تاریخ : دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 10:41
توسط :
سرباز گمنام
موضوع :
اندکی تفکر ,
درس های زندگی ,
روزی خورشید و باد با هم در حال گفت و گو بودند و
هرکدام نسبت به دیگری احساس برتری میکردند...

باد به خورشید میگفت که من از تو قوی تر هستم
خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمند تر است.
گفتند بیاییم امتحان کنیم...
در این فکر بودند که دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن داشت.
باد گفت من میتواند کت آن مرد را از تنش در بیاورم!
خوشید گفت پس شروع کن...
باد وزید و وزید و با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد کوبید...
در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد،
دکمه های آن را بست و با دودستش هم آن را محکم چسبید
باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد
با خستگی تمام رو به خوشید کرد و گفت:
عجب آدم سر سختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم!
مطمئن هستم تو ام نمیتوانی...
حورشید گفت تلاشم را میکنم و شروع به تابیدن کرد...
پرتو های پر مهر خورشید بر سر مرد بارید و او گرم شد.
مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خویش میکرد
دید که ناگهان هوا تغییر کرده است!
با تعجب به خورشید نگریست و دید که از آن باد خبری نیست!!
احساس آرامش و امنیت کرد...
با تابش مداوم و پر مهر خورشید او نیز گرم شد
و دید که دیگر نیازی به این کت ندارد
بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذییت او می شود
به آرامی کت را از تن به در آورد و به روی دستانش قرار داد
باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت
که بی منت به دیگران پرتوهای خویش میبخشد
بسیار از او که میخواست با زور کاری را به انجام برساند قوی تر است.
پیام نوشت:
مثل خورشید باش و عشق و محبت را بدون هیچ انتظاری به دیگران ببخش...!
برچسب ها :
درسی برای زندگی,
خورشید,
باد,
عشق