روزی اگر نبودم.......
تنها آرزوی ساده ام این است که زیر لب بگویی:
یادش بخیر.....!!
بــــاز
ای الهه ی ناز
با دل من بســـاز
کین غم جان گداز
برود ز برم
گــــــر
دل من نیاسود
از گناه تو بود
بیا تا ز سر
گنهت گذرم
بــــاز
می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم
گــــر
نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچون مرغ پر شور و شعف
به سویت بپرم
آنکه او ز غمت دل بندد چون من کیست
ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه نازی، در بزمم بنشین
من تورا وفادارم، بیا که جز این
نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرم
نگران نباش...
من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!
حالا یاد گرفته ام
که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست...
...
مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته ، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره ..
زن اون رو می کشه کنار و...
سراغی از ما نگیری؛
نپرسی که چه حالیم …
عیبی نداره، میدونم باعث این جدایی ام !
رفتم شاید که رفتنم، فکرت رو کمتر بکنه …
نبودنم کنار تو حالت رو بهتر بکنه
لج کردم با خودم آخه … حست به من عادی نبود
احساس من فرق داشت با تو ..
دوست داشتن خالی نبود ..
بازم دلم گرفته، تو این نم نم بارون، چشام خیره به نور چراغ تو خیابون …
خاطرات گذشته منو میکشه آسون …
چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون …
نه تو می مــانی و نه انــدوه
و نه هیچیـــــک از مردم ایــــن آبادی...
به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم،
و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت،
غصــــه هم می گــــذرد،
آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند...
لحظه ها عریاننــــد.
به تن لحظـــه خود، جامه انــدوه مپوشان هرگــــز
سهراب سپهری
به روشنی فرداها...
معنی تنهایی را وقتی فهمیدم که
عزیزترین کسانم بهم خیانت کردند...
...
وقتی که به سادگی ام خندیدم
و آن را حماقت دیدم...
...
گویی چاره ای جز دوست شدن
با این دوست اجباری نیست
...
زندگی به زور میخواهد
من را به عقد تنهایی در بیاورد...
از کتاب سمفونی بادها: فرامرز فرحمهر
با فکر او به خواب رفت ،
در آغوش دیگری از خواب پرید ...!
به یاد او در آغوش دیگری گریست ،
دستان او را می خواست تا اشک هایش را پاک کند ،
اما دستان دیگری پاک کرد ...!
" او هم به خودش ، هم به دیگری ظلم کرد ...
من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم
حسین پناهی
قبل از آنکه برای عکسم
به دنبال قاب بگردی .
خوب مرا نگاه کن …
زخم زندگی ام تویی
همه به زخمهایشان دستمال می بندند
اما
من
به زخمم
دل بسته ام
انگشتم را نخ بسته ام
تا به یاد آورم
فراموشت کرده ام...
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود
هرلحظه دردی سر بر می دارد
و هر لحظه نیازی
از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند
مگر این قفس کوچک استخوانی
گنجایشش چه اندازه است ؟
سر میرود خیالم
از انهنای گلویم
این بغض با من است تا به همیشه
گاهی فقط تا به گلو می آید
گلوله می شود
شلیک می شود
شاید که فریادی شود
اما
اعدام تنهایی من آسان نیست
شاید هم که دل کندن از من را نمی داند
نبض عمیق دستانم
حس گنگ سر گیجه های مدام را میتپد
دستانم مشت می شود
کوبیده میشود بر این سر که سر من نیست
شاید که خالی شود از هر چه حرف
از هر چه فکر
..............
میبینی ...
من هر روز با من به جنگ است
و منی که من نیست پیروز این جنگ
هذیان هایم را زیبا بخوان
چون
من هذیان گفتنی زیبا می شوم
زندگی میکنم...
حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم...!
چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد...
بگذار هر چه از دست میرود برود...!
من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد٬
حتی "زندگی" را...!
ارنستو چه گوارا
این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرامِ دیدارش کردم............................
حسین پناهی
دوباره دست هایم را می گیری
دوباره پرواز می دهی مرا حوالی خیالت
ولی دوباه یک بال مانده تا اوج
دست هایم را رها می کنی
تا در حسرت دیدن اوج احساست
به قعر خیالت سقوط کنم
بی خَبــری بـی پـــایـــان تــَـریـن خَبــــری است
کـِــه از تــــو مــی رِسـَـد ایــن روزهــــا…
عشق ِ من لکهء آفتابی ست ، که بر فرشی افتاده باشد …
با شست و شو نمیرود …
فرش را برداری ، نمیرود …
پنجره را ببندی ، نمیرود …
پرده را کلفت تر بگیری ، نمیرود …
این لکه وقتی میرود ، که خورشیدم رفته باشد !!!…