بیماری
از وقتی آمده بودیم به ساختمان جدید موسسه هفت اقلیم، کاغذ دیواری های کهنه ی سالن همایش ها بدجوری رفته بود روی مخم! راستش کاغذ دیواریِ زیبا و بسیار اصیلی بود اما گذر زمان نابودش کرده بود و با وصله پینه توانسته بودم تا حدی ظاهرش را درست کنم. در واقع توی این شش هفت ماه سعی کرده بودم که سر به سرش نگذارم و باهاش کنار بیایم. اما چهارشنبه، درست چهارشنبه ای که گذشت، صبرم تمام شد و در یک حرکت انفجاری افتادم به جان کاغذ دیواری. می دانستم که دیوار زیرش حال و روز خوشی ندارد و احتمالأ خرج روی دستم می گذارد اما امان از روی که بیفتم روی دنده ی کار! شلنگ آب گرم را از آبدارخانه کشیدم توی سالن همایش و شروع کردم به خیساندن کاغذ ها. می دانستم توی دردسر افتاده ام اما وقتی بیماری چاره چیست؟ خلاصه اینکه تا شب پنجشنبه یه نفس کار کردم و کاغذ دیواری ها را ربختم پایین! و نا گفته معلوم است که دریایی از خرابی و ریختگی دیوار آن پشت خوابیده بود و من دست تنهای تنهای تنهای... دیروز شروع کردم به بتونه کاری و با هر جان کندنی بود نصف بیشتر دیوار را روبراه کردم. بتونه ام اگر تمام نمی شد حتما همان دیشب کل دیوار تمام شده بود و در عجبم از این همه سخت جانی... امروز شوق این را دارم که برگردم و بتونه کاری مانده را تمام کنم. فردا هم احتمالأ رنگ می زنم و بعد از شش هفت ما تحمل، پوزه ی این دیوار لعنتی را به رنگ می مالم! این وسط اما من می مانم و خودم و تنبیه ای که باید بشوم! شاید سال ها پیش شرایط مالی اجازه نمی داد که کارهایم را به کسی بسپارم. شاید برای زنده ماندن و ایستادن مجبور بودم یک تنه قدر یک لشکر بجنگم و کار کنم اما حالا نمی دانم مرگم چیست!؟ چه مرگم شده که اولین گزینه ای که به ذهنم می رسد ساختن چیزی است که می خواهم! کسی اگر این را بخواند فکر می کند به این خصلت مفتخرم، اما حقیقت این است که خسته شده ام. گاهی وقت ها که کسی می آید و خورده کاری ها را انجام می دهد، با اینکه در ازای کارش پول می گیرد، از اینکه کاری نمی کنم عذاب وجدان دارم! به خودم می گویم چرا خودت انجام نمی دهی؟ و همین باعث می شود که خودم هم گوشه ای از کار را انجام دهم و وقتی به خودم می آیم می بینم درست اندازه ی کسی که برای کار آمده کار کرده ام! این یک بیماری است. این جنون است و اصلأ شاخصه ای نیسب برای مفتخر شدن. باید با این بجنگم. وقت آدم بیشتر از اینها ارزش دارد که بخواهد بالای این کارها به بادش بدهد.


ضور دارد و ما در بیشتر داستانهای معاصر ایران تجلی این طرحواره را میبینیم و در داستانهای زیادی زن این نقش دوگانه را دارد. در این داستان اگر صدای نویسنده گاهی این تکنیک فاصلهگذاری را ایجاد نمیکرد و با صدای خود نویسنده که از لابهلای متن بیرون میآید روبرو نبودیم و داستان را به نوعی فلسفهبافی و چیزی نظیر این تبدیل نمیکرد، شاید این داستان خیلی بهتر میتوانست موفق باشد. به نظر میرسد که خانم مقانلو در داستانهایشان خیلی درگیر تکنیک هستند و سعی میکنند همیشه جریانهای موازی را پیش ببرند. حالا این جریانهای موازی گاهی قصهی داستان است و گاهی یک کتیبه است و گاهی یک متن کهن است و هدفشان این است که یک سری معانی تولید کنند. حالا این معانی میتوان چندوجهی باشد مثل همین داستان. صدای نورا آنقدر زیباست که ماهیها و مردان شیفتهی این صدا هستند. چیز جالبی که وجود دارد این است که نورا در یک لحظه تصمیم میگیرد تغییر صدا بدهد. یعنی همان آرمانی که نویسنده در نظرش است اینکه زنان تغییر روش بدهند اما به نظرم نورا در این داستان یک حرکت انتحاری هم دارد در عین حال یعنی همان سرنوشتی که زنان ایران دارند. یعنی اگر بخواهند روششان را تغییر بدهند به یک شکل انتحاری بروز پیدا میکند چون در این داستان نورا هم خودش ناپدید میشود و هم مردانی را که از او استفادهی ابزاری میکنند را ناپدید میکند. او ادامه داد: داستان دیگری که جهان آرمانی راوی را به نمایش میکشد "گوش کهندژ" است که داستانی سمبولیک و یک داستان ذهنی است. یا یک تکنیک تقریبا پستمدرنیستی قرائت دیگری از تاریخ گمشده دارد و سعی میکند یک آرمانشهری را بسازد که گویا در آن آرمانشهر در تاریخی که نمیدانیم بوده است یا نه؟ چون در داستانهای پستمدرن عمدتا تاریخ جعل میشود و این تاریخ هم بیشتر جعلی است تا حقیقی و مهم هم نیست و به نوعی این یک تکنیک داستانی است. این شهر آرمانی با یک ترکیبی از قصهگویی و داستان ساخته میشود و رجوع میکند به کتب کهن و جایی را پیدا میکند که زنان در آن برای خود جایی داشتهاند. یک مدینهی فاضلهای که در آن زنان اهل حکمت بودهاند و آنقدر پیشتاز بودهاند که در نهایت یک هویت مردانه پیدا میکنند و جا پای مردان میگذارند. درواقع این زنانِ حکیم در نهایت سر خود را میتراشند و در حملهی مغولها کشته میشوند. درواقع نویسنده نتوانسته از طرح قصهوارهی فانتزی خودش بیرون بیاید و شاید اگر نویسنده سعی میکرد به شکلی کنشگری زن را در این داستان نشان بدهد و زن را از وضعیت اُبژه خارج کند با شکل بهتری از داستان روبرو میشدیم. این زنان وقتی در علوم سوژه میشوند هم باز نمیدانند که چه باید بکنند.
و یک شبی استفاده کردهام. حسن محمودی اضافه کرد: البته من داستان "سر پیچ بعدی" را از این موضوع جدا میدانم و داستانی است که دوستش ندارم و فکر میکنم که نباید در این مجموعه جا میگرفت. او اضافه کرد: خانم مقانلو در کتابهای قبلی مثلا "دود مقدس" مضمونگراتر بود اما در این مجموعه بیشتر مولفههای ساختاری است که برای او اهمیت پیدا میکند. نویسندهی کتاب "یکی از زنها دارد میمیرد" ادامه داد: بعضی از نویسندهها چندان تمایلی ندارند که راههای رفته را بروند و تجربههای گذشته را تکرار کنند. به گمان من خانم مقانلو هم در همهی داستانها بهجز داستان آخر دغدغهی یک تجربهی متفاوت را داشتهاند. او اضافه کرد: همانند صادق چوبک که در "سنگ صبور" دست به یک تجربهی جدید ساختاری میزند و یا مثلا رضا براهنی که در "آزاده خانم و نویسندهاش" به یک تجربهی تازه دست میزند، اگر این تجربهها گاهی هم به شکست منتهی میشود باید بتواند یک پیشنهادی باشد برای داستاننویسهای نسل بعدی و یا خود نویسنده و من تنها از این منظر است که به نویسندهای که تجربه میکند بها میدهم. او ادامه داد: پس یکی از ویژگیهای کار خام مقانلو فرم است و چندان به مضمون متمایل نیست و به نظر نمیرسد بخواهد ظلم و جفایی را که بر زنان رفته است برجسته کند. بنابراین من خانم مقانلو را در این مجموعه نویسندهی تجربهگرایی میدانم که زنبودنش خیلی برای مخاطب مطرح نمیشود و درواقع مجموعه داستانی نیست که در دفاع از مظلومیت زنان نوشته شده باشد. به همین دلیل است که اگر اسم نویسنده را از روی کتاب برداریم چندان تفاوتی در ماهیت داستان نمیکند و لایهی میانی و عمیقتر داستان به نوعی فارغ از جنسیت است و جهانبینی کتاب انسانی است. او ادامه داد: در مورد کار مقانلو به زبان هم باید اشاره کرد که خوب با ساختار هماهنگ شده است و اغلب از کلماتی استفاده میشود که اصالت و ریشه دارند و خیلی بهجا در داستان به کار رفتهاند.
و باورپذیر ترسیم میکند با وجود اینکه تجربهی زیستی در چنین مکانهایی را ندارد و وقتی که در داستان "آنها کم ار ماهیها نداشتند" فضای جنوب را ترسیم میکند مانند منیرو روانیپور در "اهل غرق" باورپذیر عمل میکند. او اضافه کرد: خانم مقانلو هم پژوهشگر است و هم داستاننویس و در داستانهایش در حال پژوهش در ساختار و در زبان داستانی است. برای نمونه داستان "متل بلور" اگرچه گزارشگونه روایت میشود اما در آن مکان تبدیل میشود به شخصیت. او در خاتمه گفت: جاهایی که ردپای مضمون پررنگتر است مثل داستان آخر نویسنده چندان موفق عمل نمیکند و در داستان "اولیسه" هم به همین شکل تجربهگرایی ایشان چندان نتیجهبخش نبوده است و این گونهی داستانی به شکل پروژهای است که امیدوارم در داستانهای بعدی به شکل بهتری برسد.












اخبار جشنواره در وبلاگ نیمه ی سوخته هم قابل پیگیری است.