چند بیت دلتنگی2
چند بیت دلتنگی1
شعر
انگار که قحطی شده است...
شعر نابی مدام در تکرار
واژه ها را حروف ربطی نیست
ازغزل قحطی ؛از قلم دیوار
شعر از من ؛ منم از آن بیزار
شعر را سکوت بهتر بود
در زمان تلاقی من و تو
چشم ها با فروغ تر بودند
من ز تو ؛ تو هم زمن سرشار
ما تمام طلوع خود بودیم
تو پراز حرف و من سکوت مدام
تو زمن؛ منم زتو بسیار
به زمان و به آسمان مدیون
که دمی تو را سپرده به من
پشت یک میز؛درست رودررو
شعر نابی مدام درتکرار...
روایت...
شرح عشقــــی را روایت میکند!
چشم های ســرخ در آیینه ام...
زیـر آوارم... آوار خــــودم
چشم های ســرخ در آیینه ام
شــاهد تصویر خونبار خودم
بغـض ها دارم گره اندر گره
اینچنین در بند تکـــرارخودم
یک طرف تصویر آزاد شما
یک طرف درپشت دیوارخودم
کاش مرهم دست دشمن بود نه
بی سبب در دست بیمار خودم
کاش میشد ره به جایی برد لیک
من گرفتارم... گرفتــــار خودم
اگر میخواستیم...
تقدیر ما در بین انگشتان ما بود
ما خود به بیماری خود خو کرده بودیم
ورنه اگر میخواستیم حتما شفا بود...
خدا و ما و گندم ها...
عصایش را بیندازد
درو ن نیل چشمانت
عبورم دهد از دنیای خود
تا چشم های تو
بگو مردی
به قصد بردن یک قطره از اشکت
مرا در چاه چشمانت بیابد باز
بگو عیسی بن مریم
روح پرواز هزاران را دمد
در این سفالی کالبدهای گل آلوده
بگو تا همچو قرآن
خواندنی باشد دلم در رحل دستانت
گلستان شو برایم
آتش نمرود عاشق کش
بیا با من به چیدن های پی در پی
دمی سیب و گهی گندم
بیا با من
که نوبت، نوبت رسوایی ِ دنیای انسان هاست
بیا با من
که موسم،موسم ِ کوچیدن از تحقیر و عصیان هاست
برای معجزه
به چشم هایت سخت محتاجم
بیا تا با هبوط خود دگر باره
حضیض و اوج این دنیای فانی را
به هم ریزیم
برو از قوم لوط فتنه و تزویر
که این مردم
به خون جنس خود تشنه ترند انگار
برو و برنگرد این بار
بیا از نو بیاغازیم
دوباره آدم و حوا
خدا و ما و گندم ها...
بغــــــــض
به جای من کسی نام خـــــــــــدا را بر بلندایی
کند فریــــــــــــــاد،
که او یک عمر تنها " بغض" بوده در گلوی من!
برباد رفته
شکوه برباد رفته شهری اساطیری ام در زیر آوار گذشت قرن ها
که تنها آوای زندگی اش،
از حلقوم جغدی شوم بلند می شود!
تا کی رهگذری بگذرد و
خاک را کنار بزند و
گنجینه بکر سینه ام را
به میزان عــــــشق بسنجد...
فصــــــل آخــــــر
من تماماْ انتظارم
بغض های بی شمارم
تو دعا کن که ببارم
ناله ی زار ِ هزارم
یک تمنا...صد تمنا...نه، هزارم
هرچه میخواهد دلم را گوشه ای جا میگذارم
بی قرارم...
از خودم...
من از خودم هم در فرارم
گاهگاهی قطره شعری می نگارم
فصل خود را "فصل آخر" می شمارم
من بهارم....
من بهارم...
فقط خاک...
هم تعــــزیه ی سیاوش ِ پاک
خورشید ِ نشسته در نگــاهت
می برد به سایـه ، گاه افلاک
معشوق چومست،عاشقان مست
این ریشه عشق ، رسته از تاک
تو قامت ِ سرو و رقـــــص گندم
من خاک ، فقط خاک ، فقط خاک...
اگر امشب سحر می شد خدایا
طلوع صبحدم اعجاز می کرد
سلامش در سکوتم می خرامید
زبان بغض ها را باز می کرد
...
صدایم با سکوتش جمع می گشت
سکوتـــش بر صدایم ناز می کرد
اگر امشب سحــــر می شد خدایا
چه رازی را به من ابراز میکرد
بهانه کم دارم
بدون هیچ دلیلی چو ابر می بارم
خطاب می کنی ام به خمار آلودی
بدون اینکه بفهمی چقــــدر بیمارم
گدایی ِ نگهت نه ، نمیکنم هرگـز!
که از ترحم و تحقیرعشق بیزارم
تمام روزمانده ام درانتظار وصال
تمام شام ، چون چشم ماه ، بیدارم
چقدرکم شده ام من ازآن خود ِدیروز
چقدراز تو پرم بس ازعشق بسیارم
سکوت میکنم و تو غـــرور پنداری
خط نگاه مراخوان که دوستت دارم
راز
ای وای ازین اشک، چه لاقید ، چه غماز!
شعلــــــــه
سوختن ذات من است
هم به حــــــرم ِ نفسم گرم شود مامن ِ تو
هم گهی سوخته دستت ز تمنای تنم!
من سکوتم ، سخنم بی آواست
شعله در مرکز ِ جمعست... ولیکن تنهاست
از همان دور مرا دوست بدار
ارمغان ِ تب ِ من تاول ِ توست!
چلـــــــــه نشین ِ شب ِ چشمان ِ تو هستم...
شعری ناسروده
که هستی ام ، در گرو ِ قریحه ای بود
که هرگز بارور نشد...
درد نادانسته ای...
درد ِ نــادانســته ای
چون عابر ِ بیــگانه ای
با گام هایی آشــــنا امـا
میان ِ هر رگ ِ قلبـــــم
گــــــــــذر دارد به آرامی
تو گویی عـــــــــــــشق...نه!
میل ِ به معشــــوقه شدن
ایـــــن اســـت!