
سلام دوستان خوبم به دلیل دیر آپ کردنم معذرت می خوام
نامه شماره یازده:
24 اردیبهشت 1305
عزیزم
می نویسی با دوازده دختر دوست هستم؟به من بگو در سینه ام دوازده قلب وجود دارد؟
کدام هوس بازی می تواند در میان محبت های شدید دوام پیدا کند؟انسان آب را می ماند:وقتی حواسش مثل جرعه های این مایع لطیف جمع شد،به یک جا سوق پیدا می کند.بدون تردید هر کس یک گل را بیش از گل های دیگر دوست دارد.زیرا سلیقه با همه ی جهات مطابقه نمی کند و محال است ذهن در اعمال خود به یک طرف بیش تر متوجه نشود.
عالیه!باور نمی کنی آن گل تو باشی؟مختار هستی!به تو اختیار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکنی.
چرا از متزلزل کردن یک قلب کوچک عاجز باشی؟
اگر بخواهم تو را از این کار که متزلزل کردن قلب من است،ممانعت کنم مثل این است که خواسته باشم سلیقه و استعداد خودم را به تو تحمیل بدارم و تو که خوب حس می کنی به چه چیز مستحق تری قبول نخواهی مرد مردی متاع را ارزان خریده است به تو چیزی را تحمیل کند.
تصدیق می کنم چیزیز از قلب کم بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده ام حال مرا سرزنش می کنی.
زیرا نتوانستی ای از روی قلب من این خطوط را که خطوط یک سکه ی به نام تو ترسیم شده است ،بخوانی.
چطور ممکن است در حالتی که خودت دعوی اعتبار می کنی من اعتبار نداشته باشم،زیرا من سکه ای هستم که به وجود تو اعتبار می یابم.
شکل تو،اسم تو و آثار تو همیشه با من است.برای این که این یادگارهای ثابت را نگاه بداری محتاج نیستم در دست تو باشم.نه و محتاج نیستم امشب پیش تو بیایم.
عالیه!مرا سرکوب و خرد کن.یک قطعه ی کوچک من باز آثار وجود تو را نشان میدهد.مرا آتش بزن،به قالب دیگر بریز.جنسیت و مقدار من همان خواهد بود.
اگر گرد و غبار ایام روی یک سکه نشسته است به طوری که آن سکه را نتوانی بخوانی و بشناسی آن را بردار روی آن دست بکش،آن را صیقلی کن.به تو معلوم خواهد شد یادگار وجود چه کسی است.
قلب شاعر دریای بزرگ است ببین دریا را که با تمام وسعت خود به اندک نسیمی سیمایش را پرچین می کند.
چرا اندک سوء ظنی سیمای مرا غمگین و متفکر نکند،درصورتی که طبیعت قلب مرا حساس تر از قلب های دیگر آفریده است؟
به تو بگویم چه چیز باعث بد گمانی من شده است:محبت،برای این که تو را دوست بدارم!با وجود این که خواستم دوستی ام را مخفی بدارم آن را آشکار می کنم.شخص محتاج است دوستش را بشناسد،زیرا می خواهد به او اطمینان کند.
تو جز با راستی و دوستی نمی توانی قلبی را که می خواهد دنیا را تغییر بدهد تغییر دهی .ولی یک نکته ی قابل دقت در اینجا وجود دارد که اشخاص با یک کیفیت ساختمان دماغی آفریده نشده اند تا تمام یک طور حس و مشاهده کنند.
شاعر،این خلقت عجیب و نادر طبیعت از راست،دروغ بیرون می آورد،حساب کن.از چشمش بترس.
وقتی به مردم نگاه می کند مردم در نزد او اوراق یک تاریخ ممتد و یادگار روزهای کهنه و مبهم اند. اگر هیچ کس نتواند این اوراق را بخواند،شاعر میخواند.حال با هم معامله می کنیم ولی یقین بدار ضعفا و بد بخت ها،زن ها و قلب هایی که اسرار مشوش آن ها را کسل کرده است از من بزرگتر و بهتر و حامی و پناهی ندارند.
تو در این راه خوب رو به پناهگاه خود می روی ولی لازم است یک قدم از سوی جاده منحرف نشوی،مگر این که در این انحراف دست مرا بگیری.
درسایر اوقات فکر تو به تو دستورهای جداگانه ای میدهد ولی هیچ کدام از این ها شبیه دستورهایی نیستند که از طرف یک قلب طاغی و شعله ور به عالم داده می شود.
چه قدر این اشکال در نزد من منفور و مرده است!این ها چه جانوران زشتی هستند که در معابر پرجمعیت حرکت می کنند!مرگ محبوب را به من بده و منظره ی این شهر را از من بگیر!زیرا این سقف های خفه،در شکاف این دیوارهای ساکن،کی می تواند به من یک قلب سالم را نشان بدهد؟هیچ کس.
زبان عشق را خوب می شناسی.عالیه!همین طور قلبی را که درد می کشد،می شناسی.در این صورت من برای محبت تو با وجود هر تهمتی که به من می زنی تا مرگ پرواز می کنم.زنده باد عدم.
یک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست می دارد.
نیما
