باورم نمیشه یکسال از نوشتن آخرین پست گذشته! اصلا امسال خیلی زود و سریع گذشت...
*دیروز رفته بودم جلسه انجمن اولیا و مربیان حسین، با دیدن چندتا از معلمها دهنم باز موند از تعجب! و واقعا واقعا «احساس سنی ازم گذشته» کردم! انقدر کوچولو و ظریف و نازک و تازهکار! خدای من انگار حسینِ چند سال دیگه رو داشتم میدیدم!
*امسال یک مسافرت مشتی رفتیم با حضور هر هفت تا خاله و دایی و یکی از دخترخاله ها و یکی از دختردایی ها، رفتیم مشهد همگی، بعد رفتیم تهران و کرج خونهی خالهها سر زدیم و بعد برگشتیم. خیلی کیف کردیم. برای حسین و علی که دیگه آخرتِ خوشگذرونی بود، انقدر که از کنار خالهها بودن لذت میبرند. با ز و دخترش تهران موزه و باغ کتاب رفتیم و کلی راه رفتیم، ما دوتا با سه تا بچهی خودمون و دو بچهی مرحوم ز. خیلی ترکیب جالبی بودیم.
*تولد علی رو با حضور خالهها توی خونه گرفتیم در حالیکه قرار بود خانوادگی خودمون و فقط با مامان باشه، یهو یه تولد بزرگ درست شد و طبق معمول که من عادت به تشریفات و پذیرایی آنچنانی ندارم، پذیرایی ساده بود و خوش گذشت. کیگ رو با لوگو اندروید درست کردم و تزئینات هم اندرویدی :))
*تولد حسین رو با حضور 4تا از دوستاش، دوتا از بچه های فامیل و معلم پارسالش توی خونه گرفتیم. کیکش یک زمین فوتبال بود که خودم درست کرده بودم همراه با آدمک های فوتبالی که خودم رنگ آمیزی کردم. هر سال می گم دیگه تولد رو توی رستوران یا توی خونه تنهایی می گیریم ولی انقدر اعتراض می کنند (خصوصا حسین) که به نحوی کوتاه میام. تدارک تولد شیرینه ولی برای من که کیک و خوراکی ها و حتی تزئینات رو معمولا همه خودم دست تنها درست می کنم، واقعا خسته کننده می شه.
*حسین امسال به دعوت معلم پارسالش درخواست کرد که اعتکاف شرکت کنه، نگران بودم اذیت بشه سه روز پشت سرهم روزه بگیره یا دوری سختش باشه ولی اصرار کرد و محسن هم گفت بهتره بره و تجربه کنه. پس رفت و یک تجربه ی جدید و جالب با کلی خاطره از سر گذروند، البته ما هر روز بهش سر می زدیم، براشون خوراکی می بردیم، و علی یک ساعت پیشش می موند و این بود که تونست راحت تر بگذرونه.
* مامان مثل همیشه همراه و پشتیبان ماست، سه روزی که اعتکاف بود، احساس بی کسی می کردم. خونه خاله و مادرشوهر و هیچ کس دیگه من رو دلگرم نمی کرد. من فقط مامانم رو می خواستم. مامانی که سال هاست بابا هم هست، خواهر هم هست، دوست و رفیقم هم هست... خدایا بهش سلامتی و طول عمر با عزت و سلامت بده...
*داداش طی چند مرحله به بهانه های مختلف پول به حسابم واریز می کرد. عیدی، تولد بچه ها، پول پیش خونهی که مال مامان و بابا بود و حالا به اسم ماست.... برای من جبران سخته، همیشه در مضیقه مالی هستم!! تلاش کردم با هدیه به مناسبت های مختلف جبران کنم، آینه و کنسول، سرویس روتختی و این جور چیزا...
* و من و محسن، چند روز پیش که برای ارتودنسی حسین توی جاده بودیم، داشتم می گفتم 14 سال پیش مثل این روزا بود که ماموریت اصفهان بودم، گفت بله، همون موقع که فلانی تو رو من معرفی کرده بود، من اومده بودم اداره دیده بودمت و منتظر بودم باهات آشنا بشم... گفتم راه درازی رو با هم اومدیم ها! 13 سال شد...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۸ ساعت 13:55 توسط «ها»
|