عدووی که سبب خیر شد
شاید اگر آقای ر آن روز به آقای چ زنگ نزده بود و آن حرفها را نمیزد و بعد آقای چ به من همان حرفها را نمیگفت باعث نمیشد که استعفایم را بنویسم و بگذارم روی میز مدیر عامل و الان هم توی اتاقم و پشت میزم که رو به یک پنجره ( که در هم هست و مثل من تکلیفش با خودش معلوم نیست) و به یک کوه باز میشود ، ننشسته بودم تا این کلمات را تایپ کنم . هنوز قیافه بهت زده مدیرعامل با آن عینکش که نوک دماغش میگذارد و حرص آدم را در میاورد یادم هست آدم بدی نیست اما کمی به اصطلاح شوت می زند . پرسید چرا؟ گفتم خسته شده ام و همه چیز را نوشته ام و تصمیمم هم قطعیست گفت موافقت نمیکند و اینکه بروم کمی فکر کنم و باد به کله ام بخورد شاید نظرم عوض شود .شاید میدانست کله ام بوی قرمه سبزی میدهد گفتم موافقت هم نکنید نمی آیم اگر هم میخواهید حق و حسابم را ندهید مهم نیست جای دیگری جبران میشود نخواست صحبت را ادامه دهد و توصیه کرد حالا بروم چند روزی مرخصی و این حرفها . سری تکان دادم و آمدم بیرون سبک و بیخیال. از اینکه دیگر نباید نگران این باشم که مته کجای آن چاه لعنتی نفت است و یا کدام بخت برگشته ای امروز توی آن هوای سگی گرمازده شده و کارش به بیمارستان کشیده خوشحال بودم. دم در منشی داشت با تلفن حرف میزد همیشه دلم میخواست بگویم تو اینجا غیر از آرایش و تلفن حرف زدن با خاله ناهید و عمه زری و دوست پسرهات چه کار دیگه ای میکنی؟ اما نگفتم و فقط با سر خداحافظی کردم .اصلا دلم میخواست به همه آدمها همان چیزی که مدتهاست فکر میکنم هستند را بگویم مثلا به آقای چ بگویم چقدر پفیوز است و یا خانم ب که چقدر چشم چران است . درست مثل دانشگاه که با بچه ها قرار گذاشتیم بعد از فارغ التحصیلی حال بعضی از استادهای عقده ای دانشگاه را بگیریم .چیزی که البته هرگز اتفاق نیافتاد .
اینها را نگفتم که بهانه ای باشد برای ننوشتنم در این مدت . حقیقتش این است خودم هم میدانم در حق خواننده هایم نامردی کردم که اینطور یکهو نوشتن را کنار گذاشتم و الان هم میدانم توی دلتان فحش و فضیحت نثارم میکنید و می گویید این بابا را نگاه کن الان که بیکار شده یاد وبلاگ و نوشتن و ما افتاده و این حرفها شاید هم اگر میتوانستید پاره آجری چیزی به سویم پرتاب می کردید که خب نمی توانید. راستش من معتقدم ادمها هر کدام ظرفیتی دارند و فکرشان فقط یکجا میتواند درست کار کند . اینکه می گویند انسانها نامحدوند و بینهایت هستند و این حرفها شعاری بیشتر نیست. فکر آدمها محدود است نه به این جهت که نمی تواند به هر چه میخواهد بیاندیشد بلکه از آن جهت که وقتی فکرت جای دیگری مشغول باشد عمرا بتوانی کار دیگری را انجام دهی (منظورم از انجام از نوع درست و کاملش هست) چه برسد به اینکه بخواهی بنویسی . آنطور که خودت میخواهی بنویسی. البته این نظر من است و من هم متاسفانه یک ایده آلیستم ! به هر حال همیشه فکر میکردم اگر روزی کاری نداشته باشم شروع کنم به مسافرت رفتن و سیر آفاق و انفس و کلی عکس بگیرم و آخر سر هم نمایشگاهی راه بیاندازم ( راستی در این مدت علاوه بر کله خری عکاسی هم به هنرهایم افزوده شده است) و درامدش را هم ببخشم به یکی از این خیریه ها .مثلا بروم کامبوج و از آدمها روی دوچرخه با کلاههای حصیری وقتی دارند از شالیزارهایشان برمیگردند عکس بگیرم یا بروم هورامان به دختر پسرهای قد و نیمقد پاپتیِ بور و چشم آبی شکلات بدهم شاید هم مثل راسل کرو توی فیلم A Good Year بروم فرانسه و آنجا بعد از اینکه با یک دختر چشم ابرو مشکی تصادف کردم آشنا شوم و ازدواج کنم و هَپیلی اِوِر اَفتر شوم . فکرهای زیادی دارم اما فعلا که اینجا نشسته ام شاملو گوش میکنم و مینویسم...
«پس از سفرهای بسیار و