مادر
من از عشق متنفرم،
زیرا یکبار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم...
"مارک تواین"
من از عشق متنفرم،
زیرا یکبار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم...
"مارک تواین"
سلام برار
ادامه مطلب ..من پس از سالها که در خیال خودم مالک صدها ستاره در آسمان بودم و ساعتها با آنها حرف میزدم و زندگی میکردم به این نتیجه رسیدم که در میان میلیارها میلیارد ستاره تنها یک ستاره است که متعلق به من است و این من نه من تنها بلکه من عشقم و بعبارتی تنها عشق آن فرد و میعاد گاه آن است از قدیمگفتن جوینده یابندست ، حال سوال پیش می آید که چطور میشود انسان ستاره خودش را از میان این همه ستاره پیدا کند ،در حالت طبیعی این کار دور از ذهن و واقعیت است و هرگز امکان این امر وجود ندارد ....!!!! ولی اگر ستاره ات را پیدا کنی و منتظر بمانی مطمین باش به عشقت هم میرسی ، حال در این مسیر معلوم نیست کدام یک زودتر به آن ستاره میرسید و منتظر میمانید ...
بنظرم هر انسانی فرکانس مخصوص به خودش را دارد و این فرکانسها مانند دو قطب آهن ربا فقط همدیگر را جذب میکنند و باید حواست به فرکانسهای نزدیکت باشد و فقط و فقط یک فرکانس مشابه در در دنیا با تو وجود دارد اگر انسان جستجوگری باشی میزان جذبت بالاتر میرود و این در حالی است که دو اصل پشتکار یا جدیت و دوم صبر یا انتظار و بعبارتی تحمل را باید چاشنی کارت کنی .... واما وقت وصال ، هزاران هزار ساعت حرف بزنید تمامی ندارد و ذره ای اشتیاقت کم نمیشود از بدنرین فحشها و نا سزاهایش لذت میبری ... و اینجاست که میگن دو روح در یک بدن ، کمی پیچیده بنظر میرسه ولی در کل باید گفت این یک معامله است خداوند میگوید تو دلت را به من بده و وقتی دادی شادی و آرامش را به تو میدهد حرف زیاد دارم و حوصله کم شاید بعدا این متن را کاملتر کنم
وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ
ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺗﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﻣﺮﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﻴﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﻛﻨﻢ ، ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻣﻦ ﺗﻜﺒّﺮ ﻭﺭﺯﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺭﺳﻮﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺩﺭﺁﻳﻨﺪ .
خدایا هزاران هزار بار شکرت🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
اوﻣﺪی و ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎت دﻟﻢ رو ﻛﺮدی ﻏﺎرت
دﻳﮕﻪ ﺑﺮام ﻧﻤﻮﻧﺪه ﻳﻪ ﺧﻮاب راﺣﺖ
ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺮ ﺑﺎ ﺣﺮﻓﺎت ﺗﺎ ﻣﺮز ﺑﻰ ﻧﻬﺎﻳﺖ
ﺑﻪ ﻗﺼﻪ ﻫﺎی ﺧﻮب ﺗﻮ ﻛﺮدم ﻋﺎدت
ﻏﺰل ﺧﻮﻧﻪ ﭼﺸﺎﺗﻢ دﻳﻮوﻧﻪ ی اداﺗﻢ
ﺑﺒﻴﻦ ﻛﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮاﺗﻢ ﻣﻦ ﺧﺎک ﭘﺎﺗﻢ
دﻟﻢ رو ﻫﻰ ﻧﻠﺮزون ﻗﺮﺑﻮﻧﻰ ﻧﮕﺎﺗﻢ
ﻣﻴﺨﻮای ﺑﮕﻮ ﻣﻴﻤﻴﺮم ﻛﻪ ﺟﻮن ﻓﺪاﺗﻢ
ﻫﺮ روز ﻣﻴﮕﺮدم ﺑﺮات از ﺑﺎﻏﭽﻪ ﮔﻞ ﻣﻴﭽﻴﻨﻢ
ﻣﻴﺎم ﺳﺮ رات ﻋﺰﻳﺰم ﺑﻪ اﻧﺘﻈﺎر ﻣﻴﺸﻴﻨﻢ
ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﻋﻄﺮ ﻧﻌﻨﺎع ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﻋﻄﺮ ﭘﻮﻧﻪ
ﺑﻴﺎ و ﮔﻠﻬﺎی ﺑﻬﺎر ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﻴﺎر ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ
ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﮔﻠﺒﻮﺗﻪ ی دل ﺑﺰﻧﻪ ﺟﻮوﻧﻪ
ﺑﻴﺎ ﻛﻨﺎرم ای ﻳﺎر ﻫﻮای ﺗﻮ دارم ای ﻳﺎر ﺑﻴﺎ
گاهی وقتها به گذشته ای که اصلا برایمجذاب نبود فکر میکنم دلم برای آن روزها تنگ.میشود برای ساعتهایی که کتاب میخواندم و با تکتک کلمات آن ارتباط برقرار میکردم ،نویسنده مورد علاقه ام چخوف بود این شخص چنان در ذهن و رویاهای من جا باز کرده بود که مجالی برای نویسنده گان دیگر نگذاشته بود یکی از تاثیرگذار ترین داستانهایش ایوانف بود شخصیت عجیب و سرد و در عین حال بی احساس ، گاهی وقتها بهش غبطه میخوردم ، چرا باید یه همچون شخصی کانون توجه عشقهای پاک و بی آلایش باشد ...
ومن هرگز سرنوشتم را نمینویسم تا هیچ کسی غبطه مرا و عشقم را نخورد این برایم زیبا و دل انگیز است ، و تعز من تشا و تذل من تشا
این روزهای سیاه هم بلاخره سپری میشه ،یه وقتهایی نه یک مشکل که صدها مشکل تو را احاطه میکنند و حتی نفس کشیدن را هم برایت مشکل میکنند خیلی از آدمها تو اینجور مواقع آرزوی مرگ میکنن ولی من دیگه به این ضرب المثل ایمان آورده ام که میگویند به مو میرسه اما پاره نمیشه . و همیشه دست خدا را میبینی که ازیه گوشه کناری یکی از پازلهای زندگیت را یه تغییر کوچک میدهد و همان تغییر باعث حل و رفع همه مشکلات میشود .خدای عزیزم به قدرتت و حکمتت ایمان دارم و میدانم روزهای خوبی در انتظارم هست . دیگر از مشکلات نمیترسم شاید بیقراری کنم و غر بزنم ولی ته قلبم ایمان دارم که این روزها هم میگذرد و من رشد میکنم و تا وقتی رشد نکنم وضعیت همین خواهد بود که هست . وقتیکه بفهمم که این مشکلات که شاید مرا تا مرز مرگ هم پیش بره بود چقدر ساده و پیش با افتاده بوده و اصلا ارزش حتی فکر کردن هم نداشته دقیقا در همان لحظه من رشد کرده ام و به درجه بالاتری از زندگی رسیده ام .الان هم شاید ناراحت و غمگین و دلخور از زندگی باشم ولی یقین دارم ارزش رشد کردن را دارد .از معتادی میپرسن که چرا معتاد شدی گفت امان از دست رفیق بد اما ذغال خوب هم بی تاثیر نیست .حال روزه هم در این شرایط بی تاثیر نیست
مطمئن هستم که هیچ کلمه ای یارای این را ندارد که بتوانداحساستم را بیان کند بی گمان تنها چیزی که میتواند گوشه ای از احساسات پاک و ذلالم را نمایش دهد شاید موسیقی باشد که میگویند موسیقی زبان خداست ...
واژه دوستت دارم در میان کلمات شاید بتواند جبران تمام نقصانهای خود را کند وقتی احساساتم را با ماه و ستارگان به اشتراک میگذارم میلیاردها میلیارد فاصله سال نوری برایم حل شده است و میدانم و مطمئن هستم که زیان مشترک ما را ستارگان به خوبی میفهمند و آن را در قلب ما جاری میکنند و اما دریا برای من هم شنونده خوبی هست و هم دلدار دهنده خوبی ، میخواهم از یگانه خالق بی همتای خود تشکر کنم و سپاسگذاری کنم که با تو مرا به آفرینش وصل کرد و لذت آن را به من داد یقین دارم که روزهای بسیار زیبایی داریم و هر لحظه با آگاهی زیباتر و زیباتر میشود و خواهد شد .
سپاسگذارم ای خالق مهربان و بخشنده ام
امشب از اون شبهاست که بدجوری دلم گرفته ،حتی نگاه کردن به ستاره ها هم برایم سنگین است دوست دارم تنها باشم ، تنهای تنها .وقتی قراره از یه مرحله زندگی به مرحله بالاتری انتقال پیدا کنی مشکلات و ناراحتی ها و دلتنگی ها دست بدست هم میدهند تا راه نفست را بند بیاورند و بتوانی بهترین تصمیم را بگیری و از این وضعیت خلاص شوی و وقتی به مرحله بالاتر برسی میبینی تمام مشکلات و دلتنگی ها و ... که زمانی دست بدست هم داده بودند و راه نفس کشیدن آدم را بسته بودند بقدری ساده و پیش پا افتاده و مضحک میشود که خود آدم حیران میشود ، از صبح دو بیتی خیام افتاده در ذهنم و دائما در حال خواندن آن هستم
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش ببستی ربی
من می خورم تو میکنی بد مستی
خاکم بدهن مکر که مستی ربی
و
ناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو
آنکس که گنه نکرد وچون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من وتو چیست ؟بگو
خدایا شکرت بابت همه نعمتهایی که به ما دادی ، تو این لحظه ها که زیر پرس شدید افکارم هستم حداقل این آهنگوبم مرا به آرامش سوق میدهد ...
ای کاش الان شمال بودم و میرفتم کنار دریا و با زبان بی زبانی با دریا صحبت میکردم .گوش شنوا دارد ومیتواند ساعتها به حرفهایت گوش بدهد و احساساتت را بفهمد . ما آدمها با داشتن گوش و زبان نه حرفهای همدیگر را میفهمیم و نه احساسات همدیگر را درک میکنیم ، بد زمانه ای شده ....
چند وقته که همراه شدم با کلیپهای سادگورو ،عجب فرشته ای است ،یک انسان آسمانی که راه را به خوبی بلد است ، با افکارش آرامش میگیرم ، با اواز اوم به کاینات وصل میشوم ، احساس بسیار خوبی دارم و از همه مهمتر آرامش دارم ، احساس میکنم زندگی آغوشش را برایم باز کرده بیانش برایم سخت است ولی الان اتفاقات زندگیم همه به صورت معجزه واری در حال شکل گیری است که این برکات را از شکر گذاری میدانم ،
برام تعجب داشت وقتی در مسیر هر روز من برای خرید نان که از داخل محوطهای بسیار بزرگ و سر سبز بود رد میشدموبه درختان و گلها و علفها و اسمان و ابرها و زمین ... ناگهان انرژی بسیار قوی وارد قلب میشد که مرا وادار میکرد که نفسهای عمیقتر بکشم احساس میکردم اکسیژن بدنم کم شده و باید عمیقتر نفس بکشم ، و همزمان انرژی شادی پچو شعف در من ایجاد میشد که بی درنگ حالت رقصیدن و بشکن زدن به خودممیگرفتم و خدا را شکر میکردم بابت این همه زیبایی و لذت زندگی و بابت این همه نعمتهای زیبا اشک در چشمانمحلقه میزد و جاری میشد ، این همه هیجان و انرژی و خوشحالی و شور و نشاط از کجا نشات میگرفت ،بی چون و چرا از وصل شدن وهمدل و همرنگ شدن با کاینات ، با کایناتی که همیشه و هر لحظه در حال ستایش پروردگار عالم هستند ، برای یک روز هم که شده سعی کنید این لذت را کسب کنید و طعم واقعی زندگی را بچشید و ببینید که چطور معجزات زندگی برایتان اتفاق می افتد ، معجزه زندگی من که اتفاق افتاد معجزه زندگی من تویی! تویی که دیگر میشناسمت
ادامه مطلب ..احساس میکنم آواز پرندگان جور دیگری شده، احساس میکنم گنجشکها دیگر از من نمیترسند احساس میکنم صدای آمواج آب جور دیگری شده احساس میکنم آب دریا برایم ذلال تر شده احساس میکنم حتی در نبود باد برگهای درختان برایم میرقصند، وقتی کلاغها یا زاغها دم سفید را میبینم که بدون ترس بر روی دیوا روبرویم مینشینند و آواز میخوانند و حتی سگ همسایه که همیشه با دیدنم درب حیاط را از وحشیگری میخواست از جا بکند و حالا بی تفاوت نگاه میکند و چه بسا از روی بی میلی پارسی هم بکند، وقتی که در جای حیاط که مینشینم گردویی نمایان میشود که میگوید مرا بردار و بشکن، چرا راه دور برویم همین آدمهای آشنای خودمان که ملتمسانه میگویند تو مرا در راهی که گیج شدم بزار و هولم بده من تمام تلاشم را میکنم، و یا دوستان که بارها و بارها به من گفتن فقط استوری های تو را پیگیری میکنیم، جالبتر اینه که وقتی با دوچرخه در مسیر هستم هر ماشینی که از روبرو می آید سعی دارد چشم تو چشم بشویم و یا سر نشینش نگاهش روی من قفل میشود، مگر چه اتفاق افتاده، امروز کلید سوالم را پیدا کردم، چقدر ذوق کردم و حسرت خوردم، ذوق از بابت فهمیدن و حسرت بخاطر دیر فهمیدن....
وقتی شما با نگاه عاشقانه زندگی کنی دنیا هم به تو عاشقانه خیره میشود، شاه کلید زندگی عشق است و بس...
*داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه، اثر جک کنفیلد*
ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.
آن موقع من 9-8 ساله بودم،یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بودوگوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمیرسید،
اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همهکس میداند.او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم.درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه میدویدم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم:
«انگشتم درد میکند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند»
«آیا میتوانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، میتوانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد.
یکروز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد.به او گفتم:
«چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست» و من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم.
راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت.
چند سال بعد بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد و من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی میکرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزهآسایی همان صدای آشنا جواب داد:
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر میکنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم:
«خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمیدانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت:
«تو هم میدانی که تلفنهایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن.اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم.تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«میتوانم با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم.شارون این چند سال آخر به صورت نیمه وقت کار میکرد زیرا بیمار بود.او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از اینکه تلفن را قطع کنم گفت:
«شما گفتید دوست قدیمیاش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم:
«بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است.او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.خودش منظورم را میفهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
امروز بحث انتخابات تو اداره داغ داغ بود . همه میگفتن اگه احمدی نژاد شرکت کنه رای میدهند وگرنه اصلا رای نمیدهند... دست آخر کار رسید به خاطره گفتن و یاد گذشته ... منم شروع کردم به تعریف خاطره هایی که منجر به غیبت کردن چند نفری شد که هیچ حسی نسبت به آنها ندارم فقط حالا که دارم فکر میکنم میبینم چقدر حالم را الکی خراب کردم . واقعا خراب کردم . سر نماز با خدا عهد کردم که تمام سعی و تلاشم را کنم تا بتوانم از اینجور صحبتهایی که جز خراب کردن حال را ندارد دوری کنم . چقدر وقتی که سرت تو کار خودت هست و کاری به کار کسی نداری احساس آرامش داره . اصلا از اول صبح که بدگویی یکی از همکاران عوضی را کردم حالم بد شد و این بد شدن ادامه پیدا کرد و هرلحظه و هرلحظه بدتر شد. یه آن به خودم آمدم که چرا دارم حالم را بد میکنم و همانجا کاتش کردم ولی چه فایده حال خوشم را خراب کردم .
غیبت کردن دقیقا مثل نگاه به نامحرم میباند . چرا که کسی که به نامحرم نگاه میکند هیچ چیز عایدش نمیشود و فقط باعث هیزی و تیره شدن قلب و روح میشود و غیبت هم چیزی عاید انسان نمیکند ولی حال آدم را عوض میکند و آدم احساس میکند روحش چقدر چرک و کثیف شده است .یه قول مردونه به خدا میدم که تمام تلاشم را بکنم که از این اخلاق رزیله دوری کنم . البته باید خودش کمک کند ...
فردا احتمالا عید فطر باشد. چقدر زود و بی احساس گذشت . این بیماری کرونا اگر یه مصیبت عظما هست ولی یه خوبی هم داشت که خیلی از دیدگاه ها را عوض کرد.تا اندازه زیادی تاثیر داشت در عقاید مردم و دور کردن مردم از خرافه های دینی . بگذریم .
گفتم عید فطر که لازم است خدمت همه دوستان و عزیزان پیشاپیش تبریک عرض کنم و از خداوند بخواهم برای همه شما آرامش و شادی بیافریند.
چند سال پیش به طور اتفاقی با آهنگ بی کلام پائولا آشنا شدم . بدون اینکه اسمش را بدانم . ساعتها می نشستم و در حال کار کردن و یا درس خوان آنرا گوش میکردم به طوری که هر شنونده دیگری اگر در کنارم بود به عقلانت من شک میکرد . مگر میشود یک آهنگ را نه یک بار و ده بار بلکه صدها بار گوش کرد. ولی وقتی این آهنگ پخش میشد من دیگر در روی زمین نبودم احساس میکردم در منطقه ای مثلا مثل کلمبیا و یا ... که پر از درختان بامبو است در حال حرکت هستم . حسی که قابل بیان نیست و سعی هم ندارم آنرا بیان کنم . فقط احساسی بسیار بسیار زیبا و دلنشین و آرام به من دست میداد .
بعدها فهمیدم که اسم این آهنگ پائولو است . که توسط میکیس تئودور اکیس نوشته و نواخته شده . همیشه در این فکر بودم که این آهنگ زمینی نیست . باید نویسنده و ابداع کننده این آهنگ یک حال عجیب روحانی و ملکوتی داشته باشد که توانسته باشد این اثر شگفت را بیافریند . پیگیر این موضوع شدم که به داستان ساخت این آهنگ رسیدم . قضیه مربوط به دوران حکومت دیکتاتوری شیلی یعنی پینوشه میباشد و این هم قصه خلق اهنگ پائولا از زبان خود خالق این اثر :
هفت ماه قبل از کودتای نظامی دیکتاتور معروفِ کشور شیلی ” اگوستو پینوشه”؛ با دختری به نام “پائولا ” آشنا شدم پائولا اصلا خوشگل نبود حتی سبزه بود و لهجه داشت، ولی هنگام حرف زدن تمام احساسات وعواطفش درحرکات وخطوط چهره اش جوری به نمایش درمیآمد که حتی اگر حرف هم نمی زد متوجه مقصود و منظورش میشدم مملو ازعواطف واحساسات انسانی بود که این آشنایی به عشقی عمیق وسوزان بین من و او انجامید. یک هفته قبل از کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ میخواستم از پائولا تقاضای ازدواج کنم ولی هربار موضوعی پیش میآمد که این مسئله را به تعویق میانداخت؛ تا روز ۱۱سپتامبر که دفتر خاطراتِ این عشق برای همیشه بسته شد؛ زیرا پائولا به همراه ” ویکتور خارا ” و چندصد نفر دیگر از انقلابیون توسط مزدوران پینوشه دستگیر و به ورزشگاه سانتیاگو منتقل شده و همگی اعدام شدند. بعد ازمرگ پائولا احساس کردم که همه زندگی من مرده و به یغما رفته است باتلاش فراوان و به کمک افسری که برخی از آهنگهایم را گوش میکرد جسد پائولا را درسردخانه یافتم. در خطوط چهره اش خداحافظی و نگرانی برای من موج میزد. جسد سردش را مدتها در بغل گرفتم و بوسیدم تا سربازها به زور مرا ازپائولا جدا کردند و من زندگیم را درسردخانه سرد تنها گذاشتم. پیاده و باحال خراب به خانه رسیدم و درحالیکه ازخود بیخود بودم قطعه ای بیاد پائولا ساختم که این قطعه با شکوه بعدها موسیقی متن فیلم (حکومت نظامی) شد. بعد ازپائولا دهها دختر زیبا وفوق العاده درزندگیم پیدا شدن ولی هیچکدوم نتوانستند جای خالی پائولا را برایم پرکنند ومن همچنان تنها ودرحاشیه زندگی هستم وقتی که غمگین وتنها میشوم بیاد پائولا میافتم و در پهنای صورتم اشکهایم سرازیر میشوند قطعه پائولا را گوش میدهم و شب پائولا به خوابم میآیدحرف نمیزند، اما من از خطوط چهره اش میفهمم که میگوید “تئودور عزیزم درسته که زندگی کوتاه بود ولی چند ماه با تو بودن زندگی کوتاهم را بسیار طولانی کرد وحتی هنگامی جسم سوزان تو در سردخانه جسم سردم را درآغوش گرفت من زنده شدم و همواره درکنار تو هستم ولی این را بدان وقتی که ناراحت و غمگین میشوی من هم ناراحت وغمگینم و زمانی که تو شادی من باتمام وجودم شادم”!
خدا را صد هزار مرتبه شکر . چند وقته که سعی کردم خودم را اصلاح کنم . سعی میکنم فکرم را خراب مسائل الکی و روزمره نکنم . سعی میکنم شاد باشم . شادی را تبدیل به رقص میکنم و سعی میکنم حالم را خوش کنم .نمیخوام نسبت به کسی کینه داشته باشم . روز اول عید حواله آنهایی را که یه جورایی در حقم نامردی کرده بودند را به خدا واگذار کردم و فکرم را خلاص کردم. سعی میکنم به درختان به گلها به پرنده گان و ... خلاصه به همه چیز احترام بگذارم و یه جورایی باهاشون صحبت میکنم حال میخواد بفهمند که میفهمند و چه میخواد نفهمند. در هر حال حالم خوش میشود. سعی میکنم غیبت نکنم و بد کسی را نه بگم و نه بشنوم . دارم سعی میکنم ذات درونی خودم را الهی کنم .دارم این پیام را به کائنات میدهم که دیگه نوبت منه و از حقم هم نمیگذرم باید مرا دریابید. من خوش شانس ترین ، شاد ترین و پاکترین و ثروتمندترین انسان روی زمینم . چرا که دیگر به هیچکس رشک و حسد نمیکنم و بد کسی را نمیخواهم .همه را دوست دارم و همه مرا دوست دارند و دوست خواهند داشت. من افتخار میکنم که اشرف مخلوقات هستم و خدایی دارم که ید قدرت او بالای همه قدرتها است او بهترین است او یکه و تنها قادر مطلق تمام کائنات است او عشق است او نور است .کائنات با شما هستم میشنوید ...
پس مرا دریابید...
چند روزی است که از طریق اینستا با سهیل سنگر زاده آشنا شدم. خدایی دمش گرم. عاشق تفکرش ، دیدگاهش ، عرفانش شدم. حرکاتش را دقیق بررسی کردم . یقین دارم که حرفهایش با دیدگاهش یکی است . صداقت را میتوان توی کلامش خواند.وجودش انرژی است . خدا میداند وقتی حرف میزند آنقدر انرژی میگیرم که حد و حساب ندارد . وقتی میگوید الهی شکر ، الهی صد هزار مرتبه شکر کیف میکنم . و خودم را ناشکر میبینم و بی اختیار یاد همه نعمتهایی که داده و دارم را میکنم و من هم همصدا باهاش میگم خدای شکرت خدایا صد هزار بار شکرت.
طرف تو انور دنیا نشسته و کلیپ انگیزشی میده تا حالمان را خوب کند و تو این کشور خراب شده طرف میاد با کلیپ اون مثلا کلیپ درست میکند و خودش را مضحکه خاص و عام میکند که چند نفری بهش بخندن. یعنی خاک بر سرتان . لعنت به شرف نداشته تان . ایکاش این مسخره بازیهایشان بخاطر شاد کردن مردم بود وقتی طرف دنبال منافع خودش و گرفت لایک هست دیگر این فحشهای خاک برسر و لعنت و ... بکار نمی آید و باید رفت سراغ فحش های ناموسی... بگذریم.
حس و حال خوبی بهم دست داده یه جورایی یه انگیزه های نشاط آورم در وجودم ظهور کرده که انشاالله ادامه دار بشود و به مرحله ظهور برسد.
چند وقتی است که یه غلطی را کرده ام که خودم توش ماندم . بار یه نفر و بدوش گرفتم که روزی صد بار خودم را لعنت میکنم و وقتی درست فکر میکنم میبینم همه اش بخاطر عدم شکر گذاری بوده . نعمتهایی که خدا بهم داده و به چشمم نیامده بودند . اینکه اینطور خوشحالم از آشنایی با سهیل سنگرزاده یکی از عللش همین موضوع است .از خودم میپرسم چرا تا حالا اینطور به قضیه نگاه نکرده بودم...
چند وقت پیش با معاون رفتیم نعمت آباد . عجب بازار باحالی است . با قیمتهای بسیار پایین . تصمیم گرفتم بجای کمد زدن تو شمال و ... دو سه تا از این مبلهای تختخوابشو بگیرم که هم مبله هم تخت خواب تازه پتو و بالش و ... میره تو کشوی مبل. بسیار هم عالی .
کابینت آشپزخانه تو چالوس قیمت گرفتم یه چیزی حدود بیست تومان تمام میشه در حالی که تو نعمت آباد نهایتش با 5 تومن با گاز و هود تمام میشود.
امشب قصد کردم خودکشی کنم . برم طلائیه یه چند پرس کوبیده و جوجه با چند تا پیتزا بگیرم ، دیگه توکل به خدا ببینم چه میشود.دو هفته پیش آنقدر پیتزا خورده بودم که نصف شب حالم بد شد،ولی لامذهب جوری هم هست که نمیشه نخورد.
حال و روزمان را ببین ، بجای اینکه بگیم ماه رجب و بزنیم تو کار روزه و بشیم عین الرجبیون ، همش تو فکر شکم و ...
خدایا آخر و عاقبتمان را بخیر کن
برای دادن مدارک زمین به شهرداری باید برم چالوس . برای روز 5شنبه بلیط رزرو کردم . حالا تو این وضعیت کرونایی نه جرائت میکنم برم و نه میتونم نرم!!!!
چقدر سخته با اتوبوس رفتن .مجبورم دو سه تا ماسک روی هم بزنم بعد سوار اتوبوس بشم . صندلی تک گرفتم . خدا را شکر کسی بغل دستم نیست. دفعه قبل که رفتم یکی از آشنایان سفارش کرد برای خرید یه خونه نقلی برام پرس و جو ،اونم با بودجه 500 الی 600 میلیون . به چندتا املاکی سر زدم زیر دو میلیارد هیچی گیر نمیاد...!!! از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. خدایا چرا اوضاع اینقدر بی ریخت شده . درست وضع خرابه و تحریم و هزار کوفت دیگه ، ولی دیگه اینقدر گرانی ....خدایا به ما رحم کن.
چند وقتی هست که به این نتیجه رسیدم الکی الکی داره عمرمان بی ارزش میگذرد بدون هیچ تغییری فقط صبح بریم سرکار ، شب برگردیم خانه و خواب و بین این اوقات دو سه باری هم غذا بخوری . این شد زندگی...
دولت و نظام کاری به بر سر مردم آورده اند که نه تنها من تمام مردم مینالند و همه یه جورایی ناراحت و سرخورده شده اند. البته و صد البته خلایق هر چه لایق.
مردم ایران بلانسبت دوستان ، مردمی هستند بی فکر ، هیجانی ، تعصبی ، حماقت پیشه ، عاشق بردگی ، متملق،ریاکار ،عاشق پیشه و خیانتکار ... ، مردم ایران مردمی عجیب هستند. همه ادعای آریایی میکنند . واقعا خنده دار است . به شمال و آذربایجان سفر میکنی همه یه جورایی ژن روسها را یدک میکشند ، به جنوب سفر میکنی ژن اعراب و شرق سفر میکنی ژن مغولان و تنها ادعای که میشود کرد مردم کرد هستند که آنها بخاطر صعب العبور بودن مناطقش دشمن نتوانسته درون آن نفوذ کند و با گسترش شهرها و ... آن ژن هم در حال نابودی است .
شاید اولش پذیرش این باور و این خلصتها برای همه سخت باشد ، ولی با یک مثال ساده میتوان به عمق حماقت ایرانیها پی برد . با این همه خیانت و جنایتی که روحانی به این مملکت کرد به شما قول میدهم اگر بیاید فقط یک سخنرانی هنرمندانه و بازیگرانه مانند زمان انتخاباتش کند فقط یک سخنرانی ، تمام فحش ها و نفرینها و تهمتها و ... به یکباره میشود از نظر مردم میشود قهرمان ملی و ....
و مطمئن باشید بعد از ریاست جمهوریش میشود معاون و یا یکی از اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام !!!! حرامزاده های یقه سفید خون شهدا را پایمال کردن ، ارزشها را از بین بردند باورهایمان را خراب کردند باور کنید دیگر حالم از این مملکت بهم میخورد .
خدا را شکر چند سالی هست که عادت کردم که همیشه وضو داشته باشم، کمتر وقتی هست که بی وضو باشم. وقتی هم که وضو نداشته باشم احساس نجاست میکنم !!!! دیشب خیلی بد خوابیدم . چندین بار بیدار شدم و باز دوباره خوابیدم . نیمه هاشب ناگهان متوجه شدم که در خواب در حالی که وضو میگرم در واقعیت هم دارم دستهایم را از آرنج به پایین دست میکشم ... چشمانم را که باز کردم فهمیدم درخواب دارم وضو میگرم . این بارها برایم اتفاق افتاده . یک بار که درخواب داشتم نماز میخواندم از صدای سوره حمدی که میخواندم بیدار شدم ... دیگه رسما زده ام سیم آخر . واقعا قاتی کردم .
اللهم شفع کل مریض. آمین
اینکه میگن کوه به کوه نمیرسه ، آدم به آدم میرسه واقعا عجب ضرب المثلیه . یکشنبه رفتم شمال ، قرار بود نماینده شهرداری بیاید زمین را ببینید تا انشاءالله بعد از پرونده سازی جهت آب و برق و گاز اقدام کنم .صبح آمد بازدید کرد و قرار شد برم شهرداری برای پرونده سازی . بعداز ظهر یه سر رفتم پیش رئیس فضای سبز شهرداری ، خودم را معرفی کردم و گفتم کود حیوانی میخوام . اون بنده خدا هم بعد از کلی تحویل و اینکه بخواهد با صحبت کردن رفاقتی را اینجا کند فوری با گلخانه تماس گرفت و سفارش کرد که دو کیسه کود به من بدهند. رفتم کودها را گرفتم که در راه برگشت با خودم گفتم حالا که تا اینجا آمدم بزار برم یه سر شهرداری ، ببینم چه مدارکی را میخواهند . خلاصه رفتم شهرداری جلوتر از من یک خانم چادری ایستاده بود. و کارمند شهرداری هم داشت با تلفن صحبت میکرد همینطور که منتظر بودم ، خانم جلویی برگشت و با احترام گفت بفرمائید جلو جناب آقای ص !!!!! من فکر کردم شاید اشتباه شنیدم . تشکر کردم . گفت شما اقای ص هستید دیگه درسته ؟!!!! گفتم بله . گفت من .... هستم دفتر .... من چون سالن شلوغ بود متوجه نشدم . گفتم : کدام دفترخانه مشغول بکارید . گفت دفتر خانه نه من دفتر امام جمعه ...کار میکنم . من شما را شناختم . با تعجب گفتم اینجا چیکار میکنی . گفت خانه مادم اینجاست .
خدا را شکر از اون افرادی بود که یه روزی التماس دعا داشت و من برایش وام درست کردم.
واقعا به این اعتقاد دارم که از هر دست که بدهی از همان دست میگری.
کارمند شهرداری هم که حالا خیلی وقت بود که صحبتش تمام شده بود وقتی دید این بنده خدا اینجوری ما رو تحویل گرفت با خوشرویی گفت : من در خدمتم هر وفت مدارکتان را آماده کردید بیاورید من سریعا برایتان انجام میدهم .
گفتم : خدا را شکر ...
چند روزیه که زده به سرم که دوباره برم درکه. چند سال میشه که نرفتم. یادش بخیر یه زمانی هر هفته صبح جمعه اونجا بودم چند سال پشت سر هم میرفتم با همه رفیق شده بودم. امروز از ساعت 4/5 که بیدار شدم خیالش را دارم ولی حسش را ندارم. بذار یه چرتی بزنم شاید حسش را پیدا کنم.
این هفته دو سه تا کتاب خوندم که لذت بردم. کتاب حضور نوشته برژی کوشینسکی ، که عالی بود. فردی بنام شانس که از بچگی در یک باغ مشغول بکاره و با مردن صاحب باغ، آواره میشه... واقعا عالی بود. کتاب دیگر، شنل، نوشته نیکلا گوگول، کارمند دون پایه ای که کل دسترنجش را برای خرید شنل هزینه میکند و... عاشق نویسنده های روسم. کتاب دیگر بنام دختر سروان نوشته الکساندر سر گیویچ پوشکین. نکته مهم اینه که نویسندگان بزرگی چون گوگول و تولستوی و... پوشکین را معلم خود میدانند. در کل کتاب جذابیه.
این هفته دو سه تا کتاب خواندم که یه جورایی از وقت بی برکتمان استفاده کرده باشیم اولین کتاب الیاس پورتولو نوشته گراتزیا دلدا بود . الیاس جوانی بود که بدلایلی به زندان می افتد و خانواده اش نامزدش را به عقد برادر الیاس در می آورند و ناگهان الیاس مورد عفو قرار میگرد و بر میگردد به منزل و ... خلاصه نامزد قبلی با برادر الیاس ازدواج میکند که فاقد عشق بود . و الیاس هم تصمیم میگرد برود کشیش شود....
دومین کتاب خشم و هیاهو نوشته ویلیام فاکنر که ظاهرا بابت این کتاب فاکنر جایزه نوبل گرفته . هیچ چیز از این کتاب نمیگم تا بلکه دوستان اهل مطالعه یه سری به این کتاب بزنند. خدایی عالیه
کتاب دیگر امپراطور هراس نوشته جولی اتساکا ، نویسنده امریکایی ، ژاپنی الاصل . انصافا کتاب روان و زیبایی است . ماجرای خانواده ای ژاپنی ساکن امریکا که در بحبوحه جنگ آمریکا و ژاپن دچار گرفتاری های نژادی میشوند و همسرش بازداشت میشود و خودشان هم به اردوگاهی برده میشوند...
کتاب دیگر اینشتین و شاعر نوشته ویلیام هرمان ، خدایی وقتی کتاب را مطالعه میکردم از رفتار و نگرش انیشتین لذت بردم . عالی بود . یه جورایی عاشق اینشتین شدم . چه نگرش قشنگ و زیبایی به زندگی داشت.
احتمالا اگر خدا بخواهد سه شنبه شب با بهزاد برم شمال . قراره بهزاد لوله کشی ساختمان را انجام بدهد . یک گاز دیواری بوتان هم خریدم که آنرا هم نصب کند. چند وقتی بود رفته بود شهریار ، دستگاه بدنسازی درست میکرد. بعد که طرف حسابی سرش را کلاه گذاشت از آنجا دکش کرد. به صرافت افتاده بود . زنگ زد که آقای ص دارم بدبخت میشم یه کاری بکن . یه یکی از آشنایان سفارش کردم ، اون بنده خدا هم مغازه اش را بدون پول پیش با اجاره ماهیانه یک میلیون تومان بهش اجاره داد.یک ماهی که رفته بود حتی یکبار هم زنگ نزد یه تشکر خشک و خالی کند. من که اصلا خدا میداند انتظار تشکر را نداشتم ولی ادب حکم میکرد حداقل یه زنگی میزد. وقتی دیدمش کلی بهش توپیدم که یه مقدار آدم باش و ....
چند روز پیش ناله میکرد که پول ندارم وسیله بگیرم . بهش گفتم بیا ده تومن وام برات جور کنم دو تام 5 تومانی . به بهانه وام یه سفته ازش گرفتم و 5 تومان به حسابش کارت به کارت کردم و قرار شد که اگر چک بیاورد 5 تومان دیگه بهش وام !!! بدهم .
اینم شد روزگار ما!!!!
عجب شیر تو شیری شده وضعیت این مملکت، دیروز اینترنتی از سایت رسمی نمایندگی بوش سفارش یک جارو برقی به قیمت شش و دویست دادم، امروز پیگیر درخواستم شدم. گفتند شده هفت و دویست!!! یه ساعت بعد زنگ زدم خواستم مطمئن بشم که درست شنیدم، گفت هفت و دویست و نود!!! یه ساعته 90 تومان رفت رو قیمت، زنگ زدم نمایندگی مرکزی بوش، همان مدل را قیمت گرفتم، گفت هشت میلیون و سیصد هزار تومان!!!!!!
مثل قرقی از همان نمایندگی قبلی سفارش دادم یه تومن هم سریع ریختم به حسابشان که دبه نکنند، تا شب فکر کنم ده تومن بشه!!!!
اون گوساله هایی که میگفتند مچکرم روحانی!!!! کدام قبرستانند. لعنت بر پدر و مادر همه شان.
از هفته گذشته تا الان سه تا کتاب خواندم، کوراغلی، دلاور مردی از خطه آذربایجان، دیگری کتاب امیر ارسلان نامدار، که واقعا داستان دور و راز و پر رمز و راز و... بود. در قسمتی از آن که دل و دلدار همدیگر و میبینند گریه ام گرفت. دیگر کتاب هم شطرنج باز اثر اشتفان تسواگ، جالب بود. شطرنج بازی که در زندان از روی یک کتاب شطرنج را یاد گرفته بود و به مرز جنون رسیده بود. کتابی که یاد رفت بگم که گل همه کتابها بود، زندان قفقازی نوشته لئو تولستوی بود، که در حد اعلا عالی بود. سرباز روسی که اسیر تاتارها وحشی شده بود. واقعا لذت بردم
دیروز رفته بودم اداره ثبت اسناد چالوس ، میخوام اگه خدا بخواهد سند زمین را بگیرم. قرار شد که برای بازدید مراجعه کنند.یکی از کارمندان که درخواست نوشتن اسم همکارش را روی برگه ام را داشتم به علت فراموشکاری خودم !!! مثل وزغ خیره شده بود به من و من هم خیره شده به اون . من توفکر اینکه چقدر کریه المنظره است و اونم با تعجب به من گفت : کجایی ؟!!! انگار اصلا اینجا نیستی ... خیلی بهش فشار میآمد اگر میخواست اسم همکارش را بنویسد...
رفتم بازار قیمت پکیج دیواری و کولر گازی را گرفتم .یه چیزی حدود سی میلیون در میاد. چراغهای حیاطی که هر کدام را امروز قیمت گرفتم تقریبا یک میلیون و هشتصد در میآید. خدایی مملکت نیست . دزد خونه اس .برای شام رفتم شینسل مرغ گرفتم ، رفتم نان باگت بخرم ، گفت نیم ساعت دیگر حاضر میشود ، در صورتیکه روی پیشخون پشت سرش پر بود از نان . با تعجب گفتم مگر آنها نان نیست . گفت : اونها مانده است بدرد شما نمیخورد. با ناراحتی گفتم : امشب را مجردی میخواست غذا بخورم که نشد!!! تا اسم مجردی را بردم دو تا نان تازه از روی پیشخون !!!!!!!! بهم داد . هرکاری کردم حساب کند ، قبول نکرد که نکرد!!!
نه بخاطر اینکه دلش برای بسوزد ، خدا میداند از تو چشماش خوندم از سر حسرت این کار را کرد.
متاسفانه دوچرخه ام را نتوانستم ببرم . اگر برده بودم کلی حال میکردم .واقعا حیف شد.تو این یکی دو روزه ، هرچی رو درختهای سیب و انجیر میوه بود را خوردم .جای همه دوستان خالی ...
زن همسایه هم که بدون چادر و روسری داشت جلوی کوچه را آبپاشی میکرد بعد از سلام و علیک مثل قرقی پرید تو خانه که خدایی ناکرده چشم نامحرم بهش نیوفته !!!!!! پسر همسایه فکر کنم با دامادشان به مشکل خورده بود و داشتند دعوا میکردند !!! تو وسط دعوا ، دختره هی به اون یکی میگفت به خاطر من ، به خاطر من ولش کن !!!!حالا این وسط خودش چه پخی بود الله و اعلم ...
میخواستم بزنم آیفون همسایه را بخاطر شکستن نهالهایم خورد کنم که یه جورایی بی خیال شدم ، در شان خودم ندیدم این کار را کنم...
یه زاغ هم از صبح نشست روی درخت و سر و صدا میگرد. فکر کنم دنبال زید بود . دست آخر خودم راضی شده بودم که اگه بازم سر و صدا کنه زیدش بشم![]()
هر کاری کردم که یوس اس بی به تلویزیون وصل بشه یکی دو تا فیلم توپ ببینم نشد که نشد...
خوب دیگه .... دیگه ...
همین !!!!
امروز کتاب بیگناه اثر انوره دو بالزاک را تمام کردم، یه رمان با داستانی آبکی، گذشته از نوع نوشتار اصلا از ماجرای آن خوشم نیامد، چقدر این فرهنگ فرانسویها مزخرفه، همش دنبال اشرافیت و خیانت و دغل بازی هستند، از یک طرف میخواهند زنانشان را پاکدامن نشان دهند آن هم با استفاده از یک زن فاحشه، و از طرفی میخواهند اشرافیت و اصالت را به رخ بکشند و آخرش ختم میشود به خیانت و جنایت و کثافت.
فکر کنم تولد آبجی کوچولوی ما همین روزها باشد اون موقع دانشجوی رشته اپتومتری بود . شبها خوابگاه دانشگاه میخوابیدند. شب تولدش یک کیک کوچولو خریدم و مقدای میوه گرفتم و زنگ زدم به مینا ( دوستش و همرشته اش ) بهش گفتم امشب شب تولد آبجی ماست ، یه دقیقه بیا دم خوابگاه اینها رو از من بگیر و یه جشن تولد کوچولو برای آبجی ما بگیرید و کلی فیلم بازی کرد و آمد دم در وسایلو بهش دادم و رفتم اونا هم یه جشن خاطره سازو براش گرفتن ، وقتی یه دفعه سوپرایزش کردن بجای خنده و شادی کلی گریه کرد... هی زنگ میزد که چرا رفتی !!! گفتم دیونه الان باید خوشحال باشی . شاد باشی . حال دوستانت را نگیر و خوش باش . یه شب خاطره ساز براش شد. مطمئنم تا آخر عمرش یادش نخواهد رفت ، الان داشتم یو اس بی ام را چک میکردم دقیقا همان آهنگی را که هنگام رانندگی گذاشته بودم و اونم زنگ میزد را گذاشتم ، اون موقع اون گریه میکرد و من میخندیدم ، الان من گریه میکنم و احتمالا اون داره میخنده ...
همیشه خندون باشی آبجی کوچولو نازنین... پیشاپیش ، پس و پیش تولدت مبارک.
یه فیلم روسی دیدم فکر کنم اسمش فیلم کوتاه در باره عشق باشه . خیلی باحال بود . پسره عاشق زن فاحشه ای میشه و هرشب از پنجره اونو دید میزنه . شغلش پستچی بود ... خلاصه کلی دیوانه بازیهای عاشقانه . در آخر فیلم رگ دستش را به خاطر زنه میزنه و از اونجا به بعد زنه عاشق پسره میشه ...
خیلی لذت بردم . عاشقی یعنی دیوانگی .
گذشته از خود فیلم ، عجب فرهنگ باحالی دارن . وقتی به زن داشت میگفت که اونو یک سال داشته دید میزده و هر کاری که کرده بود را بیان میکرد ، من خودم هی میگفتم بی شعور نگو ، احمق اینها را چرا میگی ، خاک بر سرت بی شعورت کنن.... و هزاران فحش دیگر .
همش راستگویی و راستی . خاک بر سرما کنن که فقط بلدیم فیلم بازی کنیم و دغل بازی دربیاریم . و آنوقت ادعای مسلمانیمان هم میشود.عجیب تر اینکه زنه چقدر حرفه ای و منطقی با قضیه برخورد کرد. خدا وکیلی اگر اونا آدم هستند پس ما چی هستیم ؟ادعای فرهنگ و تمدن میکنیم !!!
یا من خیلی پرتم از زندگی یا واقعا آخرالزمان شده است .امروز یه خانم با دخترش مراجعه کرده بود اداره . دختره 16 یا 17 ساله بود لاغر ، نی قلیونی و عینک طبی زده بود شیشه عینک تا لبهایش رسیده بود!!!! چسب هم به دماغش زده بود . من نفهمیدم این چسب را به خاطر عمل جراحی زده بود یا اینکه یا بخاطر وزن عینک با توجه به ابعاد آن ، سر دماغش را بالا نگهدارد که دچار افتادگی سر دماغ نشود!!!!
یه فرم دادم تا دخترش پر کند . به محض پر کردن برگه را تحویل مادرش داد و رفت چپید تو ماشین که خودشان عنوان کردند آژانس هست . فرمها را نگاه کردم ناقص بود . مادرش با ترس رفت دخترش را صدا کردکه بیاید فرمها را درست بنویسد!!
مادرش زیر لب غر میزد که ساعت 11 از خواب به زور بیدارش کردم آوردمش اینجا ، الانم عصبیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خدایا چیکار کنم؟!!!
باور کنید الان به خاطر بیماری کرونا یه مقدار معذب شدم ولی قبل کرونا هر بار که میرفتم خانه پدرم ، دست پدر و مادر را با احترام و افتخار میبوسیدم .خدایی عجب وضعی شده .
سلام برار
ادامه مطلب ..