم. این انگلیسی زبانها خیلی خوب برای این حس اضطراب معادل کلامی پیدا کردن. فکر میکنم دل آشوبه ای که ما داریم همین حس باشه* . روزهای بعدتر حس میکردم سینه ام فشرده میشه از فکر کردن به ایران و همه چیزی که اونجا در گذره. خواهر کوچیکه که رفت دلم شکست! به همین واضحی که مینویسم. تو تمام اینروزها خوب نبودم ولی خیلی با هم فرق داشتن این حس ها. و الان که خسته ام. خیلی خسته و دور. اونقدر دور که نمیتونم خودمو جمع کنم بشینم تمام کارهایی که تو این یه ماه گذشته میکردم ادامه بدم. مسخره ست ولی فکر میکردم بعد از این مدت تازه باید برام عادی شده باشه زندگی ولی نشده! شاید نباید بنویسم، شاید باید امیدوار باشم که احمد نخونه ولی بلاخره آدم باید یه جا حرفاشو بزنه اونم من که اصولا فرایند فکر کردن برام چیزی جدای از حرف زدن و نوشتن نیست! در مورد حسهای خوبم هم میتونم این دسته بندی رو بکنم. مثلا سه شنبه که رفته بودم مصاحبه و اونهمه سووال فنی رو که اصلا انتظارشو نداشتم ازم بپرسن بشکل لاینقطع!! جواب میدادم وقتی از جلسه اومدم بیرون میتونستم یه دختر بچه کوچولوی دوست داشتنی رو درون خودم تشخیص بدم که برای خودش عروسی گرفته بود! این جدای از حس افتخار کردن به خودم، حرفه ای بودن و زیبا بودنم بود. ینی میتونم بگم حالم فقط خوب نبود بلکه مجموعه ای از حالهای خوب بود که به واسطه این توانایی تازه کشف شده ام میتونم ببینمشون.

بهرحال روزها دارن میگذرن. اینروزهای من به ولو شدن دایم روی کاناپه و دیدن سریال و خوردن میگذره. نمیخوام زیاد به خودم سخت بگیرم تو این حال و هوایی که دارم از طرفی حس کمالگرایی ارثی که دارم همش داره بهم سیخونک میزنه. هرچند نای زیادی نداره و از این بابت خوشحالم!

همه اینا رو نوشتم نه برای غرزدن فقط برا اینکه نوشته باشم. عنوان مطلب رو زیاد جدی نگیرید عارف داشت دم گوشم زمزمه میکرد.....

 

*Butterflies in the Stomach

 

پایان نامه ای برای یک سال

نشسته ام توی تراس خانه روی صندلی چوبی که اولین اثاث خانه مان شد در استرالیا و تا مدتی تنها ترینش با یک لیوان چای سبز برای اینکه فراموش بکنم که در لحظه های مرور روزهای گذشته میشد سیگاری دود کرد و شاید لبی تر.

بیست و نهم اسفند است. آخرین روز کامل سال 91 خورشیدی. به سال گذشته فکر میکنم که همه مان باهم قشم بودیم مامان با آن حال مریضی که تا آخرین لحظه داشتیم به خاطرش از سفر منصرف میشدیم و چه خوب که نشدیم، بابا، خواهرها و همسران و تربچه ها. همه آنها که همه چیزم بودند و هستند. با دانستن اینکه آخرین سال با هم بودنمان برای تحویل سال است خندیدیم و لذت بردیم. سال پیشترش در استانبول با دوستان در یک کلاب شبانه. سال پیشتر در میان جاده ای پر برف در ارمنستان. پیشتر از آن روی قایقی در آنتالیا. سالهاست که برای عید خانه نبودم. یعنی واقعیتش هیچوقت برای سال تحویل خانه خودمان نبودیم و هیچ وقت هفت سین نداشتیم. برای من نوروز همیشه فرصتی بود برای تفریحهای طولانی و سفر. امسال فرق داشت. قرار بود خانه خودمان باشیم. با خودم قرار گذاشته بودم هفت سین بیندازم و حتی دوستان کنجکاو استرالیاییم را هم بگویم که بیایند و مهمانمان باشند. ولی نشد. حسرت هیچ چیز ندارم غیر از اینکه یار در برم نیست که اولین سال است در تمام این ده سال گذشته که اینقدر از هم دوریم که نشد تا در کنارش باشم. که منطق بیشتر از احساسم پافشاری کرد و من ماندم تا در این روزها تنها بماند و تنها بمانم. امسال اما با دوستان جدیدم هستم. همانها که هیچ نمیدانستم تنها چند ماه از آشناییمان نگذشته میشوند تنها کسان من در این سر دنیا و کاش بدانند که چقدر قدر میدانم بودنشان را و دوستیشان را.

سال 91 سال اتفاق بزرگ مهاجرت بود برایمان. وقتی خوب فکر میکنم گذراندن تمام سختیهای خداحافظی و دل کندن از من آدم جدیدی ساخته است. احساس میکنم یک نقطه استقرار پیدا کرده ام. شاید سکوتم بیشتر شده ولی در ازایش آرامشم هم بیشتر شده. شاید برای آنکه این تجربه سخت آبدیده ام کرده. هرچند هنوز دلنگرانیها دارم ولی تلاطم کمتری در خودم احساس میکنم. شاید یکدفعه پیرتر شده ام!

بیماری مادر برای روزهای پایانی سال اتفاق خوبی نبود. روزهای بد را حتی پیش بینی هم نمیخواهی بکنی. با خودت میگویی شاید چند سال دیگر ولی نه به این زودی. ولی یکدفعه می آیند و تو را با وجود همه آنچه از پیشتر میدانستی غافلگیر میکنند.  این خاصیت روزهای بد است. هرچقدر هم که آگاه باشی از آمدنشان باز هم غافلگیرت میکنند.

روزهای 91 اما عموما پر از تجربه های جدید دوست داشتنی بود. پر از اولینها. بیشتر از همه پر از فضای صمیمیتی که بین من و احمد جاری شد شاید بواسطه اینکه تنها کسان هم بودیم و بیشتر از هر زمان دیگر در تمام این سالها عمیقا فهمیدم که بهترین دوست و همراه در زندگی من است. همه شهامتم در مواجهه با زندگی جدید و همه آرامشم را از او میدانم.

امسال بعد از سالها که از نوجوانیم میگذرد میخواهم برای سال جدید آرزو کنم و قرار بگذارم. هنوز ولی عمیقا نمیدانم چه خواهند بود این آرزوها. هنوز 28 ساعت برای فکر کردن زمان دارم. ساعت حدود 9 صبح تهران است. میروم به یار سلامی بکنم. برایش خبر خوبی دارم ولی حیف که این تفاوت نصف النهاری هیجان خبر اول صبح را که مجبوری با 6 ساعت تاخیر به گوش همراهت برسانی به صفر میرساند!

   

وقتی بارها و بارها چندپاره میشوی و باز هم زنده ای....

خواهر کوچیکه رفت..... یک جمله کوتاه سه کلمه ای ...

خواهر کوچیکه رفت و من موندم با خاطره تمام خنده های سبکسرانه لاینقطع و سر روی شونه گذاشتنهای گاه وبیگاه و درددل ها طولانی در قطار و عکس انداختن تو تمام ژستهای احمقانه خاص خودمون تو تمام این بیست روز مثل همیشه ولی اینبار هر دو میدونستیم که دیدار بعدی رو نمیتونیم پیش بینی کنیم. تو تمام سختی روزهای خداحافظی از ایران هربار مثل یه راز شیرین تو گوش هم میگفتیم که خیلی زود همدیگر رو خواهیم دید زودتر از بقیه ولی اینبار قراری نبود و شاید همین بود که منو وادار میکرد قدر لحظه لحظه بودنش رو بدونم و احساس کنم شاید بیشتر از هرزمان دیگه ای تو زندگی بهش نزدیکم.

رفتنش برای چندمین بار منو وادار کرد از خودم بپرسم که من اینجا چه میکنم. هزاران مایل دورتر از همه کسانی که عاشقانه دوستشون دارم و یه آغوش گرمشون میتونه ساعتها و روزهامو لبریز کنه. من اینجا چه میکنم؟ دیگه هیچ توجیهی نمیتونه من رو قانع کنه. روزی میگفتیم ما در برابر ساختن زندگی خودمون مسوولیم ولی با خودم به حفره ای تو قلبم فکر میکنم که با هیچ لذتی پر نخواهد شد. حفره ای به اندازه تمام زندگیم.

"س" معتقده من خیلی صبورم ولی نمیدونه صبر تنها چیزیه که میتونم الان داشته باشم که کاش داشته باشم. مگر چاره دیگه ای هم هست؟ الان دوست داشتم گوشی رو برمیداشتم و شماره خواهر بزرگه رو میگرفتم و پشت تلفن گریه میکردم برای همه دلتنگیهام و اصلا نگران نگرانیش نبودم.

کاش چیزی بیشتر از کسانی که قلبم رو در اختیار دارن تو اون سرزمین داشتم. کاش مجبور نمیشدم قلبم رو تکه تکه کنم بسپارم دستشون و هربار با یه اتفاق یادم بیفته من پاره پاره شده ام ....