دنیاازان من است

اوه خدایا! مرا به خاطر گله هایم ببخش! من دو پا دارم! دنیا از آن من است ...
توقف
کردم تا آبنبات بخرم! جوانی که آن را می فروخت خیلی سرش شلوغ بود؛ با او
صحبت کردم! هنگامی که او را ترک کردم گفت: " مرسی، شما خیلی مهربان هستید!
از صحبت با افرادی مثل شما لذت میبرم! من نابینا هستم. "
اوه خدایا! مرا به خاطر گله هایم ببخش! من دو چشم بینا دارم! دنیا از آن من است ...
مدتی
بعد وقتی در خیابان قدم میزدم، کودکی با چشمان آبی که ایستاده بود و بازی
دیگران را تماشا می کرد، لحظه ای توقف کردم و گفتم: عزیزم تو چرا با آنها
بازی نمیکنی؟ بدون آنکه عکس العملی نشان دهد رو به رو را نگاه می کرد!
فهمیدم که او نمیشنود!!
اوه خدایا مرا به خاطر گله هایم ببخش! من دو گوش شنوا دارم! دنیا از آن من است ...
با چشمانی که می تواند طلوع خوردشید را نظاره گر باشد؛
با گوش هایی که چیزهایی را که باید بدانم میشوند؛
اوه خدایا!
مرا ببخش!
به خاطر گله هایم!
من سلامت هستم!
و
دنیا از آن من است ...
