خیال ...
![]()
نظرفراموش نشه ها...

تو را ای مهربان
من باز می خوانم ...
![]()
نظرفراموش نشه ها...

تو را ای مهربان
من باز می خوانم ...
فهمیدم که بیمارم …
خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده!
زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج ۴۰ درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم . . .
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم،
معلوم شد که مدتی است صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم…!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد،
و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم
از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند :
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا.
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر ، زیر بال توست
من، ولی همیشه دیر کرده ام!
تو به موقع می رسی و من،
سالهاست دیر کرده ام…
خوش به حال تو که می پری
راستی چرا
دوست قدیمی ات – درخت را-
با خودت نمی بری؟
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست
هیچکس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار…
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود
میوه ام،
سیب سرخ آفتاب
برگهای تازه ام
ورق ورق نور ناب
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
من همیشه
خواب دیده ام، ولی…
راستی، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگر چه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست…
همه چیز را یاد گرفته ام
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم…بی صدا کنم
تو نگرانم نشو!!
همه چیز را یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی!
یاد گرفته ام…نفس بکشم بدون تو…و به یاد تو!
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم!
تو نگرانم نشو!!
همه چیز را یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام که بی تو بخندم…ولی با یاد تو!
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت…!
یاد گرفته ام…که دیگر عاشق نشوم به غیر تو!
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم…
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم!
اما هنوز یک چیز هست…که یاد نگرفته ام…
که چگونه…!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ….
تو نگرانم نشو!!
فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر
داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی
بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم
متخصصان بيشتر اما مشكلات نيز بيشتر،داروهاي بيشتر
اما سلامتي كمتر
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم،
خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی
می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از
خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب
اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا
می کنيم
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده
است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی
دوست نمي داريم وخيلی زياد دروغ می گوييم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛
تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را
به سالهای عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه
های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما
کمتر لذت می بريم
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ
چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی
يک
موقعيت خاص است
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای
مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد
ببينيد
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای از
لحظه های لذتبخش است
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را
برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از
آن استفاده کنيد
عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ
لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم
"يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را
دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و
شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد
هرروز ، هرساعت و هر دقيقه خاص است وشما
نميدانيد كه شايد آن ميتواند آخرين لحظه باشد
1-بغض بزرگترین نوع اعتراض در برابر مردمه اما اگه شگسته شه،یگه اعتراض نیست. التماسه
(دکتر علی شریعتی)
2-عاشق ممکنه کور باشه ولی احمق نیست.
3-تو یه رابطه ی دو نفره وقتی هیچ مشکلی نیست، یه نفر همه ی حرف های دلش رو نمیزنه.
(شکسپیر)
4-مگه قلب من بت بوود که خدا تورو برای شکستنش فرستاد ؟
5-سهم من از قلب تو یه خونه ی اجاره ایه که هر روز بیم دارم که بساط ام رو بریزی تو کوچه.
6-آشنایی یه اتفاقه و جدایی یک قانون.
7-خواهم ز خدایم که به دلخواه بمیرم یعنی که تورا بینم و آنگاه بمیرم
8-وقتی قرار شد بی قرار تو باشم شدی تمام قرار زندگی ام.
9-من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند شب های بلندم را با یاد تو خواهم ماند
من ریشه ی عشقم را در قلب ت خواهم کاشت آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت
10-سعدی کجایی که ببینی بنی آدم ابزار یکدیگرند!!
11-عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن کارهر نقاش نیست
12-خواب اصحاب کهف قصه ی تکراریه ماست ما همانیم که در غار دلت پوسیدیم
13-برای آدم نا بینا شیشه و الماس یکیه، پس اگه کسی قدرت رو ندونست تو شیشه نیستی، اون نا بیناست.
نکته: میدونم همه با خیلی از این جمله ها و شعرا ممکنه براتوون تکراری باشه، اما بازم نوشتم چون خیلی هامون احتیاج داریم تجربه هاموون رو از توو گنجه ی دلمون در بیاریم که بهمون قوت قلب بده.
یه روز خیلی دور خاله سوسکه از آقا موشه ناراحت شد و گریش گرفت .
آقا موشه گفت: تورو خدا گریه نگن منم گریم می گیره من که منظوری نداشتم چرا به دل گرفتی؟
خاله سوسکه گفت: هنوز دلم آروم نشد باید واسم شعر بخونی شعرای خوشگل بخونی
آقا موشه گفت: باشه می خونم اما وقتی خوندم توهم جوابمو بده
خاله سوسکه گفت : باشه جواب میدم
آقا موشه: عاشقم عاشق بی دلم من
خاله سوسکه: کدوم دل؟
آقا موشه: همون دل که پر امیده
خاله سوسکه: امید کجاست؟
آقا موشه: بر آب
خاله سوسکه: کدوم آب؟
آقا موشه: همون آب که از چشم اومد
خاله سوسکه: دلت چی شد؟
آقا موشه: فنا شد، فنای اون چشا شد
خاله سوسکه: کدوم چشم؟
آقا موشه: همون چشم که خواب آوردش
خاله سوسکه: کدوم خواب؟
آقا موشه: خوابی که ازم فرار کرد
خاله سوسکه: کجا رفت؟
آقا موشه: تو رویا
خاله سوسکه: رویا کجاست؟
آقا موشه: بر آبه
خاله سوسکه: کدوم آب؟
آقا موشه: همون آب که از چشم اومد
خاله سوسکه: کدوم چشم؟
آقا موشه: همون چشم که غرق خونه
خاله سوسکه: کدوم خون؟
آقا موشه: همون خون که از دلم رفت
خاله سوسکه: کدوم دل؟
آقا موشه: همون دل که زخم زخمه
خاله سوسکه: کدوم زخم؟
آقا موشه: همون زخم که تو صدامه
خاله سوسکه: کدوم صدا؟
آقا موشه: صدایی که توگلومه
خاله سوسکه: کدوم گلو؟؟
آقا موشه: گلویی که پر ز بغض
خاله سوسکه: کدوم بغض؟
آقا موشه: همون بغض که رو لباته
خاله سوسکه: کدوم لب؟
آقا موشه: همون لب که سرخه سرخه
خاله سوسکه: سرخ؟
آقا موشه: سرخی که چون شرابه
خاله سوسکه: شراب؟
آقا موشه: شرابی که تو چشاته
خاله سوسکه: کدوم چشم؟
آقا موشه: همون چشم که مسته مسته
خاله سوسکه: عالی بود دستت درد نکنه
آقا موشه: حالا خاله سوسکه آروم شد؟
خاله سوسکه: آره ، وقتی آقا موشه اینطوری حرفهای قشنگ بزنه خاله سوسکه ، هم آروم میشه، هم حاضره باهاش ازدواج کنه و زنش بشه!
آقا موشه: حالا این جواب ماله آقا موشه ی تو قصه ها بود یا مال خودم؟
خاله سوسکه: خودت چی فکر می کنی؟
راز عشق شقایق
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
راز عشق شقایق
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد