داستان هائی از زندگانی حضرت علی (سلام الله علیه)

 


 

كارهاى فاطمه علیها السلام زهرا در خانه

 روزى امیرالمؤ منین على (علیه السلام ) به یكى از اصحاب خود فرمود: مى خواهى جریانى از زندگى خودم با فاطمه زهرا علیهاالسلام را برایت تعریف كنم ؟ فاطمه علیهاالسلام آنقدر در خانه من با مشك آب حمل كرد كه دستش تاول زد آن قدر خانه را جاروب كرد كه بر لباس او گرد و خاك نشست آن قدر آتش زیر دیگ روشن كرد كه لباسش دوده اى و سیاه شد و او زیاد كار كرد و بسیار هم آسیب دید...

آرامش در برابر گستاخى

 

آرامش در برابر گستاخى

 

پیرمردى امام حسن(ع) را سوار بر مركب دید و آنچه توانست از آن حضرت بدگویى كرد. سپس امام پیش آمد و سلام كرد و در حالى كه لبخند بر چهره داشت به او فرمود: «اى پیرمرد! گمانم غریب هستى؟ گویا در بعضى امور به اشتباه افتاده‏اى. اگر از ما رضایت‏طلبى، از تو خشنود مى‏شویم. اگر چیزى از ما بخواهى، به تو عطا مى‏كنیم. اگر از ما راهنمایى بخواهى، تو را راهنمایى مى‏كنیم. اگر براى برداشتن بارى كمك بخواهى، بار تو را برمى‏داریم. اگر گرسنه باشى، تو را سیر مى‏نماییم. اگر برهنه باشى، تو را مى‏پوشانیم. اگر نیازمند باشى، تو را بى‏نیاز مى‏كنیم. اگر گریخته باشى، به تو پناه مى‏دهیم. اگر حاجتى دارى، آن را برآورده مى‏كنیم. اگر به خانه ما بیایى، تا هر وقت بخواهى مهمان ما خواهى بود...». هنگامى كه پیرمرد، این سخنان مهرانگیز را از امام حسن(ع) شنید، دگرگون شد و گریه كرد و گفت: «گواهى مى‏دهم كه تو خلیفه خدا در زمینش هستى. خداوند آگاه‏تر است كه مقام رسالت خود را در وجود چه كسى قرار دهد. تو و پدرت مبغوض‏ترین افراد نزد من بودید؛ ولى اینك تو محبوب‏ترین انسان نزد من هستى». سپس او مهمان امام شد و پس از مدّتى، در حالى كه محبّت خاندان نبوت در قلبش جا گرفته بود، از محضر آن امام، مرخّص شد.[1] یكى از بستگان امام صادق(ع)، به خاطر موضوعى، در غیاب آن حضرت، نزد مردم از آن بزرگوار، بدگویى مى‏كرد. امام(ع) همین كه توسط شخصى، از بدگویى او با خبر شد، بدون عكس‏العمل شدید و با آرامش خاصّى برخاست، وضو گرفت و به نماز ایستاد. یكى از حاضران مى‏گوید: گمان كردم كه حضرت مى‏خواهد آن شخص را نفرین كند؛ ولى دیدم ایشان بعد از نماز، چنین دعا فرمود: «خدایا! من حقّم را به او بخشیدم، تو از من بزرگوارتر و بخشنده‏ترى، او را به من ببخش و كیفرش نكن». آن شخص در ادامه مى‏گوید: از آن پس مى‏دیدم كه آن حضرت همچنان وى را دعا مى‏نمود و من از آن‏همه بزرگ‏منشى و مداراى امام،

شگفت‏زده شدم.[2]

..............

 

1] . كشف الغمّة، ج 2، ص 135.

 

2] . مشكاةالانوار، ص 194.

 

این پنج کار را انجام بده و گناه کن!

 

توصیه امام حسین (ع)

این پنج کار را انجام بده و گناه کن!

در ادامه یکی از توصیه های امام حسین (ع) به یک جوان را می توانید مطالعه کنید.

به گزارش خیمه گاه باشگاه خبرنگاران،جوانی محضر امام حسین علیه السلام رسید و گفت: من مردی گناهکارم و نمی توانم خودم را در انجام گناهان باز دارم، مرا نصیحتی فرما.

 

امام حسین علیه السلام فرمودند: پنج کار را انجام بده و آنگاه هر چه می خواهی گناه کن.

 

۱)    روزی خدا را مخور و هر چه می خواهی گناه کن.

۲)    از حکومت خدا بیرون برو و هر چه می خواهی گناه کن.

۳)    جایی را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هر چه می خواهی گناه کن.

۴)    وقتی عزرائیل علیه السلام برای گرفتن جان تو آمد او را از خود بران و هر چه می خواهی گناه کن.

۵)    زمانی که مالک دوزخ تو را به سوی آتش می برد در آتش وارد مشو و هر چه می خواهی گناه کن.

 

جوان کمی فکر کرد و شرمنده شد و در برابر واقعیت های گفته شده چاره ای جز توبه نداشت.

 

داستان هائی از زندگانی حضرت علی سلام الله علیه   

 

به وصیت پیامبر (ص ) عمل كرد

 ابن عمار گوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام ) كه مى فرمود: در وصیت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به على (علیه السلام ) این بود كه فرموداى على ع سفارش مى كنم تو را در جان خودت به خوى هائى كه ، نگاهدار آنها را از من . پس از آن گفت : خداوندا اعانت فرما او را   اما اولى آنها: راست گفتارى است ، خارج نشود از دهان تو دروغى هیچگاه و دومى : پرهیزگارى است ، جراءت مكن بر خیانت هرگز. سوم : ترسناكى از خداوند است چنانچه گویى او را مى بینى . چهارم : گریه بسیار از ترس خداوند است بر پا مى شود براى تو به هر قطره اشكى هزار خانه در بهشت . پنجم : بخشیدن تو است از مال و خونت در راه دینت . ششم : گرفتن طریقه من است در نماز و روزه و صدقه ام ، اما نماز پنجاه ركعت اما روزه پس سه روز در ماه روز پنج شنبه در اول هر ماه و چهارشنبه در وسط ماه و پنج شنبه آخر آن ، و اما صدقه به قدر طاقت خود تا آنكه گویى اسراف كردم و حال آنكه اسراف نكردى و ملازم باش با نماز شب و ملازم باش با نماز شب و ملازم باش با نماز شب . و بر تو باد نماز ظهر و بر تو باد نماز ظهر و بر تو باد نماز ظهر و بر تو باد به خواندن قرآن در هر حال و بر تو باد به بلند نمودن دستهاى خود در نماز و برگرداندن آنها و بر تو باد به مسواك نمودن در نزد هر وضویى و بر تو باد نیكویى هاى اخلاق پس آن را انجام بده و بدیهاى اخلاق ، پس از آنها دورى كن ...

 

استخوان بی‌نماز

 

استخوان بی‌نماز
شخصی آمد به نزد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) شكایت از فقر و نداری كرد حضرت فرمود: مگر نماز نمی‌خوانی...

 

عرض كرد من پنج وقت نماز را به شما اقتدا می‌كنم، حضرت فرمود: مگر روزه نمی‌گیری عرض كرد سه ماه روزه می‌گیرم. آن حضرت فرمود امر خدا را نهی و نهی خدا را امر می‌كنی یا به كدام معصیت گرفتاری عرض كرد یا رسول الله حاشا و كلّا كه من خلاف فرموده‌ی خدا را بكنم

 

حضرت متفكرانه سر به جیب حیرت فرو برد ناگاه جبرئیل نازل شد عرض كرد یا رسول الله حق تعالی ترا سلام می‌رساند و می‌فرماید در همسایگی این شخص باغیست و در آن باغ گنجشكی آشیانه دارد و در آشیانه او استخوان بی‌نمازی می‌باشد به شومی آن استخوان از خانه‌ی این شخص بركت برداشته شده است و او را فقر گرفته است. حضرت به او فرمود برو آن استخوان را از آنجا بردار، بینداز دور. به فرموده‌ی آن حضرت عمل كرد بعد از آن توانگر شد.

انوار المجالس

 

داستان‌هایی از شیخ عباس قمی به نقل از شیخ حسین انصاریان

 

داستان‌هایی از شیخ عباس قمی به نقل از شیخ حسین انصاریان

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه فارس، حجت‌الاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان می‌گوید: مرحوم حاج شیخ عباس قمی داستان‌های شگفتی در زندگی دارد، من قسمتی از این حقایق را از فرزند بزرگوارش حاج میرزا علی آقا محدث - كه قریب به ده سال در همسایگی او بودم - شنیدم. می‌فرمود: پدر بزرگوارم در نجف اشرف بر اثر كثرت عباد و تألیف به مرض سختی دچار شد، معالجات اطبا در او مؤثر نیفتاد، یك روز در حالی كه ناله می‌كرد به مادرم فرمود: همسر مهربانم مقداری آب در قوری با یك ظرف برای من بیاور. قوری آب و ظرف را كنارش گذاشت، گفت: مرا بلند كنید، زیر بغل او را گرفته در بستر نشاندیم، گفت: پنجاه سال است با این انگشتان «قال‌‌الله» و «قال‌الصادق» و «قال‌الباقر» نوشته‌ام، آن وقت انگلشتان خود را روی ظرف گرفت و از قوری به روی آن آب ریخت و آن آب را نوشید، پس از چند ساعت شفای كامل یافت. و نیز آن مرحوم می‌گفت: پدرم مرحوم محدث قمی دچار چشم‌درد سختی شد، اطبای عراق از علاجش عاجز شدند، روزی به مادرم گفت:‌ كتاب شریف «اصول كافی» را نزد من بیاور! مادر كتاب را به دست پدر داد. پدر گفت: این كتاب منبع واقعیات الهیه و سراسر حكمت و هدایت و نور است و شفای هر درد، نویسنده آن مرحوم كلینی از معتبرترین افراد روزگار است، نمی‌شود كتاب او بی‌اثر باشد، كتاب را یكی دو بار به چشم خود كشید، یكی دو ساعت بعد از آن از درد چشم خلاص شد. باز آن مرحوم نقل می‌كرد: من بنا به توصیه پدرم اهل منبر و وعظ و خطابه شدم، بنا شد در مجلسی در شهر قم 10 شب منبر بروم، اهل قم از منبرم هم به خاطر زیبایی و شیوایی كلام و هم محض این كه فرزند محدث قمی هستم، استقبال شایانی كردند. شبی حدیثی را مورد بحث قرار دادم. آقایی از علما به نام حاج شیخ مهدی پایین‌شهری، از وسط مجلس فریاد زد: آقای میرزا علی محدث! این حدیث كجاست؟ گفتم: جای آن را نمی‌دانم در چه كتابی است، من این حدیث را از زبان بزرگان دین شنیده‌ام، فریاد زد: دیگر از شنیده‌ها روی منبر مگو، سعی كن احادیث را در متون اسلامی ببینی، سپس نقل كنی. عمل او به من بسیار سنگین امد، برایم خیلی تلخ بود، دنباله منبر را به دل‌سردی و كسالت طی كرده و با تصمیم بر این كه از برنامه‌ام دست بردارم به خانه آمدم. نیمه شب در عالم رویا به محضر مبارك پدرم رسیدم، با تبسم و انبساط به من گفت: فرزندم از تصمیم كه گرفته‌ای صرف نظر كن! زیرا تبلیغ، عملی بسیار مهم و امری فوق‌العاده و پر ارزش است، این كاری است كه برعهده انبیای الهی بوده است. در ضمن، حدیثی كه مورد اشكال آقای شیخ مهدی پایین‌شهری بود، در فلان كتاب حدیث در صفحه چند است. فردا شب دوباره حدیث را بخوان و به مدرك آن اشاره كن تا ایراد شیخ برطرف گردد. حاج میرزا علی آقا می‌فرمود: وقتی پدرم مرحوم محدث قمی در كنار مرقد حضرت مولی‌الموحدین، امام عارفان و اسوه مشتاقان، حضرت امیر‌المومنین علیه‌السلام از دنیا رفت، همراه با علمای نجف و جمعیت بسیار زیادی، آن مرد بزرگ را در كنار استادش حاج میرزا حسین نوری به خاك سپرده و به منزل برگشتیم، تا نیمه شب رفت و آمد ادامه داشت، پس از آن برای استراحت به بستر رفته لحظاتی نگذشته بود كه در عالم خواب پدر را با انبساطی عجیب زیارت كردم، عرضه داشتم: پدر جان در چه حالی هستید؟ فرمود: از لحظه‌ای كه وارد برزخ شدم تا الآن سه بار به محضر مقدس حضرت سید‌الشهدا علیه‌السلام مشرف شده و مهمان آن جناب شدم. آیت‌الله عباس كاشانی نقل می‌كرد: روزی شیخ عباس قمی را دیدم با لباس مندرس و عمامه‌ای كه به جرئت می‌گویم دو متر نبود. با عصایی از چوب خرما كه حتی تراشیده هم نشده بود. لباس‌هایی ژنده اما تمیز داشت. صورتش چنان نورانی بود كه حد نداشت. او را در یك كتابفروشی دیدم و اتفاقاً در حضور خودش هر چه كتاب مفاتیح بود را فروختند. خریدار با حرارت از نویسنده كتاب تعریف می‌كرد، در حالی كه ایشان را رو‌به‌روی خود می‌دید و نمی‌شناخت. این صحنه اثرات عجیبی در من گذاشت.

 

تقسیم عادلانه

 

تقسیم عادلانه (قیصر امین پور)

من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند ،

من کار می کنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.

من بار می کنم ،تو انبار می کنی.

من رنج می برم،تو گنج می بری.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،

وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

کارخانه ی تو بزرگ است.

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.

کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.

 

 

«نراقی برای تهیه افطاری در نجف، سر از بهشت برزخی در می آورد.»

 


داستانی زیبایی از مرحوم آیت الله محمد نراقی رحمت الله نقل می كنند، او كه در علوم عقلیه و نقلیه سرآمد بود و در اخلاق و عرفان، استاد زبردست و در فقه و اصول و فلسفه و حتی علم ریاضی، زبانزد خاص و عام بود. این بزرگمرد عالم تشیع، كه در نجف در جوار عتبات عالیات و بارگاه ملكوتی علی بن ابی طالب علیه السلام، مشغول تعلیم و تعلم بود، در یك روز از ماه مبارك رمضان، همسرش از او در خواست می كند كه به بازار نجف برای خرید مواد غذایی برای تهیه افطاری بیرون برود،وی از منزل خارج می شود و پیش خود، تصمیم می گیرد كه تا غروب آفتاب ساعتی باقی مانده، به قبرستان وادی السلام برای زیارت اهل قبور برود. هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه ایشان وارد قبرستان وادی السلام نجف شد و گوشه ای را انتخاب كرد و در آنجا كنار قبور مؤمنین نشست. چند دقیقه ای نگذشت كه از دور دید، تشییع جنازه ای است و عده قلیلی وارد قبرستان شدند و قبری را آماده كردند و جنازه میت را داخل قبر قرار دادند. از اینجا بقیه داستان را از زبان خود این بزرگوار پی می گیریم.

ایشان می فرماید: تعداد تشییع كنندگان، انگشت شمار بودند بعد از آنكه میت را داخل قبر نهادند، نزد بنده آمدند و از من چنین خواستند: كه ما برای رضای حق، این میت را تجهیز كردیم و قبر را هم آماده كردیم و او را در داخل قبر قرار داده ایم، ولی بخاطر كار مهمی كه داریم باید هر چه زودتر به شهر برگردیم، لطفاً جنابعالی اعمال باقی مانده را انجام دهید. منهم قبول كردم و از برخاستم و داخل آن قبر شدم، تا میت را روی پهلوی راست بسمت قبله بخوابانم و صورتش را روی خاك بگذارم. همینكه مشغول بودم، احساس كردم قبر وسیعتر شد و دریچه از آن به سوی من باز شد، وقتی چشمم به دریچه افتاد باغی بزرگی را از دور مشاهده كردم به خود جرأت دادم كه داخل آن باغ شوم، وقتی وارد آن باغ سر سبز شدم از دور  قصری بسیار مجلل و زیبا دیدم كه نظرم را به خود جلب كرد، بخودم گفتم میروم تا خقیقت امر بر من روشن گردد.

به قصر نزدیك شدم، از پله های زیبای آن بالا رفتم و داخل یك سالن بسیار بزرگی شدم كه جمعیت زیادی در آن نشسته بودند با اطمینان كامل وارد شدم و سلام كردم و در همان پایین مجلس نشستم، در بالای مجلس كسی نشسته بود كه به سوالات مردم پاسخ می داد. هر كدام از اهل مجلس از دنیایشان و بازماندگان خود می پرسیدند و او هم اخبار زندگی آنها را برایشان بازگو می كرد. یك وقت صحنه عجیبی نظرم را به خود معطوف داشت، به اینكه ماری از در وارد شد و مستقیم بسوی همان شخصی كه به سوالات جواب می داد رفت و نیشی به صورتش زد و برگشت، صورتش سرخ و سیاه شد و سپس بحالت اول خود برگشت. باز دوباره سوالات را جواب می داد تا اینكه مار برای بار دوم وارد شد و به صورتش نیش زد و صورتش تغییر كرد، سپس مار از مجلس خارج شد. من به خود جرات دادم كه سوال كنم  كه اینجا كجاست؟

گفتم آقا ببخشید، اولاً شما كی هستید؟ ثانیاً این آقایان و خانمها كه در اینجا نشسته اند چه كسانی هستند؟ ثالثاً چرا این مار هر چند لحظه یك بار به شما نیش میزند؟

آن شخص كه بالای مجلس نشسته بود، جواب داد به اینكه آیا شما مرا نمی شناسی؟ گفتم خیر. گفت : من همان میتی هستم كه الان با دست خود مرا دفن كردی، و اینجا خانه برزخی من است و این قصر و باغ پر از میوه از برای من آماده شده است. و شما الان در منزل بهشت برزخی من میهمان شده اید. و اما این جمعیتی كه می بینی از فامیلها و قربای من هستند كه قبل از من فوت شده اند و منتظر من بودند و الان از وضعیت بازماندگان خود سوال می كنند و من آنها را از اخبار دنیا آگاه می سازم. و اما این مار كه به صورت من نیش میزند. بخاطر اینست كه من یك روز از منزل بیرون آمدم و در كوچه ما یك كوچه بقالی داشت كه ملاحظه كردم بقال با با یك مشتری بحث و جدل می كند. منهم دخالت كردم متوجه شدم كه اختلاف مالی  آنان پنجاه دینار كه برابر یك شاهی بود می باشد. من بدون آنكه به حق قضاوت صحیح كنم، گفتم: حالا شما از نصف حقت بگذر، به این صورت بدون اینكه رضایت طلبكار را جلب كنم به نزاع آندو خاتمه دادم حال بخاطر آن قضاوت بناحق، خداوند این مار را مامور كرد كه به صورتم نیش بزند و این عذاب تا صور اسرافیل و قیام از قبر و حاضر شدن در صحرای محشر ادامه دارد.

سپس به یادم آمد كه من به همسرم قول دادم كه برایش افطاری تهیه كنم، لذا تصمیم گرفتم از آن مجلس خارج شوم. وقتی حركت كردم،  آن آقا گفت: من مقداری برنج در یك كیسه كوچك برای تو و خانواده ات میدهم، كه از غذاهای بهشتی ما می باشد. از او خداحافظی نمودم و او هم مرا تا دم پله های قصر، بدرقه نمود. در حالی كه كیسه كوچك برنج را كه چند كیلو بیشتر نبود، در دست داشتم، از همان راهی كه وارد باغ شدم، بیرون رفتم، وسر از همان قبر درآوردم، در حالیكه آن میت بهمان حالت سابق باقی بود و كسی لحدهای قبر را نگذاشت. به صورت میت دقت كردم، كاملاً همان بود كه در رأس آن مجلس به سؤالات جواب می داد. وقتی وارد قبر شدم، آن دریچه بر من بسته شد و متوجه شدم كه من وارد عالم برزخ شدم و این خود توفیق بزرگی برای من بود. سپس لحدها را روی قبر گذاشتم و خاك روی قبر ریختم. پس از خاتمه كار، كیسه كوچك برنج را برداشتم و به مزل آمدم، به عیالم گفتم از این برنج، افطاری درست كن. وقتی برنج طبخ شد، بوی خوش و معطری فضای منزل را پیچید، كه با هیچ بوی عطری، قابل قیاس نبود. از آن پس هر چه از برنج استفاده می كردیم، هرگز چیزی از آن نقصان پیدا نمی كرد و به خانواده ام سفارش كردم كه هرگز این داستان را برای احدی نقل نكند ولی همه همسایه ها متوجه بوی خوش این طعام شدند. در یك روز كه من در منزل نبودم، یكی از اقربا وارد شد و از همسرم با اصرار تمام خواست كه آقا این برنج را از كدام مغازه تهیه كرد، همسرم قضیه را برای او نقل كرد و از آن پس برنج،  كم كم با استفاده كه می شد به اتمام رسید.

منبع: كتاب عالم برزخ یا بیداری پس از مرگ 

مؤلف:مهدی احمدی

ناشر: نصایح  

 

بهشت

 

ایا می دانید که چه کسانی و با چه خصوصیاتی با پیامبر اکرم( صلی الله علیه و آله) دربهشت خواهند بود؟

 

شخصی از حضرت محمد( صلی الله علیه و آله) سوال کرد که من بیش از نمازهای پنج گانه نمی خوانم، و جز روزه ی ماه رمضان روزه ی دیگری نمی گیرم، و زکات و حج واجبی به عهده ندارم، و مستحب هم انجام نمی دهم، آیا بعد از مرگ جای من در کجاست؟ حضرت رسول اکرم( صلی الله علیه و آله) به او فرمود: بعد از مرگ در بهشت با من هستی اما به چند شرط، زبانت را از غیبت و دروغ حفظ کنی، دلت را از کینه و حسد خالی کنی، چشمت را از حرام نگه داری و مسلمانی را نیازاری.

منبع: کتاب نصایح

 

قحطی

 

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .
به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟
جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟
آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت:
از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.!