...
روحــــم مـی خواهـد برود يـک گوشـه بنشيـند
پشتـش را بکـند بـه دنيـا
پاهايــش را بغـــل کنـد
و بلنـد بلنـد بگويــد
من ديــگر بازی نميـــکنم...!
روحــــم مـی خواهـد برود يـک گوشـه بنشيـند
پشتـش را بکـند بـه دنيـا
پاهايــش را بغـــل کنـد
و بلنـد بلنـد بگويــد
من ديــگر بازی نميـــکنم...!
ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی
غذایت را سرد می خوری
ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام!
لباسهایت دیگر به تو نمی آیند ، همه را قیچی می زنی!
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی!
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد!
تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست...
چه مرگــــته لعنــتی؟
همـــــش با خودت میگی پس کــی یه روز خوب میاد..؟
ازش پرسید تونستی توی این مدت فراموشش کنی ؟؟؟
خاك سیگارش رو تكوندو گفت: آره ...!!
توی این شیش ماه و نوزده روز
و هفت ساعتی که رفته
یه دفعه هم بهش فکر نکردم...!!!
سلام به همه ی دوستای گلم
که تو این مدت طولانی که من نبودم اومدن و نهایت وفادار بودنشون رو نشون دادن
من این مدت رمز بلاگفامو گم کرده بودم...... پوزش میطلبم :-)
مرا عفو بفرمایید!!
خیلی دوستون دارم!!
راستش اصلا فک نمیکردم که بیاین...فکر نمیکردم که لایق باشم!!
بازم ممنونم!! منو ببخشین!!
ولی خب چیکار میکردم واقعا رمز اینجارو گم کرده بودم!!!
اگه منو لایق میدونین بیاین و منو با نظراتون خوشحال کنین!!
خیلی دوستون دارم:-)
خیلی خوشحالم کردین!!
مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
نه خوشي ها را !!
خوشي آن است كه تو دوست داري
و خوبي آنچه خدا براي تو دوست دارد!!
اگه یاد دیگرونی...................من هنوز عاشقت هستم!!
با وجود اینکه گفتی.........دیگه قهری تا قیامت
با تموم سادگیام گفتم اما به سلامت
شاید این خوابه که دیدم....................هرچه حرف از تو شنیدم
قلب ناباور من گفت " من به عشقم.. نرسیدم"
پیش از این نگفته بودی.........غیر من کسی رو داری
توی گریه توی شادی...... سر رو شونه هاش بزاری!!
تو رو میبخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم...
برو زیبای عزیزم................تو گرونی .....من چه مفتم!!
هست ” را اگر قدر ندانی، میشود ” بود “!
برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم
دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: غصه نخور، میگذرد…
برای دلم، گاهی پدر میشوم
خشمگین میگویم: بس کن دیگر بزرگ شدی …
گاهی هم دوستی میشوم مهربان
دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا …
دلم ، از دست من خسته است…
این روزها
قلب هر کسی را ﻧﺸﺎﻧﻪ بگیرید
تیرتان ﺑﻪ ﺳﻨﮓ میﺧﻮﺭﺩ…
از یه جایی به بعد
آدم دیگه دوست نداره همه چی درست بشه!
دوست داره همه چی تموم بشه…
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد
لال می شوی…!!
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند
معنی کور شدن را گره ها میفهمند
سخت است بالا بروی ساده بیای پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند
یک نگاهت به من آموخت که درحرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند . . .
دخترك رفت ولي زير لب اين را ميگفت:
او يقينا پي معشوق خودش مي آيد!!
پسرك ماند ولي روي لبش زمزمه بود:
مطمئنا كه پشيمان شده برميگردد!!
آري
عشق قربانی مظلوم غروراست هنوز
....................................................
اين مطلبو از وبلاگ هيچ كس همراه نيست نوشتم....http://mehdivafa2sarnevesht.blogfa.com/
روزی که بود ندیدم….روزی که خواند نشنیدم
روزی دیدم که نبود….روزی شنیدم که نخواند
......................................................................
هر انسان کتابی است در انتظار خواننده اش.
.......................................................................
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت…
ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...
واقعا نمی دانم که با چه بیانی زیبایی عشق تو را بسرایم.
تمام غم های من با لبخندی که بر لبهای شیرینت نقش می بندد از بین می رود.
تمام شیرینی زندگی ام با کوچکترین غمی که بر چهره تو می نشیند محو می شود.
عشق من لحظه ای نیست که در یاد تو و غرق در خیالت نباشم.
گلم نمی دانم چطور بگویم که چقدر دوستت دارم
و چه اندازه میزان محبت تو در دلم ریشه افکنده است.
فقط آرزو میکنم که زندگیم حتی برای یک لحظه هم که شده
کوتاه شود و تمام آن را در کنار تو باشم.
روز به روز که می گذرد آتش محبتت در دلم بیشتر می شود
و من به خاطر این محبت تو از صمیم قلب می گویم که:
“نیــــازمــ با تمــامــ وجـــود دوستت دارم"
تو ستاره ای هستی در آسمان دلم که هیچگاه خاموش نمی شوی
تو خاطره ای هستی ماندگار در دفتر دلم که فراموش نمی شوی
همیشه تو را در میان قلبم می فشارم تا حس کنی
تپش های قلبی را که یک نفس عاشقانه برایت می تپد
بیا آخرین شاهکارت را بیبین
مجسمـه ای با چـشمانی باز
خیره به دور دست
شاید شرق شاید غرب
مبهوت یک شکست،
مغلوب یک اتفاق
مصلوب یک عشق،
مفعول یک تاوان
خرده هایش را باد دارد می برد
و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته…
بیا آخرین شاهکارت را بیبین
مجسمه ای ساخته ای به نام «من»
آواز این پرنده
مثل حضور مبهم تنهایی است
با دست خود گلوی قناری را
از حجم استخوانی تن کندم.
گفتی:تنها
در خط استوایی هر سینه
روز ورود عشق چه رویائی است
با دست خود دریچه هر دل را
از چارچوب تنگ بدن کندم.
گفتی،دوباره گفتی:
اینجا چقدر بی تو تماشایی ست
با دست خویش، خود را
در لحظه شکوفه شدن کندم " عبدالجبار کاکائی "
لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه :
دوستت دارم