1405-06-09؛ کتاب

این مدت چند کتاب خوندم، و چه جالب که فهمیدم کتاب زندگی نامه شهدا هم می تونه جذاب باشه! یعنی آدم هرچقدر سنش زیاد بشه بازم می تونه احمقانه فکر کنه. چرا فکر می کردم همه ی زندگی نامه ها باید با ادبیاتی خاص و نچسب و نجذاب نوشته بشن؟

خطِ مقدم رو از فائضه غفار حدادی که خوندم عاشق روایت کردنش شدم، رفتم پنج شش تا کتاب دیگه هم ازش خریدم (اونم با قیمت قدیم [گریه] از شوق). چقدر دوست‌دار شخصیتش شدم. خیلی زلال و پاک به نظرم میاد. کانالش هم دنبال می کنم. یه آدم واقعیه با معنویات واقعی نه مثل من سرسری...

تقریبا بیشتر شبای جنگ تا به امروز «برنامه ی به وقت ایران» رو دیدم. خیلی اتفاقی متوجه شدم نیما نویسنده رمان هم هست. سریع رفتم چهار عنوان کتابش رو تهیه کردم (لازمه بگم با قیمت قدیم؟). شخصیت نیما رو دوست دارم!

سه تا از کتاب‌ها رو خوندم (عزرائیل کهنه سرباز، عزرائیل روزهای تاریک و اثریا)، آشنایی با فضای سوریه و آدمایی که اونجا رفتند از زاویه ای جدید دستاوردش بود. بخوام مقایسه کنم با فائضه غفارحدادی، نثر و قالب‌بندیش اصلا در اون حد نبود، ولی داستان؟ خیلی خوب بود، شخصیت‌ها خیلی خوب بودند. گریه هم کردم باهاش. ارزش خوندن دارند و خوشحالم که خوندم. کتاب چهارم «خاکسپاری دوم بانوی مرگ» مونده که توی برنامه ست...

1405-06-09؛ حال و هوا

هفته‌ی گذشته 42 سالم تموم شد و پا به 43 سالگی گذاشتم. شگفت انگیز بود که برای اولین بار در زندگی مشترک برای تولدم غافلگیر شدم با هدیه! انقدر بعید بود که شب قبل از تولدم داشتم کمد لباس ها رو مرتب می کردم یک کاور رو باز کردم توش یک کت سوزندوزی کار شده دیدم که اتیکت بهش آویزون بود بلافاصله با خودم گفتم این مال خاله ست که از مهمونی احمد قبل از محرم اشتباهی اومده توی کاور لباس ما! و به مامان زنگ زدم و همین رو گفتم. یک ساعت بعد همین طور که داشتم کمد شخصی خودم رو مرتب می کردم برای همسرم هم تعریف کردم، یهو یک سکوت و نگاه سنگینی رو حس کردم روی خودم برگشتم دیدم همسر با حالت عجیبی داره می گه این مال خودته! (اولش گفتم چی داره می گه؟) هدیه تولدته که برات خریدم تو کجا رفتی دنبال مرتب کردن این کمد؟... خلاصه که به این صورت غافلگیری اتفاق افتاد ولی نه به اون صورتی که همسر براش برنامه ریزی کرده بود :))

سال گذشته سال عجیب و پر واقعه ای بود، از جنگ و شورش و کودتا گرفته تا دوباره جنگ و ترور و کشتار کودکان و ملوانان و ... از حضور شش ماهه ی مردم توی خیابان ها تا جلب توجه کشورهای مختلف به ایران، مردم و مقاومتش...

ولی نیومدم اینا رو بنویسم. اومدم از حال و هوایِ درونی و شخصی که توی یک سال اخیر داشتم بگم؛ توی این یکسال دائم حال و هوای زمانی که تازه اولین بار مادر شده بودم تا دومین تجربه ی مادریم تا همین سه چهار سال پیش وقتی علی هنوز پیش دبستانی بود و کوچولو کوچولو حرف می زد برام تداعی می شه. انگار یهو می افتم توی جریانی که سکانس هایی از اون موقع رو پر رنگ می کنه و یهو دلم می ره برای اون موقع ها. برای اون خونه، برای حس گرما و سرما و رخت خواب اون موقع، برای اون موقعیت، زمانی که سرهمی و دکمه دار و شلوار انتخاب می کردم، موقعی که داشتم توی سایت دنبال یک عروسک جغجغه ی پولیشی می گشتم، یا وقتی که لگو و حیوانات و کتاب های اون دوره رو برای حسین می خریدم، انگار همه چیزش شیرین یا دقیق تر بخوام بگم دوست داشتنی به نظر میاد؛ آره دوست داشتنی. این خیلی دقیقه.

کیه که یادش نباشه به تلخی ها، نگرانی ها و دلشوره ها، سختی ها و خستگی ها و انواع حس نامطلوب دیگه که مثل هر آدم دیگه ای اون موقع داشتم و من رو به ستوه می آورد؟ ولی ذهنم و ناخودآگاهم منو یهو می کشونه به اون بازه ی زمانی و با حذف تمام نامطلوب ها نه فقط خود خاطره که اون لحظه تداعی می شه جوری که انگار دارم به یک تابلو نقاشی یا عکس نگاه می کنم و همهی چیزای خوب توش رو انگار واقعنی دارم درک می کنم. خاطرات توی قاب که گاهی توش کیکی که درست می کردم کنار فروشگاهی که پوشک می خریدم و لباس هایی که می پوشیدم با هم فریز شدند. یک صحنه نیست، تصاویری با فرامتن و پیوست هایی هستند که یکجا درک می شن. توضیح دادنی نیست. مثل این نیست که یک فیلم نگاه کنی و خودت رو جاش بدونی... بعد با خودم فکر میکنم خدایا شکرت چه تجربیاتی داشتم چه چیزای خوبی رو از سر گذروندم، کمی هم حسرت اون روزها رو می خورم انگار وقتی این حس میاد.

می دونی با خودم چی فکر می کنم؟ اینکه یک مرحله از زندگیم رو کامل رد کردم. دوره ی مادری دو کودک بودن رو. انگار دلیلش بالا رفتن سن خودم و رد شدن از 40 سالگی و بزرگ شدن بچه ها و در اومدن از اون «کودک» بودنشونه. از یک دوره ای رد شدم و دوره ای دیگه پیش رومه که چشم انداز خاصی براش ندارم. شاید لازم هم نیست داشته باشم! همیشه زندگی من بدون برنامه ریزی پیش و جلو رفته و پیش آمدها خودشون رو روی خط زمان به وقت خودش تحمیل کردند...

توی دو سه چهار سال گذشته خیلی خیلی بهم می گفتند فکر یک بچه ی دیگه هم باش! گاهی به بهانه ی اینکه شاید این یکی دختر باشه گاهی هم به بهانه ی اینکه دوتا بچه کمه! انگار که سرانه ی فرزند آوری توی جامعه چند تاست که دوتا کمه... هرچند همواره من می گفتم نه، ولی دروغ چرا، ته دلم گاهی عمیقا داشتن یک نوزاد، داشتن یک بچه ی جدید رو می خواستم :))) اصلا وسوسه می شدم ولی وقتی یادم به بدبختی های بعدش می افتاد، به حواشی مادی و معنویش و به شرایط خودمون و چیزای بی ثباتی که هر از گاهی سرم می اومد به غلط کردن می افتادم و دوتا سیلی و فحش حواله خودم می کردم که دیگه از این غلط های اضافه نخورم! هرچند نزدیک بود واقعا الان مادر فرزند سومی هم باشم و همون اول رفع شد به خواست خدا! تقریبا یک ماه و نیم طول کشید و ترس و ذوق و محبت و دوست داشته شدنی که تجربه کردم همه چیزای جدیدی بودند...

هیچی چون این حال و هوا خیلی جدید بود و یادم نمیاد قبلا هم داشتمش، گفتم بنویسم در موردش شاید برای خودم واضح تر بشه ابعادش... همین.

سرکار دارم تایپ می کنم و حوصله ی ادیت و رعایت نیم فاصله رو ندارم :|

1404-06-31؛ چهل یک سالگی

این شهریور چهل رو تموم کردم. اون وراجی‌ها و حرفایی که درباره چهل‌سالگی...

اومدم مطلب جدید بگذارم، دیدم این سیو شده اومد، معلومه حوصله نداشتم تکمیل کنم که برای چهل‌سالگی چی‌ می‌خواستم چی نمی‌خواستم. راستش برام آدمایی که انقدر رسالت و چشم‌انداز دارن برای خودشون خیلی عجیبند و دور. حتی وقتی بهم بگن فرض کن یک هفته برای زندگی وقت داری، چه کارایی می‌خوای انجام بدی، احتمالا به جز حلالیت طلبیدن و نگاه کردن بچه‌هام و همسرم و مامانم چیز دیگه‌ای نخوام. ولی خیلی‌ها رو می‌بینم برای زندگی پیش رو، برای دوره، سال، ماه و هفته‌شون برنامه دارن، ایده‌ دارن. من ندارم. شاید چون شرایط یار نیست و من آدم اهل جنگ و چالشی نیستم دنبال ایده‌های دور و دراز، خواسته‌های عجیب و غریب نمی‌رم.

از اینکه بگذرم، من در شرایطم زیست می‌کنم، یعنی آدم تغییر دنیا نیستم. توی شرایط عمومی موجود یا کنار میام یا فرار می‌کنم از قسمت‌هاییش و به کنجی میرم برای خودم.

اصلا حوصله‌ی ادامه نوشتن ندارم و در حقیقت برای نوشتن اتفاق خاصی که درش قرار دارم اومده بودم که اونم ننوشتم.

همین‌طوری ارسال می‌کنم برای ثبت در تاریخ...

1403-11-08؛

باورم نمی‌شه یکسال از نوشتن آخرین پست گذشته! اصلا امسال خیلی زود و سریع گذشت...

*دیروز رفته بودم جلسه انجمن اولیا و مربیان حسین، با دیدن چندتا از معلم‌ها دهنم باز موند از تعجب! و واقعا واقعا «احساس سنی ازم گذشته» کردم! انقدر کوچولو و ظریف و نازک و تازه‌کار! خدای من انگار حسینِ چند سال دیگه رو داشتم می‌دیدم!

*امسال یک مسافرت مشتی رفتیم با حضور هر هفت تا خاله و دایی و یکی از دخترخاله ها و یکی از دختردایی ها، رفتیم مشهد همگی، بعد رفتیم تهران و کرج خونه‌ی خاله‌ها سر زدیم و بعد برگشتیم. خیلی کیف کردیم. برای حسین و علی که دیگه آخرتِ خوش‌گذرونی بود، انقدر که از کنار خاله‌ها بودن لذت می‌برند. با ز و دخترش تهران موزه و باغ کتاب رفتیم و کلی راه رفتیم، ما دوتا با سه تا بچه‌ی خودمون و دو بچه‌ی مرحوم ز. خیلی ترکیب جالبی بودیم.

*تولد علی رو با حضور خاله‌ها توی خونه گرفتیم در حالیکه قرار بود خانوادگی خودمون و فقط با مامان باشه، یهو یه تولد بزرگ درست شد و طبق معمول که من عادت به تشریفات و پذیرایی آنچنانی ندارم، پذیرایی ساده بود و خوش گذشت. کیگ رو با لوگو اندروید درست کردم و تزئینات هم اندرویدی :))

*تولد حسین رو با حضور 4تا از دوستاش، دوتا از بچه های فامیل و معلم پارسالش توی خونه گرفتیم. کیکش یک زمین فوتبال بود که خودم درست کرده بودم همراه با آدمک های فوتبالی که خودم رنگ آمیزی کردم. هر سال می گم دیگه تولد رو توی رستوران یا توی خونه تنهایی می گیریم ولی انقدر اعتراض می کنند (خصوصا حسین) که به نحوی کوتاه میام. تدارک تولد شیرینه ولی برای من که کیک و خوراکی ها و حتی تزئینات رو معمولا همه خودم دست تنها درست می کنم، واقعا خسته کننده می شه.

*حسین امسال به دعوت معلم پارسالش درخواست کرد که اعتکاف شرکت کنه، نگران بودم اذیت بشه سه روز پشت سرهم روزه بگیره یا دوری سختش باشه ولی اصرار کرد و محسن هم گفت بهتره بره و تجربه کنه. پس رفت و یک تجربه ی جدید و جالب با کلی خاطره از سر گذروند، البته ما هر روز بهش سر می زدیم، براشون خوراکی می بردیم، و علی یک ساعت پیشش می موند و این بود که تونست راحت تر بگذرونه.

* مامان مثل همیشه همراه و پشتیبان ماست، سه روزی که اعتکاف بود، احساس بی کسی می کردم. خونه خاله و مادرشوهر و هیچ کس دیگه من رو دلگرم نمی کرد. من فقط مامانم رو می خواستم. مامانی که سال هاست بابا هم هست، خواهر هم هست، دوست و رفیقم هم هست... خدایا بهش سلامتی و طول عمر با عزت و سلامت بده...

*داداش طی چند مرحله به بهانه های مختلف پول به حسابم واریز می کرد. عیدی، تولد بچه ها، پول پیش خونه‌ی که مال مامان و بابا بود و حالا به اسم ماست.... برای من جبران سخته، همیشه در مضیقه مالی هستم!! تلاش کردم با هدیه به مناسبت های مختلف جبران کنم، آینه و کنسول، سرویس روتختی و این جور چیزا...

* و من و محسن، چند روز پیش که برای ارتودنسی حسین توی جاده بودیم، داشتم می گفتم 14 سال پیش مثل این روزا بود که ماموریت اصفهان بودم، گفت بله، همون موقع که فلانی تو رو من معرفی کرده بود، من اومده بودم اداره دیده بودمت و منتظر بودم باهات آشنا بشم... گفتم راه درازی رو با هم اومدیم ها! 13 سال شد...

1402-11-17؛ فیلم به مثابه یک گول!

بعد از یک وقفه طولانی فیلم و سریال ندیدن، یک سریال طولانی دیدم. Person of Interest پنج فصل بود و چهار فصل اول 23 قسمت فصل آخر 13 قسمت. کمتر از یک ماه شد تموم کردنش. کاردگردانش جان نولانه، داداش کریستوفر نولان و خب قشنگ می شه طرز نگاهش توی فیلنامه ای که برای برادرش نوشته بود و سریالی که خودش ساخته بود قابل دیدن بود.

وقتایی که فشار ذهنم بالا می ره و نمی تونم تخلیه اش کنم از حرافی و وراجی، انگار فیلم دیدن یک گولِ بزرگه که سرش می مالم و از فکر کردن به اونچه نمی تونم تغییرش بدم رها می شم...

1402-10-19؛ این روزها

*مصرف قند مصنوعیم خیلی رفته بالا، ولع عجیبی برای خوردن شکلات و کیک خصوص کیک های شکلاتی دارم. باید دوباره شروع کنم به قطع قند.

*رفتارم با بچه ها پر از ایراد و اشکاله، این روزها در عین خودسرزنش گری کنترل کردن خودم واقعا کار سختیه که ایراد نگیرم غر نزنم و حرص نخورم و زبان بدنم انقدر نابود کننده نباشه. به عنوان یک ناظر به خودم نگاه می کنم و می ترسم از خودم. نیاز به پایش خودم دارم، پنج تا موردی که از گیر و گورهای رفتاریم شده این روزها رو توی سررسید محل کار نوشتم و برای سی روز تاریخ زدم، با رنگ وضعیت خودم توی اون روز رو نشون می دم. توی قسمت بچه ها قرمز و قرمز پر رنگ بوده تا حالا، یعنی خیلی بد!

* عاشق بچه هام، عاشق شیرین کاری ها و رشدشون. عاشق اینکه حسین توی برگه های امتحان خودش هم نظرش رو می نویسه و امضا می کنه :* به خونه ننه و آقا که می ریم می افته روی دستشون و دستشون رو چند بار می بوسه :*** یا دست مامان رو برای روز مادر... عاشقشم که بی صدا مدت های مدید غرق خوندن کتاب (هررر کتابی) می شه، یا با صدا مدت های مدیدتر حین بازی با لگوهای فوتبالی یا شوت کردن توپ یا بازی با گیم های فوتبالی تبلت گزارش فوتبال حرفه ای می کنه (دروغ چرا هم کیف می کنم هم گاهی حسابی از دستش شاکی می شم بخاطر زیاده روی! به ننه اش برده که هر چی دوست داره توش افراط می کنه :))) ) عاشق اینکه علی می ره سر صف و درخواست می کنه بره شعر بخونه، و می ره پشت بلندگو جمال جمالو می خونه :))) عاشق اینکه به معلمش گفته بابام خواننده ست :)) مرده ام برای حرفایی که در طول روز به معلمش می زنه، بعد از خون اومدن چانه یکی از بچه ها که احتمال می داد بخاطر ضربه ی خط کش فلزی معلم باشه، به معلم گفته می دونی اگر خون بیاد باید دیه بدی :)))) یا اینکه معلم گفته آرزوتون چیه علی گفته آرزوم اینه که یک کامپیوتر «بستونم» :))) حالا بگذرم که توی خونه دوتا سیستم و یک لپ تاپ هست.

*سه سال پیش هفت عادت مردمان موثر رو شروع کردم و هنوز در ابتداش هستم و می دونم که بهانه ست که وقت ندارم و موضوع اینه که نظم و آرامش ذهنی ندارم.

* سه ماه اخیر شدیدا تحت تاثیر وقایع غزه و جنایات لایو اسرائیل بوده و هستم. بعضی شب ها خوابش رو می بینم. به نظرم هیچ فاجعه ای به این گستردگی و وضوح جلوی چشم بشر هیچ وقت صورت نگرفته. ایمان مردمش برام اعجاب برانگیزه، حسبنا الله نعم الوکیل گفتنشون در بدترین شرایط فقدان. چه انسان هایی... وائل الدحدوح تجسم ایمان شده برام، و مُعتز تجسم جوانِ متعهد به آرمان به وطن. من تصاویر بچه های لرزان، بچه های شهید شده، پدر و مادرهای بی تاب، جسدهای روی هم افتاده، تکه پاره شده، سوخته رو نگاه می کنم. کاری که هیچ وقت نکرده بودم. این نوعی نگه داشتن حس داغ و سوگه برام. این نسل کشی نباید عادی بشه و شاید برای همینه که به دیدن این ها ادامه می دم...

*دیروز سالگرد هواپیمای اوکراینی بود، فاجعه ای که توی این دهه عمرم قطعا بیش از هر اتفاق دیگه ای من رو متاثر کرد تکان داد و زخم زد. جای این زخم هنوز درد می کنه، بازه. حتما درصد زیادیش بخاطر نوع وقوع و چند روز بازی خوردن در کتمان حقیقت بوده ولی قسمت مهمیش هم بخاطر روایت داستان زندگی تک به تک این انسان ها با تصاویر و فیلم ها و خاطرات شون توی شبکه های مجازی بود؛ و با خودم فکر می کنم اون هفتاد نفری که زیر دست و پا توی مراسم تشییع له شدند چقدر طفلک بودند و فاقد رسانه که هیچ وقت روایت نشدند تا حتی درصدی شبیه کشته شدگان هواپیما بیادها بمونند یا دلی اونقدر سوگوار بشه براشون، شاید چون برای هیچ گروهی نفعی نداشت علم کردن سوگ و داغشون.

1402-06-10؛ غم

یک حال غریبِ غمگینِ تنهایی دارم. غروب داشتم تنها می‌اومدم خونه مامان، بچه‌ها با دخترعمه و دخترعموشون خونه بودن و من دیگه طاقت نداشتم مامان رو نبینم بعد از این ده روز که نبود.

بیست ثانیه توی راه اشک ریختم دیدم نمی‌شه اینطور پشت فرمون ادامه بدم، دلم میخواست ول بچرخم و گریه کنم قبل از رفتن خونه مامان، رفتم توی یک کوچه فرعی پنج دقیقه‌ای توی ماشین نشستم و گربه کردم و با خودم حرف زدم، بعد خودم رو چک کردم تابلو نباشم، بعد رفتم پیش مامان...

داشتم بررسی می‌کردم اینطور غم‌ها رو به کی. می‌شه گفت؟ هیچکی. اصلا کی حوصله حرف زدن داره، همون آدم خودش با خودش بگه و. زاربزنه براش بهتره.

الان راکد، دچار سردرد و مستعد اشک ریختنم. کم‌کم باید برم خونه، بچه‌ها نیم ساعت پیش که مهموناشون رفتن با عموشون اومدن اینجا و گفتن شب پیش مامان می‌خوابن... دلم می‌خواد خونه رفتم گریه کنم و مثل تمام امروز بیفتم روی تخت. فردا هم اداره نرم...

به‌روزرسانی: پست رو ارسال کردم و هم‌زمان همسر تماس گرفت که پیرو سنگینی زبان آقاجان و نوسان فشار دکتر خ گفته حتما ببریدش سی‌تی، ماشین رو روندم نزدیک خونه سوارش کردم و رفتیم خونه آقا راضیش کردیم ببریمش سی‌تی، با همکارا هماهنگ کردم بدون کارت قرمز و مساقیم ازش سی‌تی بگیریم که خدا رو شکرمشکلی نبود. اینا رو نوشتم که بگم فرصت نکردم برم بر غم خودم بگریم و ناسزاهای لازم رو به افراد لازم حواله کنم، حس و حالش هم پرید :)) چشمام می‌سوزه و هنوزم دلم نمی‌خواد فردا برم اداره. بچه‌ها موندن خونه مامان دلتنگشون شدم! معلومه حالم سرجا نیست...

1402-06-04؛ تولد

سی و نه سالگی!

اینجا، دنیا خیلی کمتر سیاه و سفیده، فازی لاجیک گفتمان غالبه توی این سن. چیزایی که خوشحالم می کنند عمیقا دیدن بچه هام، برق چشم هاشون، طبیعت، حضور مامانم و درک شدنه، یه جاهایی هست که کسی باهات همدردی می کنه یا می گه می فهمت ولی برات مهم نیست، یه جاهایی هست با یکی حرف می زنی، می بینی چقدر می فهمت اینجاست جون تازه می گیری، و البته کرانچی چی توز هم خیلی خوشحالم می کنه!

چیزهایی که بابتش شکرگذارم، داشتن خانواده ام، همسر و بچه ها، مادر و برادر، خاله ها و عمه هاست، داشتن شغل و معطل نموندن برای گذران زندگیه، سلامتیه که یک ذره اش مخدوش می شه تازه می فهمم چه گنجی دارم. چیزهایی ازشون می ترسم، تنها گذاشتن بچه هام بدون اینکه براشون وصیت مناسبی کرده باشمه. خستگی هام، درک نکردن موقعیت خودشه (فاعل و قید نداره می دونم، عمدا اینطوری نوشتم)، حساب و کتاب زندگی روزمره که ذهنم رو اسیر خودش کرده و فرصت فراغت به امر ارزشمندتری نمی ده. دستاوردهام، همین زندگی معمولی، تغییر یک سری افکارم و حسرت کسی رو نخوردنه. آرزوهام؟ نمی دونم واقعا، و این چقدر دردناکه.

تبریک تولد چندتایی گرفتم (تبریک بانک ها که به تعداد حساب هام بود رو فاکتور می گیرم البته)، چقدر برام مهم بود؟ هیچی. چقدر خوشحال شدم؟ هیچی. توی یک مورد وقتی تبریک تولد رو گرفتم و چندی بعدش یک دسته گل، بیشتر از خوشحالی غمگین شدم، انگار به جا آوردن نمازی یک دقیقه قبل از طلوع آفتاب باشه حتی شاید یک نماز قضا شده... ضد حال خوردم و رفتم توی لاک خودم. اینم از اون اخلاقای مخصوص به خودمه که یه چیزایی منو می برن توی لاک خودم و دلم نمی خواد توضیحشون بدم و از اون طرف نمی تونم هم عادی رفتار کنم.

شاید خنده دار باشه ولی عمده مشغولیت ذهنیم توی دو هفته اخیر اینه که دو هفته دیگه که تولد علیه، کیکش رو چطور درست کنم؟ ژله اش رو چطور؟ چی براش بخرم و چکار کنم حسابی خوش بگذره بهش.

گاهی با دیدن بچه ها درد می کشم، از اینکه اون طور که دوست دارم باشم، نبودم، ایده آل گرایی نیست، حسرتیه از جوری که دوست داشتم باشم و نبودم. اینم یکی از حسرت هامه.

1402-03-29؛ بلک لیست

دارم BLACKLIST رو می بینم و بله، همون طور معتادوار، روزی بین 6تا 10 اپیزود! الان اواخر فصل 6 هستم. این سری داشتم خودم رو پایش می کردم چرا اینطور می چسبم به یک سریال به جز چیزهایی که قبلا ردیف کرده بودم به این نتیجه رسیدم که این نوع سریال دیدن من رو از نشخوارهای ذهنی دور می کنه، ذهنم رو از درگیری هایی که دیگه توانش رو ندارم یا ازشون خسته ام فاصله می ده. آیا این نکته ی مثبتیه؟ راهکار کارآمدیه برای آروم شدن و فروکش استرس؟ نه گمون نکنم.

توی این مدت TED LASSO و SUCCESSION هم دیدم، خوب بودن البته با در نظر نگرفتن پایان افتضاح SUCCESSION. یک مینی سریال هم دیدم به اسم هواردز اند که خب خیلی جالب نبود.

آها اصلا اومدم اینو بگم، توی دیدن سریال یکی از بدترین چیزهایی که میره روی اعصابم این لهجه ایه که R تلفظ نمی کنند (بریتیش اینطوره؟) دلم می خواد بزنم لهش کنم طرف رو وقتی اینطور نفرت انگیز حرف می زنه :)))

1401-02-17؛ رشد

یک جاهایی از زندگیت هست به شخصیتت رجوع می کنی می بینی چقدر رشد کرده از یک جهتی! مثلا روزی که توی موقعیتی به خودت میایی و می بینی دیگه هیچ تلاشی نمی کنی که شخصی رو تحت تاثیر قرار بدی یا برات مهم نیست خودت رو به کسی ثابت کنی، داری طی می کنی زندگی رو بی اینکه بخواهی زوری در جهت جلب توجه دیگری بزنی، گاهی این دیگری یک شخصه گاهی هم یک شخص نیست (یک آگاهی بیرون از توئه؛ مثل موقعی که می خواهی حرفت شنیده بشه بی اینکه شخص خاصی مد نظرت باشه، یا می خواهی توانایی و مهارتت رو اثبات کنی به یک جامعه ای صرف نظر از شخصی خاص)

چند روز پیش بود توی اداره داشتم از نحوه ی ارائه ی کارم احساس آرامش می کردم، ناخودآگاه به خودم اومدم، دیدم آرامشه از اینجاست که مترسکی دور و برم نیست که بخوام به چشمش اَبَر (هر چی) بیام، یک ابر کارمند، یک ابر مهندس یا...

امروز توی گروه تلگرامی که قبلا به عنوان تمرین گاهی مطالبی می فرستادم یا سعی می کردم پاسخ سوال اعضا رو بدم، کسی سوالی پرسیده* بود، بی اینکه مثل خیلی مواقع قدیم درگیر پاسخ بشم، آزادانه پاسخم رو از تجربه ام نوشتم. پاسخی که تماما از تجربه ام نشات می گرفت، تجربه ای که بر اساس آگاهی شکل گرفته بود. انقدر برام شیرین بود این مشارکتِ بعد ماه ها در گروه که بارها برگشتم و متنم رو خوندم و از تک تک ری اکشن های بچه ها لذت بردم! از اینکه چیزی چنان به جونم نشسته که دارم زندگیش می کنم و از نتیجه ی اون زندگی تجربه ای دارم که می تونم بر مبناش به دیگران کمک کنم...

خیلی وقتا احساس جا موندگی، وا موندگی و عدم حیات دارم، ولی امروز رشد رو دیدم و کِیف کردم.

*موضوعش قسمتی از کتاب و کارگاه نه تشویق و نه تنبیه بود.