عدووی که سبب خیر شد

شاید اگر آقای ر آن روز به آقای چ زنگ نزده بود و آن حرفها را نمیزد و بعد آقای چ به من همان حرفها را نمیگفت باعث نمیشد که استعفایم را بنویسم و بگذارم روی میز مدیر عامل و الان هم توی اتاقم و پشت میزم که رو به یک پنجره ( که در هم هست و مثل من تکلیفش با خودش معلوم نیست) و به یک کوه باز میشود ، ننشسته بودم تا این کلمات را تایپ کنم . هنوز قیافه بهت زده مدیرعامل با آن عینکش که نوک دماغش میگذارد و حرص آدم را در میاورد یادم هست آدم بدی نیست اما کمی به اصطلاح شوت می زند . پرسید چرا؟ گفتم خسته شده ام و همه چیز را نوشته ام و تصمیمم هم قطعیست گفت موافقت نمیکند و اینکه بروم کمی فکر کنم و باد به کله ام بخورد شاید نظرم عوض شود .شاید میدانست کله ام بوی قرمه سبزی میدهد گفتم موافقت هم نکنید نمی آیم اگر هم میخواهید حق و حسابم را ندهید مهم نیست جای دیگری جبران میشود نخواست صحبت را ادامه دهد و توصیه کرد حالا بروم چند روزی مرخصی و این حرفها . سری تکان دادم و آمدم بیرون سبک و بیخیال. از اینکه دیگر نباید نگران این باشم که مته کجای آن چاه لعنتی نفت است و یا کدام بخت برگشته ای امروز توی آن هوای سگی گرمازده شده و کارش به بیمارستان کشیده خوشحال بودم. دم در منشی داشت با تلفن حرف میزد همیشه دلم میخواست بگویم تو اینجا غیر از آرایش و تلفن حرف زدن با خاله ناهید و عمه زری و دوست پسرهات چه کار دیگه ای میکنی؟ اما نگفتم و فقط با سر خداحافظی کردم .اصلا دلم میخواست به همه آدمها همان چیزی که مدتهاست فکر میکنم هستند را بگویم مثلا به آقای چ بگویم چقدر پفیوز است و یا خانم ب که چقدر چشم چران است . درست مثل دانشگاه که با بچه ها قرار گذاشتیم بعد از فارغ التحصیلی حال بعضی از استادهای عقده ای دانشگاه را بگیریم .چیزی که البته هرگز اتفاق نیافتاد . 

 اینها را نگفتم که بهانه ای باشد برای ننوشتنم در این مدت . حقیقتش این است خودم هم میدانم در حق خواننده هایم نامردی کردم که اینطور یکهو نوشتن را کنار گذاشتم و الان هم میدانم توی دلتان فحش و فضیحت نثارم میکنید و می گویید این بابا را نگاه کن الان که بیکار شده یاد وبلاگ و نوشتن و ما افتاده و این حرفها شاید هم اگر میتوانستید پاره آجری چیزی به سویم پرتاب می کردید که خب نمی توانید. راستش من معتقدم ادمها هر کدام ظرفیتی دارند و فکرشان فقط یکجا میتواند درست کار کند . اینکه می گویند انسانها نامحدوند و بینهایت هستند و این حرفها شعاری بیشتر نیست. فکر آدمها محدود است نه به این جهت که نمی تواند به هر چه میخواهد بیاندیشد بلکه از آن جهت که وقتی فکرت جای دیگری مشغول باشد عمرا بتوانی کار دیگری را انجام دهی (منظورم از انجام از نوع درست و کاملش هست) چه برسد به اینکه بخواهی بنویسی . آنطور که خودت میخواهی بنویسی. البته این نظر من است و من هم متاسفانه یک ایده آلیستم ! به هر حال همیشه فکر میکردم اگر روزی کاری نداشته باشم شروع کنم به مسافرت رفتن و سیر آفاق و انفس و کلی عکس بگیرم و آخر سر هم نمایشگاهی راه بیاندازم ( راستی در این مدت علاوه بر کله خری عکاسی هم به هنرهایم افزوده شده است) و درامدش را هم ببخشم به یکی از این خیریه ها .مثلا بروم کامبوج و از آدمها روی دوچرخه با کلاههای حصیری وقتی دارند از شالیزارهایشان برمیگردند عکس بگیرم یا بروم هورامان به دختر پسرهای قد و نیمقد پاپتیِ بور و چشم آبی شکلات بدهم شاید هم مثل راسل کرو توی فیلم A Good Year بروم فرانسه و آنجا بعد از اینکه با یک دختر چشم ابرو مشکی تصادف کردم آشنا شوم و ازدواج کنم و هَپیلی اِوِر اَفتر شوم . فکرهای زیادی دارم اما فعلا که اینجا نشسته ام شاملو گوش میکنم و مینویسم...


پ.ن: هورامان روستای زیبا و بکریست در کردستان.

بي حسي

منشي مطب با آن كفشهاي پاشنه بلندش مدام اين ور و آنور ميرود. صداي تق تق كفشها روي سطح سنگي اعصابم را به هم ميريزد. نميدانم اصلا چرا كفشهاي پاشنه بلند بايد صدا بدهند؟ آن هم وقتي كاري كرده اند كه اسلحه هم بي صدا باشد. يعني نميشد كفشان لاستيكي چيزي باشد كه تق تق صدا ندهند؟ شايد هم عمدا اينطوري ساخته شده اند كه بيشتر جلب توجه كنند . جلب توجه توي اين موضوع زياد هم جالب نيست يكجورهايي غيرمستقيم كوتاهي قد آدم را دارد نشان ميدهد و آدمها دوست داند هميشه عيبشان را بپوشانند ولي در مورد اين يكي انگار قضيه برعكس است. اگر ميتوانستم اين موضوع را براي طراحان كفش توضيح بدهم شايد قبول ميكردند كه حرفم منطقيست و كفشهايي طراحي ميكردند كه حتي اگر به اندازه يك تير چراغ برق هم پاشنه دار باشند بازهم صدا ندهند. شايد اصلا  بهتر بود يك ديزاينر مد و فشن و اين چيزها ميشدم و روي آن صندليهاي سالن مد مينشستم و در مورد مدلهايي كه با عشوه و ادا آن وسط راه ميروند نظر ميدادم . البته در مورد لباسهايشان .هر چه كه باشد بهتر از نظر دادن راجع به دكلهاي حفاري و اينجور چيزهاست.  آدم وقتي درد دارد آن هم از نوع دندانش به چه چيزهايي كه فكر نميكند بي اختيار پوزخندي ميزنم و بقيه آگهي هاي تهوع آور مجله سلامت را در مورد چاقي و لاغري در 30 ثانيه ميخوانم.

روي صندلي اي كه تكليفش با خودش معلوم نيست كه تخت است يا صندلي دراز ميكشم (مينشينم؟) راستش را بخواهيد اين اولين باري است كه دندانپزشكي مي روم. از بچگي هراس خاصي از دندانپزشكي داشته ام هنوز هم دارم. تصور آن آمپول بزرگ كه ميرود توي لثه آدم تنم را مور مور ميكند. خدا خدا ميكنم كه افتضاحي به بار نيايد مثلا اگر سوزن توي لثه ام گير كند چه؟ يا اگر دكتر وقتي دارد سوزن را ميزند عطسه كند چه ميشود؟ عطسه است ديگر دست خود آدم كه نيست. يكهو ميايد و بايد از جايي خارج شود. توي همين فكرها هستم كه دكتر ميايد و سلام ميكند با يك ماسك كه دماغ و دهانش را پوشانده است . همان تصوير هميشگيي كه از يك دندانپزشك داشته ام را دارد.مخصوصا حالا كه روپوش و ماسك دارد. كمي طاس با عينك فريم لس و كراوات قرمز زير يك جليقه. با آينه كوچكي دندانم را نگاه ميكند و امپول بزرگ فلزي را برميدارد و من ميفهمم كه بايد دهانم را باز كنم تا آمپول را بكند توي لثه ام. توي دلم كلي فحش و بد و بيراه نثار خودم ميكنم كه چرا مراقب دندانهايم نبوده ام تا حالا اينطوري بشود . قبل از اينكه چيزي بفهمم دكتر آمپول را زده است.

كمي كه ميگذرد نصف لب و صورتم بي حس ميشود. حس عجيبيست.دكتر برميگردد و مكنده اي كه فيش فيش صدا ميدهد و به شلنگي وصل است را توي دهانم ميگذارد و با مته كوچكي به جان دندانم ميافتد. چيزي نميفهمم. موزيك بدون كلامي پخش ميشود عليرغم صداي مته كه دندانم را ميخراشد آرامش عجيبي دارم. نميدانم اثر داروي بي حسيست كه با موزيك تركيب شده است يا چيز ديگري.  از پنجره بيرون را نگاه ميكنم . چند تكه ابر سفيد خوشحال و تپل از بالاي پشت بام خانه اي توي آسمان آبي راه ميروند. بي حسيم بيشتر ميشود انگار دارد خوابم ميبرد يك لحظه به اين فكر ميكنم كه لابد مرگ هم همين شكلي است . بي حس ميشوي و همانطور كه آسمان را نگاه ميكني بالا ميروي. دوست دارم آن شلنگ لعنتي را از دهانم بيندازم بيرون .بروم دنبال  همه كارهايي كه تا حالا دوست داشته ام و انجام نداده ام . انكار كه تازه قدر زندگي را بفهمم. با خودم فكر ميكنم چرا مدتيست مادرم را نديده ام چقدر دلم برايش تنگ شده است كاش مسافرتي را كه عيد ميتوانستم بروم را به هم نميزدم  تا جاهاي بيشتري از اين دنيا را ديده باشم يا زودتر از سر كار ميامدم و آن پكيج 100 فيلم برتر تاريخ را ميديدم.كاش آن روز ظهر پيرزني را كه كنار خيابان با آن زنبيل سنگين منتظر تاكسي ايستاده بود سوار ميكردم ، چرا آدامسي از آن دخترك سر چهار راه نخريدم و با بي تفاوتي شيشه را بالا دادم چرا سر هيچ و پوچ دوستي چندين ساله ام را با فريد به هم زدم چرا... همه اين فكرها و تصويرها در ذهنم ميگذرند بغضم ميگيرد هر چه سعي ميكنم ذهنم را به سمت چيز ديگري منحرف كنم نميشود. بي اختيار قطره اشكي گوشه چشمم جمع ميشود و سر ميخورد پايين دكتر با دستپاچگي ميپرسد درد داري؟؟ با لبهاي بي حس ميگويم مهم نيست ادامه بديد..     

   

يك روز

صداي زنگ  ساعت كه 8 صبح را با آن فونت بزرگش نشان ميدهد بلند ميشود. ديگر عادت كرده ام هم به صداي زنگ كه قطعه بيكلام گيتاري از يك نوازنده ناشناس است و هم به اينكه بگذارمش روي Snooz   تا 5 دقيقه بعد دوباره زنگ بزند. پنج دقيقه هايي كه  گاهي چندين بار تكرار ميشوند. راستش را بخواهيد بهترين لحظات خوابم هم همين پنج دقيقه هاي آخري هستند. بقيه كارها هم روتين هستند. كمي كش و قوس مسواك ، دوش، لباس پوشيدن و پيدا كردن جورابها و در آخر هم برداشتن كيف و سوار ماشين شدن. همه چيز تعريف شده است و مثل روز قبل.گاهي دلم ميخواهد اتفاق غير منتظره اي رخ دهد مثلا برق برود و توي آسانسور گير كنم يا وقتي سوار ميشوم زير برف كن يادداشتي ببينم با اين مضمون كه" امشب ساعت 8 بيا كافه اليزه .امضا: وقتي بياي خودت ميفهمي". اما چيزي كه در عمل اتفاق ميافتد همان سلام سرد و بيروح فيروز سرايدار است كه دارد راهرو را تي ميكشد و پاركينگ خالي با سنگهاي سفيد و خيس.

چمران را كه دور ميزنم چشمم ميافتد به كوههاي توچال .نوكشان برف دارد و پايينشان سبز سبز است از آن سبزها كه آدم دوست دارد وسطشان غلت بزند و سرش را بكند بين علفها و بعد بخوابد . احساس ميكنم حوصله شركت و كار را ندارم يعني خيلي وقت است كه اين حس را دارم.حالم از آقاي الف به هم ميخورد. پاچه خواريهاي آقاي شين و قيافه بزك كرده خانم ف كه هميشه خدا چيزي از ادم طلبكار است طاقتم را طاق كرده است.حوصله اين آدمها  را ندارم.  دلم ميخواهد غلت بزنم نفس بكشم .سالهاست كه نفس نكشيده ام. دور برگردان زير پارك وي را دور ميزنم و بر ميگردم .يكراست ميروم به سمت كوهها. قلبم تند تند ميزند . حتي درست نميدانم كجا دارم ميروم. در راه چند باري تصميمم عوض ميشود و ميخواهم برگردم اما ديگر مهم نيست. آخرش يكي از اين صبحهاي عادي بايد غير عادي ميشد. ماشين را پارك ميكنم و با همان لباسها ميزنم به كوه دوست دارم از مسيرهايي بروم كه تا حالا كسي نرفته است  چند باري زمين ميخورم و شلوارم پاره ميشود اما اهميتي ندارد فقط ميخواهم بالا بروم. آن پايين هيچ خبري نيست جز عده اي آدم رياكار و بد اخلاق كه تحمل يكديگر را ندارند و صبح تا شب از سر و كول هم بالا ميروند تا به هر قيمتي كه شده موقعيت بهتري بيابند. هر چه كه هست اينجاست اين بالا زير اين آسمان براق آبي با آن ابرهاي سفيد چاق و تنبل  كه گوشه كنارش خرامان راه ميروند. لاي اين علفهاي خيس و باران خورده . آن بالا كه ميرسم درست نوك بلندترين قله اي كه آن پايين ديدم توي برفها غلت ميزنم  لاي علفها دراز ميكشم و خاك را بو ميكنم . روي تكه سنگ سياهي كه تنها به اندازه من جا دارد مينشينم رو به شهر تا غروب شود و آدمهاي خسته از سر كار بروند خانه هايشان اول توي ترافيك به هم فحش بدهند و ماشينهايشان را به رخ همديگر بكشند و بعد خودشان را آماده كنند كه چجور دروغي به زنهايشان بگويند. آقاي شين ، الف را برساند و خانم ف اين پا و آن پا كند تا همه بروند و كسي نفهمد امروز چه ماشيني دنبالش ميايد.

در اطاق كه باز ميشود به خودم ميايم اسماعيلي با سيني چاي ميايد تو  و ميگويد سلام آقا صبح به خير امروز انگار قبل از همه اومدين . نگاهش ميكنم .حيف كه نميداند من هنوز آن بالا نشسته ام...

باران

پنجره را باز کن

و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر

خوشبختانه

باران ؛

ارث پدري هیچکس نیست...


-حسین پناهی

تولد عيد شما مبارك!

خوبي اينكه تولد آدم بعد از عيد باشد اين است كه وقتي يك سال ميگذرد يك سال هم به عمرت اضافه ميشود آنوقت ميتواني  راجع به سالي كه گذشت فكر كني كه چه كارهايي كرده اي و چه آرزوهايي داشته اي كه به آنها نرسيده اي و اينكه در سال تازه (به صورت كوتاه مدت) و دهه سوم عمرت (به صورت بلند مدت!) چه برنامه هايي بريزي.

حقيقتش را بخواهيد و اگر ناشكري نكرده باشم سال 90 يا همان 29 سالگي براي من زياد سال جالبي نبود.يعني معمولي بود.  برنامه هاي زيادي داشتم كه به هيچكدامشان نرسيدم كه تصميم دارم در سال جديد عمليشان كنم.  هرچند خودمان هم ميدانيم كه سال جديد و اينها همه بهانه است و اگر اراده كنيم هرروز كه شروع ميشود ميتواند برايمان سالي جديد باشد.

يكي ديگر از خوبيهاي تولد اين موقعي اين است كه اگر براي سال نو به كسي تبريك نگفته باشي ميتواني با تولدت يكي اش كني. پس سال نو و تولد من هم مبارك شما باشد!

برای شما

زیاد فکر کردم که امروز چه بنویسم آخر امروز هم پنجشنبه است هم اسفند است هم هجدهم است که این اخری اینجا را یکساله میکند باورم نمیشود یکسال از ان روزی که روی مبل لم داده بودم و به سرم زد که وبلاگ بنویسم میگذرد یادم هست چقدر درگیر انتخاب اسمش بودم دهها اسم را نوشتم و خط زدم تا به اینی که هست رسیدم. راستش فکر نمیکردم نوشتنم اینقدرها طول بکشد گفتم فوقش سه چهار ماهی بعد هم مثل همه عذری میاورم  و درش را میبندم. اما حالا که اینجا یکساله شده دلم نمیاید ولش کنم شاید کم بنویسم اما حتما مینویسم اگر شده مثل الان ای پلکهایم چوب کبریت هم بگذارم مینویسم .

 قول داده بودم برای امروز چیزی بنویسم اما حالا دوست دارم شما بنویسید انصاف هم باشد نوبت شماست .شما هایی که این یکسال را با 60 درجه به راست بوده اید یا همین امروز اینجا پیدا کرده اید و میخوانید.آخرحالا شما ها محرمتر از خیلیها شده اید چیزهایی بهتان گفته ام که کس دیگری خبر ندارد .دوست دارم بدانم نظرتان چیست راجع به نوع نوشته ها ، سبکش . کجاهایش را دوست دارید کجاها را نه دلیلش را هم بگویید .نظرتان راجع به نویسنده چیست (البته از پست قبلی تقلب نکنید!) اگر هیچکدام این موضوعات را هم دوست نداشتید هر چه دل تنگتان خواست بنویسید.

بابت تبریکات پیشاپیش ممنون.

يك اعتراف تَر و تميز

شما را نميدانم اما اعتراف كردن براي من كار سختيست .منظورم از آن اعترافها نيست كه آدم برود توي كليسا زانو بزند و از يك دريچه چوبي براي پدر مثلا مقدس اش حرف بزند كه مثلا امروز چه غلطي كرده ام. منظورم اعتراف به شكست است.اعتراف به اشتباه است. هيچوقت نتوانسته ام پيش يكي بنشينم و بگويم فلاني من يك كاري كرده ام كه اشتباه بوده  حالا هم مثل سگ پشيمان و نادمم.تا ميايم به كسي حرفي بزنم زبانم ميگيرد عرق ميكنم و دست پايم را گم ميكنم حس ميكنم الان است كه سقف بريزد روي سرم و آخرش هم ميبينم اين منم كه نشسته ام و به حرفهاي طرف گوش ميكنم.  هميشه سعي كرده ام اشتباهاتم را مثل پلي به پيروزي نگاه كنم و كم آوردنهايم را حتي به روي خودم هم نياورم.امروز اما نميدانم چطور شد كه به سرم زد اينجا اعتراف كنم  شايد دليلش اين باشد كه نه شما من را ميبينيد و ميشناسيد و نه من شما را پس كار راحتتر ميشود (حالا حكمت  آن دريچه كوچك را ميفهمم!) .

من اشتباه زياد كرده ام. شايد بهتر باشد بگويم در انتخابهايم اشتباه كرده ام كه البته كل زندگي هم همين انتخابهاست. كساني را براي دوستي انتخاب كردم كه نارفيقي كرده اند اما باز هم درس نگرفتم  و شكست خوردم. يكي دو باري هم عمدا در حق بقيه بي معرفتي كرده ام يكباراش را  داشتم پارك ميكردم كه خوردم به ماشين عقبي كه پرايد سفيدي بود و سپرش ترك برداشت ولي من به روي خودم نياوردم و وانمود كردم چيزي نديده ام. آدم مغرور و كله شقي هستم بعضي وقتها از اين غرورم متنفر ميشوم اما فقط بعضي وقتهاست و نميدانم چطوري بايد كنارش بگذارم. ايده ال گرا هستم كه از اين يكي هم حالم به هم ميخورد و گاهي كلافه ام ميكند اما نميدانم چرا براي بقيه قشنگ به نظر ميايد . از اين خرده اعترافها كه بگذريم و ميدانم مشابه اش در زندگي شماها هم هست بايد بگويم زندگيي كه الان دارم چيزي نيست كه ميخواهم . شغلي دارم كه با وجود درامد خوب دوستش ندارم اعتراف ميكنم موقع پر كردن آن بيضيهاي كوچك قرمز انتخاب رشته اشتباه كردم. وقت سر خاراندن  هم برايم نگذاشته است.صبحهايم را با فحش و بد بيراه به هرچه نفت و شركت و مدير عامل است شروع ميكنم و شبها را پشت رل ماشين و توي ترافيك ميگذرانم.  باور نميكنيد بعضي وقتها  چقدر دلم ميخواهد بيكار و فارغ البال بنشينم و بنويسم يا حد اقلش فيلم ببينم يا وبلاگي بخوانم و وسطش پقي بزنم زير خنده .مني كه آمار باكس افيس فيلمها را با عدد و ارقام هميشه به روز داشتم حالا حتي وقت نكردم اسكار را كامل ببينم. شايد فكر كنيد از اينها هستم كه الكي دارم نق ميزنم و به قول معروف گشنگي نكشيده ام تا عاشقي يادم برود اما نه باور كنيد گشنگي هم كشيده ام و ميدانم كه نميارزد . نميارزد كل زندگيت را بدهي بابتش چيزي بدست بياوري كه وقت استفاده از آن را نداري. شايد اگر گشنه باشي بشود با نيمرويي شكمت را سير كني ولي گشنگي روحي چيزي نيست كه من بتوانم تحملش كنم.

خلاصه نميدانم اينهايي كه نوشتم اعتراف بود يا درد دل بود ولي هرچه بود بعد از مدتها احساس زنده بودن كردم.تجربه خوبي بود. اين را هم ميدانم كه آدمي نيستم بخواهم زياد شرايط اينطوري را تحمل كنم. شايد دفعه بعد كه اينجا نوشتم راجع به متن استعفايم ازتان نظر خواهي كردم.

 

پ.ن: راستي يكي دو روز ديگر اينجا يك ساله ميشود كه خيلي دلم ميخواهد برايش متني بنويسم اما اگر نشد بگذاريد به حساب ترافيك سگي تهران.

فعلا.     

روزی روزگاری اینجا

من شبیه کشتی یونانی/راه برگشتنو گم کردم

من مث این کشتی سردرگم/غربتو خونه تجسم کردم..

رفتنم مثل یه اتفاق خوب/رفتنم شبیه یه حادثه بود

اولش طعم رهایی میداد/مث زنگ آخر مدرسه بود..


پ.ن: 27 آذر عجب روزی بود..



جزیره

خیابان را تا انتها میروم .آرام مثل حال و هوای اینجا. اینجا که میگویم همان جزیره است .کیش. از وقتی آمده ام به خیلی چیزهاست که هنوز عادت نکرده ام به اینکه اینجا شبهایش دیرتر شروع میشود و 12 به اصطلاح سر شب است به اینکه با آب لوله کشی نمیشود چای درست کرد و رانندگی اش که سختتر از همه است . مدام باید چشمت به سرعت سنج و تابلوهای محدودیت سرعت باشد. حواست باشد بوق نزنی و راهنما که از نان شب هم واجبتر است. بعضی صحنه ها برایم جالب است و هنوز ذوق زده ام میکند. مثل اینکه وقتی عابری دارد از از عرض خیابان رد میشود ماشینها به فاصله چند متریش میاستند و با لبخند بدرقه اش میکنند تا به سلامت برسد آن ور خیابان! راستش گاهی یادم میرود اینجا هم بخشی از همان ایران است. قبلترها چند باری را مسافرتی آمده بودم اما وقتی میایی که میخواهی تصمیم بگیری تا بمانی داستان فرق میکند. نمیدانم شاید چون اینجا جزیره است همه به فکر این هستند که یک روزی بروند کسی فکر  همیشه ماندن نیست . کجایش انگار مهم نیست فقط میخواهند پر بکشند به قول بعضهایشان خسته اند از این یک وجب جا. آدمها نمیخواهند محدود باشند میخواهند هرکجا دلشان خواست بروند اما من نمیدانم کجا آرامتر و زیباتر از اینجا میشود بود.

انتهای خیابان میخورد به یک میدان . هنوز آنطور که باید مسیرها را یاد نگرفته ام با جهت یابی افتضاحی که دارم یحتمل چند ماهی طول میکشد تا یاد بگیرم. بی هدف ادامه میدهم میدان را دور میزنم و میرسم به یک جاده مستقیم . همیشه جاده ها را دوست داشته ام وقتی توی یک جاده میرانی هیجان ناب را میتوانی حس کنی اینکه ممکن است به کجا ببردت اینکه آخرش به کجا میرسد و یا چه آدمهایی با چه خاطراتی زمانی تو همین جاده میرانده اند میشود به همه اینها فکر کرد . همیشه هم جاده هایی را دوست دارم که تا حالا نرفته ام و نمیدانم آخرشان به کجا میرسد .همانطور ادامه میدهم . پیچ کوچکی را رد میکنم و بعد ناگهان غافلگیر میشوم. نفسم تقریبا بند میاید. منظره روبرویم همه آن چیزیست که دوست داشتم ببینم .انگار سالهاست توی رویاهایم بوده است و حالا جلوی چشمانم پیدا شده است. میپیچم توی شنها  و نزدیکترین جای ممکن به دریا نگه میدارم. در را باز میکنم که پیاده شوم  حتی یادم میرود ترمز دستی را بکشم . مثل قحطی زده ها میدوم به سوی ساحل و با لباسهایم میزنم به آب . سرد است اما مهم نیست میخندم. قهقهه میزنم . انگار یکی از آرزوهایم دارد براورده میشود انگار جزیی از یک منظره شده ام..

 

بازي روزگار

بازي روزگار را نميفهمم .. من تو را دوست دارم .. تو ديگري را و ديگري مرا..

و همه ما تنهاييم...


-دكتر حسابي